المیزان فی تفسیر القرآن - تفسیر سوره البقرة (2): آيات 35 تا 39

درباره وبلاگ


مدير وبلاگ : ADMIN

تفسیر سوره البقرة (2): آيات 35 تا 39

اشاره
وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ (35) فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلي حِينٍ (36) فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (37) قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (38) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (39)

 


ترجمه آيات 
و گفتيم: اي آدم تو و همسرت در بهشت آرام گيريد و از آن بفراواني از هر جا كه خواستيد بخوريد و نزديك اين درخت مشويد كه از ستمگران خواهيد شد (35).
و شيطان ايشان را از نعمت بهشت بينداخت و از آن زندگي آسوده كه داشتند بيرونشان كرد، گفتيم: با همين وضع كه دشمن يكديگريد پائين رويد كه تا مدتي در زمين قرارگاه و بهره داريد (36).
و آدم از پروردگار خود سخناني فرا گرفت و خدا او را به بخشيد كه وي بخشنده و رحيم است (37).
گفتيم همگي از بهشت پائين رويد اگر هدايتي از من بسوي شما آمد و البته هم خواهد آمد آنها كه هدايت مرا پيروي كنند نه بيمي دارند و نه اندوهگين شوند (38).
و كساني كه كافر شوند و آيه‌هاي ما را دروغ شمارند اهل جهنمند و خود در آن جاودانند (39)

 

بيان 
[مواردي در قرآن كه مساله بهشت آدم و داستان آن آمده] 
(وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ) الخ، با اينكه داستان سجده كردن ملائكه براي آدم، در چند جاي قرآن كريم تكرار شده، مسئله بهشت آدم، و داستان آن جز در سه جا نيامده.
اول در همين آيات مورد بحث از سوره بقره.
دوم در سوره اعراف كه فرموده: (وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ، فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما، وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ، فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ، لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما، مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ: ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ، أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ، وَ قاسَمَهُما: إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ، فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ، فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ، بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما، وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ، وَ ناداهُما رَبُّهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ؟ وَ أَقُلْ لَكُما: إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ؟ قالا: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا، وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ، قالَ: اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ، وَ مَتاعٌ إِلي حِينٍ قالَ: فِيها تَحْيَوْنَ، وَ فِيها تَمُوتُونَ، وَ مِنْها تُخْرَجُونَ) الخ، و اي آدم تو و همسرت در بهشت مسكن كنيد، و از آن هر قدر كه ميخواهيد بخوريد، ولي نزديك اين درخت مشويد، كه در آن صورت از ستمكاران خواهيد شد، پس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا بلكه بتواند عيبهايي از ايشان كه پوشيده بود آشكار سازد، و لذا گفت: پروردگار شما، شما را از اين درخت نهي نكرده، مگر براي اينكه در نتيجه خوردن از آن مبدل بفرشته نشويد و يا از جاودانان در بهشت نگرديد، (و اگر شما از آن بخوريد، هميشه در بهشت خواهيد ماند) آن گاه براي آن دو سوگند ياد كرد: كه من از خيرخواهان شمايم باين وسيله و با نيرنگ‌هاي خود آن دو را بخود نزديك كرد، تا آنكه از درخت بخوردند، همين كه خوردند، عيبشان ظاهر شد، ناگزير شروع كردند از برگهاي بهشتي بر خود پوشيدن، و پروردگارشان ندايشان داد: كه مگر بشما نگفتم: از اين درخت مخوريد؟ و مگر نگفتم شيطان براي شما دشمني است آشكار؟! گفتند: پروردگارا ما بخويشتن ستم كرديم، اگر ما را نبخشي و رحم نكني، حتما از زيانكاران خواهيم شد فرمود: از بهشت پائين برويد، كه بعضي بر بعضي ديگر دشمنيد، و زمين تا مدتي معين (يعني تا هنگام مرگ) جايگاه شما است و نيز فرمود: در همانجا زندگي كنيد، و در آنجا بميريد، و از همانجا دوباره بيرون شويد)، «1» سوم در سوره طه، كه فرموده: (وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلي آدَمَ مِنْ قَبْلُ، فَنَسِيَ، وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً وَ إِذْ قُلْنا: لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ، فَسَجَدُوا، إِلَّا إِبْلِيسَ، أَبي، فَقُلْنا يا آدَمُ: إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ، فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقي إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْري وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها، وَ لا تَضْحي، فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ، قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلي شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلي؟ فَأَكَلا مِنْها، فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما، وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ، وَ عَصي آدَمُ رَبَّهُ فَغَوي، ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ، فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدي، قالَ: اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً، فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ، فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقي وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي، فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً، وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي، قالَ: رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمي؟ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً، قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا، فَنَسِيتَها، وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسي، الخ و ما با آدم قبلا عهدي بسته بوديم و فرماني داده بوديم (كه فريب ابليس را نخورد)، ولي او را در آن عهد ثابت قدم و استوار نيافتيم، و چون بفرشتگان گفتيم: بر آدم سجده كنند، همه سجده كردند، جز شيطان، كه سر باز زد آن گاه بادم گفتيم: كه زنهار اين ابليس دشمن تو و همسر تو است، مواظب باشيد، از بهشت بيرونتان نكند، و گر نه بدبخت خواهيد شد، چون در بهشت نه گرسنه ميشوي، و نه برهنه، نه تشنه ميشوي، و نه گرما زده اما شيطان با همه اين سفارشها در او وسوسه كرد، و گفت: اي آدم، ميخواهي من تو را بدرختي راهنمايي كنم، كه اگر از آن بخوري، ابديت و ملك جاوداني خواهي يافت؟ (و شيطان سرانجام كار خود را كرد)، و آدم و همسرش از آن درخت بخوردند، و عورتشان برايشان نمودار شد، پس بر آن شدند، كه از برگ‌هاي بهشت عورت خود بپوشانند، و آدم ارشاد و راهنمايي پروردگارش را نافرماني كرد، و گرفتار شد، آن گاه پروردگارش وي را برگزيد و نافرمانيش را جبران نمود و هدايتش فرمود. پروردگارش دستور داد: كه همگي از بهشت فرود آئيد در حالي كه بعضي دشمن بعض ديگر باشيد پس هر هدايتي كه از طرف من بسوي شما آمد، و خواهد هم آمد، در
آن هنگام هر كس هدايت مرا پيروي كند، گمراه و بدبخت نميشود، و هر كس از ياد من اعراض كند، زندگي سختي خواهد داشت، علاوه بر اينكه روز قيامت كور محشورش خواهيم نمود، و چون بگويد: پروردگارا من كه بينا بودم، چرا كور محشورم كردي؟ در جوابش خواهد فرمود: همانطور كه آيات من بسويت آمد، و تو عمدا آن را فراموش كردي، امروز هم ما تو را فراموش كرديم) «2» الخ.
سياق اين سه دسته آيات، و مخصوصا آيه‌اي كه در صدر داستان قرار گرفته، و ميفرمايد:
(إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً) الخ، اين معنا را دست ميدهد: كه آدم در اصل، و در آغاز براي اين خلق شده بود، كه در زمين زندگي كند، و نيز در زمين بميرد، و اگر خداي تعالي او را (چند روزي) در بهشت منزل داد، براي اين بود كه امتحان خود را بدهند، و در نتيجه آن نافرماني عورتشان هويدا بگردد، تا بعد از آن بزمين هبوط كنند.
__________________________________________________

1- سوره اعراف آيات 19- 25
2- سوره طه آيات 115- 126

 


 [منظور اصلي از خلقت آدم سكونت در زمين بوده] 
و نيز از سياق آيه سوره طه كه مي‌فرمايد: (فَقُلْنا يا آدَمُ) الخ، و سوره اعراف كه مي‌فرمايد:
(وَ يا آدَمُ اسْكُنْ) الخ، كه داستان بهشت را با داستان سجده ملائكه بصورت يك داستان و متصل بهم آورده، و كوتاه سخن، آنكه اين سياق بخوبي مي‌رساند كه منظور اصلي از خلقت آدم اين بوده كه در زمين سكونت كند، چيزي كه هست راه زميني شدن آدم همين بوده كه نخست در بهشت منزل گيرد، و برتريش بر ملائكه، و لياقتش براي خلافت اثبات شود، و سپس ملائكه مامور بسجده براي او شوند، و آن گاه در بهشت منزلش دهند، و از نزديكي بان درخت نهيش كنند، و او (بتحريك شيطان) از آن بخورد، و در نتيجه عورتش و نيز از همسرش ظاهر گردد، و در آخر بزمين هبوط كنند.
و از اين ريخت و سياق بخوبي بر مي‌آيد: كه آخرين عامل و علتي كه باعث زميني شدن آن دو شد، همان مسئله ظاهر شدن عيب آن دو بود، و عيب نامبرده هم به قرينه‌اي كه فرموده: (بر آن شدند كه از برگهاي بهشت بر خود بپوشانند) الخ، همان عورت آن دو بوده، و معلوم است كه اين دو عضو، مظهر همه تمايلات حيواني است چون مستلزم غذا خوردن، و نمو نيز هستند.
پس ابليس هم جز اين همي و هدفي نداشته، كه (بهر وسيله شده) عيب آن دو را ظاهر سازد، گو اينكه خلقت بشري، و زميني آدم و همسرش، تمام شده بود، و بعد از آن خدا آن دو را داخل بهشت كرد، ولي مدت زيادي در اين بين فاصله نشد، و خلاصه آن قدر بان دو مهلت ندادند، كه در همين زمين متوجه عيب خود شوند، و نيز بسائر لوازم حياة دنيوي و احتياجات آن پي ببرند.
بلكه بلا فاصله آن دو را داخل بهشت كردند، و وقتي داخل كردند كه هنوز روح ملكوتي و ادراكي كه از عالم ارواح و فرشتگان داشتند، بزندگي دنيا آلوده نشده بود، بدليل اينكه فرمود:
(لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما، تا ظاهر شود از آن دو آنچه پوشانده شده بود از آنان)، و نفرمود:
(ليبدي لهما ما كان وري عنهما، تا ظاهر شود از آن دو آنچه بر آن دو پوشيده بود)، پس معلوم ميشود، پوشيدگي عيبهاي آن دو موقتي بوده، و يك دفعه صورت گرفته، چون در زندگي زميني ممكن نيست براي مدتي طولاني اين عيب پوشيده بماند، (و جان كلام و آنچه از آيات نامبرده بر ميايد اينست كه وقتي خلقت آدم و حوا در زمين تمام شد، بلا فاصله، و قبل از اينكه متوجه شوند، عيب‌هاشان پوشيده شده، داخل بهشت شده‌اند).
پس ظهور عيب در زندگي زميني، و بوسيله خوردن از آن درخت، يكي از قضاهاي حتمي خدا بوده، كه بايد ميشد، و لذا فرمود: (زنهار كه ابليس شما را از بهشت بيرون نكند، كه بدبخت ميشويد) الخ، و نيز فرمود: (آدم و همسرش را از آن وضعي كه داشتند بيرون كرد) الخ، و نيز خداي تعالي خطيئه آنان را بعد از آنكه توبه كردند بيامرزيد، و در عين حال به بهشتشان بر نگردانيد، بلكه بسوي دنيا هبوطشان داد، تا در آنجا زندگي كنند.
و اگر محكوميت زندگي كردن در زمين، با خوردن از درخت و هويدا گشتن عيب، قضايي حتمي نبود، و نيز برگشتن به بهشت محال نبود، بايد بعد از توبه و ناديده گرفتن خطيئه به بهشت بر گردند، (براي اينكه توبه آثار خطيئه را از بين مي‌برد).

 


[علت بيرون شدن از بهشت]
پس معلوم ميشود علت بيرون شدن از بهشت، و زميني شدن آدم آن خطيئه نبوده، بلكه علت اين بوده كه بوسيله آن خطيئه عيب آن دو ظاهر گشته، و اين بوسيله وسوسه شيطان لعين صورت گرفته است.

