اهل البیت علیهم السلام
بصیرت دینی
نويسنده
لينک دوستان

داستان های امام علی

منبع:http://library.tebyan.net

خبر تولد على

امام صادق "عليه السلام" فرمود: هنگامى كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم از مادر متولد شد، فاطمه بنت اسد نزد همسر خود ابوطالب "پدر على عليه السلام" آمد و مژده تولد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را به او داد، ابوطالب به او فرمود: يك سبت "روزگار دراز و طولانى" صبر كن من هم مژده تولد مانند آن را كه جز نبوت ندارد، به تو خواهم داد، آنگاه امام فرمود: سبت مدت سى سال است و فاصله زمانى بين تولد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم تا تولد اميرالمؤمنين "عليه السلام" سى سال بود. [ معانى الاخبار، ج 2، ص 431]

دستهايم رو به خداست

وقتى حضرت امير "عليه السلام" بدنيا آمد، فاطمه بنت اسد همانند ساير نوزادان على "عليه السلام" را قنداق مى كرد و دستهاى آن حضرت را در قنداق مى بست. اما بعد از اينكه فاطمه به سراغ على "عليه السلام" مى آمد، مشاهده مى كرد دستهاى آن حضرت بيرون از قنداق است و پارچه ها هم پاره شده است، فاطمه بنت اسد دو پارچه مصرى محكم آورد دستهاى آن حضرت را محكم تر از قبل بست و آنگاه حضرت را در گهواره خود گذاشت، حضرت امير "عليه السلام" با تكانى، مجدد دستمال ها را پاره كرد و دست خود را از قنداق بيرون آورد، مجدد فاطمه بنت اسد با سه پارچه محكم دست هاى حضرت را مى بندد، اجمالا تا هفت بار و هفت پارچه بر روى هم، دست هاى حضرت را در قنداق مى بندد باز حضرت دستان خود را باز مى نمايد. آنگاه حضرت على "عليه السلام" به مادر خود مى فرمايد.

'مادر دست مرا رها كن، دست على بايد باز باشد كه به درگاه خدا دراز كند' [ غاية المرام]َ

تربيت على در دامان پيامبر

وقتى فاطمه بنت اسد مادر گرامى حضرت امير "عليه السلام" آن حضرت را به دنيا آورد، از عمر مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سى سال مى گذشت. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آن كودك را سخت دوست مى داشت از اين رو به مادرش فاطمه بنت اسد گفت: گهواره على "عليه السلام" را در كنار بستر من بگذار! از آن پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تربيت و پرورش بيشتر على را به عهده گرفت و به هنگام شستشو خودش على "عليه السلام" را مى شست و شير به دهانش مى ريخت و در موقع خواب گهواره اش را تكان مى داد و در بيدارى با او سخن مى گفت، و او را بر سينه خود مى فشرد... و هميشه او را به دوش مى گرفت و در كوهها و دره ها و بيابانهاى مكه او را به گردش مى برد. [ بحارالانوار، ج 35، ص 9]

بار خدايا! جمعشان را پراكنده مكن

شب بعد از عروسى حضرت فاطمه الزهراء "عليه السلام" رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى ديدار وى به منزل على "عليه السلام" آمد، آن گاه از على "عليه السلام" پرسيد يا على همسرت را چگونه يافتى؟ حضرت عرض كرد: يا رسول الله ياور خوبى است در طاعت خدا، بعد از فاطمه الزهراء "عليه السلام" پرسيد: فاطمه جان شوهرت چگونه است؟ عرض كرد: شوهر بسيار خوبى است در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى آنان دعا كرد: 'بار خداى جمعشان را پراكنده مكن و بين دلهايشان الفت بيفكن و...' [ بحارالانوار، ج 3، ص 117]

... لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى فاطمه "عليه السلام" همانا على "عليه السلام" نزد خداوند بزرگوارتر از هارون است. زيرا، هارون موسى را خشمگين نمود و حال آنكه على هيچ گاه مرا خشمگين نساخت. سوگند به آنكه پدرت را به حق به پيامبرى مبعوث كرد هرگز يك روز هم بر او غصب نكردم و هيچ گاه نگاه ننمودم به چهره على، جز آنكه خشم از من رخت بربست. [ بحارالانوار، ج 43، ص 151]

جوانمرد نوجوانان

ابوطالب پدر حضرت على "عليه السلام" نام على "عليه السلام" را ظهير مى گفت: چرا كه بسيارى از مواقع او فرزندان، برادرزاده هاى خود را جمع مى كرد و به آنان دستور مى داد كه با هم كشتى بگيرند، البته اين يك نوع تفريح رايج در عرب بود، على "عليه السلام" آن موقع كودك بود و داراى بازوانى درشت و كوتاه.على "عليه السلام" آستين هاى خود را بالا مى زد و با بزرگ و كوچك از برادران و عموزاده هاى خويش كشتى مى گرفت بطورى كه با يك چرخش و بكار بردن فن خاصى پشت همه آنها را به خاك مى برد، پدرش نيز او را تشويق مى كرد و مى فرمود: على "عليه السلام" پيروز شد، بدين سبب او را ظهير ناميده اند. [ معانى الاخبار، ج 1، ص 142]

براى ازدواج چه دارى

وقتى على "عليه السلام" از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم راجع به فاطمه "عليه السلام" خواستگارى كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مسرور و شادمان تبسم نموده و فرمود: آيا براى اين امر چيزى دارى؟

على "عليه السلام" عرض كرد پدر و مادرم فداى شما يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، من چيزى را از شما پنهان نمى كنم آنچه دارم يك شمشير و يك زره و يك شتر آبكش "يا اسب" است و جز اينها چيزى ندارم، نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شمشير براى تو لازم است زيرا تو مرد جنگ هستى و با آن در راه خدا جهاد مى كنى و شتر نيز از لوازم زندگى تست كه بايد با آن آبكشى نموده و براى اهل و عيال خود كسب روزى كنى و در مسافرت ها بارت را بر آن حمل نمايى، فقط زره تو مى ماند كه من آنرا به مهر زهرا "عليه السلام" مى پذيرم يا على "عليه السلام" مى خواهى ترا بشارتى دهم.

