زیر گنبد کبودی آسمان، به چشم هایش می نگریستم،
و او به زمین، رنگی آرام و فیروزه ای داشت گویی که ابرهایش
َاشکالی از گل و نوشته و دعا و نیایش و زمزمه های قرآنی بر پیکر نیلگون آسمان
حک کرده بود. دلم می خواست گل هایش را به دست بگیرم و ببویم وپیام های نوشته شده
را بر لبانم تکرار کنم و همه پُر بود از نام خدا. و چه زیبا بود نام خدا و
صفات پروردگارم.
و او چه زیباتر به من گوش می داد. و دعا می کردم و او مثل همیشه سمیع الدعا بود
و لبخند می زد
در عین نااُمیدی الغوث الغوث گویان بودم و باز مثل همیشه پناهم می داد
و به فریاد دلم می رسید.
و خود را در صحن خانه اش حس می کردم
اینجا گنبد آسمانی و ملکوتی خانه خدا مسجد بود و من ....
خویش را در او گم کردم ...
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 26 اسفند 1389 ساعت 11:48 PM | نظرات (0)
RSS