سلام پیش از هر چیز،تشکر می کنم از تمام دوستانی که خاطره ها را با دقت می خوانند و کامنت های صمیمی و قشنگی برایم می گذارند .
سلام پیش از هر چیز،تشکر می کنم از تمام دوستانی که خاطره ها را با دقت می خوانند و کامنت های صمیمی و قشنگی برایم می گذارند . لازم به توضیح است که : این خاطره ها مربوط به سن نه سالگی من است و آن موقع روزه کله گنجشکی رایج نبود که با اذان ظهر بشوداز تخفیف استفاده کرد و تجدید قوا کرد. اطلاعات کودکان در این رابطه بسیار کم بود اما ماه مبارک رمضان برای کوچک و بزرگ خاطره انگیز و دوست داشتنی بود. خاطره سوم هفت سالم بود که پدرم برایم دوچرخه قرمز ٬قشنگی خرید. و از همان روز اول با مخالفت های شدید پدر بزرگم مواجه شد.آخر چه کسی برای دختر بچه دوچرخه میخرد که تو خریدی؟ این دوره ، دوره آخر زمان است که دختر بخواهد دوچرخه سوارشود و... حضور پدر بزرگ در خانه مساوی بود با تعطیل ٬بازی با دوچرخه. پدر بزرگم شرکت نفت کار می کردو برای اسکورت ماشین آلات شرکت از آبادان به تهران و...مدام با آریای آبی رنگش مأموریت می رفت . وقتی می آمد کلی برایمان هدیه می آورد. وقتی یکی دو روز در خانه استراحت می کرد من جرأت نمی کردم دوچرخه را از ایوان بر دارم و به کوچه بروم. روز اولی که با دوچرخه به کوچه رفتم رضا پسر همسایه مان . به طرفم آمد نگاهی به دوچرخه کرد و گفت : بیا پایین من یه دور بزنم. گفتم : اِ ، مال خودمه ، نمی دم. او قلدر محله بود و کسی حریفش نبود. یکی زد پس کله ام و گفت : وقتی می گم پیاده شو یعنی ، بیا پایین می خوام سوار شم. ناچار پیاده شدم که عمه ام در را باز کرد. همه بچه ها یی که دور دوچرخه جمع شده بودند سلام کردند. عمه ام سلام همه را با یک سلام محکم جواب داد.یعنی ختم کلام. و به رضا گفت بیا پایین برو با پسرا بازی کن دیگه نبینمت این دور و برا پیدات شه. رضا هیچ نگفت پیاده شد و من دوچرخه را از دستش گرفتم ... بعد از سه سال دوچرخه برای همه کوچک شده بوده از رنگ و رو افتاده . اما برای انجام مأ موریت های خانواده وسیله خوبی بود مثل خرید نان ، قرقره و... پدر بزرگ خانه نبود دوچرخه را برداشتم بروم کتابخانه کتابهایم را پس بدهم و کتاب جدید بگیرم پا را از در که بیرون گذاشتم طبق معمول رضا مثل اجل معلق از راه رسید و گفت : از صبح منتظرتم دوچرخه رو بده می خوام برم . گفتم : می خوام برم کتابخانه کتابهامو پس بدم . گفت : کتاب که مهم نیست مسابقه داریم با بچه ها باید برم و پا گذاشت رو رکاب بعد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد دست کرد توی جیب پیرهنش و 2 تا بادام در آورد و گفت : بیا اینارو بگیر .حالا دوچرخه رو بده.از آنجایی که باج گیری برای دوچرخه سوار شدن بچه های محله یک امر طبیعی شده بود . دو تا بادام کم بود.اما یادم آمد که من روزه دارم. گفتم : من روزه ام بادام نمی خوام. بادام ها را بر گرداند توی جیب و با خیال راحت گفت : دیگه بد تر دختر که روزه است نباید دوچرخه سوار شه ، روزه اش میشکنه. او دوسال از من بزرگتر بود و علاوه بر زور گوییش به نظرم آمد باید بیشتر از من، از این چیز ها سر در آورد. اما من نمی خواستم دو چرخه ام را به او بدهم سرم را بر گرداندم به طرف دالان و با صدای بلند گفتم : عمهههههههههههههه که دهنم رو گرفت گفت : خفه خفه . کی گفته عمه ات رو صدا کنی حالا می یاد می گه چون با من حرف زدی روزه ات باطل شده . اصلا بیا یه کاری بکنیم تا کتابخانه تو رکاب بزن اونجا دوچرخه را به من بده من توی پارک دور می زنم تا تو بیای ، خوبه ؟؟ گفتم :مگه تو نگفتی اگه سوار دوچرخه بشم روزه ام درست نیست ؟ گفت : نه بابا .این فرق می کنه چون داری خوبی می کنی و بعد سریع دست کرد توی جیب و گفت : بیا اینارو هم برای افطارت بخور . معامله را پذیرفتم....... حالا سالها ست که از آن ماجرا می گذرد. اما لطف و صفای خاطره شیرینی خاصی را برایم تداعی می کند. و این اشکهایی که از پی هم گو نه ام را تر می کنند، گویای چیز دیگریست . 2 یا 3 سالی از جنگ گذشته بود .با پدرم به سر بندر ، خانه رضا رفته بودم تابستان بود و گرمای همیشگیش . خستۀ 28 ساعت راه بودم خواهر کوچک رضا که حالا برای خودش خانمی شده بودمرا به اتاقی راهنمایی کرد از فرط خستگی خوابم برد وقتی چشم باز کردم که بابا صدایم می کرد. گفت : بیدار شو چیزی بخور که باید بر گردیم اهواز. خسته بودم سر جایم به اطراف نگاه می کردم که روی سینه دیوار عکس قاب گرفتۀ رضا را دیدم با نوشته و آرمی که فریاد می زد: شهید رضا ... ..................... عزیزان من بیایید امروز سر سفره افطارمان خدا را به ارواح طیبه شهدایمان قسم بدهیم که گناهان ما را بیامرزد. که آنها پاکند و جایگاهشان بهشت برین