عرض كرد: بلى پدرم و مادرم فداى شما باد. فرمود: ترا بشارت باد كه خداى تعالى فاطمه "عليه السلام" را به تو در آسمان تزويج نمود. پيش از اينكه من او را در زمين به تو تزويج كنم. [ كشف الغمه، ص 106]

لقب قضم براى على

جنگ احد بود طلحة بن ابى طلحه قهرمان و پرچمدار غول پيكر دشمن به ميدان تاخت. امام على "عليه السلام" به ميدان او رفت و درگيرى شديدى پديد آمد و سرانجام طلحه بدست على "عليه السلام" كشته شد. هنگامى كه طلحه با على "عليه السلام" روبرو شد فرياد زد يا قضم و به نقل ديگر گفت: يا قضيم. شخصى از امام صادق "عليه السلام" پرسيد: چرا دشمن، على را با اين لقب "قضم" خواند؟ امام صادق "عليه السلام" فرمود: اين لقب را براى اين به على "عليه السلام" گفت.

در آغاز بعثت در مكه مشركان به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آزار مى رساندند ولى تا ابوطالب پدر على "عليه السلام" همراه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود كسى جرأت جسارت به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نداشت. تا اينكه مشركان عده اى از كودكان را واداشتند تا به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سنگ بيندازند. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از خانه خود بيرون مى آمد، كودكان سنگ و خاك به طرف پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى انداختند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اين جريان رنج آور "با توجه به اينكه موضوع به ميان كودكان كشيده شده بود" به على "عليه السلام" "كه در آن زمان حدود سيزده سال داشت" شكايت كرد.

على "عليه السلام" عرض كرد: پدرم و مادرم به فدايت اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هر گاه از خانه بيرون رفتيد مرا نيز با خود بيرون ببريد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همراه على "عليه السلام" از خانه بيرون آمدند كودكان مشركين، طبق معمول خود، به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سنگ انداختند. على "عليه السلام" به سوى آنها حمله مى كرد و هر گاه به آنها مى رسيد گوش و بينى و عضله صورت آنها را مى گرفت و فشار مى داد و در هم مى كوبيد كودكان بر اثر درد شديد گريه مى كردند و به خانه خود باز مى گشتند، پدرانشان مى پرسيدند چرا گريه مى كنى؟ در پاسخ مى گفتند: قضمنا على قضمنا على على "عليه السلام" ما را گوشمال و... داد از اين رو على "عليه السلام" را به عنوان قضم ياد كردند "يعنى گوشمال دهنده و درهم كوبنده". [ بحار، ج 20]

غالب در جمله غزوه ها به شجاعت

خاصه به، بدر وحنين وخيبر وخندق

[ عبدالصمد حقيقت ]

 

 

 

 

 

مشاهدات قبلى و غيبى

 

 

 

اميرالمؤمنين "عليه السلام" در مورد مشاهدات قلبى خود در آغاز بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند:

'ارى نور الوحى و الرسالة و اشم و ريح النبوة... در آن هنگام نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى نبوت را "از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم" استشمام مى كردم. [ نهج البلاغه، خطبه 192]

از اين سخن امام "عليه السلام" معلوم مى شود كه هر انسانى علاوه بر چشم و گوش باطنى حس شامه و بويايى قلبى نيز دارد، سپس امام "عليه السلام" در مورد مشاهدات قلبى خود در آغاز بعثت ادامه مى دهد: و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحى عليه صلى الله و عليه و آله و سلم؛ هنگامى كه وحى بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد صداى ناله شيطان را شنيدم سپس ادامه مى دهند: فقلت يا رسول الله ما هذه الزلة فقال: هذا الشيطان قد آيس من عبادته امام مى فرمايد: كه پس از شنيدن صداى ناله با گوش جان از رسول خدا پرسيدم كه يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اين ناله چيست؟ فرمود: اين ناله، ناله شيطان است كه از پرستش خود نوميد شده است در اينجا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم خطاب به اميرالمؤمنين "عليه السلام" فرمود:انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انك لست بنبى و لكنك وزير... تو مى شنوى آنچه را من مى شنوم و مى بينى آنچه را كه من مى بينم تنها تفاوت من با تو اين است كه تو پيامبر نيستى ولى وزير من هستى.

پرورش دهنده على

هنگامى كه على "عليه السلام" به سن حدود شش سالگى رسيد، قحطى و كمبود سراسر مكه و اطراف آن را فرا گرفت، ابوطالب پدر على "عليه السلام" كه مرد آبرومند و عيالوار بود در مضيقه سختى قرار گرفت، خويشان ابوطالب تصميم گرفتند سرپرستى بعضى از فرزندان او را به عهده بگيرند رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نزد عمويش ابوطالب آمد و فرمود: على "عليه السلام" را به من واگذار تا سرپرستى او را به عهده بگيرم و در پرورش او كوشا باشم ابوطالب پيشنهاد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را پذيرفت از آن پس على "عليه السلام" به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم راه يافت و تحت نظارت و پرورش مستقيم و مخصوص آن حضرت قرار گرفت تا آن هنگام كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، به پيامبرى مبعوث گرديد. نخستين كسى كه به آن حضرت ايمان آورد امام على "عليه السلام" بود كه در آن هنگام ده سال داشت به اين ترتيب آن حضرت پروريده پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و تمام ذرات وجودش با رهنمودهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رشد و نمو نمود. [ فصل المهمه ابن صباغ]

نوشته بر در فردوس كاتبان قضا نبى رسول و وليعهد حيدر كرار

[ حافظ شيرازى ]

مولود قرآن خوان

عباس بن عبدالمطلب روايت كرده زمانى كه على بن ابيطالب "عليه السلام" بدنيا آمد قندانه او را به دست حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم دادند. حضرت على "عليه السلام" به تلاوت آيات اوليه سوره مؤمنون و آيات بعدى آن پرداخت و وقتى به آيه اولئك هم الوارثون رسيد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به خدا قسم! كه اى على "عليه السلام" تو امير ايشان مى باشى. [ دايرة المعارف علوى، ص 431، ج 10]

