جستجو در وبلاگ

درباره ما

آخرين مطالب

بایگانی

آمار وبلاگ



غزل

سرمست درآمد از درم دوست
لب خنده زنان چو غنچه در پوست
چون دیدمش آن رخ نگارین
در خود به غلط شدم که این اوست
رضوان در خلد باز کردند
کز عطر مشام روح خوش بوست
پیش قدمش به سر دویدم
در پای فتادمش که ای دوست
یک باره به ترک ما بگفتی
زنهار نگویی این نه نیکوست
بر من که دلم چو شمع یکتاست
پیراهن غم چو شمع ده توست
چشمش به کرشمه گفت با من
در نرگس مست من چه آهوست
گفتم همه نیکوییست لیکن
اینست که بی‌وفا و بدخوست
بشنو نفسی دعای سعدی
گر چه همه عالمت دعاگوست




نظرات (0) نويسنده : علی قربانعلی زاده - ساعت 9:48 PM - روز چهارشنبه 11 آذر 1394    |  

 

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.