حضرت امــــام خمينــــــــــی (رحمة الله عليه) :
شما اگر گمان بکنيد که در تمام دنيا ؛ رئيس جمهورها و سلاطين و امثال اينها ؛ يک نفر را مثل آقای خامنه ای پيدا کنيد که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار ؛ و بنای قلبی اش بر اين باشد که به اين ملت خدمت کند ؛ پيدا نمي کنيد . ( صحيفه نور ج ۱۷ ص ۲۷۱ )
حضرت امــــام خمينــــــــــی (رحمة الله عليه) :
شما اگر گمان بکنيد که در تمام دنيا ؛ رئيس جمهورها و سلاطين و امثال اينها ؛ يک نفر را مثل آقای خامنه ای پيدا کنيد که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار ؛ و بنای قلبی اش بر اين باشد که به اين ملت خدمت کند ؛ پيدا نمي کنيد . ( صحيفه نور ج ۱۷ ص ۲۷۱ )

بسمه تعالی
به : آقای حميدرضا ملايي فرزند شهيد احمد ملايی از فردوی قم
فرزند عزيزم ! نامه تو به پدر شهيدت را در روزنامه خواندم . آن چه نوشته ای حرف دل خيلی هاست ؛ اما اين را بدان که ياد شهدا را هيچ کس نمي تواند از سينه اين ملت بزدايد . همان طور که ياد شهيد کربلا هميشه زنده است ؛ ياد شهيدان کربلای ايران هم زنده خواهد ماند و دل هايی را پر از نور و روح هايی را پر از معرفت و عزم خواهد کرد . نهال مبارکی که با خون آنان آبیاری شده است ؛ روز به روز برومندتر خواهد شد ؛ ان شاء الله .
اين بار که به پدرت سلام کردی ؛ سلام مرا هم به او برسان .
سيد علی خامنه ای ۷/۲/۷۹

من به توصيه امام عمل کرده ام ! اغلب وصيت نامه شهداکه به دستم رسيد را خوانده ام . اما واقعا" از اين وصيت نامه ها درس مي گيريم . آن جوان ؛ خطش هم به زور خوانده مي شود ؛ اما هر کلمه اش برای من و امثال من يک درس راهگشاست که خيلی استفاده کرده ام .
چيزهای عجيبی است . اينجا معلوم مي شود که درس علم و علوم الهی ؛ پيش از آن که به ظواهر و قالب های رسمی وابسته باشد ؛ به حکمت معنوی وابسته است ...
حديث ولايت جلد ۸ صفحه ۴۳

هم از موفقيت عمليات والفجر ۱۰ خوشحال بوديم هم از حضور آقا در قرارگاه . موقع ناهار ؛ بچه ها کمی بیشتر از حد معمول ؛ تدارک ديدند تا به نوعی شادی خود را ابراز کنند .
آقا با ديدن غذا کمی مکث کرد .
شما خيلی از جسمتان کار مي کشيد و بیشتر از اينها به انرژی نياز داريد ولی آیا بقيه نيروها هم چنين غذايی در اختيار دارند ؟ برای من همان غذای سربازی را بياوريد . نبايد کسی احساس کند من که رئيس جمهور هستم ؛ با بقيه تفاوت دارم ...
بعد هم درباره حفاظت از بيت المال ؛ توصيه هایی فرمودند .
برگرفته از کتاب در سايه خورشيد ص ۵۵
سردار شهيد شوشتری

برایش فرقی نمی کرد ؛ جبهه را خانه خودش می دانست ! حاضر نبود رسمش را کنار بگذارد . بساط روضه را هرجا که مي رفت علم مي کرد ؛ خط مقدم بود یا نه ؛ جان پناه مناسبی داشت یا نداشت ...
دهه که مي گرفت ؛ تاکيد داشت مثل هميشه شب آخر را روضه امام رضا عليه السلام بخوانند . آن وقت بود که سعی مي کرد خودش را به بچه های مشهد برساند .
برگرفته از کتاب شميم خاطره ها صفحه ۱۰۱
سردار اسماعيل قاآنی

در سفر به یزد سرزده رفته بودند منزل يکی از خانواده های شهدا .
آقا داشت گوشه قرآن اهدائی را یادگاری می نوشت که خواهر شهيد آمد جلو و گفت : آقا ! درخواستی دارم از شما ...
آقا لبخند زد : بفرمائيد .
... چفيه ايشان را مي خواست . باز هم تبسم آقا روی صورتشان گل انداخت ؛ ¤کاش آرزوی بهتری کرده بوديد ! ¤
- بالاتر از سلامتی شما آرزویی ندارم .
چفيه را که گرفت ؛ زودی پائين عبای آقا را بوسيد و رفت گوشه اتاق .
پايگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت امام خامنه ای (دام ظله)
گاهی وقت ها غيبش مي زد . نگران مي شديم . چيزی نمي گذشت که با تنی خسته و چهره ای خندان ؛ پيدايش مي شد .
دو سه تا از بچه هايی که به جنگ های چريکی وارد بودند را برمي داشت و مي زد به قلب دشمن . تا پشت جبهه آنها نفوذ مي کرد .
شناسايی اش کامل بود . محضر امام که جلسه مي گذاشتند ؛ هميشه اطلاعات دست اولی داشت که مي شد رويش حساب کرد .
کتاب پرتوی از خورشيد ص ۱۵۵
حجة الاسلام ذوالنور

قرار بود تشريف ببرند منزل یکی از علماء .
قبل از آن ؛ ديدار با خانواده های شهدا بود که کمی طول کشيد و يک ربع تاخير پيش آمد . آن عالم از علت تاخير جويا شد و آقا توضيح داد که در جريان ديدار با خانواده های شهدا در يکی از محله ها متوجه شدند خانواده شهيد ديگری هم آنجا زندگی مي کند که سر زدن به آنها ؛ باعث اين تاخير شد .
آن عالم با کنايه گفت : اين کارها برای جذب قلوب ؛ بد نيست ! آقا نگاهی به او انداخت و با جديت پاسخ داد : اسمش را هر چه دوست داريد بگذاريد ولی بدانيد اگر اين خانواده شهدا و خون های پاک عزيزانشان نبود ؛ اين عمامه بر سر بنده و جنابعالی قرار نداشت .
کتاب خاطـــــــــــــرات سبز ص ۱۴۳
حجت السلام موسوی کاشانی

عمليات "ماووت" برون مرزی بود و احتمال اسارت ؛ زياد بود . گفتيم اگر پسر رئيس جمهور اسير شود ؛ دشمن حسابی سوء استفاده تبليغاتی خواهد کرد . تصميم گرفتيم منصرفش کنيم ؛ اما فايده ای نداشت .
يکی پيشنهاد داد چون بدون عينک نمي بیند ؛ پس .....
کسی مامور شد و یواشکی !!! دسته های عينکش را شکست . موقع عمليات ؛ ديديم باز آن جلو ايستاده . جای دسته های عينک ؛ از نخ استفاده کرده بود !!!
حق داشت ؛ بچه همان پدری بود که بی اعتنا به پست و مقام ؛ در اوج خطر به قلب دشمن مي زد و مثل شير مقابلشان مي ایستاد .
کتاب خاطرات سبز ص ۱۳۸
سردار فضلــــــــی