كودك خوش اقبال و فرخنده

جابر گويد: امام باقر "عليه السلام" به من خبر داد: يكى از زنان طايفه بنى هلال، دايه حضرت على "عليه السلام" بود كه در زمان شيرخوارگى حضرت در خيمه خود به او شير مى داد و نگهداريش مى كرد، آن زن پسرى هم داشت كه برادر همشير على "عليه السلام" به حساب مى آمد ولى سنش يازده ماه و چند روز از على بزرگتر بود در كنار خيمه آنان چاهى قديمى قرار داشت روزى آن طفل بر لب چاه آمد و سر خود را داخل آن نمود على "عليه السلام" نيز مصمم شد به دنبال او برود، پاى على "عليه السلام" به ريسمانهاى خيمه پيچيده شد و آنگاه طنابها را كشيد تا خود را به برادر رضاعى خود برساند آنگاه به يك پا و دست او چسبيد به حالتى كه دست او را در دهان و پايش را به دست گرفت تا از فرو افتادن او در چاه آب جلوگيرى كند. در همين حال مادر رضاعى على "عليه السلام" از راه رسيد و صحنه را مشاهده كرد و شيون كنان فرياد زد: اى اهل قبيله ام، اى طايفه ام بيائيد، چه بچه فرخنده و مباركى!! على فرزندم را نگه داشته تا در چاه نيفتد سپس دو كودك را از سر چاه دور كرد مردم نيز از نيروى طفلى با آن سن و سال در شگفتى فرو رفته بودند، كه با بند شدن پاى على "عليه السلام" به طنابهاى خيمه چگونه خود را كشيده تا دستش را به برادرش برساند لذا بدين جهت مادر رضاعيش او را ميمون ناميد يعنى مبارك و فرخنده و آن كودك در ميان طايفه بنى هلال به معلق ميمون شهرت يافته بود. [ معانى الاخبار، ج 1، ص 140]

قبله حاجات على

وقتى كه حضرت على "عليه السلام" در حمل مادر خود فاطمه بن اسد بود چون حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه بنت اسد را مى ديدند، اگر فاطمه نشسته بود بى اختيار از جاى خود برمى خاست وقتى از جناب فاطمه بنت اسد سؤال مى كردند چرا تو با حمل بچه اى كه دارى باز بر مى خيزى، فرمود: حالت عجيبى در خود مى بينم هر وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را مى بينم بچه در رحم من به حركت مى آيد و متوجه مى شوم كه فرزندم قيام نموده لهذا هنگام ديدن آن حضرت بى اختيار بر مى خيزم و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، در پيش من از طرفى به طرف ديگر مى رود فى الفور جنين من نيز به همان سمت به حركت در مى آيد بنابراين من نيز ناچارم روى خود را بدان طرف نمايم، لذا حضرت على "عليه السلام" از حالت و مرتبت حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منكشف بوده در هنگامى كه هنوز تولد نيافته بود و اين نيست مگر از خواص نفس قدسى [ محقق جلال دوانى، رساله نورالهدية، ص 22 و 75؛ محقق دوانى از علماى بزرگ اهل تسنن متوفى 908 ه بوده كه در اواخر عمر شيعه شده و مطالب فوق را در كتاب خود ذكر كرده است] لذا اهل تسنن به همين دليل وقتى كه نام مبارك على "عليه السلام" را به زبان مى آورند مى گويند كرم الله وجهه "خداوند بر مقامش بيفزايد" و فقط درباره على "عليه السلام" اين جمله را مى گويند ولى درباره ساير صحابه جمله "رضى الله عنه" مى گويند.

تولد على

على "عليه السلام" اولين هاشمى است كه پدر و مادرش هاشمى بودند "فاطمه بنت اسد بن هاشم و ابوطالب ابن عبدالمطلب بن هاشم" حضرت امير در روز جمعه 13 رجب ده سال قبل از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و 23 سال پيش از هجرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در شهر مكه و در خانه خدا به دنيا آمد. ابن قعنب مى گويد: با عباس بن عبدالمطلب و گروهى ديگر روياروى خانه ى خدا نشسته بوديم فاطمه بنت اسد به سوى خانه ى خدا آمد و ايستاد و گفت:'خداوندا به تو و پيامبرانت و كتابهايشان ايمان دارم. گفتار ابراهيم "عليه السلام" جد خود را راستين مى دانم همانگونه اين خانه را به فرمان تو بنا نهاد... تو را به او، و به اين كودك كه با خود در شكم دارم، سوگند مى دهم كه زادنش را بر من آسان كن' در همين هنگام به چشم خويش همه ما ديديم كه ديوار خانه ى خدا از هم شكافت و آن گرامى بانو پا به درون آن گذارد و ديوار دوباره به هم آمد ما هم شتابناك برخاستيم تا در خانه را باز كنيم اما هر چه كرديم باز نشد... و دانستيم كه اين حكمت خداوندى است. سپس فاطمه بنت اسد بعد از چهار روز با كودك خود از خانه كعبه بيرون آمد. طبق پاره اى از روايات ابوطالب در هنگام ولادت حضرت على "عليه السلام" در مكه حضور نداشت، آنگاه كه ابوطالب آمد، فرزند را از مادر گرفت و به همراه فاطمه به سمت خانه كعبه رفت و از خداى كعبه خواست كه نام او را هم خود معين كند و شعرى در پى درخواستش خواند: 'اى پروردگار شبهاى تيره و تاريك، اى پروردگار ماه نورانى و درخشان، به امر خود براى ما بيان كن، كه چه سزاوار او مى بينى درباره اين فرزند و او فكر مى كرد نام فرزند خود را چه بگذارد ورقه سبزى از آسمان فرود آمد كه روى آن نوشته شده بود:

خصصتما من ولد الزكى

الطاهر المطهر المرضى

واسمه من شامخ على

على اشتق من العلى

يعنى: شما زن و شوهر را به وجود فرزندى پاك و مفتخر ساختيم. فرزندى كه پاكيزه و برگزيده و مورد پسند خداست. نام او را به سبب عظمتش على گذاشتيم. نام

على از نام خداى على اعلى مشتق است. [ قصص الانبياء]

كودك بت شكن

حضرت على "عليه السلام" دوران كودكى خود را مى گذرانيد. روزى پدرش ابوطالب نزد همسرش فاطمه بنت اسد آمد و گفت: على "عليه السلام" را ديدم كه بتهاى بت پرستان را مى شكند. مى ترسم كه بزرگان قريش با خبر شوند و به او آسيب برسانند، فاطمه مادر على گفت: شگفتا من خبرى عجيب تر از اين به تو بدهم آن هنگامى كه على "عليه السلام" بچه بود و در رحم من قرار داشت روزى كنار كعبه رفتم به طواف كعبه، قصد پرستش خدا را كردم. بت پرستان، بت هاى خود را در محلى در كنار كعبه گذاشته بودند. وقتى كه در طواف به روبروى آن محل رسيدم على "عليه السلام" در رحمم آنچنان دو پاى خود را فشار مى داد كه من از نزديك شدن به جايگاه بتها ناتوان مى شدم. [ بحارالانوار، ج 42، ص 18]

خواسته هاى پيامبر از خداوند

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على "عليه السلام" فرمود: اى على! پنج چيز درباره ى تو از خدا خواستم كه خداوند همه را به من عطا كرد:

1- اينكه من اول كسى باشم كه از قبر بر مى خيزم و غبار از چهره مى افشانم، و تو هم با من باشى.

