قالب بلاگdownload قالب وبلاگقالب وبلاگGames

با تو منهای همه میتوان زیست
با تو همه چیز ممکن است
نويسندگان

 


1-شناخت واقعی به ذات خدا از یک دریچه حاصل نمیشود خدا را به تعداد خلقتش می بایست از دریچه های مختلف شناخت.

 

2-یکی از دلایل عدم دوستیابی ما نگاه به دوست با دریچه ی فکری خودمان است.

 

3-زیبا ترین دریچه ی ورود به ذات خدا عشق است.

 

4-کمال یک انسان را میتوان از دریچه ی علم و شخصیت شناخت.

 

5-هیچ دریچه ای برای شناخت خود بهتر از دریچه ی وجدان نیست.

 

6-نگاه مجنون به لیلی از دریچه ی عشق مجازی نبود او از دریچه ی حقیقت به عشق آسمانی دریافت.

 

7-اگر خدا را  از دریچه ی عقل بخواهیم اثبات کنیم به دریچه های بی نهایت خواهیم رسید.

 

8-نور الهی انسان از دریچه ی تقوا منور است و بر عکس از دریچه ی کفر تاریک و ظلمت واقعی ست.

 

9-محبت...دریچه ی عشق است.

 

10-اگر دریچه ی بدبینی خود را مسدود کنیم دریچه ی نور و تعالی بر ما گشوده خواهد شد.

 

11-هیچ دریچه ای بهتر از دریچه ی عشق به خدا وجود ندارد.

 

این جمله رو یه جا خوندم و خوشم اومد... بعضی از آدما مثل شیشه چه بزرگ باشه چه کوچیک اونقدر شفاف اند که از هر طرف نگاهشون کنی یه دریچه اند که همه دنیا ازشون پیداست...

 


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 30 بهمن 1393  ] [ 12:42 PM ] خانم حسن رضایی
نظرات 0

 

من دلم مےخواهد
خانه‌اے داشته باشم پُر دوست،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گُل بگو گُل بشنو

هر کسے می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوے گل سرخ
به من هدیه کند ...

شرط وارد گشتن
شست و شوے دل‌هاست
شرط آن داشتن
یک دل بے رنگ و ریاست

بر درش برگ گلے مےکوبم
روے آن با قلم سبز بهار
مےنویسم ای یار
خانه‌ے ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه ے دوست کجاست ...؟!"


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 11:15 AM ] خانم حسن رضایی
نظرات 0

 

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، 
... به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست . . .

┘◄ "سهراب سپهری"


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 11:09 AM ] خانم حسن رضایی
نظرات 0

امام صادق علیه السّلام درباره لشگریان امام زمان علیه السلام فرمودند:

فِیهِمْ رِجالٌ لایَنامُونَ اللَّیلَ لَهُمْ دَوِیٌّ فِی صَلواتِهِمْ کدَوِیِّ النَّحْلِ یَبِیتُونَ قِیاماً عَلی أَطْرافِهِمْ وَیُصْبِحُونَ عَلی خُیُولِهِمْ ... شِعارُهُمْ یا لِثاراتِ الْحُسَیْنِ إذا سارُوا یَسِیرُ الرُّعْبُ أَمامَهُمْ مَسِیرَةَ ... .
در میان آنان (لشگریان امام زمان علیه السلام) رجالی دیده می‌شوند که شبها را بیدار می‌مانند و همچون زنبور عسل شب را در زمزمه (عبادت و راز و نیاز) به سر می‌برند و نیز شبها را در دفاع و نگهبانی بروز می‌رسانند، ... شعار آنان «یا لثارات الحسین» است وقتی که به حرکت درمی‌آیند ترس و وحشت نیز در پیشاپیش آنان در دلهای مخالفان ایجاد می‌شود و خداوند توسط آنان امام حق را نصرت می‌بخشد.
مستدرک سفینة البحار، ج 6، ص 184
امام مهدی علیه السلام


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 11:08 AM ] خانم حسن رضایی
نظرات 0

 

مـن دلم حس ِ تـازه ای می خواهـد ...
.
حسی کہ وقـتی بہ ضـریـح ت خیـره می شوے ...
.
جای خـالی ِ دسـتـانـم را بـبـیـنی ...

و ....

قـلـب ضـریـح بـتـپـد بـرای دیـدنـم ...


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 11:07 AM ] خانم حسن رضایی
نظرات 0

ازدواج هایِ دیروز " دیگر خواهی " بود،

ازدواج هایِ امروز " خودخواهی " ...

دیروز میخواستیم کسی را خوشبخت کنیم
امروز فقط میخواهیم خوشبختمان کنند ...
 

خدایا ؛ من , دلم دیروز می خواهد ...
صمیمیت , فداکاری, فضای انس می خواهد ...

اگرمقدور اینها نیست در اینجا
کمی بی پرده میگویم ؛ دلم پرواز میخواهد ...


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 11:05 AM ] خانم حسن رضایی
نظرات 0

 

یادمه بچه که بودم ، یه کارتون نشون میداد که پسر بچه ای با یه درخت دوست شده بود و درخت باهاش بازی میکرد و خوشحال بود تا اینکه 
روزی پسر ، غمگین نزد درخت
​​
 خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می‌خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخه‌های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه‌ای بساز. 
و آن پسر تمام شاخه‌های درخت را قطع کرد. آن وقت درخت شاد و خوشحال بود.
پسر بعد از چند سال، بدبخت‌تر از همیشه برگشت و گفت:
می‌دانی؟ من از زندگی و روزمرگی خسته شده‌ام و می‌خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله‌ای برای مسافرت ندارم. 
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود...
 
 
شما چطور؟
آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟ 
 
مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند. 
 
آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید. منظور این نیست که باید این کار را بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی‌قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟ 
 
عیب جامعه این است که همه می‌خواهند فرد مهمی باشند ولی هیچ‌کس نمی‌خواهد انسان مفیدی باشد.
 
درختان میوه خود را نمی‌خورند،
ابرها باران را نمی‌بلعند،
رودها آب خود را نمی‌
​نوشند
،
چیزی که بزرگان دارند، همیشه به نفع دیگران است. 
 
بزرگی می‌گوید: همه آنچه که جمع کردم بر باد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. ( آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت. )
 
در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می‌کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.
​ ​
هرچه کمتر می‌بخشی، کمتر داری. 
 
خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر
تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی
نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار
گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی   «مولانا»
 
عشق‌بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز    
زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس     «حافظ»

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 7:59 AM ] خانم حسن رضایی
نظرات 0

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار وبلاگ
  کل بازدید : 16376 نفر
  كل مطالب : 71 عدد
  كل نظرات : 2 عدد
  تاریخ ایجاد وبلاگ : چهارشنبه 22 بهمن 1393 
  آخرین بروز رسانی : جمعه 15 خرداد 1394 
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون