بررسی عملکرد عوام و خواص در حادثه عاشورا با تکیه بر بیانات مقام معظم رهبری( مد ظله العالی )
ويژگى هاى خواص
خواص از ديدگاه ما عده اى دانا, بينا و برخوردار از توانايى تحليل و ارزيابى مسايل اجتماعى و سياسى هستند و مهم تر از همه در بين توده مردم اثر گذارند. اين گروه برگزيده و برجسته اجتماع داراى ويژگى هاى زير هستند:
1 . اهل فهم و تجزيه و تحليلند
پيامبران به طور خاص و اصلاحگران به طور عام, داراى پيام هاى ژرف و عميق هستندكه عامه مردم از درك ژرفاى آن عاجزند. با اين كه همواره سعى مى شود به فراخور حال و مناسب شأن آنان سخن گفته شود, با وجود اين بسيارى از پيام هاى پيامبران و مصلحان, از سطح فهم عوام فراتر يا فهمشان براى آنان مشكل است. مثلاً قرآن مجيد ياران كفار را به خانه عنكبوت تشبيه مى كند كه فقط نامى از خانه دارد و در برابر سرما و گرما و هجوم دشمن ايمن نيست و فقط دامى است براى شكار طعمه عنكبوت كه حشرات پناهنده به آن را دست و پا بسته تحويل عنكبوت مى دهد. اين كلام به مثابه آن است كه ياران دروغين كفار هم مانند اين خانه اند كه براى فريب انسان ها و بردگى آنها تلاش مى كنند, اما اين معنا براى عوام قابل فهم نيست و فقط خواص و اهل تجزيه و تحليل مى توانند آن را دريابند .
قرآن مجيد مى فرمايد:
وَتِلْك اùَمثِالُ نَضْرِبُهِا لِلنّاسِ وَمِا يَعْقِلُهِا اِü الْعِالِمُونَ(1);
و اين مثل ها را براى عموم مردم مى زنيم اما عمق آن را جز دانايان (خواص) نمى فهمند .
امام على نيز مى فرمايد:
اِنَّ حَديثَنِا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لايَعْقِلُهُ اِü الْعِالِمُونَ(1);
سخن ما سخت و دشوار است و جز دانايان عمق و معناى دقيق آن را نمى فهمند .
2 . بصيرت
بصيرت چراغى هماره روشنگر و نجات بخش انسان از گمراهى هاست. بصيرت به انسان قدرت مى دهد كه حتى در تنهايى و غربت چون امت واحده از صراط مستقيم سر بر نتابد و هيچ هراسى از بسياريِ طرفداران باطل به دل راه ندهد. بصيرت روشن بينى و روشن دلى است. (بَصَر) چشم سر است و (بصيرت) چشمِ دل .
قرآن مجيد درباره كافران و دنيا پرستان ظاهربين مى فرمايد:
يَعْلَمُونَ ظِاهِراً مِنَ الحيِوةِ الدُنْيِا وَهُمْ عَنِ الاخِرَةِ هُمْ غِافِلُونَ(1);
تنها ظاهرى از زندگى دنيا مى بينند و از آخرت غافلند .
در اين باره امام على مى فرمايد:
مَنْ اَبصَرَ بَصَّرَتْهُ وَمَنْ اَبَصْرَ اِلَيْهِا اَعْمَتْهُ(1);
آن كس كه دنيا را وسيله ببيند (و به آن دل نبندد) اين مايه بصيرت اوست و آن كس كه دنيا برايش هدف باشد, نابينايش خواهد كرد .
خواص جامعه آنها هستند كه به فرمايش على :
حَمَلُوا بَصِائِرَ هُمْ عَلَى اَسْيِافِهِمْ(1);
آنان بصيرت ها و انديشه هاى روشن خود را با شمشيرهاى خود حمل مى كنند .
اساساً در همه نبردهايى كه حق و باطل پنهان بود و كفر در پرده سالوس و ريا و تقدس پوشيده شده بود, اهل بصيرت با چشم دل و حق محورى راه صواب را از ناصواب تشخيص دادند و راه امام حق را برگزيدند. حق مدارى ويژگى برجسته اهل بصيرت است, آنان اين نور را از تقوا, زهد, توكل به خداوند و وارستگى ازغير او بر مى گيرند .
