به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گفته اند که وقتی یکی از افسران جوان گارد نیکلای اول امپراتور روسیه به گناهی متهم شد و خشم امپراتور را چنان برانگیخت که فرمان داد تا بی درنگ به دوردست ترین نقاط سیبری تبعیدش کنند.
 

یاران او کمر به نجاتش بستند و به هر وسیله تشبث جستند؛ چنان که شهبانو را برانگیختند تانامه ئی به امپراتور نوشت و شفاعت او کرد تا از تبعیدش درگذرد.

امپراتور شفاعت شهبانو را نپذیرفت و به دبیر خود گفت تا در گوشه همان نامه تصمیم قاطع او را به لزوم تبعید افسر گناهکار، یادداشت کند:

بخشش لازم نیست، به سیبری تبعید شود.

دبیر که خود از یاران متهم بود فرمان امپراتور را، هم بدان گونه که از او شنیده بود به گوشه نامه نوشت. اما حیله ئی در کار کرد تا افسر نگونبخت از خشم امپراتور رهایی یافت.

در فرمان امپراتور، تنها جای ویرگولی را تغییر داده آن را چنین نوشته بود:

بخشش، لازم نیست به سیبری تبعید شود!

منبع : جام نیوز
ادامه مطلب
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  - 2:56 PM
بازی شطرنج برای اولین بار در هند اختراع شد و وقتی که حاکم هند با آن بازی آشنا شد و ریزه کاری های و تنوع آن را دید، تصمیم گرفت مخترع آن را مورد تحسین و تشویق قرار دهد و از این رو دستور داد او را خبر کنند تا او هدیه مناسبی به او بدهد.
 

مخترع شطرنج که ستا نام داشت به دربار حاکم آمد. او دانشمندی بود که لباس ساده ای به تن داشت و زندگی خود را با کمک شاگردانش می گذراند.

حاکم گفت: ستا می خواهم به خاطر بازی فوق العاده ای که کشف کردی پاداشی به تو بدهم. من به اندازه کافی ثروتمند هستم که هر چه تو بخواهی به تو بدهم. پس هر چه می خواهی از من بطلب.

حاکم چون ستا را ساکت دید گفت: خجالت نکش! آرزویت را بگو.

ستا گفت: اگر شما اجازه دهید من فردا بعد از آن که فکر کردم بگویم.

فردا بعد از آن که ستا مجددا به دربار آمد حاکم از او خواست درخواستش را بازگو کند.

ستا گفت: ای حاکم! امر کنید برای خانه اول شطرنج به من 1 گندم دهند برای خانه دوم 2 گندم و برای خانه سوم 4 گندم و برای خانه چهارم 8 گندم و برای خانه پنجم 16 گندم و ... به همین ترتیب گندم ها تا خانه 64 شطرنج افزایش یابد.

حاکم که به شدت عصبانی شده بود گفت: تو در این فرصت می توانستی در خواست بهتری از من داشته باشی پاداشی که تو خواستی به اندازه سخاوت من نبود اکنون می گویم تو را با گونی گندم روانه کنند.

ستا لبخندی زد و خارج شد.

بعد از مدتی حاکم شخصی فرستاد تا ببیند که آیا ستای نادان جایزه محقر خویش را گرفته یا خیر؟

مامور پاسخ داد: مستخدمین در حال اجرای دستور هستند و ریاضیدانان در حال محاسبه میزان گندمی که باید به ستا بدهند.

ریاضیدانان تا صبح مشغول حساب بودند تا این که صبح به حاکم اطلاع دادند که نماینده ریاضیدانان می خواهد شما را ملاقات کند.

حاکم امر کرد او را داخل کنند. ریاضیدان وارد شد و گفت: ما مقدار گندم ها را محاسبه کردیم در تمام انبارهای شما این مقدار گندم وجود ندارد حتی در سراسر جهان هم یافت نمی شود.

حاکم با تعجب پرسید: مگر مقدار آن چقدر است؟

ریاضیدان گفت : 615،551،709،073،744،446،18

برای تهیه این میزان گندم باید کل سطح کره زمین 4 بار زیر کشت برود!

