نجوایی با خدایم
دوش با خدایم نجوا کردم که با من باش !
و او آرام در گوشم زمزمه کرد که من با توام هـر نفس ، هـر تپش و هـر افت و خیـز امّـا این تویی که گـاهی مـرا نمی بینی و شاید هم نمی خواهی که ببینی ، چه طور این همه آدم های رنگاوارنگ را می بینی ولی مرا که خدایت هستم ، نمی بینی ؟ این را بدان که من هماره با توام چه مرا ببینی ، چه نبینی ، من در هرنفست جاری ام کافی است مرا حس کنی .
بندۀ من ، من به رایگان نفسهایت را به تو می بخشم و تو بدون اینکه قدر این بخششم را بدانی آنها را به آسانی و به ارزانی به هدر می دهی و من صبورانه تو را با تمام لغزشهایت نظاره می کنم و تو از من هیچ خجالت نمی کشی و باز هم می بینم و تو هرگز به روی خودت نمی آوری که من تو را می بینم و تو باز هم ....
امّا این را بدان که تا تمام شدن نفسهایت فرصت داری که به سوی آغوش گرم و پر محبّتم باز گردی و ناگاه دیگر زمانی فرا می رسد که نفسهایت به شماره می افتد و یکهو ته می کشد و تو آن روز در برابر تمام ناسپاسی هایت مسئولی ؛ آنگاه دیگر از تو نخواهم گذشت و هیچ عذری را ازتو نخواهم پذیرفت ، چرا که به تو مهلت دادم با من باشی ، ولی نبودی . و تو ای بنده ام تا به تهِ خط نرسیدی به سویم آی که من سخت مشتاق در آغوش کشیدنت هستم ، پس بیا و بیش از این مرا منتظر مگذار ...
امّا من در پاسخش گفتم تارهایی از جنس دنیا به دورم تنیده ام که راه چشمهایم ، گوشهایم و دهانم را بسته که دیگر تو را نمی توانم ببینم تو کجایی ، من تو را نمی بینم ، انگار در این دنیای پر زرق و برق گم شده ام ...
و او گفت : به تو گفتم که از من دور نشو ، گم می شوی ولی تو باز با دستهایت راه گوشهایت را گرفتی و من هرچه فریاد زدم تو به من اعتنایی نکردی ؛ امّا من نمی توانم تو را ، بنده ام را در عذاب ببینم و باز تو را از بلا می رهانم امّا تو باز هم مرا فـرامـوش می کنی امّـا من تو را فـراموش نمی کنـم و نخـواهم کرد ، این تویی که مُــدام مـرا صدا می زنی و از من کمک می خواهی و وقتی باز از بلا رهیدی ، دیگر مرا ، خدایت را ، از خاطر می بری (1) ...
حال دیدی من با توام ، امّا صد حیف که تو با من نیستی ...
پی نوشت :
(1) وَ إِذَا مَسَّكُمُ الْضُّـرُّ فِـی الْبَحْـرِ ضَلَّ مَن تَدْعُـونَ إِلاَّ إِيَّاهُ فَلَمَّـا نَجَّاكُـمْ إِلَى الْبَـرِّ أَعْـرَضْتُـمْ وَ كَــانَ الإِنْسَــانُ كَفُــوراً ﴿ سوره اسراء(17) / آیه 67﴾ : و چـون در دريا به شمـا صـدمه اى برسـد هر كه را جـز او مى خـوانيـد ناپديد [ و فراموش ] مى گردد و چون [ خدا ] شما را به سوى خشكى رهانيد روي گردان مىشويد و انسان همواره ناسپاس است .
ادامه مطلب