3 . انتخابگرى
گرچه در بين خواص, هم هدايت شده و هم گمراه وجود دارد, ولى هر دو گروه آگاهانه راه هدايت يا گمراهى را پيش گرفته اند. آنان سخن حق را شنيده و فهميده اند و در مقابل آن يا تسليم شده, يا عناد ورزيده اند. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
مَااخْتَلَفَ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتِابَ اِü مِنْ بَعْدِ مِا جِاءَهُمُ الْعِلْم(1);
اهل كتاب اختلاف نورزيدند مگر پس از آن كه علم براى آنان حاصل آمد .
وَمِا تَفَرَّقُوا اِü مِنْ بَعْدِ مِا جِاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ(1);
آنان فرقه فرقه نشدند مگر از سرِ ستم و پس از آن كه (به حق و راه راست) علم يافتند .
4 . جانبدارى از حق
خواص هيچ گاه بى طرف نبوده و نيستند. ويژگى برجسته آنها جانبدارى پيوسته از حق و باطل گريزى است. مقتضاى ايمان, جانبدارى صريح از حق و ستيز با باطل است. امام صادق مى فرمايد:
اِنَّ مِنْ حَقيقَةِ الايمانِ أَنْ تُؤثِرَ الْحَقَّ وَاِنْ ضَرَّك عَلَى الْبِاطِلِ واِنْ نَفَعَك(1);
از حقيقت ايمان آن است كه حق را بر باطل ترجيح دهى, هر چند حق, به زيانت باشد و گرايش به باطل تو را سود رساند .
حضرت على نيز يكى از ويژگى هاى خواص را وارد نشدن در باطل و خارج نشدن از مدار حق مى دانند .
وَلا§يَدْخُلُ فِى الْبِاطِلِ وَلايَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ(1) .
خواص آن جا كه حق را ببينند مى ايستند, حمايت مى كنند و از هيچ مشكلى نمى هراسند. در قاموس خواص بى طرفى معنا ندارد, بى طرفى در برابر حق, همسنگِ ستيز با حق است. از ديدگاه قرآن بى تفاوتان و معصيت كاران هر دو به بيراهه مى روند. نمونه آشكار آن را مى توان در آزمون بنى اسرائيل براى صيد ماهى جست و جو كرد. آن گاه كه به آنها دستور داده شد صيد ماهى را در روز شنبه تعطيل كنند, مخالفت كردند و در كنار دريا حوضچه هايى ترتيب داده, ماهيان را روز شنبه در آن محاصره و روز يكشنبه صيد مى كردند و نافرمانى خود را چنين توجيه كردند كه ما روز شنبه صيد نكرده ايم بلكه تنها آنها را در حوضچه ها محاصره كرديم. در اين آزمايش مردم سه دسته شدند:
الف) گروهى كه اكثريت را تشكيل مى دادند به مخالفت با اين فرمان الهى برخاستند;
ب) گروهى كه اقليت كوچكى بودند در برابر گروه اول به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند;
ج) ساكتان و بى طرفان كه نه با گناهكاران همگامى داشتند و نه وظيفه نهى از منكر را انجام مى دادند .
قرآن مجيد مى فرمايد: تنها گروه دوم نجات يافتند و دو دسته ديگر مجازات شدند:
فَلَمّا نَسُوا مِا ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنِا الَّذينَ يَنْهَونَ عَنِ السُّوءِ وَأخَذْنِا الَّذينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بِئسَ بِما كانُوا يَفْسُقون(1);
پس هنگامى كه تذكراتى را كه به آنها داده شده بود فراموش كردند, كسانى را كه از بدى باز مى داشتند رهايى بخشيديم و آنها را كه ستم كردند به سبب نافرمانى شان به عذاب شديدى گرفتار ساختيم .
