تفسیر سوره البقرة (2): آيات 47 تا 48
اشاره
يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَي الْعالَمِينَ (47) وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (48)
ترجمه آيات
اي پسران اسرائيل نعمت مرا كه به شما ارزاني داشتم و شما را بر مردم زمانه برتري دادم بياد آريد (47).
و از آن روز كه كسي بكار كسي نيايد و از او شفاعتي نپذيرند و از او عوضي نگيرند و كسان ياري نشوند بترسيد (48)
بيان
[نظام زندگي دنيا بر اساس اسباب و وسائط و شفعاء ميگردد]
(وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي) الخ، پادشاهي و سلطنت دنيوي از هر نوعش كه باشد، و با جميع شئون و قواي مقننه، و قواي حاكمه، و قواي مجريهاش، مبتني بر حوائج زندگي است، و اين حاجت زندگي است كه ايجاب ميكند چنين سلطنتي و چنين قوانيني بوجود آيد، تا حوائج انسان را كه عوامل زماني و مكاني آن را ايجاب ميكند بر آورد.
بهمين جهت چه بسا ميشود كه متاعي را مبدل بمتاعي ديگر، و منافعي را فداي منافعي بيشتر، و حكمي را مبدل بحكمي ديگر ميكند، بدون اينكه اين دگرگونيها در تحت ضابطه و ميزاني كلي در آيد، و بر همين منوال مسئله مجازات متخلفين نيز جريان مييابد، با اينكه جرم و جنايت را مستلزم عقاب ميدانند، چه بسا از اجراء حكم عقاب بخاطر غرضي مهمتر، كه يا اصرار و التماس محكوم بقاضي، و تحريك عواطف او است، و يا رشوه است، صرفنظر كنند، و قاضي بخاطر عوامل نامبرده بر خلاف حق حكم براند، و تعيين جزاء كند، و يا مجرم پارتي و شفيعي نزد او بفرستد، تا بين او و خودش واسطه شود، و يا اگر قاضي تحت تاثير اينگونه عوامل قرار نگرفت، پارتي و شفيع نزد مجري حكم برود، و او را از اجراء حكم باز بدارد، و يا در صورتي كه احتياج حاكم بپول بيشتر از احتياجش بعقاب مجرم باشد، مجرم عقاب خود را با پول معاوضه كند، و يا قوم و قبيله مجرم بياري او برخيزند، و او را از عقوبت حاكم برهانند، و عواملي ديگر نظير عوامل نامبرده، كه احكام و قوانين حكومتي را از كار مياندازد، و اين سنتي است جاري، و عادتي است در بين اجتماعات بشري.
[اين توهم خرافي كه نظام حيات اخروي نيز بر مبناي اسباب و مسببات مادي است]
و در ملل قديم از وثنيها و ديگران، اين طرز فكر وجود داشت، كه معتقد بودند نظام زندگي آخرت نيز مانند نظام زندگي دنيوي است، و قانون اسباب و مسببات و ناموس تاثير و تاثر مادي طبيعي، در آن زندگي نيز جريان دارد، لذا براي اينكه از جرائم و جناياتشان صرفنظر شود، قربانيها و هدايا براي بتها پيشكش ميكردند، تا باين وسيله آنها را در برآورده شدن حوائج خود برانگيزند، و همدست خود كنند، و يا بتها برايشان شفاعت كنند، و يا چيزي را فديه و عوض جريمه خود ميدادند، و بوسيله يك جان زنده يا يك اسلحه، خدايان را بياري خود ميطلبيدند، حتي با مردگان خود چيزي از زيور آلات را دفن ميكردند، تا بان وسيله در عالم ديگر زندگي كنند، و لنگ نمانند، و يا انواع اسلحه با مردگان خود دفن ميكردند، تا در آن عالم با آن از خود دفاع كنند، و چه بسا با مرده خود يك كنيز را زنده دفن ميكردند، تا مونس او باشد، و يا يكي از قهرمانان را دفن ميكردند، تا مرده را ياري كند، و در همين اعصار در موزههاي دنيا در ميانه آثار زميني مقدار بسيار زيادي از اين قبيل چيزها ديده ميشود.
