من با خودم درگیرم وقتیکه که تویه مغازه خلوت دارم دنبال چیزی که میخوام میگردم ووقت حساب کردن یهو فروشنده جوان فشن باهام شوخی میکنه ولی من رومو برمیگردونم و پشت بهش میکنم وکیف پولمو برمیدارم و باغرور پولشوجلوش میزارم ومیرم بیرون.چقدر قشنگه نبرد من با شیطان..خواهر جوونی که توی مغازه برای تخفیف گرفتن لبخندتحویل فروشنده میدی،من نه از توپولدارترم نه شیطانی که قدم به قدم باهام راه میاد تا منوبه گناه بندازه باشیطان توفرق میکنه فقط یه فرق بین منوتوهست:من باخودم درگیرم نبردمن باشیطانه درونمه..من باخودم درگیرم چون ارزشم روبیشتر ازشوخی پسرای فشن خیابونی دوس دارم..