2- خداوند اجازه دهد كه من و تو در محل سنجش اعمال بايستيم.

3- ترا در قيامت پرچمدار من قرار دهد.

4- امت مرا به دست تو از حوض كوثر سيراب كند.

5- هنگام رفتن به بهشت ترا پيشرو امت قرار دهد.

آنگاه فرمود: شكر خداى را كه بر من منت نهاد و همه ى اين تقاضاها را پذيرفت. [ نصايح، ص 214]

پيشگويى ولادت حضرت على

در زمان حضرت ابوطالب "عليه السلام" راهبى زندگى مى كرد بنام مثرم بن دعيت بن شيتقام.

اين مرد در عبادت معروف بود و صد و نود سال خداوند را عبادت كرده بود و هرگز حاجتى از خداوند نخواسته بود.

تا اينكه از خدا خواست، خداوندا! يكى از اولياء خود را به من نشان ده؛ خداوند حضرت ابوطالب را نزد او فرستاد تا چشم مثرم به حضرت افتاد از جا برخاست و سر او را بوسيد و او را در مقابل خود نشانيد و گفت: خدا تو را رحمت كند، تو كيستى؟

حضرت فرمود: مردى از منطقه تهامه.

پرسيد از كدام طايفه عبدمناف؟ فرمود: از بنى هاشم.

راهب بار ديگر برخاست و سر حضرت ابوطالب "عليه السلام" را بوسيد و گفت: خدا را شكر كه خواسته مرا اعطا كرد و مرا نميراند تا ولى خود را به من نشان داد.

سپس گفت: تو را بشارت باد! خداوند به من الهام نموده كه آن مژده اى به توست.حضرت ابوطالب "عليه السلام" پرسيد آن بشارت چيست؟ گفت: فرزندى از صلب تو بوجود مى آيد كه ولى الله است.

اوست ولى خدا و امام متقين و وصى رسول رب العالمين.

اگر آن فرزند را ملاقات كردى از من به او سلام برسان و از من به او بگو: مثرم به تو سلام مى گويد: و شهادت مى دهد كه خدايى جز الله نيست، يگانه است و شريكى ندارد و محمد بنده و فرستاده خداست و تو جانشين بر حق او هستى نبوت با محمد و وصايت با تو كامل مى شود.

در اينجا حضرت ابوطالب "عليه السلام" گريه كرد و فرمود: نام اين فرزند چيست؟او گفت: نامش على است. [ بحارالانوار، ج 35، ص 10؛ روضة الواعظين، ص 68]

قارى قرآن در آغوش پيامبر

هنوز لحظات اول تولد امام على "عليه السلام" بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على "عليه السلام" را به بغل گرفت حضرت ابوطالب "عليه السلام" مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با على "عليه السلام" صحبتهاى خصوصى مى كرد و سوالات بسيارى از او نمود على "عليه السلام" هم با اسرارى كه بين خود داشتند با آن حضرت سخن گفت: و آنگونه كه انبيا و جانشينانش با يكديگر سخن مى گويند با هم صحبت كردند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با زبان مبارك خود دهان على "عليه السلام"را باز كرد و زبان خود را در دهان او قرار داد. در اين حال دوازده چشمه از زبان آن حضرت بر دهان على "عليه السلام" باز شد و اين چنين كام او را برداشت.

بعد از آن پيامبر در گوش راست على "عليه السلام" اذان و در گوش چپ او اقامه گفت: سپس نوزاد كعبه رو به پدر خود كرد و گفت: اكنون نزد مثرم راهب [ به داستان ملاقات ابوطالب "عليه السلام" با راهب مثرم مراجعه شود] برو و او را بشارت ده و آنچه را كه ديدى براى او بازگو كن، اكنون در فلان غار است بعد از آن پيامبر صلى الله عليه و آله مولود كعبه را در آغوش خود گرفت و همگى به خانه ابوطالب وارد شدند. [ العمدة ص 14، روضة الواعظين ص 72 و امالى شيخ طوسى]

خبر تولد على براى راهب

مثرم راهب كه دستان آن قبلا اشاره شد خبر تولد على "عليه السلام" را به ابوطالب داده بود و گفته بود كه سلام مرا به آن تازه مولود كعبه برسان بعد از تولد على "عليه السلام" در همان ساعات اول تولد رو به پدر كرد و گفت: اكنون نزد مثرم برو و او را بشارت ده...

حضرت ابوطالب از مكه راهى سرزمين شام شد تا در كوه لكام [ كوه لكام در سوريه نزديك شهر حماه و در جنوب شهر حلب مى باشد] در غارى كه قبلا محل آن معين شده بود مثرم را از ولادت على "عليه السلام" مطلع كند.

لذا در روزهاى بعد از ولادت على "عليه السلام" ناگهان ابوطالب "عليه السلام"چهل روز از چشم مردم غايب شد و راهى شام شد.

هنگامى كه به كوه لكام رسيد و وارد غار شد مشاهده كرد كه مثرم از دنيا رفته و جسد او در رو انداز روزانه اش پيچيده شده و بسوى قبله قرار داده شده است. و هم چنين او دو مار سياه و سفيد را ديد كه كنار بدن او از آن مواظبت مى كنند مارها همين كه حضرت را ديدند، در غار پنهان شدند. حضرت ابوطالب "عليه السلام" مقابل جنازه مثرم قرار گرفت و گفت: سلام بر تو اى ولى خدا.

