اگر دانستمی کویت به سر می آمدم سویت

 
ألا یا أیُّهَا المَهدی مُدامِ الوَصل ناوِلها
که در دوران هجرانت بسی افتاده مشکلها
 
صبا از نکهت کویت نسیمی سوی ما آوَرد
ز سوز شعله ی شوقت چه تاب افتاد در دلها
 
چو نور مِهر تو تابید بر دلهای مشتاقان
ز خود آهنگ حق کردند و بر بستند محملها
 
دلِ بی بهره از مِهرت حقیقت را کجا یابد
حق از آئینه ی رویت تجلّی کرد بر دلها
 
به کوی خود نشانی ده که شوق تو مُحبّان را
ز تقوا داد زاد ره، ز طاعت بست محملها
 
به حق سجّاده تزیین کن مَهِل محراب و منبر را
که دیوان فلک صورت از آن سازند محفلها
 
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل
ز غرقاب فراق خود رهی بنما به ساحلها
 
اگر دانستمی کویت به سر می آمدم سویت
خوشا گر بودمی آگه ز راه و رسم منزلها
 
چو بینی حجّت حقّ را به پایش جان فشان ای «فیض»
مَتی ما تَلقِ مَن تَهوی دَعِ الدُّنیا و أهمِلها
 
فیض کاشانی


[ پنج شنبه 2 بهمن 1393  ] [ 11:17 PM ] [ KuoroshSS ]