 


[مراد از عهد خدا با آدم] 
در سوره طه در صدر قصه فرموده: (وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلي آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً، ما قبلا با آدم عهدي بسته بوديم، اما او فراموشش كرد)، و بايد ديد اين عهد چه بوده؟ آيا همان فرمان نزديك نشدن بدرخت بوده، كه فرمود: (لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ)؟ و يا اعلام دشمني ابليس با آدم و همسرش بوده، كه فرمود: (إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ)؟، و يا عهد نامبرده بمعناي ميثاق عمومي است كه از همه انسان‌ها عموما، و از انبياء خصوصا، و بوجهي مؤكدتر و غليظ گرفته.
احتمال اولي صحيح نيست، زيرا آيه شريفه: (فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ، ... وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ، أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ، و آيه بعدش، وَ قاسَمَهُما: إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ)، تصريح دارد: بر اينكه آدم در حين خوردن از درخت، نه تنها نهي خدا را فراموش نكرده بود، بلكه كاملا بياد آن بود، چيزي كه هست ابليس با فلسفه چيني خود نهي خدا را براي آدم توجيه كرد، كه منظور اين بوده، كه جزء فرشتگان و از خالدين در بهشت نشوي، در حالي كه در آيه مورد بحث در باره عهدي كه مورد گفتگو است، فرموده: آدم آن را فراموش كرد.
و اما احتمال دوم (كه بگوئيم منظور از عهد، همان تهديدي است كه خداي تعالي كرد، و ايشان را از پيروي ابليس زنهار داد)، هر چند كه احتمال بعيدي نيست، و لكن ظواهر آيات با آن نميسازد، چون از ظاهر آيه نامبرده بر مي‌آيد كه منظور از آن زنهار، تهديد خصوص آدم است.
علاوه بر اينكه زنهاري كه از شر ابليس دادند، بهر دوي آنان دادند، نه تنها به آدم، و اما فراموشي را تنها به آدم نسبت داد، و نيز در ذيل آيات نامبرده در سوره طه، كه مطابق صدر آنهاست، عهد با معناي ميثاق كلي مناسبت دارد، نه عهد بمعناي زنهار از ابليس، چه خداي تعالي مي‌فرمايد: (فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً، فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقي، وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً، وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي)
، «1» و تطبيق اين آيات، با آيات مورد بحث، اقتضاء مي‌كند كه جمله: (وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً)، «2» در مقابل نسيان عهد در آيات مورد بحث قرار گيرد، و معلوم است كه اگر با آن تطبيق شود آن وقت با عهد بمعناي ميثاق بر ربوبيت خدا، و عبوديت آدم، مناسب‌تر است، تا آنكه با عهد بمعناي تحذير و زنهار از ابليس تطبيق گردد.
چون بين اعراض از ياد خدا، و پيروي ابليس از نظر مفهوم مناسبت زيادي نيست، بخلاف ميثاق بر ربوبيت، كه بان مناسب‌تر است، چون ميثاق بر ربوبيت باين معنا است، كه آدمي فراموش نكند، كه ربي، يعني مالكي مدبر دارد، و يا بگو انسان تا ابد، و در هيچ حالي فراموش نكند، كه مملوك طلق خداست، و خود مالك هيچ چيز براي خود نيست، نه نفعي، و نه ضرري، نه مرگي و نه حياتي، و نه نشوري، و يا بگو: نه ذاتا مالك چيزي است، و نه وصفا، و نه فعلا.
و معلوم است آن خطيئه‌اي كه در مقابل اين ميثاق قرار مي‌گيرد، اين است كه آدمي از مقام پروردگارش غفلت بورزد، و با سرگرم شدن بخود، و يا هر چيزي كه او را بخود سر گرم مي‌كند، از قبيل زخارف حياة دنياي فاني، و پوسنده، مقام پروردگارش را از ياد برد (دقت بفرمائيد).
__________________________________________________

1 و 2- سوره طه، آيه 124

 


[نتيجه توجه به عهد خدا] 
و لكن اگر آدمي در زندگي دنيا با اختلاف جهات، و تشتت اطراف، و انحاء آن، و اينكه اين زندگي را تنها به نيكان اختصاص نداده‌اند، بلكه مؤمن و كافر در آن مشتركند، در نظر بگيريم، خواهيم ديد كه اين زندگي بحسب حقيقت و باطن، و از نظر علم بخداي تعالي، و جهل به او، مختلف است، آن كس كه عارف بمقام پروردگار خويش است، وقتي خود را با زندگي دنيا كه همه رقم كدورتها، و انواع ناملايمات و گرفتاريها دارد، مقايسه كند، و در نظر بگيرد: كه اين زندگي آميخته‌اي از مرگ و حيات، و سلامتي و بيماري، و فقر و توانگري، و راحت و تعب، و و جدان و فقدان است، و نيز در نظر بگيرد: كه همه اين دنيا چه آن مقدارش كه در خود انسان است، و چه آنها كه در خارج از ذات آدمي است، مملوك پروردگار اوست، و هيچ موجودي از اين دنيا استقلال در خودش و در هيچ چيز ندارد، بلكه همه از آن كسي است كه نزد وي بغير از حسن و بهاء و جمال و خير آنهم به آن معنايي از جمال و خير كه لايق عزت و جلال او باشد وجود ندارد، و از ناحيه او بجز جميل و خير صادر نميشود آن وقت مي‌فهمد كه هيچ چيزي در عالم مكروه نيست، تا از آن بدش آيد، و هيچ مخوفي نيست، تا از آن بترسد، و هيچ مهيبي نيست، تا از آن به دلهره بيفتد، و هيچ محذوري نيست تا از آن بر حذر شود.
بلكه با چنين نظر و ديدي، مي‌بيند كه آنچه هست، همه حسن و زيبايي و محبوب است، مگر آن چيزهايي كه پروردگارش به او دستور داده باشد كه مكروه و دشمن بدارد، تازه همان چيزها را هم باز بخاطر امر خدا مكروه و دشمن ميدارد، و يا محبوب قرار مي‌دهد، و از آن لذت برده و بامر آن ابتهاج بخرج ميدهد، و خلاصه چنين كسي غير از پروردگارش ديگر هيچ هم و غمي ندارد، و بهيچ چيز ديگر نمي‌پردازد.
و همه اينها براي اين است كه چنين كسي همه عالم را ملك طلق پروردگار خود مي‌بيند، و براي احدي غير خدا بهره و نصيبي از هيچ ناحيه عالم قائل نيست، چنين كسي چه كار دارد به اينكه مالك امر، چه تصرفاتي در ملك خود مي‌كند؟ چرا زنده مي‌كند؟ و يا مي‌ميراند؟ و چرا نفع ميرساند؟ و يا ضرر؟ و همچنين در هيچ حادثه‌اي كه او بوجود مي‌آورد، چون و چرا نمي‌كند.
اين است آن زندگي طيب، و پاكي كه هيچ شقاوتي در آن نيست، نوري است كه آميخته با ظلمت نيست، سروري است كه غم با آن نيست، وجداني است كه فقدي با آن جمع نميشود، غنائي است كه با هيچ قسم فقري آميخته نمي‌گردد، همه اينها موهبت‌هايي است كه با ايمان بخداي سبحان دست ميدهد.

 


[نتيجه غفلت از عهد خدا] 
در مقابل اين زندگي، يك قسم زندگي ديگر هست، و آن زندگي كسي است كه بمقام پروردگار خود جاهل است، چون اين بي‌نوا با انقطاع از پروردگار خود چشمش بهيچ چيز از خودش و از خارج خودش نمي‌افتد، مگر آنكه آن را مستقل بالذات، و مضر و يا نافع، خير و يا شر بالذات مي‌بيند، و در نتيجه در سر تا سر زندگي ميانه ترس از آنچه مي‌رسد، و حذر از آنچه از آن پرهيز مي‌كند، و اندوه از آنچه از دست ميدهد، و حسرت از آنچه از او كم ميشود، از مال و جاه و فرزندان و ياران، و ساير آنچه محبوب او است، و بدان تكيه و اعتماد دارد، و در زندگي خود مؤثر ميداند غوطه‌ور است.
او مانند دوزخيان، كه هر وقت پوست بدنشان بسوزد، پوستي ديگر بر تن آنان مي‌كنند، هر گاه با يك ناملايمي خو بگيرد، و با تلخي آن عادت كند، با ناملايم تازه‌تري و سوزنده‌تري روبرو ميشود، تا عذاب را با ذائقه قلبش بچشد، و دلش همواره دچار اضطراب و پريشاني باشد، و جانش همواره چون شمع بسوزد، و آب بشود، و سينه‌اش همواره تنگ و بي حوصله باشد، گويي ميخواهد به آسمان بالا رود، آري خداوند اينچنين پليدي را بر كساني كه ايمان نمي‌آورند مسلط مي‌كند، (كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَي الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ). «1»
حال كه اين معنا روشن شد، خواننده عزيز متوجه شد: كه بازگشت اين دو امر، يعني فراموش كردن ميثاق، و شقاوت در زندگي دنيا، بيك امر است، و شقاوت دنيوي از فروغ فراموشي ميثاق است.
__________________________________________________

1- سوره انعام آيه 125

 


و اين همان نكته‌ايست كه خداي سبحان مي‌فرمايد: (فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً، فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقي، وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً، وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي) «1»، بدان اشاره نموده است، چون خطاب را در آن متوجه عموم بشر و اهل دنيا كرده.
و آن گاه در سوره مورد بحث، بجاي آن بيان، اينطور فرموده: (فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ، كسي كه هدايت مرا پيروي كند، نه خوفي بر آنان خواهد بود، و نه اندوهناك ميشوند). «2»
اگر خواننده گرامي دقت كند. از همين جا ميتواند حدس بزند كه شجره نامبرده درختي بوده كه نزديكي بدان مستلزم تعب و بدبختي در زندگي دنيا بوده، و آن شقاء اين است كه انسان در دنيا پروردگار خود را فراموش كند، و از مقام او غفلت بورزد، و گويا آدم نمي‌خواست ميانه آن درخت، و ميثاقي كه از او گرفته بودند، جمع كند، هم آن را داشته باشد، و هم اين را، ولي نتوانست، و نتيجه‌اش فراموشي آن ميثاق و وقوع در تعب زندگي دنيا شد، و در آخر، اين خسارت را با توبه خود جبران نمود.
(وَ كُلا مِنْها رَغَداً) كلمه (رغد) بمعناي گوارايي و خوشي زندگي است، وقتي ميگويند (أرغد القوم مواشيهم)، معنايش اينست كه اين مردم حيوانات خود را رها كردند، تا هر جور خود ميخواهند بچرند، و وقتي ميگويند: (قوم رغد) و يا (نساء رغد)، معنايش (قومي و يا زناني مرفه و داراي عيشي گوارا) ميباشد.
(وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ) الخ، و گويا نهي در اين جمله، نهي از خوردن ميوه آن درخت بوده، نه خود درخت، و اگر از آن تعبير كرده به اينكه (نزديك آن درخت مشويد)، براي اين بوده كه شدت نهي، و مبالغه در تاكيد را برساند، بشهادت اينكه فرمود: (همين كه از آن درخت چشيدند، عيبهاشان بر ملا شد)، «3» و نفرمود (همين كه از آن خوردند) و گر نه آيه (فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما)، «4» صريح در اين است كه منظور از نزديك نشدن به آن، خوردن آنست، و مخالفتي هم كه نتيجه‌اش بر ملا شدن عيبها شد، همان خوردن بود، نه نزديكي.
(فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ) كلمه ظالمين اسم فاعل از ظلم است، نه ظلمت، كه بعضي از مفسرين احتمالش را داده‌اند، چون خود آدم و همسرش در آيه: (رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا) الخ، اعتراف بظلم خود كرده‌اند.
__________________________________________________

1- سوره طه آيه 124
2- سوره بقره آيه 38
3- اعراف آيه 22
4- طه آيه 121

 


چيزي كه هست خداي تعالي اين تعبير را در سوره (طه) مبدل به تعبير شقاوت كرده در اينجا فرموده: (فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ)، و در آنجا فرموده (فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقي)، و شقاء بمعناي تعب است، هم چنان كه خود قرآن آن را تفسير نموده، و تفصيل داده به اينكه (إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها، وَ لا تَعْري، وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَ لا تَضْحي)، «1» الخ كه ترجمه‌اش گذشت از اينجا بخوبي روشن مي‌گردد كه وبال ظلم نامبرده همان واقع شدن در تعب زندگي در دنيا، از گرسنگي، و تشنگي، و عرياني، و خستگي بوده، و بنا بر اين ظلم آدم و همسرش، ظلم بنفس خود بوده، نه نافرماني خدا، چون اصطلاحا وقتي اين كلمه گفته ميشود، معصيت و نافرماني و ظلم بخداي سبحان بذهن مي‌رسد.
در نتيجه اين نيز روشن مي‌گردد، كه پس نهي نامبرده يعني (نزديك اين درخت مشويد) نهي تنزيهي، و ارشادي، و خلاصه خيرخواهانه بوده، نه نهي مولوي، كه تا نافرمانيش عذاب داشته باشد، (مثل اينكه شما بفرزند خود بگويي) پا برهنه راه مرو، چون ممكن است ميخ پاي تو را سوراخ كند)، و مخالفت چنين نهيي را معصيت نميگويند.
پس آدم و همسرش بنفس خود ظلم كردند، و خود را از بهشت محروم ساختند، نه اينكه نافرماني خدا را كرده، و باصطلاح گناهي مرتكب شده باشند.
از اين هم كه بگذريم، اگر نهي خدا، تكليفي و مولوي بود، بايد بعد از آنكه مرتكبش توبه كرد، و توبه‌اش قبول هم شد، كيفرش نيز برداشته شود، و ما مي‌بينيم در مورد آدم اين كيفر برداشته نشد، چون توبه كردند، و توبه‌شان هم قبول شد، ولي به بهشت برنگشتند، و وضعي را كه در آنجا داشتند بدست نياوردند، و اگر نهي و تكليف خدا ارشادي نبود، بايد غير از اثر وضعي و تكويني، اثر ديگري شرعي نداشته باشد، چون توبه اثر شرعي گناه را از بين مي‌برد، و بايد در مورد آدم و همسرش نيز اثر شرعي گناه را از بين مي‌برد، و دوباره به بهشت بر مي‌گشتند، و مقام قرب را بدست مي‌آوردند، ولي نياوردند، پس مي‌فهميم كه نهي خدا مولوي نبوده، تنها ارشاد آدم، و خير خواهي او بوده، و انشاء اللَّه بعدا تتمه‌اي براي اين بحث خواهد آمد.
__________________________________________________

1- سوره طه آيه 119

 


