
خــــدای مــهربانـــم...
ببخش که تمام آرزویم تویی
ببخش که از تو خودت را می خواهم
کاش می توانستم مزاحم تو نشوم
ولی دست خودم نیست
هر صبح با یادت
و هر شب به یادت
بیدار می شوم
و چشم می بندم
دنج خلوت قلبم
آنجا که هیچ کس اجازه ورود ندارد
اتاقی ساخته ام برایت
به رنگ غروب
و چمنزاران
با پنجره ای رو به ساحل عشق
اتاق قلبم کوچک است و چوبی
اما با گلهایی به رنگ آسمانت تزیین کرده ام
هر گوشه آن عطری دارد از خاطرات با تو بودنها
ترسی ندارم از فردا
اگر تو کنارم باشی مرگ نیز حقیر است
اگر تو مرا بخواهی هیچ نمی خواهم
برایم کافی است
و منتهی خواسته من است
خدایا
مرا به حال خودم نگذار
حال زمینی ام
رنگ شهوت می دهد و رنگ دروغ
رنگ بدی می دهد و رنگ فریب
می سوزاند
و نابودم می کند .
مرا تنها مگذار ای زیبا ...
تو را دوست دارم و خواهم داشت تا آخرین لحظه
تا زمانی که تو بخواهی که باشم
اگر نبودم هم دوست دارمهایی که برایت روانه آسمانهایت کرده ام
تا ابد با تو خواهند بود
و این یعنی تمام خواسته من.
دوستت دارم همین
خلاصه همه حرفهایم به تو...
دلنوشته یک دوست
»