5 . استقامت
خواص حامى حقند و تمام مشكلات را در اين راه به جان مى خرند و با آغوش باز به استقبال پيامدهاى دفاع از حق مى روند. قرآن كريم اينان را (رِبِّيُّون) مى نامد. ربّيّون كسانى هستند كه ارتباطى محكم و ناگسستنى با پروردگار دارند:
وَكَأَيِّن مِنْ نَبِيٍّ قِاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثيرٌ فَمِا وَهَنُوا لِما أَصِابَهُمْ فى سَبيلِ اللّهِ وَمِا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكِانُوا وَاللّهُ يُحِبُّ الصّابِرينَ(1);
و چه بسا بودند پيامبرانى كه مردان الهى بسيار به همراه آنان جنگيدند. آنها هيچ گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنها مى رسيد, سست و ناتوان نشدند و تن به تسليم ندادند, و خداوند استقامت كنندگان را دوست دارد .
خواص سرِ تسليم در برابر دشمن فرود نمى آورند و بر موضع خويش ثابت قدم و استوارند. خداوند نيز در پاسخ, باران لطف و رحمتش را بر آنان فرو مى فرستد. در نتيجه خواص حق جو با دلگرمى و صلابت به راه خويش ادامه مى دهند, و هيچ گونه سستى در آنها ديده نمى شود:
اِنَّ الَّذينَ قِالُوا رَبُّنِا اللّهُ ثُمَّ اَسْتَقِامُوا فَلا§ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُْم يَحْزَنُونَ ْ* اُولئِكَ اَصْحِابُ الْجَنَّةِ خِالدينَ فيهِا جَزاءً بِمِا كِانُوا يَعْمَلُونَ(1);
كسانى كه گفتند پروردگار ما الله است, سپس استقامت كردند, نه ترسى بر آنهاست و نه اندوهى. آنان اهل بهشتند و جاودانه در آن مى مانند, اين پاداش اعمالى است كه انجام مى دادند .
خواص بايد مقاومت را از پيامبر گرانقدر اسلام بياموزند; در سنگر حق مبارزه كنند, در راه حق سرمايه گذارى مادى و معنوى كنند وبراى تحقق اصول و مبانى و ارزش ها پايدارى نشان دهند كه:
فَاسْتَقِمْ كَمِا أُمِرْتَ وَمَنْ تِابَ مَعَك(1);
پس همان گونه كه فرمان يافته اى استقامت كن و همچنين كسانى كه با توبه سوى خدا آمده اند (بايد استقامت كنند) .
6 . ايمان راستين
از ديدگاه قرآن كريم, ايمان هاى موسمى و مقطعى بى ارزش است. ايمانى ارزشمند است كه برخاسته از صميم جان بوده و ريشه در وجود او داشته باشد. خواص اهل حق, ايمان در وجودشان رسوخ كرده و باورها و اعتقادات آنان عميق است:
اِنَّمِا المُؤمِنُونَ الَّذينَ ا§مَنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ لَمْ يَرْتِابُوا وَجِاهَدُوا بِأَمْوالِهِم وَاَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللّهِ اُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ(1);
مؤمنان واقعى, تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده, هرگز شك و ترديد به خود راه ندادند و با اموال و جان هاى خود در راه خدا جهاد كردند, آنها راستگويانند .
ايمانى كه تنها لقلقه زبان باشد و براى دستيابى به مطلوب دنيايى و به گونه مقطعى و موسمى نمود يابد, خاستگاه سعادت و سلامت به شمار نمى آيد. اين در حقيقت, خود, نوعى بى ايمانى است كه به شدت نكوهش شده است .
وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللّهَ عَلي§ حَرْفٍ فَاِنْ اَصِابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَاِنْ اَصِابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنقَلَبَ عَلي§ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنيِا وَالا§خِرَةَ ذلِكَ هُوَ الخُسْرا§نُ المبين(1);
بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مى پرستند, همين كه دنيا به آنها رو كند و خيرى به آنان رسد, اطمينان مى يابند اما اگر مصيبتى به عنوان امتحان به آنها برسد دگرگون مى شوند و به كفر رو مى آورند. به اين ترتيب, هم دنيا را از دست داده اند و هم آخرت را و اين زيان آشكار است .