[آدم و همسرش شيطان را ميديدند هم چنان كه انبياء (ع) او را مي‌ديدند] 
(فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ) الخ، ظاهر از اين جمله، مانند نظائرش، اين است كه شيطان آدم را گول زد، و هر چند كه اين عبارت بيش از اين دلالت ندارد، كه گول زدن آدمش مانند گول زدن ما فرزندان آدم از راه القاء وسوسه در قلب بوده، بدون اينكه خودش را بطرف نشان دهد، هم چنان كه ما را هم گول مي‌زند، و ما تا كنون خود او را نديده‌ايم.
لكن از امثال آيه: (فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ)، كه خداوند با كلمه (هذا اشاره به شيطان كرده، فهميده ميشود كه خدا وي را به آدم و همسرش نشان داده بود، و معرفيش كرده بود، معرفي بشخص او، و عين او، نه معرفي بوصف او، و همچنين آيه (يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلي شَجَرَةِ الْخُلْدِ) الخ، كه حكايت كلام شيطان است، كه قرآن كريم آن را بصورت حكايت خطاب آورده، و اين دلالت دارد بر اينكه گوينده آن كه شيطان است، در برابر آدم ايستاده، و با او صحبت مي‌كرده، و خلاصه، سخن، سخن كسي است كه شنونده او را مي‌ديده.
و همچنين آيه (وَ قاسَمَهُما: إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ) «1» كه در سوره اعراف است، چون قسم خوردن از كسي تصور دارد كه ديده شود.
و همچنين آيه (وَ ناداهُما رَبُّهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ؟ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ)؟ كه آن نيز دلالت دارد بر اينكه شيطان براي آدم و همسرش ديده ميشد، و او را مي‌ديده‌اند، و اگر حال آن دو نيز نسبت بشيطان، مثل حال ما بوده، كه او را نمي‌بينيم، و تنها وسوسه‌اش بما مي‌رسد، ميتوانستند بگويند: ما كه شيطاني نديديم، و خيال كرديم اين وسوسه‌ها از افكار خودمان بوده، و هيچ احتمال نداديم كه از ناحيه او باشد، و ما هيچ قصد مخالفت با سفارشي كه در خصوص هوشياري از وسوسه شيطان كردي نداشتيم.
و سخن كوتاه اينكه آدم و همسرش شيطان را مي‌ديدند، و او را مي‌شناختند، هم چنان كه انبياء با اينكه بعصمت خدايي معصومند، او را مي‌ديدند و هنگامي كه ميخواست متعرض ايشان بشود، مي‌شناختند، هم چنان كه روايات وارده در باره نوح، و ابراهيم و موسي، و عيسي، و يحيي، و ايوب، و اسماعيل، و محمد (ص)، بر اين معنا دلالت دارد.
و همچنين ظاهر آيات اين داستان، از قبيل آيه (ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ)، كه بروشني مي‌رساند شيطان با آن دو تن در برابر درخت نامبرده ايستاده بود، و قبلا خود را به بهشت در انداخته، و طرح دوستي با آن دو ريخته، و با وسوسه خود فريبشان داده، و اگر بگويي شيطان كه داخل بهشت نميشود؟ در پاسخ مي‌گوييم: اين اشكال وقتي وارد است كه بهشت مورد بحث، بهشت خلد باشد، و چنين نبوده، بلكه اين جريان در بهشتي ديگر صورت گرفته، بدليل اينكه همگي آنها از آن بهشت بيرون شدند، و اگر بهشت خلد بود، با بيرون شدن نمي‌ساخت.
و اما اين خطاب كه خداي تعالي بابليس كرد كه: (فَاهْبِطْ مِنْها، فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها، فَاخْرُجْ، از اين بهشت فرود آي، كه در اينجا نمي‌تواني تكبر كني، پس از آن بيرون شو)، «2» كه بظاهر فرمان بيرون شدن ابليس از بهشت است، ممكن است بگوئيم: مراد از آن بيرون شدنش از ميانه ملائكه، و يا از آسمان، و مقام قرب و تشريف است.
(وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ) الخ، از ظاهر سياق بر مي‌آيد كه خطاب در اين آيه متوجه آدم و همسرش و ابليس همگي است، ولي در سوره اعراف خطاب را متوجه خصوص ابليس كرد، و فرمود: (فَاهْبِطْ مِنْها، فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها)، «1» الخ و اين از آن جهت است كه در حقيقت خطاب در آيه مورد بحث، نظير جمع بين دو خطاب است، تا آنچه خدا قضائش را رانده حكايت كند، مانند عداوت ميانه ابليس ملعون، و آن دو و ذريه آنان، و نيز مانند زندگي كردن آدميان در زمين، و مردنشان در همانجا، و مبعوث شدنشان از آنجا.
__________________________________________________

1- سوره اعراف آيه 21
2- سوره اعراف آيه 13

 


[ذريه آدم، در حكم با آدم شريكند] 
و ذريه آدم در حكم، با خود آدم شريك است، هم چنان كه از ظاهر آيه: (فِيها تَحْيَوْنَ، وَ فِيها تَمُوتُونَ، وَ مِنْها تُخْرَجُونَ) «2» الخ، و نيز از آيه (وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ، ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ) «3» الخ، كه بزودي در تفسير سوره اعراف خواهد آمد، اين معنا استفاده ميشود.
پس اگر آن روز ملائكه را وادار كرد، تا براي آدم سجده كنند، از اين جهت كه خليفه خدا در زمين است، در حقيقت اين حكم سجده شامل همه افراد بشر ميشود، و در حقيقت سجده ملائكه براي خصوص آدم، از اين باب بوده، كه آدم قائم مقام و نمونه و نايب از همه جنس بشر بوده است.

 


[قصه اسكان آدم و همسرش در بهشت و هبوط آنها، مثلي است براي مجسم ساختن وضع انسان] 
و سخن كوتاه اينكه:بنظر نزديك مي‌آيد كه قصه منزل دادن به آدم و همسرش در بهشت، و سپس فرود آوردنش بخاطر خوردن از درخت، بمنزله مثل و نمونه‌اي باشد، كه خداي تعالي وضع آدميان را قبل از نازل شدن بدنيا، و سعادت و كرامتي كه در منزل قرب و حظيره قدس داشت، و آن دار نعمت و سرور، و انس و نور، و آن رفقاي پاك، و دوستان روحاني، و جوار رب العالمين، كه داشت، به آن مثل مجسم ساخته است.
باشد، و نتوانيم با آن عمل، نسبت به بندگان صالح خدا، و يا قبور اولياء او، و يا آثار آنان اظهار محبت كنيم، چون چنين منعي از راه دليل عقلي و يا نقلي نرسيده، و ما انشاء اللَّه بزودي در محل مناسب باز پيرامون اين مطلب بحث خواهيم كرد.
و همچنين اين معنا را (كه انسان كذايي در مقابل آن همه نعمت كه در اختيار داشته، و بجاي آنها گرفتاري، و بدبختي، و تعب، و خستگي، و مكروه، و آلام، را اختيار مي‌كند، بجاي اينكه سعي كند خود را بهمانجا كه از آنجا آمده برساند، و برگرداند، بحيات دنياي فاني، و جيفه گنديده و پست آن ميل مي‌كند) مجسم ميسازد.
و نيز در قالب اين مثال اين معنا را بيان مي‌كند: كه نه تنها آدم را بعد از توبه‌اش بدار كرامت و سعادت برگردانيد، بلكه هر انساني كه راه خطا پيموده، اگر برگردد، و بسوي پروردگار خود رجوع كند، خداي تعالي او را بدار كرامت و سعادتش برمي‌گرداند، و اگر برنگردد و همچنين دست بدامن زمين بزند، و هواهاي نفس را پيروي كند، چنين كسي بجاي شكر نعمت خدا، كفران ورزيده، و خود را بدار البوار كشانده، جهنمي كه خود افروخته، و چه بد قرارگاهي است.
(فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ، فَتابَ عَلَيْهِ)، كلمه (تلقي)، بمعناي تلقن است، و تلقن بمعناي گرفتن كلام است، اما با فهم و علم، و اين تلقي در باره آدم، طريقه‌اي بوده كه توبه را براي آدم آسان مي‌كرده.
__________________________________________________

1- سوره اعراف آيه 14
2- سوره اعراف آيه 25 [.....]
3- سوره اعراف آيه 11

 


[توبه عبد بين دو توبه خدا واقع است] 
از اينجا روشن ميشود كه توبه دو قسم است، يكي توبه خدا، كه عبارتست از برگشتن خدا بسوي عبد، برحمت، و يكي توبه عبد، كه عبارتست از برگشتن بنده بسوي خدا، باستغفار، و دست برداري از معصيت.
و توبه بنده محفوف و پيچيده به دو توبه از خدا است، و در بين آن دو قرار مي‌گيرد، باين معنا كه بنده در هيچ حالي از احوال، از خداي خود بي نياز نيست، و اگر بخواهد از لجن‌زار گناه نجات يافته، توبه كند، محتاج به اين است كه خدا چنين توفيقي باو بدهد، و اعانت و رحمت خود را شامل حال او بسازد، تا او موفق بتوبه بگردد، و وقتي موفق بتوبه شد، تازه باز محتاج بيك توبه ديگري از خداست، و آن اين است كه باز خدا برحمت و عنايتش بسوي بنده رجوع كند، و رجوع او را بپذيرد، پس توبه بنده وقتي قبول شود، بين دو توبه از خدا قرار گرفته است، هم چنان كه آيه: (ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا، پس خدا بسوي ايشان توبه آورد، تا ايشان توبه كنند) «1» بر اين معنا دلالت دارد.
و آن قرائت كه كلمه (آدم) را بصداي بالا، و كلمه (كلمات) را بصداي پيش خوانده، با اين نكته مناسب است، هر چند كه آن قرائت ديگر، يعني بصداي پيش خواندن آدم، و بصداي بالا خواندن كلمات)، نيز با اين معنا منافات ندارد.
و اما اينكه اين كلمات چه بوده؟ چه بسا احتمال داده شود، كه اين همان چيزي بوده كه خداي تعالي از آدم و همسرش در سوره اعراف حكايت كرده، كه (قالا: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا، وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ) «2» باشد، كه ترجمه‌اش گذشت، و لكن عيبي كه در اين احتمال هست، اين است كه در سوره اعراف اين كلمات قبل از نقل هبوط آدم واقع شده، و بعد از نقل اين كلمات فرموده: (قلنا اهبطوا) الخ. و در سوره مورد بحث اول آيه (قلنا اهبطوا) الخ آمد بعدا آيه (فتلقي) الخ لكن در اين بين مطلبي هست، و آن اين است كه اگر بخاطر داشته باشيد، در صدر اين داستان، وقتي خداي تعالي بملائكه فرموده: ميخواهم در زمين خليفه قرار دهم- ملائكه گفتند:-
__________________________________________________

1- سوره توبه آيه 118
2- سوره اعراف آيه 23

 


آيا ميخواهي در آن كسي را قرار دهي كه فساد انگيزد؟ و خونريزي كند؟ با اينكه ما تو را بحمدت تسبيح مي‌گوييم، و تقديست مي‌كنيم،- تا آخر، و خداي تعالي اين سخن ملائكه را و اين ادعايشان را كه در باره خليفه زميني كردند، و اين نسبتي را كه بوي دادند، رد نكرد، و در پاسخ نفرمود: نه، خليفه زميني اينكارها را نمي‌كند، تنها اسماء را به آدم تعليم كرد.
معلوم ميشود با همين تعليم اسماء اعتراض ملائكه خود بخود باطل ميشود، و گر نه اعتراض ملائكه هم چنان بقوت خود باقي ميماند، و حجت عليه آنان تمام نميشد، پس معلوم ميشود، در ميانه اسمايي كه خدا بادم تعليم داده، چيزي بوده كه براي معصيت كار بعد از معصيتش بدرد ميخورده، و چاره گناه او را مي‌كرده، پس اي بسا تلقي آدم از پروردگار خود، مربوط بيكي از آن اسماء بوده، (دقت بفرمائيد).
اين را نيز بايد دانست، كه آدم (ع) هر چه كه بخود ستم كرد، و خود را در پرتگاه هلاكت، و دو راهي سعادت و شقاوت، كه همان زندگي دنيا است، افكند، بطوري كه اگر در همان مهبط خود، يعني دنيا باقي ميماند، هلاك ميشد، و اگر به سعادت اولي خود برمي‌گشت تازه خود را به تعب افكنده بود، پس در هر حال بنفس خود ستم كرد، الا اينكه با همين عمل، خود را در مسير سعادت، و در طريق منزلي از كمال قرار داد، كه اگر اين عمل را نمي‌كرد، و بزمين نازل نميشد، و يا بدون خطا نازل ميشد، بان سعادت و كمال نمي‌رسيد.
آري اگر پدر و مادر بشر، بزمين نمي‌آمدند، كي ميتوانستند متوجه فقر، و ذلت، و مسكنت، و حاجت، و قصور، خود شوند؟ و چگونه بدون برخورد با تعب و زحمت و رنج زندگي، به روح و راحت در حظيرة القدس، و جوار رب العالمين مي‌رسيدند؟ و براي جلوه كردن اسماء حسناي خدا، از عفو، و مغفرت، و رأفت، و توبه، و ستر، و فضل، و رأفت، و رحمت، موردي يافت نميشد چون مورد اين اسماء حسناي خدا، گنه‌كارانند، و خدا را در ايام دهر نسيم‌هاي رحمتي است، كه از آن بهره‌مند نميشوند، مگر گنه‌كاراني كه متعرض آن شوند، و خود را در معرض آن قرار دهند.
پس اين توبه همان است كه بخاطر آن راه هدايت را بروي انسان گشودند، تا آن را مسير خود قرار دهند، و تنظيف منزلي است، كه بايد در آنجا سكونت كنند، و بدنبال همان راه و آن هدايت بود، كه در هر عصري ديني، و ملتي براي بشر تشريع شد.
دليل اين معنا كلام خدا است، كه مي‌بيني مكرر سخن از توبه آورده، و آن را بر ايمان مقدم ذكر كرده، مثلا فرموده: (فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ، وَ مَنْ تابَ مَعَكَ، آن طور كه مامور شده‌اي استقامت بورز، هم خودت و هم هر كس كه با تو توبه كرده) «1» و نيز فرموده: (وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ، من آمرزنده‌ام براي هر كس كه توبه كند، و ايمان آورد)، «2» و آيات ديگري نظير آن.
(قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً)، الخ اين آيه اولين فرماني است كه در تشريع دين، براي آدم و ذريه او صادر شده، دين را در دو جمله خلاصه كرده، كه تا روز قيامت چيزي بر آن دو جمله اضافه نميشود.
و خواننده عزيز اگر در اين داستان، يعني داستان بهشت و مخصوصا در آن شرحي كه در سوره طه آمده، دقت كند، خواهد ديد كه جريان داستان طوري بوده، كه ايجاب مي‌كرده، خداوند اين قضاء را در باره آدم و ذريه‌اش براند، و اين دو جمله را در اولين فرمانش قرار بدهد، خوردن آدم از آن درخت ايجاب كرد، تا قضاء هبوط او، و استقرارش در زمين، و زندگيش را در آن براند، همان زندگي شقاوت باري كه آن روز وقتي او را از آن درخت نهي مي‌كرد، از آن زندگي تحذيرش كرد، و زنهارش داد.
و توبه‌اي كه كرد باعث شد قضايي ديگر، و حكمي دوم، در باره او بكند، و او و ذريه‌اش را بدين وسيله احترام كند، و با هدايت آنان بسوي عبوديت خود، آب از جوي رفته او را بجوي باز گرداند.
پس قضايي كه اول رانده شد، تنها زندگي در زمين بود، ولي با توبه‌اي كه كرد، خداوند همان زندگي را زندگي طيب، و طاهري كرد، بنحوي كه هدايت بسوي عبوديت را با آن زندگي تركيب نموده، يك زندگي خاصي از تركيب دو زندگي زميني و آسماني فراهم آورد.
اين آن نكته‌ايست كه از تكرار او بهبوط در اين سوره استفاده ميشود، چون در اين سوره، يك بار مي‌فرمايد: (وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ، وَ مَتاعٌ إِلي حِينٍ، گفتيم: همگي بزمين هبوط كنيد، در حالي كه بعضي دشمن بعض ديگر هستيد، و تا مدتي معين در آن منزل كنيد و تمتع ببريد)، بار دوم مي‌فرمايد: (قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً، گفتيم همگي از بهشت فرود شويد، پس هر گاه هدايتي از من بسوي شما آمد، و البته خواهد آمد) الخ.
و اينكه توبه ميانه اين دو امر بهبوط واسطه شده، اشعار بر اين معنا دارد، كه توبه وقتي از آدم و همسرش سر زده، كه هنوز از بهشت جدا نشده بودند، هر چند كه در بهشت هم نبوده، و موقعيت قبلي را نداشته‌اند.
و اين اشعار را نيز دارد، كه نداي (وَ ناداهُما رَبُّهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ؟ «3»
__________________________________________________