منبع : آفتاب
ادامه مطلب
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  - 2:56 PM

کباب غاز از مجموعه داستان یکی بود یکی نبود انتخاب شده که از جمله کتاب های فراموش نشدنی در تاریخ ادبیات داستانی این دیار است و در هنگام انتشار سروصداهای زیادی به پا کرد و سبک کار نویسنده که تازگی داشت واکنش‎هایی متفاوت را برانگیخت.

 
ادامه مطلب
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  - 2:56 PM
در عهد عضدالدوله دیلمی در قرن چهارم هجری رسم شده بود هر کس شکایتی داشت و فریادش به جائی نمی رسید در برابر دربار بی هنگام اذان می گفت و بدین وسیله دادخواه در مقام عجز و بیچارگی که مرحله فرجام خواهی است از دست ستمگر به پادشاه تظلم می کرد.
 

سبب فرمان عضدالدوله به اذان گفتن این بود که پینه دوزی هرچه خواست به شاه شکایت کند کوشش او به جائی نرسید و او را به دربار راه ندادند. ناچار در برابر کاخ عضدالدوله ایستاد و بی هنگام به بانگ بلند اذان گفت.

پاره دوز دختری داشت به بالا چون نهال و به زیبائی و دلبری بی همال. داستان او در شیزاز و کربال بر سر زبانها افتاد. از هر سو برای او خواستگاری می رسید تا آنکه سرهنگی از دخترش خواستگاری کرد. پینه دوز عذر آورد و گفت مرا با سرهنگ شاه نه زوریست نه جای داوری. سرهنگ دژم شد و دختر را به زور به خانه خود برد. پینه دوز هر بار برای رهائی دختر کوشید کتک خورد و راه به جائی نبرد.

پاره دوز به ناچار از سکوئی نزدیک کاخ بالا رفت و بی هنگام اذان گفت. هر کس از آنجا می گذشت با تعجب به او می نگریست و رفته رفته گروهی انبوه گرد آمدند و هیاهوئی برپا شد.

پادشاه پینه دوز را خواست و فرمود:

اذان گفتن بی​هنگام یعنی چه و مردم را به گرد خود جمع کردن به چه معنی؟...

ستمدیده گستاخانه پاسخ داد:

ای پادشاه دادگر به خانه مردم ریختن و دختر مردم را به زور بردن به چه معنی؟!

آنگاه سرگذشت خود را چونانکه بود بیان کرد.

شاه بی درنگ فرستاد، سرهنگ را آوردند و پس از آنکه از او اعتراف شنید فرمان داد او را دو شقه کردند و به دو جانب معبر بیاویختند و دختر را از خانه سرهنگ بیرون آوردند و به دست پدر سپردند.

عضدالدوله گفت باز هم اگر کسی به تو بد کرد اذان بگوی! از آن پس فرمان اذان را صادر کرد و همه جا جار کشیدند تا حق کسی به هوای نفس باطل نگردد.

ادامه مطلب
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  - 2:55 PM
 
ایمان به خدا و توکل به عنایت پروردگار از نعمتهای موهوبی است که چون نصیب آدمی شود به جرات می توان گفت به همه چیز دست یافته و هیچ عاملی نخواهد توانست که او را در مسیر زندگی شیرین رویا انگیزش منحرف سازد.
 

افراد معتقد و مومن سعادتمندترین مردان روزگار هستند زیرا چون نقطه اتکای خویش را قوی و زورمندی ببینند و به طور کلی به اصل و اساس لایزالی پای بند هستند لذا هرگونه محرومیت و ناکامی را از روزنه دیده و خواسته معشوق و معبود نگریسته, بر آن لبخند می زنند و شداید و سختیها را به حسن قبول تلقی می کنند. ورد زبانشان همواره ضرب المثل منظوم پایین است و به هنگام تلخکامی برای آرامش خاطر چنین زمزمه می کنند:

گر نگهدار من آنست که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

اکنون به واقعه ای تاریخی بپردازیم که این شعر را به صورت ضرب المثل درآورده است. آقا محمدخان قاجار در دوران سلطنت خویش دو بار به جنگ روسها و فتح گرجستان شتافت. بار اول در سال 1029 هجری قمری با شصت هزار سپاهی به گرجستان عزیمت کرد و هراکلیوس ولی آنجا را که به جانب روس متمایل بود گوشمالی داده شهر تفلیس را قتل عام و کلیساها را خراب کرد.
کشیشها را دست و پا بسته در آب افکند و دختران و پسران تفلیسی را به اسارت گرفت. بار دوم در سال 1211 هجری بود که خبر رسید کاترین ملکه روسیه سپاهی بیکران به جانب ایران گسیل داشته گرجستان و دربند و باکو و گنجه و طالش در معرض خطر قرار گرفت.

آقا محمدخان جنگ با امیر بخارا را به تعویق انداخته سریعاً به سوی گرجستان حرکت کرد ولی در همان اوقات کاترین فوت شد و جانشین او پل امر به مراجعت لشکریان منصرف شده به سوی قراباغ شتافت و تصمیم به تسخیر قلعه شوشی گرفت. چه ابراهیم خلیل خان رییس ایل جوانشیر و حاکم قلعه شوشی سر مخالفت داشت و به هیچ وجه حاضر به اطاعت و تمکین نبود. توضیحاً یادآور می شود که قلعه شیشه هم می گفتند و در کتب تاریخی با هر دو اسم معروف و مشهور است.

سرسلسله قاجار قلعه شوشی یا شیشه را در محاصره گرفت و برای آنکه از خونریزی و کشتار جلوگیری شود این شعر را برای ابراهیم خلیل خان حاکم قلعه فرستاد:

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد
تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار؟

که منظور از آبگینه حصار همان قلعه شیشه یا شوشی است. ابراهیم خلیل خان که سر تسلیم و اطاعت نداشت این شعر را که منسوب به خیرانی است در پاسخ آقا محمدخان فرستاد:

گر نگهدار من آنست که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

که البته در این بیت مراد و مقصود ابراهیم خلیل خان از شیشه همان قلعه شیشه یا شوشی بوده که با استفاده از صنعت شعری ابهام آن را به کار برده است.

در هر صورت شعر بالا از آن تاریخ, ضرب المثل شد و بالمناسبه مورد استناد و تمثیل قرار گرفت.

برای آنکه فرجام کار دانسته شود یادآور می شود که قلعه شوشی به زودی فتح شد ولی این آخرین فتح آقا محمدخان قاجار بود زیرا چند روز بعد در شب جمعه بیست و یکم ذیحجه سال 1211 هجری به دست دو نفر مجرم که حکم قتلشان را صادر کرده بود به قتل رسید.

ادامه مطلب
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  - 2:55 PM
 
 
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت.
 

مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد.

جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت. روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند.

جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد، همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت.

ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت: تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست، از آن فرار کردی؟

جوان گفت: اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟

پندها و حکایت بندگی عشق را بارها و بارها شنیده ایم و یکی از این حکایت ها، حکایت مسجدگوهرشاد است.

در کنار مرقد ثامن الائمه مسجدی وجود دارد که به همت گوهر شاد خانم همسر شاهرخ میرزا ساخته شده است در طول مدت ساخته شدن مسجد، گوهر شاد خانم هر از چند گاهی به کارها سرکشی میکرد و دستور های لازم را به معماران و استاد کاران می داد، در یکی از این روز ها باد مختصری وزیدن گرفت چنان که گوشه ی چادر گوهر شاد به کنار رفت و چشم یکی از کارگر ها به صورت ایشان افتاد و سخت دلباخته ی او شد، اما چون راه به جایی نمی برد از شدت حرمان به بستر افتاد و پرستاری او را مادر دردمندش به عهده گرفت، پسر راز خود را با او در میان نهاده، سرانجام چون پزشکان از معالجه او ناامید شدند، مادر ساده دل دست به دامان گوهر شاد شد و گفت که اگر راه چاره ای نیابی پسرم از دست خواهد رفت.