7 . قيام
خواص خوب و حق مدار به مقتضاى پيمان الهى ـ انسانى خويش براى اداى وظيفه قيام كرده و نسبت به كجروى ها, ستم ها و تجاوزگرى ها واكنش نشان داده اند. نمونه آشكار آن را مى توان در اصحاب كهف جست و جو كرد, آن جا كه قرآن مى فرمايد:
اِنَّهُمْ فِتْيَةٌ امَنُوا بِرَبِّهِمْ فَزِدْنِا هُمْ هُدَيً وَرَبَطْنِا عَلي§ قُلُوبِهِمْ اِذْ قا§مُوا فَقِالُوا رَبُّنِا رَبُّ السَّمَوا§تِ وَالاَرْضِ…;
آنان جوانمردانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند و ما بر هدايتشان افزوديم و دل هايشان را محكم ساختيم, آن هنگام كه قيام كردند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمان ها و زمين است .
قيام اصحاب كهف نمونه قيام خواص خوب براى اعلان كلمه توحيد است. آنها بعد از قيام و اعلان توحيد هجرت كردند و خانه و كاشانه و مقام و موقعيت را وا نهادند و براى حفظ ايمان خود ازجامعه جاهلى و كافر هجرت كردند .
نمونه ديگر مردان عارفى هستند كه در لشكر طالوت عليه ستم به مبارزه و هجرت دست زدند. همانان كه در مبارزه با نفس پايدار بودند و دليرى و توانايى بى نظير يافتند. از اين رهگذر است كه خداوند مى فرمايد:
كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً باِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصّابِرينَ(1);
چه بسيار گروه هاى كمى كه به خواست خدا بر گروه هاى كثير غلبه يافته اند و خدا با صابران است .
8 . تحمل آزار و شكنجه در راه خدا
خواص حق در طول تاريخ همواره مورد آزار و شكنجه, تبعيد و تحقير و قتل قرار گرفته اند, ولى خداوند ايمان آنان را حفظ نموده و در تحت حمايت خويش قرار داده و از شر دشمنان نجاتشان داده است. خواص حق كه به اداى وظيفه حق گويى و حق خواهى قيام مى كنند هميشه از سوى مستكبران و ستمگران و خواص بد مورد تهمت, شكنجه و قتل قرار گرفته اند .
مؤمن آل فرعون, بعد از دفاع عقلانى و تقيه اى آن گاه كه لازم ديد ايمان خود را آشكار كند و از خدايان آنان بيزارى جويد مى فرمايد:
فَسَتَذْكُرُونَ مِا أقُولُ لَكُمْ وَأُفَوِّضُ أَمْرى اِلَى اللّهِ اِنَّ اللّهَ بَصيرٌ بِالْعِبِادِ(1);
به زودى آنچه را به شما مى گويم به ياد خواهيد آورد و من كار خويش را به خدا مى سپارم, چه اين كه خدا به بندگان خود بيناست .
سپس خداوند مى فرمايد:
فَوَقِاهُ اللّهُ سَيِّآتِ مِا مَكَرُوا(1);
خداوند او را از نيرنگ فرعونيان حفظ كرد .
كارنامه خواص حق پرست پر از تيرهاى تهمت و شايعات است. گاهى به آنها مقام طلب, زمانى جادوگر و دروغگو و مفسد وغير آن گفته اند, چنان كه اين تهمت ها را به پيامبران و مصلحان ديگر نيز مى زدند .