1- سوره هود آيه 112
2- سوره طه آيه 82
3- سوره اعراف آية 22

 


پروردگارشان ندايشان داد: كه مگر شما را از اين درخت نهي نكردم؟) الخ بعد از نهي (لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ) الخ، بوده كه در اولي اشاره را با لفظ (تلكما) آورد، كه مخصوص اشاره بدور است، و در دومي كه قبل از اولي واقع شده، اين اشاره با لفظ (هذا) آمده، كه مخصوص اشاره به نزديك است، در اولي كلمه (نادي ندا كرد) آمده، كه باز مخصوص دور است، و در دومي كلمه (قال) كه مخصوص نزديك است بكار رفته است، (دقت فرمائيد).
اين نكته را هم بايد دانست: كه از ظاهر جمله: (وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلي حِينٍ)، و جمله (فِيها تَحْيَوْنَ، وَ فِيها تَمُوتُونَ، وَ مِنْها تُخْرَجُونَ) «1»، الخ برمي‌آيد: كه نحوه حياة بعد از هبوط، با نحوه آن در قبل از هبوط، فرق مي‌كند، حياة دنيا حقيقتش آميخته با حقيقت زمين است، يعني داراي گرفتاري، و مستلزم سختي، و بدبختي است، و لازمه اين نيز اين است كه انسان در آن تكون يابد، و دو باره با مردن جزو زمين شود، و آن گاه براي بار ديگر از زمين مبعوث گردد.
در حالي كه حياة بهشتي حياتي است آسماني، و از زميني كه محل تحول و دگرگوني است منشا نگرفته است.
از اينجا ممكن است بطور جزم گفت: كه بهشت آدم در آسمان بوده، هر چند كه بهشت آخرت و جنت خلد، (كه هر كس داخلش شد ديگر بيرون نميشود)، نبوده باشد.
بله در اينجا اين سؤال باقي ميماند: كه معناي آسمان چيست؟ و بهشت آسماني چه معنا دارد؟ كه انشاء اللَّه خداي تعالي توفيق ميدهد، بحث مفصل و جامع الاطرافي، پيرامون آن بكنيم.

 


[مگر پيامبر هم گناه مي‌كند؟] 
چيزي كه باز در اينجا باقي مانده اين است كه خطيئه و گناه آدم، چه معنا دارد؟ مگر پيامبر هم گناه مي‌كند؟ در پاسخ از اين سؤال مي‌گوئيم، آنچه در بدو نظر از آيات ظاهر ميشود، اين است كه آن جناب رسما گناه كرده، مانند جمله (فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ، زنهار از اين درخت نخوريد كه از ستمگران ميشويد)، و نيز جمله: (وَ عَصي آدَمُ رَبَّهُ فَغَوي، آدم پروردگار خود را نافرماني كرد، و در نتيجه گمراه شد)، «2» و نيز مانند اعترافي كه خود آن جناب كرده، و قرآن آن را حكايت نموده فرموده: (رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا، وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ، پروردگارا بخود ستم كرديم، و اگر ما را نيامرزي، و رحم نكني، از زيانكاران خواهيم بود) «3»، اين آن مطلبي است كه از نظر خود اين ظواهر، و قطع نظر از رسيدگي به دقت همه آيات داستان، بنظر مي‌رسد، و اما اگر در همه آيات داستان تدبر كنيم، و نهي از خوردن درخت را مورد دقت قرار دهيم، يقين پيدا مي‌كنيم:
__________________________________________________

1- سوره اعراف آية 25
2- سوره طه آيه 121
3- سوره اعراف آيه 23

 


كه نهي نامبرده نهي مولوي نبوده، تا نافرمانيش معصيت خدا باشد، بلكه تنها راهنمايي و خير خواهي، و ارشاد بوده، و خداي تعالي خواسته است مصلحت نخوردن از درخت، و مفسده خوردن آن را بيان كند، نه اينكه با اراده مولوي آدم را بعبث، وادار به نخوردن از آن كند.
دليل اين معنا چند چيز است، اول اينكه خداي تعالي هم در سوره مورد بحث، و هم در سوره اعراف، ظلم را متفرع بر مخالفت نهي كرده، و فرموده: (لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ)، و آن گاه در سوره (طه) اين ظلم را بشقاوت مبدل نموده، و فرموده (مواظب باشيد شيطان شما را بيرون نكند، و گر نه بدبخت ميشويد).
آن گاه اين بدبختي را در چند جمله كه بمنزله تفسير است، بيان كرده، و فرموده: (تو در اين بهشت نه گرسنه ميشوي، و نه تشنه، و نه عريان، و نه گرمازده)، و با اين بيان روشن كرده كه مراد بشقاوت، شقاوت و تعب دنيوي است، كه از لوازم جدا ناشدني زندگي زميني است، چون در زمين است كه انسان بگرسنگي، و تشنگي، و لختي، و امثال آن گرفتار ميشود.

 


[مخالفت نهي ارشادي گناه نيست] 
پس معلوم شد خدا آدم را نهي كرد تا گرفتار اينگونه عوارض نشود، و هيچ علت ديگري كه باعث نهي مولوي باشد، بيان نكرد، پس باين دليل نهي نامبرده ارشادي بوده، و مخالفت نهي ارشادي گناه نيست، و مرتكب آن را خارج از رسم عبوديت نمي‌شمارند.
حال كه مسلم شد نهي مزبور ارشادي بوده، بايد ظلم در آن چند جمله را هم طوري معنا كنيم، كه به نافرماني و معصيت سر در نياورد، و آن اين است كه بگوئيم: مراد از آن، ظلم بنفس، و خود را گرفتار تعب و هلاكت كردن است، نه ظلم بحقوق خدا، كه در باب مسئله ربوبيت و عبوديت، از منافيات شمرده ميشود، و اين خيلي روشن است.
دليل دوم مسئله توبه آدم است، چون توبه بمعناي رجوع، و برگشتن بنده بخداست، كه اگر از ناحيه خدا قبول شود، گناه بكلي محو و نابود مي‌گردد، و گناه كار تائب، مثل كسي ميشود كه اصلا گناهي نكرده، و با چنين كسي معامله بنده مطيع و منقاد را مي‌كنند، و در خصوص مورد عملي كه كرده، معامله امتثال و انقياد را مينمايند.
و اگر نهي از خوردن درخت نهي مولوي بود، و توبه آدم هم توبه از گناه عبودي، و رجوع از مخالفت نهي مولوي مولي بود، بايد بعد از توبه دوباره به بهشت برمي‌گشت، چون توبه مخالفت او را از بين برده بود، زيرا صريح قرآن است كه خدا توبه آدم را پذيرفت، و حال آنكه مي‌بينيم بعد از توبه هم در زمين باقي ماند، و به بهشتش برنگرداندند.
از اينجا معلوم ميشود كه بيرون شدن از بهشت، بدنبال خوردن از درخت، يك اثر ضروري، و خاصيت تكويني آن خوردن بوده، عينا مانند مردن بدنبال زهر خوردن، و سوختن بدنبال در آتش افتادن، هم چنان كه در همه موارد تكليف ارشادي، اثر، اثر تكويني است، نه اثر مولوي، مثلا مجازات، در مورد تكليف مولوي است، مانند سوختن در آتش دوزخ، در برابر ترك نماز، و استحقاق مذمت، و دوري از خدا در برابر مخالفت‌هاي عمومي، و اجتماعي.
سوم اينكه در آن روز كه اين مخالفت سر زد، اصلا ديني تشريع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دين خدا نازل شد، بشهادت اينكه در آيات همين داستان فرمود: (همگي از بهشت هبوط كنيد، و فرود شويد، پس هر گاه از ناحيه من ديني، و هدايتي برايتان آمد، هر كس هدايتم را پيروي كند، ترسي بر آنان نيست، و دچار اندوهي نيز نميشوند، و كساني كه پيروي آن نكنند، و كفر ورزيده، آيات ما را تكذيب نمايند، آنان اصحاب آتش، و در آن جاودانه‌اند) الخ.
اين دو آيه كلامي است كه تمامي تشريع‌ها و قوانيني را كه خداي تعالي در دنيا از طريق ملائكه، و كتابهاي آسماني، و انبيايش مي‌فرستد، شامل است، و خلاصه اين آيه اولين تشريع و قانوني را كه خداي تعالي در دنياي آدم، و براي بشر مقرر كرده، حكايت مي‌كند، و بطوري كه خدا حكايت كرده، اين قضيه بعد از امر دومي هبوط واقع شده، و واضح است كه امر به هبوط، امري تكويني، و بعد از زندگي آدم در بهشت، و ارتكاب آن مخالفت بوده، پس معلوم شد كه در آن روز، و در حين مخالفت آن دستور، و خوردن از درخت، هيچ ديني تشريع نشده بود، و هيچ تكليف مولوي و خطابي مولوي از خداي تعالي صادر نشده بود.

 


[معني ظلم و عصيان و غوايت آدم] 
حال اگر بگويي: وقتي نهي خدا نهي ارشادي باشد، و نه نهي مولوي، ديگر چه معنا دارد كه خدا عمل آدم را ظلم و عصيان و غوايت بخواند؟
در جواب مي‌گوييم: اما ظلم بودن عمل آدم، كه در گذشته در باره‌اش سخن رفت، و گفتيم:
معنايش ظلم بنفس خود بوده، و اما كلمه عصيان، در لغت بمعناي تحت تاثير قرار نگرفتن، و يا به سختي قرار گرفتن است، مثلا وقتي گفته ميشود: (كسرته فانكسر، و كسرته فعصي) معنايش اين است كه من آن چيز را شكستم، و آن شكست، و من آن را شكستم، ولي نشكست، يعني از عمل من متاثر نشد، پس عصيان بمعناي متاثر نشدن است، و عصيان امر و نهي هم بهمين معنا است، و اين هم در مخالفت تكاليف مولوي صادق است، و هم در مورد خطابهاي ارشادي.
چيزي كه هست، در عصر ما و در عرف ما مسلمانان، اين كلمه تنها متعين در معناي مخالفت اوامر مولوي، از قبيل (نماز بخوان، و روزه بگير، و حج بجاي آر) و نيز مخالفت نواهي مولوي، مانند (شراب مخور، و زنا مكن)، و امثال آن شده است، پس تعيين كلمه مورد بحث در معناي نامبرده، تعيين لغوي نيست، بلكه يا شرعي است، و يا تعيين در عرف متدينين است، و اين جور تعين، ضرري بعموميت معنا، از نظر لغت و عرف عام و جهاني نمي‌زند، (دقت بفرمائيد). و اما كلمه غوايت؟ اين كلمه بمعناي اين است كه كسي قدرت بر حفظ مقصد خود، و تدبير نفس خود، در زندگيش نداشته باشد، و نتواند خود را با هدفش، آن طور كه مناسب با هدف و سازگار با آن باشد، وفق دهد.
و معلوم است كه اين معنا در موارد مختلف اختلاف پيدا مي‌كند، در مورد ارشاد، معنايي بخود مي‌گيرد، و در مورد مولويت معنايي ديگر.