گوهر شاد سخت ناراحت شد و در اندیشه فرو رفت، آنگاه سر بر داشت و گفت: ای مادر به خانه برو و به پسرت سلام برسان و بگو من حاضرم با او ازدواج کنم اما دو شرط دارد: یکی اینکه من از شاهرخ میرزا جدا شوم و شرط دوم آنکه او باید چهل شبانه روز باید در محراب زیر گنبد مسجد نماز بخواند و ثوابش را به عنوان مهریه به من قرار دهد.

مادر به خانه رفت و جریان را برای پسرش تعریف کرد، پسر جوان با شنیدن این خبر از بستر رنج برخاست و با خود گفت چهل روز که چیزی نیست، اگر چهل سال هم بود قبول می کردم، در هر صورت جوان به محراب رفت و شروع به خواندن نماز نمود، کم کم که ایام چهله نشینی جوان سپری می گشت جوانک در حال نماز نورهای زیبائی را میدید که او را سخت شیفته ی خود می ساخت کار به جائی رسید که در همان چهل سحرگاه چنان عشق معبود واقعی در قلب او رسوخ نمود که دیگر به گوهر شاد فکر هم نمی کرد.

در پایان چهل روز بانو گوهر شاد نماینده ی خود را فرستاد تا ببیند آیا جوان در قول خود راسخ بوده است یا نه، نماینده ی بانو سحرگاهان به محراب آمد و جوان را دید که سخت مشغول عبادت است، مدت زیادی صبر کرد تا جوان عاشق عبادتش به پایان رسید، در این حال نزد جوان رفت و به او گفت من نماینده ی بانو هستم و آمده ام تا از شرطی که بسته بودی مطمئن شوم آیا هنوز هم بر خواست خود پابرجائی، در این حال جوان که گذشت این ایام چهل گانه او را سخت متحول نموده بود گفت: از بانوی خود تشکر نما و به او بگو من در این ایام معشوق گم گشته و واقعی خود را یافتم از او بخواهید مرا ببخشد و عفو نماید.

پند هر دو حکایت یکی است؛ بندگی عشق تلنگری است که باعث می شود قلب بیدار شود تا خدا را با قلب پاک عبادت کنی؛ آنگاه نماز و روزه با خشوعی انجام می شود که سر و پای وجود را فرا می گیرد و عشق والا و مطلق الهی را در دل نهان می سازد.

ادامه مطلب
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  - 2:54 PM
امام علی (علیه السلام) فرمودند:
 
لاتَکُن مِمَّن یَرجُو الآخِرَهَ بِغَیرِ عَمَلٍ، و یُرجّی التَّوبَهَ بِطُولِ الآمَلِ؛
 

از کسانی مباش که بدون عمل امید به آخرت دارند و با آرزوهای دور و دراز توبه را به تأخیر می اندازند.
 
نهج البلاغه، حکمت 142
 

شرح حدیث:

کسی که در پی گنج است، رنج آن را هم باید به جان بخرد. 
کسی هم که به آخرت و بهشت و پاداش الهی امیدوار است، برای رسیدن به این هدف باید تلاش و عمل صالح و انجام وظیفه کند. 
مگر باغبان و کشاورز بدون شخم زدن و بذر پاشیدن و آبیاری و مراقبت می تواند محصولی برداشت کند؟ و مگر بدون نماز و روزه و انجام تکالیف و ترک گناه و زندگی در مسیر بندگی خدا و پرهیز از هوای نفس و پیروی از شیطان می توان به بهشت الهی و نعمتهای آن رسید؟ عقیده به آخرت انگیزه ای برای عمل صالح است. 
گناه دامی برای انسان است که او را طعمه ی عذاب می کند. 
معصیت جرمی است که دیر یا زود گنهکار را گرفتار کیفر الهی می سازد. راه درمانش «توبه» است. 
توبه را هم نباید به تأخیر انداخت. گناه مثل یک غده ی بدخیم است که در اولین فرصت باید با جرّاحی توبه آن را مداوا کرد، و گرنه جان را به خطر می اندازد. 
کار شیطان و نفس امّاره به تأخیر انداختن توبه است و القای این که: حالا چه عجله ای است، فرصت باقی است، هنوز جوانی و... 
ولی با آرزوهای دراز نباید توبه را به تأخیر انداخت؛ چون غدّه ی گناه بسیار خطرناک و عاقبت سوز است. 