ويژگى هاى عوام
1 . نداشتن قدرت فهم, تحليل و ژرف نگرى
توده مردم يا عوام جامعه به دلايل مختلف از شكوفايى فكرى برخوردار نبوده, توان فهم باطن امور را ندارند و نمى توانند وقايع و حوادث را تجزيه و تحليل كنند و حقايق را از وراى ظواهر دريابند; مثلاً وقتى حضرت ابراهيم خدايش را براى نمرود و اطرافيانش توصيف كرد و فرمود: (رَبِّيَ الّذى يُحيى وَيُميتُ; پروردگار من آن است كه زنده مى كند و مى ميراند.) نمرود نيز خود را زنده كننده و ميراننده معرفى كرد و دستور كشتن يك زندانى و آزاد كردن زندانى ديگر را داد و آن را مصداق زنده كردن و ميراندن ناميد. در اين جا توده مردم و عوام نتوانستند باطل بودن ادعاى نمرود را بفهمند و حضرت ابراهيم با توجه به سطح فهم عامه و مردم حجتى روشن تر ارايه كرد تا نمرود نتواند عوام فريبى كند. ابراهيم فرمود:
اِنَّ اللّهَ يَأتى بِالشَّمْسِ مِنْ الْمَشْرِقِ فَأتِ بِهِا مِنَ الْمَغْرِبِ(1);
خداوند خورشيد را از مشرق بر مى آورد, تو (اگر خدايى) آن را از مغرب برآور .
همين ناتوانى از درك و تحليل بود كه پيامبران و اولياى خدا را وا مى داشت, تا بسيارى از حقايق را از عوام كتمان كنند. عامه مردم به دليل عدم توانايى از تجزيه و تحليل, دچار افراط يا تفريط مى شوند. گروهى آنان را كافر و جادوگر مى شمردند و گروهى ديگر نيز مبالغه كرده, آنها را خدا و شريك خدا مى دانستند .
2 . پيروان ظاهربين
عوام پيرو ظواهر چشم پركن هستند و استدلال هاى عقلى و بحث علمى در برابر آنان بى فايده است. حضرت ابراهيم وقتى مردم را بت پرست ديد, آنها را از اين كار باز داشت و با استدلال هاى فراوان, باطل بودن كرنش در برابر بت ها را براى اهل فهم و شناخت روشن ساخت. از جمله, وقتى بت ها را شكست, با گذاشتن تبر بر گردن بت بزرگ گفت: اگر خدايتان مى تواند سخن بگويد و پاسخ دهد از او بپرسيد .
نمروديان براى اين كه وجهه عمومى خود را از دست ندهند, شروع به مجادله و عوام فريبى كرده, پيروان عوام را به دفاع از خدايان دروغين فرا خواندند و با اين كه محاكمه ابراهيم در برابر چشمان مردم بود, فأتُوا بِهِ عَلي§ أَعْيُنِ النّاسِ(1);
او را در برابر ديدگان مردم (براى محاكمه) بياوريد .
ولى با اين حال عامه مردم نتوانستند سخن حضرت ابراهيم را بفهمند و به حقانيت ايشان پى ببرند. آنها همچنان بر گمراهى خود اصرار ورزيدند .
3 . اهتمام به ارزش هاى مادى
عوام با مظاهر مادى مأنوس هستند. قدرت و شكوه ظاهرى را ملاك ارزش مى دانند. وقتى گوساله طلايى سامرى را ديدند, برق طلاى گوساله چشم آنان را خيره كرد و بلافاصله آن را به خدايى پذيرفتند و در مقابل هشدارهاى خواص از جمله هارون گفتند:
لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عِكِفينَ حَتّى يَرْجِعَ اِلَيْنِا مُوسي§(1);
پيوسته بر آن گرد خواهيم بود تا موسى به سوى ما باز گردد .
از همين ضعف عوام, فرعون بهره گرفت و گفت:
يِاقَوْمِ أَلَيْسَ لى مُلْكُ مِصْرَ وَهِذِهِ الانْهِارُ تَجْرى مِنْ تَحْتى أَفَلا§تُبْصِرُونَ(1);
اى قوم من! آيا حكومت مصر از آنِ من نيست و اين نهرها تحت فرمان من جريان ندارد؟ آيا نمى بينيد؟ چون ارزش از ديدگاه آنها فقط به امور مادى و ظاهرى است, فرعون نيز از همين روزنه سخن مى گويد تا آنها را به سوى خود جلب كند .