 


[پس چرا آدم توبه كرد؟] 
حال اگر بگويي بسيار خوب، به بيان شما و اينكه عصمت آدم با كلمه ظلم و عصيان و غوايت منافات دارد از اشكال خود صرفنظر كرديم، و قانع شديم، كه منافات ندارد، ولي در باره توبه آدم چه مي‌گويي؟ اگر ظلم و عصيان و غوايت، همه در مورد نهي ارشادي باشد، ديگر توبه چه معنا دارد، كه آدم بگويد: (و اگر ما را نيامرزي و بما رحم نكني حتما از خاسران خواهيم شد)؟
در جواب مي‌گوييم: توبه همانطور كه قبلا نيز گفتيم، بمعناي برگشتن است، و برگشتن نيز مانند آن سه كلمه ديگر، در موارد مختلف معاني مختلفي بخود مي‌گيرد، همانطور كه يك بنده سركش و متمرد، از اوامر مولا، و اراده او، ميتواند بسوي مولايش برگردد، و مولايش هم او را، بمقام قربي كه داشت، و از دست داده بود، برگرداند، همچنين يك مريضي كه طبيبش او را از خوردن چيزي از ميوه‌ها، و يا خوردني ديگر نهي كرده، و بخاطر حفظ سلامتي او نهي كرده، و بيمار، دستور وي را مخالفت نموده، و در نتيجه بيماريش شدت يافته، و خطر مرگ تهديدش نموده، او هم ميتواند توبه كند، و دوباره بطبيب مراجعه نمايد، تا او به رژيمي دستور دهد، تا دوباره بحال اول برگردد، و عافيت از دست رفته خود را باز يابد، كه در اين مورد طبيب بوي ميگويد: باز يافتن عافيت، محتاج به تحمل مشقت و دشواري، و رياضت در فلان مقدار از زمان است، بايد در اين مدت اين رژيم دشوار را عملي كني، تا سلامتي مزاجت كه داشتي بتو برگردد، و بلكه از اول هم بهتر شوي، (دقت بفرمائيد).
و اما مسئله طلب مغفرت آدم، و نيز طلب رحمت، و همچنين كلمه خسران، كه در كلامش آورد، پاسخ يك يك آنها از جوابهاي گذشته بدست مي‌آيد، كه گفتيم: اينگونه كلمات، در موارد مختلف، معاني مختلف بخود مي‌گيرند.

 


بحث روايتي [بهشت آدم بهشت دنيايي بوده] 
اشاره
در تفسير قمي از پدرش و او بدون سند روايت آورده، كه: شخصي از امام صادق (ع) از بهشت آدم پرسيد، كه آيا از بهشت‌هاي دنيا بوده؟ و يا از بهشتهاي آخرت؟ امام در پاسخ فرمود: از بهشت‌هاي دنيا بوده، آفتاب و ماه در آن طلوع مي‌كردند، و اگر از بهشت‌هاي آخرت بود، آدم تا ابد از آن بيرون نميشد.
و نيز فرمود: خداي تعالي آدم را در بهشت منزل داد، و همه چيز را بغير از يك درخت برايش مباح كرد، و چون مخلوقي از خدا بود، كه بدون امر و نهي و غذا و لباس و منزل و ازدواج نميتوانست زندگي كند، چون جز بتوفيق خدا نفع و ضرر خود را تشخيص نميداد، لا جرم فريب دستورات و سوگند ابليس را خورد، ابليس نزد او و همسرش آمده گفت: اگر از اين درخت كه خدا شما را نهي كرده، بخوريد، فرشته ميشويد، و براي هميشه در بهشت باقي ميمانيد، ولي اگر از آن نخوريد، خدا از بهشت بيرونتان خواهد كرد، و سپس سوگند خورد، براي آن دو، كه من خيرخواه شمايم، هم چنان كه خداي عز و جل داستان را حكايت كرده، مي‌فرمايد: (ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ، أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ، وَ قاسَمَهُما: إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ، «1» آدم اين سخن را از او پذيرفته از آن درخت خوردند، و شد آنچه كه خداي تعالي حكايت كرده: (فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما)، يعني لباسهاي بهشتي كه خدا بر تن آنان پوشانده بود، بيفتاد، و شروع كردند به پوشاندن خود از برگ بهشت، (وَ ناداهُما رَبُّهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ؟ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ)؟ «2» بعد از اين عتاب كه خدا بانان كرد، گفتند: پروردگارا ما بخود ستم كرديم، و اگر تو ما را نيامرزي، و رحم نكني، حتما از زيانكاران خواهيم بود، كه قرآن توبه آنان را چنين حكايت كرده: (رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا، وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ)، «3» پس خداي تعالي بايشان فرمود: (فرود شويد، در حالي كه بعضي دشمن بعضي ديگرتان باشيد، و شما در زمين قرارگاه، و تا مدتي معين زندگي داريد)، آن گاه امام فرمود: يعني تا روز قيامت در زمين خواهيد بود، سپس فرمود: آدم بر كوه صفا هبوط كرد، و همسرش حوا بكوه مروه، و بمناسبت اينكه آدم صفي خدا بود، صفا را صفا، و بمناسبت اينكه حوا مرئه و زن بود، كوه مروه را مروه خواندند.
آدم چهل روز بسجده بود، و بر بهشتي كه از دست داده بود مي‌گريست، تا آنكه جبرئيل بر او نازل شد، و گفت آيا جز اين بود كه خدا تو را بدست قدرت خود آفريده و از روح خود در تو دميد؟ و ملائكه را به سجده بر تو وا داشت؟ آدم گفت: همين طور بود، جبرئيل گفت: پس چرا وقتي تو را نهي كرد از خوردن آن درخت، نافرماني كردي؟ آدم گفت: آخر ابليس بدروغ برايم سوگند خورد. «4»
__________________________________________________

1- سوره اعراف 20 و 21
2- سوره اعراف 22
3- سوره اعراف آيه 23
4- تفسير قمي ج 1 ص 43

 


مؤلف: در اينكه بهشت آدم از بهشت‌هاي دنيا بوده، رواياتي ديگر از طرف اهل بيت ع رسيده، هر چند كه بعضي از آنها در اينكه يكي از راويانش ابراهيم بن هاشم است، مشتركند. «1»
و مراد به اينكه گفتيم از بهشت‌هاي دنيا بوده، اين است كه از بهشت‌هاي برزخي بوده، كه در مقابل بهشت خلد است و در بعضي از قسمتهاي اين روايات اشاره باين معنا هست، مثل اينكه در روايت بالا فرمود: آدم بر صفا، و حوا بر مروه هبوط كرد، و نيز مانند اين تعبير: كه فرمود: مراد به (مَتاعٌ إِلي حِينٍ) تا روز قيامت است، در نتيجه مكثي كه مردگان در برزخ، و رسيدن روز قيامت دارند، مكث زميني است. و در همين زمين زندگي مي‌كنند، هم چنان كه آيه: (قالَ) كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ؟ قالُوا: لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ، فَسْئَلِ الْعادِّينَ: قالَ: إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا، لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، گفت: در زمين چقدر از نظر عدد سال مكث كرديد؟ گفتند: يا يك روز، و يا پاره‌اي از يك روز، بايد از شمارگران بپرسي، گفت: شما جز اندكي مكث نكرديد اگر دانا مي‌بوديد)، «2» و نيز آيه (وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ، يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ: ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةٍ، كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ، وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ: لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ، إِلي يَوْمِ الْبَعْثِ، فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ، وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، و روزي كه قيامت بپا ميشود، مجرمان سوگند ميخورند: كه غير از ساعتي مكث نكرده‌اند آن روز نيز مانند دنيا كارشان بي دليل حرف زدن است، و كساني كه علم و ايمانشان داده بوديم، در پاسخ گفتند: شما در كتاب خدا تا روز قيامت مكث كرديد، و اين همان قيامت است، و لكن شما نميدانيد)، «3» نيز اين معنا را افاده مي‌كند، (چون در هر دو آيه وقتي سؤال از زندگي برزخ مي‌كنند، مي‌پرسند: چقدر در زمين مكث كرديد)، پس معلوم ميشود زندگي برزخي در همين زمين است.
علاوه بر اينكه عده‌اي از روايات از اهل بيت ع دلالت دارد بر اينكه بهشت آدم در آسمان بوده، و او با همسرش از آسمان نازل شدند، از اين هم كه بگذريم كساني كه انس ذهني بروايات دارند، از اينكه بهشت نامبرده در آسمان باشد، و آدم از آنجا بزمين هبوط كرده باشد، با اينكه در زمين خلق شده و در آن زندگي كرده باشند، هيچ تعجب نمي‌كند، هم چنان كه در روايات در عين اينكه آمده: كه بهشت در آسمان است، در عين حال آمده: كه سؤال قبر در قبر است، و همين قبر يا روضه‌ايست از رياض بهشت، و يا حفره‌ايست از حفره‌هاي دوزخ، و از اين قبيل تعبيرات، و ما اميدواريم در بحثي كه گفتيم بزودي پيرامون معناي آسمان خواهيم كرد، اين اشكال و اشكالهاي ديگر نظير آن برطرف شود، انشاء اللَّه العزيز.
__________________________________________________

1- بحار الانوار ج 11 ص 143 ح 12 و علل [.....]
2- سوره مؤمنون آيه 113
3- سوره روم آيه 56

 


[ابليس چگونه خود را به آدم و همسرش رساند؟] 
و اما اينكه ابليس چه جور خود را بادم و همسرش رسانيد؟ و براي اينكار از چه وسيله‌اي استفاده كرد؟ در روايات صحيح و معتبر، چيزي در آن باره نيامده.

 


