آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا درراه نجف به کربلا هی خسته میشدم مینشستم
دیدم یک اقایی دنبالم میاد هرجا میشینم بالاسرم وامیسه
چندبارتکرارشد گفتم برادرکاری داری چیری میخوای .گفت....گفت من خیلی بی بضاعتم یعنی پول چندشیشه آب هم ندارم برا زائرا تهیه کنم...گفتم یااباعبدالله میتونم سایه بون افتاب زائرا باشم ...اگه مزاحم نیستم بزا سایه بونت باشم ..بوسیدمش گفتم بمیرم ظهرعاشورا نبودی سایه تن بی سرآقامون بشی.....
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَليك مني سلام الله

ادامه مطلب