ناگهان خداوند مثرم را زنده كرد او به پا خاست در حاليكه دست بر صورت خود مى كشيد و مى گفت:

'اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك له و ان محمدا عبده و رسوله و ان عليا ولى الله و الامام بعد نبى الله'

حضرت ابوطالب به مثرم گفت: بشارت ده كه على در زمين ظاهر گشته است!

مثرم پرسيد: علامت آن شبى كه بدنيا آمد چه بود؟ حضرت ابوطالب "عليه السلام"تمام ماجراهاى پيش آمده را براى مثرم بازگو كرد، تا آنجا كه گفت: على "عليه السلام" به سخن آمد و به من گفت: نزد تو بيايم و تو را بشارت دهم و آنچه ديده ام برايت بازگو كنم.

مثرم گريه كرد و سپس سجده شكر بجا آورد و بعد از آن دراز كشيد و خوابيد و گفت: رو انداز را روى من قرار بده؛ ابوطالب روانداز او را انداخت و متوجه شد او از دنيا رفته است ابوطالب "عليه السلام" سه روز در آنجا ماند و هر چه با مثرم سخن گفت: پاسخى نشنيد.

اينجا بود كه بار ديگر دو مار بيرون آمدند و به او گفتند: سلام بر تو اى ابوطالب "عليه السلام" حضرت هم جواب آنها را داد. سپس به او گفتند: نزد ولى خدا باز گرد كه تو از ديگران سزاوارتر به حفظ و نگهدارى او هستى.

حضرت به آن دو مار گفت: شما كيستيد؟ آنها گفتند: ما عمل صالح او هستيم كه خداوند ما را از نيكيهاى اعمالش خلق كرده و تا روز قيامت در اينجا از او محافظت مى كنيم و روز قيامت يكى از ما پيش روى او و ديگرى از پشت سرش او را به بهشت هدايت مى كنيم. پس از اين ماجرا حضرت ابوطالب "عليه السلام" از شام به مكه بازگشت و اين سفر چهل روز به طول انجاميد. [ بحارالانوار، ج 35]

انوار رحمت خداونديم

ابن عباس مى گويد: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دست على "عليه السلام" را گرفته و بيرون آمد و مى گفت: اى گروه انصار و اى گروه بنى هاشم اى كروه بنى عبدالمطلب من محمدم، من رسول خدايم، هان، من در جزء چهار نفر از افراد خانواده ام هستم كه از سرشتى كه انوار رحمت بر آن تابيده بود آفريده شديم من و على و حمزه و جعفر. كسى گفت: يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اينانند كه با تن در روز قيامت سوار هستند. حضرت فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، همانا آن روز بجز چهار كس هرگز كسى سواره نباشد جز من و على و فاطمه و صالح پيغمبر، اما من سوار بر براقم و اما دخترم فاطمه بر شترى از اشتران بهشتى كه لجامش از ياقوت است و دو جامه سبز بر روى آن انداخته شده ميان بهشت و دوزخ مى ايستد آن روز مردم شديدا عرق مى كنند پس بادى از جانب عرش وزيدن گيرد كه عرق مردم را خشك كند فرشتگان و پيغمبران و صديقين مى گويند اين بجز فرشته مقرب و يا پيغمبرى مرسل نبايد باشد پس آواز دهنده اى خبر دهد كه اين نه فرشته مقرب است و نه پيغمبر و مرسل بلكه على بن ابيطالب "عليه السلام" است كه برادر رسول خداست در دنيا و آخرت. [ خصال صدوق ص 224]

آن شب خطرناك

گروهى از قريش و اشراف مكه از قبايل مختلف در محل تشكيل جلسات مشورتى بزرگان مكه به نام دارالندة جمع شدند تا درباره خطرى كه از ناحيه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنها را ديد مى كرد بينديشند. در اثناء راه پير مرد خوش ظاهرى به آنها برخورد كرد كه در واقع همان شيطان بود از او پرسيدند: كيستى؟ گفت: پيرمردى از اهل نجد. جلسه تشكيل يافت و درباره اينكه چگونه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم را به عنوان مانعى از سر راه بردارند گفتگو مى كردند يكى گفت او را از ميان خون بيرون كنيد تا از دست او راحت شويد، پيرمرد گفت اين هم درست نيست زيرا اگر اين كار را انجام دهيد به سراغ قبايل ديگر عرب مى رود و با گفتار شيرينش در آنها نفوذ مى كند، ابوجهل كه تا آن وقت ساكت بود به سخن آمد و گفت به نظر من از هر قبيله اى يك جوان شجاع و شمشير زن را انتخاب كنيد تا در فرصتى مناسب به طور دسته جمعى به محمد صلى الله عليه و آله و سلم حمله كنند و او را بكشند اين طور خون او در بين همه قبايل پخش مى شود و بنى هاشم نمى تواند به خونخواهى او قيام كند، پيرمرد نجدى خوشحال شد و گفت: به خداى راءى صحيح همين است نتيجتا همه ى با اين تصميم موافقت كردند.

جبرئيل فرود آمد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفت: تا شب را در بستر خود نخوابد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شبانه به سوى غار ثور حركت كرد و سفارش نمود على "عليه السلام" در بستر او بخوابد تا كسانى كه خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را تحت نظر داشتند متوجه عدم حضور پيامبر نگردند. على "عليه السلام" كه در آن موقع جوانى 23 ساله بود در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خوابيد هنگامى كه صبح شد و طبق نقشه، جوانان قبائل مختلف جهت قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خانه ريختند، على "عليه السلام" را در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ديدند، صدا زدند پس محمد صلى الله عليه و آله و سلم كجاست؟ حضرت امير "عليه السلام" فرمود: نمى دانم. لذا با اين جانفشانى حضرت على "عليه السلام"،پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از گرداب مرگ نجات يافت. [ تفسير نمونه]

صاحب سر پيامبر

از ابوذر غفارى روايت شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا براى احضار على "عليه السلام" به خانه آن حضرت فرستاد من به در خانه على "عليه السلام" آمدم و او را صدا زدم ولى كسى جواب نگفت.