[داستان آدم بنقل تورات] 
ولي در بعضي اخبار آمده: كه مار و طاووس دو تا از ياوران ابليسند، چون ابليس را در اغواء آدم و همسرش كمك كردند، و چون اين روايات معتبر نبودند، از ذكر آنها صرفنظر كرديم، و خيال مي‌كنم از روايات جعلي باشد، چون داستان از تورات گرفته شده، و ما در اينجا عين عبارت تورات را مي‌آوريم، تا خواننده بوضع آن روايات كاملا آگهي يابد.
در فصل دوم از سفر اول كه سفر خلقت است، ميگويد: خدا آدم را از خاك خلق كرد، و سپس دم حيات را در بيني او بدميد، پس نفسي ناطق شد، و خدا بهشتهايي در ناحيه شرقي عدن بكاشت، و آدم را كه خلق كرده بود بدانجا برد، و خدا از زمين همه رقم درخت برويانيد، و منظره‌هاي آنها را نكو كرد، و ميوه‌هايش را پاكيزه ساخت، و درخت حيات را در وسط آن باغها بكاشت، و درخت معرفت خير و شر را نيز، و نهري از عدن بسوي آن باغها بكشيد، تا آنها را آبياري كند، و آن نهر را چهار شقه كرد، اسم يكي از آنها نيل بود، و اين نيل بتمامي شهر ذويله كه طلا در آنجاست، احاطه داشت، طلا و همچنين لؤلؤ، و سنگ مرمر آن شهر بسيار خوبست، و نام نهر دومي جيحون بود، كه بسر تا سر شهر حبشه احاطه دارد، و نام نهر سوم دجله است، كه از ناحيه شرقي موصل مي‌گذرد، و نام نهر چهارم فرات است.
پس از آن خداوند آدم را گرفت، و در باغهاي عدن منزل داد، تا رستگارش كند، و محافظتش نمايد، و خدا آدم را فرمود: كه تمامي درختان اين باغها برايت حلال است، و ميتواني از آنها بخوري، ولي از درخت معرفت خير و شر مخور، چون در همان روزي كه از آن بخوري مستحق مرگ ميشوي.
خداوند بخودش فرمود: (چه چيزي از بقاء آدم به تنهايي برخاسته است؟ خوبست كمكي هم برايش درست كنم، پس خدا تمامي وحشي‌هاي صحرا و مرغان هوا را محشور كرده، نزد آدم آورد، تا در پيش روي او آنها را نامگذاري كند، پس هر چه را آدم بر آن جانداران نام نهاد همان تا بامروز نام آن است.
پس آدم اسماء جميع چارپايان، و مرغان هوا، و وحشيان صحرا را، نام برد، ولي هيچ ياوري در مقابل خود نديد، پس خدا چرتي بر آدم مسلط كرد، تا چيزي احساس نكند، پس يكي از دنده‌هاي سينه او را كند، در جايش گوشت گذاشت، آن گاه خدا از آن يك دنده زني درست كرد، و او را نزد آدم آورد، آدم گفت: اينبار استخواني از استخوانهايم، و گوشتي از گوشتهايم را ديدم، و جا دارد آن را امرأة بنامم، چون از امر من اخذ شد، و بهمين جهت است كه مرد، پدر و مادر خود را رها نموده، زن خود را مي‌چسبد، بطوري كه يك جسد واحد تشكيل ميدهند، آن روز آدم و همسرش عريان بودند، و از عرياني خود باكي نداشتند.
فصل سوم، آن روز مار، از ميانه همه حيوانهاي صحرا كه خدا خلق كرده بود، حكيمي شد، و به زن گفت: راستي، و به يقين خدا گفته از همه اين درختهاي باغ نخوريد؟ زن بمار گفت: نه، از همه درختان باغ ميخوريم، تنها فرموده از ميوه آن درخت كه در وسط باغ است نخوريد، و نزديكش نشويد، تا نميريد، مار بآن دو گفت: نمي‌ميريد، خدا ميدانسته كه شما همان روز كه از آن درخت بخوريد، چشمتان باز ميشود، و چون ملائكه در خير و شر دانا ميشويد، پس وقتي زن ديد كه درخت درخت خوبي، و ميوه‌اش خوب، و شهوت انگيز است، عقل خود از كف بداد، و از ميوه آن گرفته، و خورد، و بشوهرش هم داد خورد، پس چشمشان باز شد، و فهميدند كه عريان هستند، پس از برگهاي انجير لباسي چون لنگ براي خود درست كردند.
بعد آواز خدا را كه داشت در باغ قدم مي‌زد، شنيدند، پس خدا ايستاد، و آدم را صدا زد، و باو گفت: كجا هستي؟ و اين صدا محققا از او بوده، آدم گفت: صداي تو را در باغ شنيدم، ولي چون عريان هستم، خود را پنهان كرده‌ام، خدا پرسيد: چه كسي بتو گفت: عرياني؟ مگر از آن درخت خوردي، كه از خوردنش نهيت كردم؟ آدم گفت: اين زني كه برايم درست كردي، از آن بمن داد خوردم، خدا بزن گفت: چه كار كردي؟ گفت: مار مرا فريب داد، از آن خوردم، پس خدا بمار گفت:
حال كه دانسته چنين كاري كردي، از ميانه همه چارپايان، و همه وحشي‌هاي صحرا، ملعون شدي، و بايد كه هميشه با سينه‌ات راه بروي، و در تمام عمرت خاك بخوري، و ميانه تو و زن و ميانه نسل تو و نسل زن دشمني نهادم، او سر تو را بكوبد، و تو پاشنه او را بگزي، و بزن گفت مشقت و حمل تو را بسيار مي‌كنم، تا با مشقت فرزندان را بزايي، و اختيار زندگي تو را بدست شوهرت نهادم، تا او هميشه بر تو مسلط باشد، و بادم گفت: از آنجا كه بحرف زنت رفتي، و از درختي كه نهيت كردم، و گفتم: از آن مخور، بخوردي، با اين ملعون زمين بود، باين سبب دچار مشقت شدي، و در تمام عمر بايد از آن بخوري، و آن برايت خار بروياند، و از علف صحرا بخوري، و با عرق رويت طعام بخوري، تا روزي كه بهمين زميني كه از آن گرفتي و خوردي برگردي، چون تو از اصل خاك بودي، بايد بخاك برگردي.
و آدم همسرش را بدين جهت حوا ناميد، كه او مادر هر زنده ناطقي است، و خدا براي آدم و همسرش جامه تن‌پوشي درست كرد، و بانان پوشانيد، آن گاه خدا گفت: اينك آدم است كه مانند يكي از ما خير و شر را مي‌شناسد، و الان ديگر واجب شد كه از باغها بيرون رود، تا ديگر بار، دست بدرخت حياة دراز نكند، و از آن نخورد، و گرنه تا ابد زنده ميماند پس خدا او را از باغهاي عدن بيرون راند، تا زمين كه وي را از آن درست كرد، رستگار و آباد شود، و چون آدم را طرد كرد، ملائكه در شرقي باغهاي عدن اسكان داده شدند، و شمشيري براق بالا و پائين شدن گرفت، تا راه درخت حياة را محافظت كنند.
اين بود فصل سوم از تورات عربي، كه در سال 1811 ميلادي بچاپ رسيده.
و خواننده عزيز با تطبيق و مقايسه اين دو داستان با هم، يعني داستان آدم بنقل قرآن كريم، و بنقل تورات، و سپس دقت در رواياتي كه از طرق عامه و شيعه وارد شده، بحقايق اين قصه پي مي‌برد، و ما خود اين مقايسه و تطبيق را در اينجا عملي نكرديم، چون كتاب ما تفسير قرآن است، و بررسي اين قضيه در خور آن نيست.

 


[مگر بهشت مقام قرب و نزاهت نيست و مگر در باره بهشت نيامده كه در آن لغو و گناه نيست؟ شيطان چگونه دو باره به بهشت راه يافت] 
و اما اينكه مسئله داخل شدن ابليس در بهشت، و اغواي آدم در آنجا، با اينكه بهشت اولا مقام قرب و نزاهت و طهارت است، و بحكم آيه: (لا لَغْوٌ فِيها وَ لا تَأْثِيمٌ) «1»، جاي لغو و گناه و نيرنگ نيست، و ثانيا بهشت در آسمان قرار دارد و ابليس بعد از امتناعش از سجده بر آدم، بفرمان (فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ) «2». و نيز بحكم (فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها) «3»، از بهشت رانده شد، و چون ميخواست تكبر كند، و بهشت جاي تكبر نبود، فرود آمد، و با اين حال چطور دوباره به بهشت راه يافت؟.
جواب از اشكال اول اين است كه همانطور كه بعضي ديگر نيز گفته‌اند: قرآن كريم آنچه از لغو و تاثيم كه از بهشت نفي كرده، از بهشت خلد نفي كرده، يعني آن بهشتي كه مؤمنين در آخرت داخل آن ميشوند، و همچنين از بهشت برزخي كه بعد از مرگ و رحلت از دار تكليف در آنجا بسر مي‌برند، و اما بهشت دنيايي كه آدم و همسرش داخل آن شدند، و هنوز در دار تكليف و مورد توجه امر و نهي قرار نگرفته بودند، قرآن كريم در باره آن بهشت هيچ مطلبي بيان نكرده، و بلكه ميتوان گفت: بعكس گفتار اشكال كننده، جايي بوده كه لغو و تاثيم در آن ممكن بوده، و شاهد بر آن همين كافي است، كه قرآن وقوع عصيان آدم را در آن حكايت كرده.
علاوه بر اينكه لغو و تاثيم از امور نسبي است، كه وقتي تحقق پيدا مي‌كند كه انسان در دنيا آمده باشد، و امر و نهي متوجه او شده، و خلاصه انسان مكلف شده باشد.
و اما جواب از اشكال دوم، اين است كه اولا برگشتن ضمير (هاء) در جمله (فاخرج منها)، و جمله (فاهبط منها) الخ، بكلمه (سماء)، از آيه روشن نيست، و دليلي نداريم كه بان برگردد، براي اينكه در كلام سابق نامي از سماء برده نشده، و معهود ذهن نبوده، پس ممكن است بعنايتي بگوئيم:
مراد خروج از ميانه ملائكه، و هبوط از ميان آنان باشد، و يا مراد خروج و هبوط از منزلت و كرامت باشد.
__________________________________________________

1- سوره طور آيه 23
2- سوره حجر آيه 34
3- سوره اعراف آيه 12

 


اين اولا، و اما ثانيا، ممكن است امر بخروج و هبوط كنايه باشد از نهي از ماندن در آن بهشت، و ميانه ملائكه، نه از اصل بودن در آنجا، و عروج و عبور، خلاصه ماندن ابليس چون ملائكه در بهشت ممنوع شد، نه بالا رفتن و عبورش از آن.
و اين معنا از آياتي كه مي‌فرمايد: ابليس باسمان مي‌رفت، تا استراق سمع كند، نيز استفاده ميشود، در روايات هم آمده: كه شيطانها تا قبل از بعثت عيسي ع، تا آسمان هفتم بالا مي‌رفتند، همين كه آن جناب مبعوث شد، از آسمان چهارم ببالا ممنوع شدند، و سپس وقتي پيامبر اسلام (ص) مبعوث شد، از همه آسمانها ممنوع گرديدند، و هدف تيرهاي شهاب قرار گرفتند.
جواب سوم از اشكال دوم اينكه: در كلام خداي تعالي نيامده كه ابليس داخل بهشت شده باشد، و بنا بر اين اصلا موردي براي اشكال نمي‌ماند، آنچه در اين باره آمده، در روايات است، كه آنهم بخاطر اينكه روايات آحاد است، و بحد تواتر نمي‌رسد، قابل اعتناء نيست، علاوه بر اينكه احتمال آن هست كه راويان آنها روايت را نقل بمعنا كرده باشند، و عين الفاظ امام را نياورده باشند، و بهمين خاطر چيزي در كلمات آنان اضافه شده باشد.
تنها آيه‌اي از قرآن كه دلالت دارد بر اينكه ابليس داخل بهشت شده حكايت كلام ابليس بادم است، كه مي‌فرمايد: (وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ، أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ، ابليس بآن دو گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهي نكرد، مگر براي اينكه دو فرشته نباشيد، و از كساني نشويد كه جاودانه در بهشت هستند) «1».
و دلالتش بر اين معنا از اين جهت است كه كلمه (هذا- اين درخت)، در آن آمده، و چون اين كلمه مخصوص اشاره به نزديك است، پس گويا ابليس در نزديكي آن درخت بان اشاره كرده و اين سخن را بادم گفته است.
و لكن استدلال باين آيه نيز درست نيست، براي اينكه اگر كلمه (هذا) همه جا دلالت بر نزديك بودن مكاني مشار اليه باشد، بايد در آيه: (وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ)، «2» كه نهي خدا و خطابش بادم و همسر اوست، اين دلالت را بكند، و حال آنكه خدا بزرگتر از آنست كه به نزديكي و دوري مكاني توصيف شود، (پس هم چنان كه در اين آيه دلالت ندارد، چه مانعي دارد كه بگوئيم در آن آيه نيز دلالت ندارد).

 


[درخت نهي شده چه درختي بود؟] 
و در كتاب عيون «3» اخبار الرضا (ع)، از عبد السلام هروي، روايت آمده كه گفت: بحضرت رضا (ع) عرضه داشتم: يا بن رسول اللَّه (ص)، از درختي كه آدم و حوا از آن خوردند برايم بگو، تا
__________________________________________________

1- سوره اعراف آيه 20
2- سوره اعراف آيه 19
3- عيون اخبار الرضا ج 2391 ح 1

 


بينم چه درختي بود؟ چون مردم در باره آن اختلاف دارند، بعضي روايت مي‌كنند: كه گندم بوده بعضي ديگر روايت مي‌كنند: كه درخت حسد بوده، حضرت فرمود: هر دو درست است، عرضه داشتم: با اينكه دو معناي متفاوت دارد، چطور ممكن است هر دو درست باشد؟ فرمود: اي ابي صلت، يك درخت بهشت ميتواند چند نوع باشد، مثلا درخت گندم ميتواند انگور هم بدهد، چون درخت بهشت مانند درختهاي دنيا نيست، و آدم بعد از آنكه خداي تعالي باو احترام كرد، و ملائكه را وا داشت تا براي او سجده كنند، و او را داخل بهشت كرد، در دل با خود گفت: آيا خدا بشري گرامي‌تر از من خلق كرده است؟ خداي عز و جل از آنچه در دل او گذشت، خبردار شد، پس او را ندا داد: كه سر خود را بلند كن، و بساق عرش بنگر، تا چه مي‌بيني؟ آدم سر بسوي عرش بلند كرد، و بساق عرش نگريست، و در آن ديد كه نوشته: لا اله الا اللَّه، و محمد رسول اللَّه، و علي بن ابي طالب امير المؤمنين، و همسرش فاطمه سيده زنان عالميان، و حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشتند، آدم پرسيد: پروردگارا، اينان چه كسانيند؟ خداي عز و جل فرمود: اي آدم اينان ذريه‌هاي تواند و از تو بهترند، و از همه خلايق من بهترند، و اگر اينها نبودند، من تو را، و بهشت و دوزخ، و آسمان و زمين، را خلق نمي‌كردم، پس زنهار مبادا بچشم حسد بر اينان بنگري، كه از جوار من بيرون خواهي شد.
پس آدم بچشم حسد بر آنان نظر افكند، و آرزوي مقام و منزلت آنان كرد، و خداوند شيطان را بر او مسلط ساخت، تا سر انجام از آن درخت كه نهي شده بود بخورد، و بر حوا هم مسلطش كرد، او هم بمقام فاطمه بچشم حسد نگريست، تا آنكه از آن درخت بخورد. هم چنان كه آدم خورد، و در نتيجه خداي تعالي هر دو را از بهشت بيرون كرده، بزمين فرستاد، تا در جوار زمين باشند.
مؤلف: اين معنا در عده‌اي از روايات آمده، كه بعضي از آنها، از روايات مورد بحث مفصل‌تر و طولاني‌تر است، و بعضي ديگر مجمل‌تر، و كوتاه‌تر.
و اين روايت همانطور كه ملاحظه مي‌فرمائيد، اين معنا را مسلم گرفته، كه درخت نامبرده هم گندم بوده، و هم حسد، و اينكه آن دو از درخت گندم خوردند، ولي ثمره‌اش حسد شد، و مقام و منزلت محمد و آل او ع را آرزو كردند.
و مقتضاي معناي اول، اين است: كه درخت نامبرده پست‌تر و نالايق‌تر از آن بوده كه اهل بهشت اشتهاي خوردن از آن را بكنند، و مقتضاي معناي دوم، اينست كه: درخت نامبرده گرانمايه‌تر از آن بوده كه آدم و همسرش از آن استفاده كنند، هم چنان كه در روايتي ديگر آمده: كه آن درخت عبارت بوده از علم محمد و آل او (ع).
و بهر حال هر چند حسد و گندم دو معناي مختلف دارند، و لكن با رجوع به بياني كه ما در باره ميثاق كرديم، خواهي ديد كه معنا يكي است، و آن اينست كه آدم (ع) خواسته ميان تمتع و بهره‌مندي از بهشت، كه مقام قرب خداست، و ميثاق در آنجا واقع شده، كه جز بخدا توجه نكند، و ميان استفاده از درخت منهيه، كه مستلزم تعب تعلق بدنيا است، جمع كند، ولي اين جمع برايش فراهم نيامد، و بزمين هبوط نموده، آن ميثاق را فراموش كرد، و هر دو امر كه همان مقام رسول خدا (ص) و تمتع از درخت گندم باشد برايش جمع نشد، آن گاه خداوند او را با اجتباء هدايت نموده، با توبه ارتباط و علقه‌اش بدنيا را بريد، و بان ميثاق كه از ياد برده بود، ملحق نمود، (دقت بفرمائيد).
و منظور از اينكه در روايت فرمود: (پس آدم بچشم حسد بر آنان نظر افكند، و آرزوي منزلت ايشان نمود) الخ، بيان اين معنا است، كه مراد بحسد آدم در حقيقت غبطه و بفارسي رشك بوده، نه حسدي كه (طغيان اين غريزه)، و يكي از اخلاق رذيله است.