منبع: حکمت های علوی و ترجمه و توضیح چهل حدیث از امام علی ع)، جواد محدثی، انتشارات آستانه قدس رضوی، چاپ سوم (1391).
ادامه مطلب
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  - 2:51 PM
امام علی (علیه السلام) فرمودند:
 
خَیرُ البِرَّ ما وَصَلَ إلَی المُحتاجِ؛
 

بهترین نیکی و احسان آن است که به دست نیازمند برسد.
 
غررالحکم، ج 3، ص 425
 

شرح حدیث:

برخی خرجها هدر می رود، مثل آبی که به کویر و شنزار ریخته شود. 
برخی احسانها و کمکها هم بسیار کارساز و گره گشامی شود، مثل آبی که پای یک گل تشنه ریخته شود یا بوستان خشکیده ای آبیاری گردد. 
اطعامهای فراوانی صورت می گیرد، 
اما از رهگذر این خرج و مخارج و سفره ها و اطعامها، چند گرسنه و نیازمند سیر می شوند و بینوایان به «نوا» می رسند؟
مهم تر از اصل خرج کردن شناخت «مورد» و تشخیص «نیاز» است، تا مخارج هدر نرود. 
هر کس که دست گدایی دراز کرد، «محتاج» نیست. 
بسیاری هم هستند که نیازمندان واقعی اند، اما به سبب شرم و حیا یا مناعت طبع و حفظ آبرو دست نیاز پیش کسی دراز نمی کنند، از کسی چیزی درخواست نمی کنند و صورت خود را با سیلی سرخ نگه می دارند. 
شناخت چنین اشخاص و تأمین نیاز آنان بزرگترین عمل صالح است. 
دستی عزیزتر است که کمک مالی و مساعدتهای خود را به «نیازمند واقعی» برساند. 
چنین نیازمندی شاید در همسایگی شما باشد یا از خویشاوندان دور و نزدیکتان. 
نیکی خود را به دست نیازمندش برسانید. 

منبع: حکمت های علوی و ترجمه و توضیح چهل حدیث از امام علی ع)، جواد محدثی، انتشارات آستانه قدس رضوی، چاپ سوم (1391).
ادامه مطلب
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  - 2:51 PM
امام علی (علیه السلام) فرمودند:
 
ثَلاثَهُ تَدُلُّ علی عُقولِ أربابِها: اَلرسّولُ وَ الکِتابُ وَ الهَدِیَّهُ؛
 

سه چیز نشان دهنده ی عقل و خرد صاحبان آن است: 1. فرستاده 2. نامه 3. هدیّه.
 
غررالحکم، ج 3، ص 343
 

شرح حدیث:

پایه ی قضاوت ما درباره ی دیگران اعمال و رفتار آنان است. 
این که کسی تا چه حدّ خردمند یا سبک عقل است، از چند چیز فهمیده می شود که در این حدیث به سه مورد اشاره شده است. 
1. پیک و قاصدی که انسان در پی انجام کاری می فرستد و به عنوان نماینده از سوی او حرف می زند یا عمل می کند. 
2. نامه و نوشته که به صورت درخواست، شکایت، انتقاد، احوال پرسی، ابراز علاقه و... است، نوشته تراوش فکر و سلیقه ی هر کس است و لحن کلام و بیان و کیفیت نامه معیار خرد نویسنده است. 
3. هدیه و تحفه ای که به هر مناسبتی برای کسی می فرستید یا با خودتان می برید. 
همچنان که «تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد»، قاصد و نامه و هدیه نیز ارزش و شخصیت و میزان خرد انسان را نشان می دهد. 

منبع: حکمت های علوی و ترجمه و توضیح چهل حدیث از امام علی ع)، جواد محدثی، انتشارات آستانه قدس رضوی، چاپ سوم (1391)
ادامه مطلب
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394  - 2:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 155

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 1786932
تعداد کل پست ها : 20595
تعداد کل نظرات : 20
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 29 مرداد 1389 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 25 مرداد 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

کد ذکر ایام هفته
اوقات شرعی

حدیث