من تعجب كردم موقعى كه ديدم آسياى دستى در خانه آن حضرت خودبخود مى گردد بدون اينكه كسى او را به گردش آورد. من على "عليه السلام" را صدا كردم و آن حضرت نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد. پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با او آهسته سخنى گفت كه من نفهميدم آنگاه به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كردم جاى تعجب است از آسيابى كه در خانه على "عليه السلام" خودبخود مى گردد، بدون اينكه كسى آن را به حركت در آورد.رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند قلب و جوارح دخترم فاطمه عليهاالسلام را از ايمان و يقين پر ساخته و البته خدا از ضعف بدنى او آگاه است و او را در كارهايش كمك مى نمايد. آيا نمى دانى كه خداوند را فرشتگانى است كه آنها را براى كمك به آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم گمارده است. [ بحارالانوار، ج 43، ص 29]

حبل الله كيست؟

روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد ميان اصحاب نشسته بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود اكنون كسى را در وارد مى شود كه اهل بهشت است پس از چند لحظه مرد بلند قامتى كه به اهالى مصر شبيه بود وارد شد و عرض كرد يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اينكه خداوند مى فرمايد: واعتصمو بحبل الله جمعيا و لا تفرقوا مقصود از حبل الله كيست؟ حضرت با دست مبارك خود به على "عليه السلام" اشاره نمود و فرمود اين است حبل الله هر كه بدين شخص تمسك جويد در دنيا و آخرت گمرده نگردد آن مرد على "عليه السلام" را بغل نمود و بوسيد و از مسجد خارج شد. [ تفسير جامع]

عظمت على مانند سوره توحيد است

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به برخى از كسانى كه در لشكر اسلام به همراهى على صلى الله عليه و آله و سلم به جنگ ذات السلاسل رفته بودند فرمود: امير و فرمانده خود "يعنى على "عليه السلام"" را چگونه ديديد؟

عرض كردند: چيزى غير از خوبى از او نديديم، جز آنكه در تمام نمازها كه ما پشت سر او مى خوانديم سوره "قل هو الله احد" را مى خواند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من اين مطب را از او خواهم پرسيد. چون على "عليه السلام" به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد آن حضرت به او فرمود: يا على چرا در تمام نمازهايى كه با ايشان خواندى جز سوره اخلاص سوره ديگرى نخواندى؟ عرض كرد اى رسول خدا اين سوره را دوست دارم. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: براستى كه خدا نيز تو را دوست دارد چنانچه تو سوره توحيد را دوست دارى سپس فرمود: اى على اگر من نمى ترسيدم از اينكه گروههايى از مسلمانان درباره تو بگويند آنچه را كه نصارى "مسيحيان" درباره عيسى بن مريم گفتند "اينكه او را خدا يا پسر خدا خواندند" امروز سخنى درباره تو مى گفتم كه به هيچ گروهى از مردم نگذرى جز آنكه خاك زير پايت را "براى تبرك و تيمن" بردارند. [ ارشاد مفيد، ص 101، فصل 27؛ بحارالانوار،ج 21، ص 80]

ولايت على

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت امير مؤمنان "عليه السلام" وارد شد در حالى كه آثار سرور و خوشحالى در صورت نازنينش آشكار بود، حضرت على "عليه السلام" سبب آنرا پرسيد. حضرت فرمودند: خداوند متعال به من بشارت داد كه شيعيان على چه عاصى و چه مطيع آخرالامر در بهشت جايگزين شوند، حضرت على "عليه السلام" به مجرد شنيدن اين كلام سجده شكر به عمل آورده و گفت: خداوندا نصف حسنات خود را به شيعيانم بخشيدم. در اين لحظه حضرت زهرا عليهاالسلام و امام حسن و امام حسين "عليه السلام" هر يك به ترتيب عرض كردند: پروردگارا ما هم نصف ثوابهايمان را به شيعيان اميرمؤمنان على "عليه السلام" بخشيديم. رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گفت: خداوندا منهم نصف حسنات و ثوابهايم را به شيعيان حضرت على مرتضى "عليه السلام" دادم در اين وقت بود كه وحى از طرف خداوند رسيد كه شما از من كريم تر نيستيد، منهم گناهان همه شيعيان على را آمرزيدم. [ و فيات العلماء، ص 37] 

عيب پوشى و ستار العيوبى

در خبر آمده است كه روزى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با جمعى از اصحاب خود نشسته بودند ناگه

شخصى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و عرض كرد: يا رسول الله در فلان خانه مردى و زنى به فساد مشغولند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اين خبر تو را بايد بررسى كنم و آنها را بخواهم ببينم مطلب چيست؟

چند تن از صحابه كه آنجا بودند اجازه احضار آنها را خواستند، ليكن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هيچ يك از آنان را اجازه نداند تا اينكه حضرت على "عليه السلام" خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على "عليه السلام" فرمود:

'يا على تو برو و ببين اين ماجرا كه مى گويند راست است يا نه'

اميرالمؤمنين على "عليه السلام" آمد تا رسيد به در خانه، آنگاه چشمان خود را بر هم گذاشت و وارد خانه شد و دست بر ديوار داشت تا وقتى كه گرد خانه گرديد و بيرون آمد چون خدمت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم رسيد عرض كرد:

يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من گرد آن خانه گشتم ولى هيچ كس را آنجا نديدم.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نور نبوت مطلب را يافت كه على "عليه السلام" نمى خواهد آن دو را رسوا نمايد لذا فرمود:

يا على انت فتى هذه الامه يعنى: يا على تو جوانمرد اين امتى.