 


[رواياتي در باره قصه آدم در بهشت و هبوط او] 
در اينجا دو روايت يكي از امام باقر، و يكي ديگر از يكي از دو امام باقر و صادق ع، آمده كه بظاهر با هم متنافيند، ولي با بيان سابق ما تنافي آن دو از بين مي‌رود، اما روايت اول را كمال الدين، از ابي حمزه ثمالي، از امام باقر (ع) روايت كرده، كه فرمود: خداي عز و جل بادم عهد كرده بود كه بدرخت نامبرده نزديك نشود، ولي وقتي آن هنگام رسيد كه در علم خدا گذشته بود، كه آدم بالآخره از آن درخت خواهد خورد، آدم عهد نامبرده را فراموش كرد، و از آن درخت بخورد، و اين است مراد خداي تعالي به اينكه فرمود: وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلي آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً) «1» تا آخر حديث. «2»
و روايت دوم را عياشي، در تفسير خود، از يكي از دو امام باقر و صادق ع روايت كرده، كه شخصي از آن جناب پرسيد: چگونه خداي تعالي آدم را بفراموشي مؤاخذه كرد، (با اينكه فراموش كار مؤاخذه نميشود)؟، امام فرمود: آدم فراموش نكرد، و چگونه ممكن است بگوئيم: فراموش كرد؟ با اينكه ابليس او را بياد نهي خدا انداخت، و باو گفت: (پروردگار شما شما را از اين درخت نهي نكرد، مگر براي اينكه فرشته نشويد، و يا جاودانه در بهشت باقي نمانيد) (تا آخر حديث) كه با دقت در بيان گذشته كه گفتيم آدم ميخواست ميان بهره‌مندي از بهشت، و ميان خوردن از درخت را جمع كند، ولي نتوانست) اين تنافي برداشته ميشود. «3»
و در امالي صدوق «4» از ابي الصلت هروي، روايت شده كه گفت: روزي كه مامون دانشمندان مذاهب اسلام، و ديانتهاي يهود، و نصاري، و مجوس، و صابئيان، و ساير صاحبان نظريه را براي بحث با علي بن موسي الرضا (ع) جمع كرد، هيچ يك با آن جناب طرف بحث نشد، مگر آنكه امام او را ملزم كرد،
__________________________________________________

1- طه آيه 115
2- اكمال الدين ج 1 ص 213 ح 2
3- عياشي ج 2 ص 9 ح 9
4- امالي صدوق مجلس 20 ص 82 ح 32


بطوري كه گويي سنگ بدهانش انداخته، تا آنكه علي بن محمد بن جهم برخاسته عرضه داشت: يا بن رسول اللَّه (ص) آيا نظر شما در باره انبياء اين است كه معصومند؟ فرمود: بله، پرسيد: با اين كلام خداي عز و جل چه مي‌كني؟ كه فرمود: (وَ عَصي آدَمُ رَبَّهُ فَغَوي)؟، «1» تا آنجا كه ميگويد: مولانا حضرت رضا (ع) فرمود: واي بر تو اي علي، از خدا بترس، و نسبت كارهاي زشت بانبياء مده، و كتاب خداي را براي خودت تاويل مكن، چون خداي عز و جل مي‌فرمايد: (وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ، إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ، تاويل آن را نميداند، مگر خدا، و آنان كه راسخ در علمند). «2»
اما اينكه خداي عز و جل فرموده: (وَ عَصي آدَمُ رَبَّهُ فَغَوي)، در اين زمينه بوده، كه آدم را بمنظور اينكه حجت و خليفه‌اش در زمين باشد خلق كرد، نه براي اينكه در بهشت بماند، و نافرماني او در بهشت بوده، نه در زمين، و تازه آن نافرماني هم بمقتضاي تقدير الهي بوده، همين كه بزمين هبوط كرد، و حجت و خليفه او در زمين گرديد، بمقام عصمت نيز برسيد، كه خداي عز و جل در باره عصمتش فرموده: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفي آدَمَ وَ نُوحاً، وَ آلَ إِبْراهِيمَ، وَ آلَ عِمْرانَ عَلَي الْعالَمِينَ)، «3» (تا آخر حديث).
مؤلف: اينكه امام فرمود: نافرماني آدم در بهشت بوده، اشاره است بان بياني كه ما كرديم، كه تكليف نخوردن از درخت تكليف مولوي نبوده، بلكه ارشادي بوده، چون در بهشت هنوز تكاليف ديني جعل نشده بود، و موطن تكليف ديني زندگي زميني است، كه خدا براي آدم از پيش مقدر كرده بود، پس معصيت نامبرده معصيت امر ارشادي بوده، نه مولوي، پس ديگر جا ندارد كه مانند بعضي از مفسرين خود را بزحمت انداخته، حديث نامبرده را تاويل كنيم.
و در عيون «4» از علي بن محمد بن جهم روايت آورده كه گفت: بمجلس مامون در آمدم و ديدم كه علي بن موسي (ع) نيز در آنجايند، مامون بآنجناب گفت: يا بن رسول اللَّه! آيا نظر شما اين نيست كه انبياء معصومند؟ فرمود: بله، همين است، پرسيد: پس چرا خداي تعالي فرموده: (وَ عَصي آدَمُ رَبَّهُ فَغَوي)؟ فرمود: خداي تعالي بادم دستور داده بود: كه تو و همسرت در بهشت سكني كنيد، و از هر چه ميخواهيد بخوريد، ولي نزديك اين درخت مشويد، و اشاره فرمود بدرخت معيني از گندم، كه در آنجا بود، و فرمود: اگر از اين بخوريد، از ستمكاران ميشويد، و نفرموده بود كه از جنس اين درخت نخوريد، آدم هم خيال كرد تنها از آن بوته معين نهي شده، و لذا از آن بوته معين نخورد، بلكه از بوته‌اي ديگر خورد، آنهم بوسوسه شيطان خورد، چون شيطان باو و همسرش گفت:
پروردگارتان از خصوص اين بوته شما را نهي كرده، كه از آن نخوريد، و اما غير اين بوته را فرموده نزديكش نشويد، نه اينكه از آن نخوريد، و از خوردن آن هم كه نهي كرده، براي اين نهي كرده كه مبادا فرشته، و يا از جاودانان در بهشت شويد، و برايشان سوگند هم خورد، كه من از خير خواهان شمايم، آدم و حوا هم تا آن روز بكسي بر نخورده بودند، كه بدروغ سوگند خورده باشد.
__________________________________________________

1- سوره طه، آيه 121
2- سوره آل عمران آيه 7 [.....]
3- سوره آل عمران آيه 33
4- عيون اخبار الرضا ج 1 ص 155 ح 1 ب 15



بهمين جهت فريب او را خورده، و بسوگند او اعتماد نموده، و از آن درخت خوردند، و تازه اين جريان قبل از رسيدن او بمقام نبوت بود، و اين نافرماني هم گناه كبيره نبوده كه بخاطر آن مستحق آتش شود، بلكه از صغيره‌هايي بوده كه خدا كسي را بخاطر آن عذاب نمي‌كند، و صدور آن از انبياء قبل از آنكه مورد وحي قرار گيرند جائز است.
و اما بعد از آنكه خدا او را اجتباء كرد، و بمقام نبوتش برگزيد، از معصومين شد، كه نه گناه صغيره مي‌كنند، و نه كبيره، و بهمين جهت است كه خداي عز و جل در باره او هم فرموده: (وَ عَصي آدَمُ رَبَّهُ فَغَوي، ثُمَّ اجْتَباهُ، رَبُّهُ، فَتابَ عَلَيْهِ، وَ هَدي)، «1» و هم فرموده: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفي آدَمَ، وَ نُوحاً، وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَي الْعالَمِينَ) (تا آخر حديث).
مؤلف: صدوق عليه الرحمه بعد از نقل اين حديث، كه حديثي است طولاني، گفته: اين حديث از طريق علي بن محمد بن جهم كه يك مرد ناصبي، و دشمن اهل بيت بوده، خيلي عجيب است، (اين بود گفتار مرحوم صدوق).
و اين حديث آن مرحوم را به تعجب در نياورده، مگر بخاطر اينكه مشتمل است بر تنزيه انبياء، و آن مرحوم در اصولي كه در حديث مزبور مسلم گرفته شده، دقت نكرده، و گر نه متوجه ميشد كه با مذهب ائمه اهل بيت سازگار نيست، چون مذهب امامان اهل بيت اين است كه صدور نافرماني از انبياء بخاطر اينكه معصومند، هم قبل از نبوت آنان محال است، و هم بعد از نبوت، هم نافرمانيهاي صغيره، و هم كبيره.
علاوه بر اينكه آن طور كه اين مرد ناصبي حديث را نقل كرده، مستلزم آنست كه جمله‌اي از آيه حذف شده باشد، و تقدير (ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ، إِلَّا أَنْ تَكُونا)، جمله (ما نهاكما ربكما عن هذه الشجرة، و انما نهاكما عن غيرها، و ما نهاكما عن غيرها، الا ان تكونا) الخ، باشد يعني خدا اصلا شما را از اين بوته نهي نكرده، بلكه از غير اين نهي كرده، و از آن غير هم نهي نكرده، مگر براي اينكه فرشته، و يا جاودان نباشيد)، در حالي كه آيه: (اي آدم آيا ميخواهي تو را بدرختي راهنمايي كنم، كه درخت جاودانگي و ملك دائمي است)؟ «2» دلالت دارد بر اينكه ابليس وي را تشويق مي‌كرده، بر اينكه از عين آن درخت كه ممنوع شده بخورد، و باين منظور او را تطميع مي‌كرده، به اينكه اگر از آن بخوري، جاودان ميشوي، تا از آن درخت كه با نهي خدا از آن محجوب شده بود، بخورد.
__________________________________________________

1- سوره طه آيه 122
2- سوره طه آيه 120



از اين هم كه بگذريم، اصلا اين مرد، يعني علي بن محمد بن جهم در حديث سابق جواب صحيح و تمام را خودش در مجلس مامون از آن جناب گرفت، پس اين روايت كه صدوق آورده، خالي از اشكال نيست، هر چند كه بعضي از وجوه اشكالي كه گفتيم، امكان حمل بر محملي صحيح داشته باشد.
و نيز مرحوم صدوق از امام باقر ع از پدران بزرگوارش، از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود: مكث آدم و حوا در بهشت، از هنگامي كه وارد آن شدند، تا ساعتي كه بيرون شدند تنها هفت ساعت از ايام دنيا بود، و در همانروز كه اين جريان واقع شد، خدا از بهشتش بيرون كرد. «1»
و در تفسير عياشي، «2» از عبد اللَّه بن سنان، روايت كرده كه گفت: شخصي از امام صادق (ع) سؤالي كرد: و من آنجا حاضر بودم، و آن اين بود: كه آدم و همسرش چقدر در بهشت ماندند، كه بخاطر خطايي كه كردند بيرون شدند؟ فرمود: خداي تبارك و تعالي، بعد از ظهر روز جمعه بود كه از روح خود در آدم بدميد، و آن گاه از پائين دنده‌هايش همسرش را خلق كرد، و بعد فرشتگان را بسجده بر او امر فرمود، و بعد در همان روز او را داخل بهشت كرد، و بخدا سوگند كه بيش از شش ساعت از همان روز در بهشت نماند، كه دچار نافرماني خدا شده، و خدا او و همسرش را از آنجا بيرون كرد، در حالي كه آفتاب تازه غروب كرده بود، آن شب را تا صبح پشت در بهشت بسر بردند، تا صبح شد، ناگهان متوجه عرياني خود شدند، پروردگارشان نداشان داد: آيا شما را از آن درخت كه ميدانيد نهي نكردم؟ آدم خجالت كشيده، سر بزير افكند، و گفت: پروردگارا ما بنفس خود ستم كرديم، و اينك بگناهان خود اعتراف مي‌كنيم، پس ما را بيامرز، خداي تعالي در پاسخشان فرمود: بايد كه از آسمانهاي من بزمين هبوط كنيد، چون هيچ نافرمان و سركش در آسمانهاي من همجوار من نميشود.
مؤلف: ممكن است از آنچه اين روايت مشتمل بر آنست، كيفيت بيرون شدن آن دو را از بهشت استفاده كرد، و فهميد كه آن دو نخست از بهشت بيرون شده، در بيرون در بهشت قرار گرفتند، و سپس از بيرون در بهشت بزمين هبوط كرده‌اند، چون در قرآن كريم و آيات اين قصه، كه همان آيه فوق باشد، دو بار امر بهبوط شده با اينكه اين امر امر شرعي نبوده، بلكه امر تكويني بوده، كه بهيچ وجه قابل تخلف نيست.
و همچنين از اينكه سياق را تغيير داده، در آيه: (وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ) تا باخر بسياق (متكلم مع الغير گفتيم)،
__________________________________________________