4 . تقليد
عوام چاره اى جز پيروى ندارند. اما پيروى عوامِ بد جاهلانه است; نه از عقل دستور مى گيرند و نه از كسانى تبعيت مى كنند كه صاحبان عقل وشعورند. پيشواى آنان سنت هاى ملى, قومى و آبا و اجدادى است. فهم و عقل خويش را به كنارى مى نهند و خواستشان رسيدن به آرزوهاى نفسانى است. از اين رو وقتى در قيامت آنان را فوج فوج به دوزخ مى برند, نگهبانان دوزخ از آنان مى پرسند:
أَلَمْ يَأتِكُمْ نَذيرٌ;
آيا هشدار دهنده اى براى شما نيامد؟ و آنان تصديق مى كنند كه هشدار دهنده اى آمد, ولى با تكذيب ما روبه رو شد و ما منكر رسالت شديم و در آخر اعتراف مى كنند:
لَوْ كُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مِا كُنّا فِى أَصْحِابِ السَّعيرِ(1);
اگر گوش شنوا داشتيم يا انديشه مى كرديم, در ميان دوزخيان نبوديم .
عوامِ پيرو, پيروى از سنت آبا و اجدادى را مايه پيوند اجتماعى و قوام قوميت مى دانند و نفى آن را زشت مى شمارند. آنها فقط به جهت پيروى از سنت قومى است كه بر گمراهى پافشارى مى كنند .
5 . جو زدگى
براى آنان اكثريت ملاك است و جدا شدن از توده مردم برايشان ترسناك است. در باور آنها نمى گنجد كه جماعت, گمراه باشد يا اشتباه كند. وقتى مى بينند كه چندين نسلِ گذشته, بر آن بوده اند, نمى توانند بپذيرند كه گذشتگان خطا كرده اند و ناباورانه مى پرسند:
فَمِا بِالُ الْقُرُونِ الاُولي§(1);
پس تكليف نسل هاى گذشته چه مى شود؟ در جريان گوساله پرستى بنى اسرائيل, وقتى سامرى گوساله طلايى را ارايه كرد, به ناگاه گروه بسيارى به خداى طلايى گرويدند و چنان موج و جوى ايجاد شد كه عامه را تاب مقاومت در برابر آن نبود. به سرعت جو زده شدند و بدون تأمل و تفكر گوساله پرستى را برگزيدند و گفتند: به اختيار خود با وعده تو مخالفت نكرديم, بلكه وقتى كثرت گوساله پرستان را ديديم, از مخالفت با آنان وحشت كرده, بى اختيار پيرو آنها شديم.(1)
مصاديق عوام و خواص
مرز مشخص كننده عوام و خواص, (بصيرت) است. كسى كه داراى اين ويژگى بود از (خواص), و هركه اين ويژگى را نداشت از (عوام) است. گاهى, افرادى از نزديك ترين اشخاص به پيامبران بودند, ولى در گروه مخالفان آنان قرار گرفتند. آنها اهل بصيرت نبودند, چون ديدند اكثريت مخالفند آنها هم مخالف شدند. همانند همسر و فرزند نوح و همسر لوط. قرآن كريم درباره همسر نوح و همسر لوط مى فرمايد:
ضَرَبَ اللّه مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وامْرَأت لُوطٍ كِانَتِا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبِادِنِا صِالِحَيْنِ فَخِانَتِا هُمِا فَلَمْ يُغْنِيِا عَنْهُمِا مِنَ اللّهِ شَيْئاً وَقيلَ ادْخُلا النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ(1);
خداوند مثلى كه براى كافران مى زند همسر نوح و همسر لوط است, اين دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند, ولى به آنان خيانت كردند و بستگى آنها با اين دو پيامبر سودى به حالشان نبخشيد و به آنها گفته شد: وارد آتش شويد, همراه كسانى كه وارد مى شوند .
پسر نوح هم تحت تأثير موج مخالفان قرار گرفت. تا بدانجا كه قرآن درباره او مى فرمايد:
اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِك اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ;
او از خاندان تو نيست بلكه او عملى است ناشايست .
