کشکول


نگاشته شده توسط سید عبدالله طباطبائیان پنج شنبه 11 شهریور 1389  ساعت 7:48 AM 

      راسخ 1 ـ بسم الله 

        اول سلام

      این نخستین نوشته من هست در وبلاگم در راسخون و امید وارم خدا کمک کنه که بتونم نوشته های خوبی برای راسخون بنویسم . البته من دل نوشته هام رو هم توی " بلاگفا " و هم توی " پلاکفا " می نویسم و خوشحال می شم اهالی راسخون هم به من سر بزنند ؛ اما اینجا سعی می کنم با نگاهی دیگه و از گوشه ای دیگه از دلم برای شما بنویسم .



      راستش رو بخواهید همه چیز از یک مهمانی افطاری شروع شد و باعث شد من با سایت فقط با اسمش آشنا بشم بیام به راسخون سر بزنم و حالا از اهالی اون بشم . اما همونطور که عرض کردم ، این افطاری که در شمال شرقی ترین نقطه تهران بود خیلی ما رو تحویل نگرفتن آخه اونجا همه آخوند بودن و جوجه جمع هم من ولی من اهل دلگیر شدن از این چیزها نیستم . به هر حال چون از حاج آقای سید راسخونی خیلی خوشم اومد باعث شد بیام و راسخونی بشم چون اخلاق خوش همیشه جذاب بوده و راسخونی شدن من هم یک دلیلش هست . 

       اما همه چیز این نیست امدن من در راسخون دلیل دیگه ای هم داره و اون داشتن یک سنگر کوچولوی دیگه در دنیای مجازی است ؛ دنیایی که من و شما و خیلی دیگه از هم کیشانمون داریم توش نرم نرمک می جنگیم و این جنگ ما مقدس تر از هرجنگی هست . می نویسم تا شاید کمی حس جنگجوییم در میدان نبرد نرم تخلیه بشود که البته و صد الته که تخلیه شدنی نیست و فقط با ید چیز آرام می شوم و آن یک چیز را همه جنگجویانی که رد رکاب فرمانده لشکر عشق شمشیر و قلم می زنند می فهمند .

        راستی از فرمانده گفتم ، و می خواهم بگویم دلیل دیگر حضورم در راسخون فرمانده است فرمانده لشکر عشق فرمانده سید علی خامنه ای که عشق و عشق است و عشق و تمام وجودم است و بند بندم زمانی که کلامی می گوید در درونم می خواهد از هم بگسلد و این قدرت فرمانده ماست .... و از خدا می خواهم سرباز کوچکی در این لشکر عشق به فرمانده ای سید علی باشم تا برسد آن یار قدیمی آن آشنای غریبه و البته غریبه برای منی که چشمانم آنقدر نا لایق هست که رویش را نبینم و این هم که سید را می بینم فقط صدقه سر دیگران است !!! 

         این چند کلام را نوشتم تا آغازی باشد که پایانش امیدوارم با ... هرچه باشد خوب باشد . 

یاعلی