1- خصال ص 396 ح 103
2- تفسير عياشي ج 2 ص 10 ح 11

 


و در آيه: (وَ ناداهُما رَبُّهُما) «1» الخ، بسياق غايب (پروردگارشان ندايشان كرد)، آورد، و نيز در اولي تعبير به (بگفتار)، و در دومي به ندا كه صدا زدن از دور است، تعبير كرد، و باز در اولي با كلمه (هذا)، كه مخصوص باشاره به نزديك است، و در دومي با كلمه (تلك)، كه مخصوص اشاره بدور است، بياورد، از اين تعبيرات ميتوان فهميد: كه امر بهبوط، يك بار در داخل بهشت صورت گرفته، و با آن، آدم از بهشت بيرون شده، و يك بار هم در بيرون بهشت صورت گرفته، و از آنجا بزمين هبوط كرده است.
نقطه ضعفي كه در اين روايت است، اين است كه در اين روايت خلقت حوا را مطابق تورات از دنده آدم دانسته، و اين معنا را در روايات وارده از ائمه اهل بيت ع بطوري كه در بحث از خلقت آدم خواهي ديد، تكذيب مي‌كند، هر چند كه ممكن است اين نقطه ضعف را جبران نموده، و گفت: مراد از دنده پائين آدم، زيادي گل آدم است، آن گلي كه با آن اضلاع و دنده‌هاي آدم را آفريد (دقت بفرمائيد)، و اما ساعتهايي كه براي مكث آدم در بهشت تعيين نموده، در يك جا شش ساعت، و جايي ديگر هفت ساعتش خوانده، علاج اين اختلاف آسان است، براي اينكه مي‌گوييم:
منظور از ساعت شصت دقيقه نيست، بلكه منظور بيان زمان تقريبي جريان است.
و در كافي «2» از يكي از دو امام باقر و صادق ع، روايت كرده كه در ذيل جمله:
(فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ)، فرمود: آن كلمات اين است: (لا اله الا انت، سبحانك، اللهم و بحمدك، عملت سوءا، و ظلمت نفسي، فاغفر لي، و انت خير الغافرين، لا اله الا انت، سبحانك اللهم و بحمدك، عملت سوءا، و ظلمت نفسي، فارحمني، و انت خير الغافرين، لا اله الا انت، سبحانك اللهم، و بحمدك، عملت سوءا، و ظلمت نفسي، فارحمني، و انت خير الراحمين، لا اله الا انت، سبحانك اللهم، و بحمدك، عملت سوءا، و ظلمت نفسي، فاغفر لي، و تب علي، انك انت التواب الرحيم، معبودي بجز تو نيست بار الها، حمد و تسبيحت ميگويم، كار زشتي مرتكب شدم، و بخود ستم كردم، پس مرا بيامرز، كه تو بهترين آمرزندگاني، معبودي بجز تو نيست، بار الها تسبيح و حمدت ميگويم، كار بدي كردم، و بخود ستم نمودم، پس بمن رحم كن، كه تو بهترين غافراني، معبودي بجز تو نيست، حمد و تسبيحت ميگويم، بار الها من بدي كردم، و بخود ستم نمودم، پس مرا رحم كن، كه تو بهترين رحيماني، معبودي بجز تو نيست، بار الها تسبيح و حمدت ميگويم، كار بدي كردم، و بخود ستم روا داشتم، پس مرا بيامرز، و نظر رحمتت بمن برگردان، كه تو هم تواب و هم رحيمي.
__________________________________________________

1- سورة اعراف آية 22
2- روضه كافي ج 8 ص 253 ح 472

 


مؤلف: اين معنا را صدوق، «1» و عياشي، و قمي، و ديگران نيز روايت كرده‌اند، از طرق اهل سنت و جماعت هم قريب بان روايت شده، و چه بسا «2» از آيات داستان نيز همين معنا استفاده بشود.
مرحوم كليني در كافي «3» گفته: و در روايتي ديگر در تفسير جمله: (فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ)، آمده: كه فرمود: خدا را بحق محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين سوگند داد.
مؤلف: اين معنا را صدوق «4» و عياشي و قمي و ديگران نيز روايت كرده‌اند، و قريب بان از طرق اهل سنت و جماعت نيز روايت شده، هم چنان كه در در منثور از رسول خدا (ص) آمده كه فرمود: وقتي آدم آن گناه را مرتكب شد، سر بسوي آسمان بلند كرده گفت: از تو بحق محمد مسئلت مي‌كنم، كه مرا بيامرزي، پس خدا بدو وحي كرد: كه محمد كيست؟ گفت: اي خدا كه نامت والا است، وقتي مرا آفريدي، سر بسوي عرش تو بلند كردم، ديدم در آنجا نوشته شده، لا اله الا اللَّه، محمد رسول اللَّه (ص)، فهميدم كه در درگاه تو احدي عظيم المنزلةتر از او نيست كه نامش را با نام خود قرار داده‌اي، پس خداي تعالي وحي كرد: كه اي آدم، او آخرين پيامبران از ذريه تو است، و اگر او نبود، تو را خلق نمي‌كردم.
مؤلف: و اين معنا هر چند كه در بدو نظر از ظاهر آيات بعيد است، و لكن اگر كاملا در آنها دقت شود، چه بسا تا اندازه‌اي قريب باشد، چون جمله: (فَتَلَقَّي آدَمُ) الخ، تنها بمعناي قبول آن كلمات نيست، بلكه كلمه تلقي، بمعناي قبول با استقبال و روي آوري است، (كانه آدم روي بان كلمات آورده، و آن را فرا گرفته است) و اين دلالت دارد بر اينكه آدم اين كلمات را از ناحيه خدا گرفته، و قهرا قبل از توبه علم بان كلمات پيدا كرده، قبلا هم تمامي اسماء را از پروردگارش آموخته بود، آنجا كه پروردگارش فرمود: (من ميخواهم در زمين خليفه بگذارم، ملائكه گفتند: آيا كسي را در زمين مي‌گذاري كه در آن فساد كند، و خونريزيها كند، با اينكه ما تو را بحمدت تسبيح مي‌گوييم، و برايت تقديس مي‌كنيم؟)، و پروردگارش بايشان فرمود: (من چيزي ميدانم كه شما نميدانيد)، سپس علم تمامي اسماء را باو آموخت، و معلوم است، كه علم بتمامي اسماء هر ظلم و گناهي را از بين مي‌برد، و دواي هر دردي ميشود، و گر نه جواب از ايراد ملائكه تمام نميشود، و حجت بر آنان تمام نمي‌گردد، براي اينكه خداي سبحان در مقابل اين اشكال آنان كه (در زمين فساد انگيزند و خونها بريزند)،
__________________________________________________

1- معاني الاخبار ص 108 ح 1 و عياشي ج 1 ص 41 ح 25 و تفسير قمي ج 1 ص 44
2- الدر المنثور ج 1 ص 60
3- كافي ج 8 ص 253 ذ 472
4- معاني الاخبار ص 125 ح 1- 2 و عياشي ج 1 ص 41 ح 27

 


چيزي نفرمود، و چيزي در مقابل آن قرار نداد، بجز اينكه (خدا همه اسماء را باو تعليم كرد)، پس معلوم ميشود علم نامبرده تمامي مفاسد را اصلاح مي‌كرده، و در سابق هم حقيقت آن اسماء را شناختي، كه گفتيم موجودات عاليه‌اي غايب و در پس پرده آسمانها و زمين بوده‌اند، واسطه‌هايي براي فيوضات خدا بمادون خود بوده‌اند، كه كمال هيچ مستكملي جز به بركات آنان تمام نميشده.
هم چنان كه در بعضي اخبار «1» وارد شده: كه آدم ع شبح‌هايي از اهل بيت، و انوار ايشان را در هنگام تعليم اسماء بديد، و نيز اخباري رسيده: كه آن انوار را در هنگامي ديد، كه خداي تعالي ذريه‌اش را از پشتش بيرون كشيد، و نيز وارد شده: كه آن انوار را در همان هنگامي كه در بهشت بود، ديد، كه خواننده عزيز خودش بايد بان اخبار مراجعه نمايد (و راهنما خداست).
خداي تعالي با نكره آوردن لفظ (كلمات) امر آن كلمات را مبهم گذاشت، و فرمود: (فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ) الخ، و اطلاق لفظ كلمه، بر موجود عيني در قرآن كريم آمده، و در آيه: (بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ)، «2» صريحا اين لفظ را در عيسي بن مريم ع اطلاق نموده.
و اما اينكه بعضي از مفسرين گفته‌اند: كه منظور از كلمات كلماتي است كه خدا در سوره اعراف از آدم و حوا حكايت كرده، و فرموده: (قالا: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا، وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ) «3» الخ، تفسير صحيحي نيست، براي اينكه مسئله توبه همانطور كه آيات اين سوره، يعني سوره بقره دلالت مي‌كند، بعد از واقعه هبوط بزمين واقع شده، چون مي‌فرمايد: (وَ قُلْنَا: اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ)، تا آنجا كه مي‌فرمايد: (فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ، فَتابَ عَلَيْهِ) الخ، و اين كلماتي كه آدم و همسرش بان تكلم كرده‌اند، قبل از هبوط، و در بهشت آموخته بودند، چون در سوره اعراف مي‌فرمايد: (وَ ناداهُما رَبُّهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ)؟ تا آنجا كه مي‌فرمايد:
(قالا. رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا)، و در آخر مي‌فرمايد. (قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ) الخ، پس اقرار بظلم به نفس در بهشت واقع شده، نه در زمين، و حال آنكه گفتيم: تلقي كلمات در زمين بوده.
بلكه ظاهر اينكه گفتند: (پروردگارا بخود ستم كرديم) الخ، تذلل و خضوعي است از آن دو، در مقابل ندايي كه خدا بانان كرد، خواسته‌اند بعد از اعتراف بربوبيت خدا، و اينكه بخاطر ظلمي كه كرديم مشرف بخطر خسران شده‌ايم، اعلام كنند: به اينكه امر بدست خداي سبحان است، هر جور بخواهد امر مي‌كند.
__________________________________________________

1- بحار الانوار ج 11 ص 175 ح 20
2- سوره آل عمران آيه 45 [.....]
3- سوره اعراف آيه 23

 


و در تفسير قمي «1» از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرموده: موسي از پروردگارش مسئلت كرد: بين او و آدم جمع كند، و خدا هم جمع نموده، وي را موفق بزيارت او نمود، موسي گفت: اي پدر، مگر جز اين بود كه خدا تو را بدست قدرت خود بيافريد؟ و از روح خود در تو بدميد؟ و ملائكه را به سجده بر تو وادار نمود؟، پس چرا وقتي دستور داد: از يك درخت بهشت نخوري، نافرماني كردي؟ آدم گفت: اي موسي! بگو ببينم، خطيئه من در تورات چند سال قبل از خلقتم نوشته شده؟ گفت: سي هزار سال آدم گفت: همين طور است، آن گاه امام صادق (ع) فرمود: آدم با همين كلام موسي را قانع ساخت.
مؤلف: قريب باين معنا را علامه سيوطي در المنثور «2» بچند طريق از رسول خدا (ص) نقل كرده.
و در علل «3» از امام باقر (ع) روايت كرده كه فرمود: بخدا سوگند خداي تعالي آدم را براي دنيا خلق كرده بود، و اگر او را در بهشت جاي داد، براي اين بود كه نافرماني بكند، و آن گاه او را به همان جايي كه براي آنجا خلقتش كرده بود، برگرداند.
مؤلف: اين معنا در روايت عياشي، «4» از امام صادق (ع) هم گذشت، كه فرمود: آدم دوستي از ميانه ملائكه داشت، (تا آخر حديث).
و در كتاب احتجاج «5»-، در ضمن احتجاج علي (ع) با مرد شامي، كه از آن جناب پرسيده بود: گرامي‌ترين واديهاي روي زمين كجا است؟ فرمود: بياباني است كه آنجا را سرانديب ميخوانند، آدم وقتي از آسمان هبوط كرد، در آنجا سقوط كرد.
مؤلف: مقابل اين روايت، روايات بسيار زيادي است، كه دلالت دارد بر اينكه آدم در مكه سقوط كرد، و بعضي از اين روايات گذشت، ممكن هم هست ميانه اين روايات مختلف، جمع كرده، گفت: ممكن است آن جناب اول از آسمان به سرانديب فرود آمده، و بار دوم از سرانديب به سرزمين مكه هبوط كرده باشد، نه به دو نزول، در عرض هم، تا جمع ممكن نباشد.
و در در المنثور «6» از طبراني، و از كتاب عظمت ابي الشيخ، و ابن مردويه، همگي از ابي ذر، روايت شده كه گفت: حضور حضرت رسول عرضه داشتم: يا رسول اللَّه! آيا بنظر شما آدم پيغمبر بود، يا نه؟ در پاسخ فرمود: هم نبي بود، و هم رسول، چون خداي تعالي قبلا با او صحبت كرده بود، و فرموده بود: (يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ) پس معلوم ميشود بآنجناب وحي ميشده.
مؤلف: اهل سنت و جماعت، قريب باين معنا را بچند طريق روايت كرده‌اند.
__________________________________________________

1- تفسير قمي ج 1 ص 44
2- الدر المنثور ج 1 ص 54
3- علل الشرائع
4- تفسير عياشي ج 1 ص 32 ح 10
5- احتجاج طبرسي و عيون ج 1 ص 191
6- الدر المنثور 51

 



نویسنده : ADMIN شنبه 31 تیر 1396 

این مطلب را به اشتراک بگذارید :