فرزند نوح چون پيوند مكتبى اش از پدر بريده شد پيوند خانوادگى اش نيز سودى نبخشيد .
همچنين قرآن كسانى را مورد توجه قرار مى دهد كه هيچ پيوند و ارتباط نسبى با پيامبران نداشتند, ولى چون داراى بصيرت بودند از خواص شمرده شدند, مانند آسيه دختر مزاحم, كه همسر فرعون بود. او چون معجزه حضرت موسى را دربرابر ساحران ديد نور ايمان در دلش تابيد. آسيه تا مدتى ايمانش را پنهان مى كرد, اما سرانجام ايمانش آشكار شد.فرعون او را تحت فشار قرار داد, تا دست از آيين موسى بردارد, ولى اين زنِ با بصيرت مقاومت كرد .
فرعون او را شكنجه كرد و دستور داد دست و پايش را با ميخ بسته و در زير آفتاب سوزان قرار دهند و سنگ عظيمى بر سينه او بگذارند, ولى باز هم تسليم نشد. قرآن مجيد اين بانوى نمونه را اسوه مؤمنان دانسته است:
وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلّذينَ ا§مَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ اِذْ قِالَتْ رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَك بَيْتاً فِى الْجَنَّةِ وَنَجِّنى مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَنَجِّنى مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ(1);
مثالى كه خداوند براى مؤمنان زد همسر فرعون است, در آن هنگام كه گفت: پروردگارا! خانه اى براى من نزد خود در بهشت بساز و مرا از فرعون و عمل او و از قوم ستمگر رهايى بخش .
بنابراين معيار تشخيص خواص از عوامل بصيرت است. به همين مطلب مقام معظم رهبرى عنايت دارند:
در بين اينهايى كه ما مى گوييم (خواص), آدم هاى با سواد هست, آدم هاى بى سواد هم هست. گاهى كسى بى سواد است وجزء خواص است, مى فهمد كه چه كار مى كند, از روى تصميم گيرى و تشخيص عمل مى كند, ولو درس نخوانده و مدرسه نرفته است, مدرك ندارد, لباس روحانى ندارد, اما مى فهمد كه قضيه چيست. خواص كه مى گوييم معناى آن يك لباس خاص نيست; ممكن است مرد باشد, ممكن است زن باشد, ممكن است تحصيل كرده باشد, ممكن است تحصيل نكرده باشد, ممكن است ثروتمند, ممكن است فقير باشد.(1) بنابراين, براى ساختن جامعه اى كه (خواص) در آن فزونى يابند بايد بصيرت هاى افراد افزايش يابد, چرا كه از آفات جامعه سالم, زنده و با نشاط عوام زدگى است و بايد شديداً از آن دورى جست. رهبر معظم انقلاب مى فرمايد:
پس بايد مواظب باشيد جزو عوام نباشيد. نمى گوييم جزو عوام نباشيد, يعنى بايد حتماً برويد تحصيلات عاليه بكنيد, نه, گفتم كه معناى عوام اين نيست. اى بسا كسانى كه تحصيلات عاليه هم كردند و جزو عوامند, اى بسا كسانى كه تحصيلات دينى هم كردند و جزو عوامند, اى بسا كسانى كه فقيرند يا غنى اند و جزو عوامند. عوام بودن, دست من و شماست. بايد مواظب باشيم عوام نباشيم, يعنى هر كارى مى كنيم از روى بصيرت باشد. آن كسى كه از روى بصيرت كار نمى كند عوام است. لذا مى بينيد قرآن درباره پيغمبر مى فرمايد: (أدعو إلى اللّهِ على بصيرةٍ أنا ومن اتّبعنى)(1), يعنى من و پيروانم با بصيرت عمل مى كنيم و دعوت مى كنيم و پيش مى رويم. پس اول ببينيد جزو آن گروه عواميد يا نه. اگر جزو گروه عواميد به سرعت خودتان را از گروه عوام خارج كنيد. سعى كنيد قدرت تحليل پيدا كنيد, تشخيص بدهيد, معرفت پيدا كنيد.(1)