اصبحت زيرا بك يا شحنه النجف

بهر نثار مرقد تو نقد جان بكف

[ عبدالرحمان جامى ]

پاسخ مهربانى هاى فاطمه بنت است

اميرالمؤمنين "عليه السلام" فرمود، هنگامى كه مادرم از دنيا رفت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را در پيراهن خود كفن كرد و بر او نماز گزارد و بر او هفتاد مرتبه تكبير گفت. آنگاه وارد قبر شد و بر در و ديوار و اطراف قبر دست مى كشيد گويى مى خواست قبر را فراختر و آماده كند. سپس از قبر خارج شد و در حالى كه به شدت مى گريست به قبر سفارش كرد تا بر مادرم سخت نگيرد وقتى از كار خاك سپارى فارغ شد و رفت عمر بن خطاب از آن حضرت پرسيد: اى رسول خدا ديدم شما درباره اين زن طورى رفتار كرديد كه پيش از اين سابقه نداشت. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى عمر اين زن پس از مادرم كه مرا زاييد مادر ديگر من بود. جبرئيل از سوى خداوند برايم خبر آورده كه او اهل بهشت است و خداى تعالى هفتاد هزار فرشته را مأمور كر تا بر جنازه اش نماز بگزارند، فاطمه بنت اسد روزى از قول پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيده بود كه فرموده: انسانها در روز قيامت عريان محشور مى شوند پس د به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: واى از اى رسوايى پيامبر بدو فرمود: من از خدا مى خواهم تا تو را پوشيده برانگيزد و باز زمانى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيد كه از عذاب قبر سخن مى فرمود. گفت: واى از ناتوانى. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: از خدا مى خواهم تا عذاب قبر را بر تو آسان كند. فاطمه بنت اسد پس از مرگ ابوطالب "عليه السلام" همچنان همگام با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در صحنه هاى گوناگون حضور داشت و او زنى بود كه در مدينه با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم تجديد بيعت كرد.

جان به فداى مژه بسته ات

من على ام حيدر دل خسته ات

[ احمد عزيزى ]

 

 

 

 

 

قطب هستى

 

 

 

حضرت على "عليه السلام" فرمود: در شب تولد نور پاك فاطمه عليهاالسلام، زلزله عظيمى در مكه اتفاق افتاد و سنگهاى بزرگى از كوه ابوقبيس جدا شد و بر زمينهاى پست و بلند مى غلطيدند و آن قدر اين زلزله ادامه داشت كه ابوطالب بر بالاى بلندى رفت و به خداوند عرض كرد:

الهى و سيدى اسالك بالمحمديه المحمودية و بالعلوية العالية و باالفاطمية البيضاء الا تفضلت على اهل التهامة بالرحمة و الرافته.

بدين ترتيب ابوطالب در پيشگاه خداوند به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و على "عليه السلام" و فاطمه عليهاالسلام توسل جست از بركت نام ايشان همان لحظه زمين مكه آرام شد. [ رياحين الشريعه، ج 1، ص 58]

زنى جاسوس و خبررسان

زنى به نام ساره كه وابسته به يكى از قبائل مكه بود از مكه به مدينه خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: آيا مسلمان شده اى و به اينجا آمده اى؟ عرض كرد نه. حضرت فرمود: به عنوان مهاجرت آمده اى. گفت: نه فرمود: پس چرا آمده اى. گفت: شما اصل و عشيره ما بوديد و سرپرستان ما همه رفتند و من شديدا محتاج شدم آدم نزد شما تا عطايى به من بكنيد حضرت فرمود: پس جوانان مكه چه شدند؟ "چون قبلا اين زن براى جوانها خوانندگى مى كرد" عرض كرد: بعد از جنگ بدر هيچ كس از من تقاضاى خوانندگى نكرد. حضرت به فرزندان عبدالمطلب دستور داد لباس و مركب و خرج راه به او دادند و اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آماده فتح مكه مى شد در همين حال حاطب ابن ابى بلتعه كه از مسلمانان معروف و مجاهدان جنگ بدر بود. نزد ساره آمد و نامه اى به او بداد و گفت آن را به اهل مكه بده و 10 دينار پول و يك قواره پارچه نيز به او داد در نامه او اسرار و اطلاعات مربوط به جبه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مبنى بر فتح مكه بود. ساره نامه را بر داشته به قصد مكه حركت كرد. جبرئيل اين ماجرا را به اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رساند. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على "عليه السلام" و عمار و عمر و زبير و طلحه و مقداد و ابومرثد را فرمان داد تا نامه را سريعا از آن زن بگيرند آنها حركت كردند و در همان مكانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود بود به ساره رسيدند آنها نامه را از او خواستند او سوگند ياد كرد نامه اى نزد من نيست اثاث سفر او را تفتيش كردند چيزى نيافتند.

لذا همگى تصميم گرفتند كه برگردند ولى على "عليه السلام" مخالفت كرد و فرمود:نه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ما دروغ گفته و نه ما دروغ مى گوييم آنگاه شمشير خود را كشيد و فرمود: نامه را بيرون بياور و گرنه بخدا سوگند گردنت را مى زنم ساره وقتى مسأله را جدى يافت نامه را كه در ميان گيسوانش پنهان كرده بود بيرون آورد و آنها نامه را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آورند. آنگاه حضرت حاطب را خواست و از او توضيح خواست او نيز علت اين عمل خود را گفت. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را بخشيد. [ تفسير نمونه]

ابوتراب افتخار اميرالمؤمنين

كنيه ابوتراب محبوبترين كنيه براى اميرالمؤمنين "عليه السلام" بود. هر گاه وى را بدين كنيه مى خواندند خشنود و شادمان مى گشت. كنيه ابوتراب زمانى به على "عليه السلام" عطا شد كه هنوز ازدواج نكرده بود. اما جريانى كه باعث شد امام على "عليه السلام" عنوان ابوتراب را از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دريافت كند اينگونه است كه عمار ياسر نقل كرده است:

من و على بن ابيطالب در جنگ عشيره "اين غزوه در ماه جمادى الاخر كه 16 ماه از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گذشته بود رخ داد و اين جنگ قبل از جنگ بدر بود." با هم بوديم هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در آنجا فرود آمد و موضع رفت گروهى از طايفه بنى مدلج را ديديم كه در چشمه و نخلستان خود مشغول كارند. على بن ابيطالب "عليه السلام" به من گفت: اى ابواليقظان مى آيى نزد اين قوم برويم و ببينيم چگونه كار مى كنند؟ گفتم: اگر بخواهى مى رويم پس نزد آنان رفتيم و ساعتى كارهايشان را تماشا نموديم آنگاه خوابمان گرفت رفتيم در بين نخلهاى كوچك روى خاكهاى نرم آنجا خوابيديم.به خدا سوگند كسى ما را بيدار نكرد. جز رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او با پاهايش ما را حركت مى داد "ما از خواب بيدار شديم" در حالى كه خاك آلود بوديم در آن روز رسل خدا صلى الله عليه و آله و سلم چون على بن ابيطالب "عليه السلام" را خاك آلود ديد به او گفت: مالك يا اباتراب؟ تو را چه شده، اى ابوتراب؟ "چرا تو چنين خاك آلوده شده اى؟" سپس فرمود: آيا شما را آگاه نكنم از دو نفر كه بدبخت ترين مردم اند؟ گفتيم، آرى اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يك مردك سرخ روى، قوم ثمود كه ناقه صالح را پى كرد و ديگر آن كه به اينجاى توضربت مى زند "و دستش را بر پيشانى على "عليه السلام" گذاشت"" آن گاه محاسن على "عليه السلام" را گرفت و گفت: تا اينكه اين از خون آن تر شود. [ سيره ابن هشام، ج 2، مسند احمد نيل، ج 4، ص 163]

...البته در كتاب مناقب ابن شهر آشوب ج 3، ص 113 قضيه فوق بگونه اى ديگر نقل گرديده است. اين گونه مى گويند: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در نخلستانهاى مدينه دنبال على "عليه السلام" مى گشت تا اينكه رسيد به باغى و ديد و على "عليه السلام" مشغول كار است و گرد و غبار سر و روى او را گرفته است خطاب به او فرمود: مردم را سرزنش نمى كنم در اينكه به تو ابوتراب بگويند و در امتاع الاسماع ص 61 سيد حيدر حلى گويد:

هنگامى كه على "عليه السلام" به دنيا آمد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را ابوتراب ناميد، و شيخ صدوق به سند خود از عباة بن ربعى نقل كرده كه او گفت: از عبدالله بن عباس پرسيدم چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على "عليه السلام" را ابوتراب ناميد؟ گفت: چون كه على "عليه السلام" پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صاحب زمين و حجت خدا بر اهل آن است و بقا و آرامش زمين به واسطه اوست همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هنگامى كه روز قيامت فرا رسد و شخص كافران ببيند خداوند تبارك و عالى چه پاداشى براى شيعيان على "عليه السلام" مهيا نموده است، مى گويد: اى كاش خاك بودم يعنى: اى كاش شعيه على "عليه السلام" بودم و اين همان گفتار خداوند است در قرآن كريم كه مى فرمايد: و يقول الكافر ما ليتنى كنت ترابا.

مگر خودت يا فردى مثل خودت

هنگامى كه سوره برائت "توبه" نازل شد ابتدا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم آن را بوسيله ابوبكر به سوى اهل مكه فرستاد تا براى مردم سوره و را قرائت و ابلاغ كند وليكن جبرئيل نازل شد و عرض كرد: لايبلغها الا انت او رجل منك آن را هيچ كس نرساند مگر خودت يا مثل خودت پيامبر على "عليه السلام" را خواست و فرمود: اين سوره را تو بايد ببرى. على "عليه السلام" گفت: من ابلاغ مى كنم يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: برو كه خدا زبان تو را ثابت مى دارد و قلب تو را هدايت مى كند.

على "عليه السلام" در ميانه راه خود را به ابوبكر رسانيد و نامه را از او گرفت. ابوبكر محزون و ناراحت بازگشت و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: آى درباره من آيه اى نازل شده كه از اين مأموريت مرا عزل كرديد؟ فرمود: نه بلكه من مأمور شدم كه يا خود آن را ابلاغ نمايم يا مردى از خاندانم آن را ابلاغ كند. [ تفسير نمونه]

حامى بى بديل دين

على "عليه السلام" در جنگ احد شصت و يك زخم برداشت، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد تاام سلمه و ام عطيه به معالجه جراحات آن حضرت بپردازند. چيزى نگذشت كه آنها با نگرانى به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيده و عرض كردند كه وضع بدن على "عليه السلام" طورى است كه ما هر زخمى را مى بنديم ديگرى باز مى شود و زخمهاى تن او آنچنان زياد و خطرناك است كه ما از حيات او نگرانيم. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم با جمعى از مسلمانان بعنوان عيادت به منزل على "عليه السلام" وارد شدند در حالى كه بدن او يك پارچه زخم و جراحت بود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با دست مبارك خود بدن او را مسح مى كرد و مى فرمود: كسى كه در راه خدا اين چنين ببيند آخرين درجه مسئوليت خود را انجام داده است و زخمهايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دست روى آنها مى كشيد بزودى التيام يم يافت. على "عليه السلام" در اين هنگام گفت: الحمدالله كه با اين همه فرار نكردم و پشت به دشمن ننمودم. [ تفسير نمونه]

نگين پادشاهى

ابوذر غفارى مى گويد: روزى از روزهاى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد نماز مى خواندم سائلى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى كمك كرد ولى كسى چيزى به او نداد. سائل دست خود را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو تقاضاى كمك كردم ولى كسى جواب مساعد به من نداد در همين حال على "عليه السلام" كه در حال ركوع بود با انگشت كوچك دست راست خود به او اشاره كرد، سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه در حال نماز اين جريان را مشاهده كرد هنگامى كه از نماز فارغ شد سر به سوى آسمان بلند كرد و چنين عرض كرد خداوندا برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه سينه او را وسيع گردانى و كارها را بر و آسان و گره از زبان او بگشائى تا مردم گفتارش را درك كنند و نيز درخواست كرد هارون را كه برادرش بود وزير و ياورش قرار دهى و به وسيله او نيرويش را زياد كنى و در كارهايش شريك سازى. خداوندا من محمد پيامبر و برگزيده توام سينه مرا گشاده كن و كارها را بر من آسان ساز و از خاندانم على "عليه السلام" را وزير من گردان تا بوسيله او پشتم محكم گردد. ابوذر گفت: هنوز دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پايان نيافته بود كه جبرئيل نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفت: بخوان، پيامبر گفت چه بخوانم: گفت بخوان انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون [ شرح و تفسير آيه 55 سوره مائده]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 




 
[ جمعه 8 آذر 1392  ] [ 6:39 PM ] [ محمدامین فاضل ]
نظر یادت نره 0
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شما هموطنان عزیز این وبلاگ در مورد اهل بیت عصمت وطهارت علیهم السلام می باشد.

آرشيو مطالب
آخرين مطالب
آمار سايت
كل بازديدها : 49148 نفر
كل مطالب : 42 عدد
تاريخ ايجاد : پنج شنبه 25 مهر 1392 
تعداد کل نظرات :4 عدد
خرين بروز رساني : شنبه 23 آبان 1394 
امکانات وب