[رد اين خرافات و بيان قطع روابط و سنن دنيوي مانند واسطهگري در آخرت]
در بين ملل اسلامي نيز با همه اختلافي كه در نژاد و زبان دارند، عقائد گوناگوني شبيه بعقائد خرافي گذشته ديده ميشود، كه معلوم است ته مانده همان خرافات است، كه به توارث باقي مانده است، و اي بسا در قرون گذشته رنگهاي گونهگوني بخود گرفته است، و در قرآن كريم تمامي اين آراء واهيه و پوچ، و اقاويل كاذبه و بي اساس ابطال شده، خداي عز و جل در بارهاش فرمود:
(وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ، امروز تنها مؤثر خداست) «1»، و نيز فرموده: (وَ رَأَوُا الْعَذابَ، وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ، عذاب را ميبينند و دستشان از همه اسباب بريده ميشود) «2».
و نيز فرموده: (وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادي، كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ، وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ، وَ ما نَري مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ، الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ، لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ، وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ، امروز تك تك و به تنهايي نزد ما آمديد، همانطور كه روز اولي كه شما را آورديم لخت و تنها آفريديم، و آنچه بشما داده بوديم با خود نياورديد، و پشت سر نهاديد، با شما نميبينيم آن شفيعاني كه يك عمر شريكان ما در سرنوشت خود ميپنداشتيد، آري ارتباطهايي كه بين شما بود، و بخاطر آن منحرف شديد، قطع شد، و آنچه را ميپنداشتيد (امروز نميبينيد) «3» و نيز فرموده:
(هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ، وَ رُدُّوا إِلَي اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ، وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ، در آن هنگام هر كس بهر چه از پيش كرده مبتلا شود، و بسوي خداي يكتا مولاي حقيقي خويش بازگشت يابند، و آن دروغها كه ميساختهاند نابود شوند) «4».
و همچنين آياتي ديگر، كه همه آنها اين حقيقت را بيان ميكند، كه در موطن قيامت، اثري از اسباب دنيوي نيست، و ارتباطهاي طبيعي كه در اين عالم ميان موجودات هست، در آنجا بكلي منقطع است، و اين خود اصلي است كه لوازمي بر آن مترتب ميشود، و آن لوازم بطور اجمال بطلان همان عقائد موهوم و خرافي است، آن گاه قرآن كريم هر يك از آن عقائد را بطور تفصيل بيان نموده، و پنبهاش را زده است، از آن جمله مسئله شفاعت و پارتي بازي است، كه در باره آن ميفرمايد: (وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً، وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ، وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ، وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ، بپرهيزيد از روزي كه احدي بجاي ديگري جزاء داده نميشود، و از او شفاعتي پذيرفته نيست، و از او عوضي گرفته نميشود، و هيچكس از ناحيه كسي ياري نميگردند) «5»، و نيز فرموده: (يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ، روزي كه در آن نه خريد و فروشي است، و نه رابطه دوستي) «6» و نيز فرموده: (يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًي عَنْ مَوْلًي شَيْئاً، روزي كه هيچ دوستي براي دوستي كاري صورت نميدهد) «7»، و نيز فرموده: (يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ، ما لَكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ روزي كه از عذاب ميگريزيد ولي از خدا پناهگاهي نداريد) «8» و نيز فرموده ما لَكُمْ لا تَناصَرُونَ؟ بَلْ هُمُ الْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ، چرا بياري يكديگر برنميخزيد؟ بلكه آنان امروز تسليمند. «9»
__________________________________________________
1- سوره انفطار آيه 19
2- سوره بقره آيه 166
3- سوره انعام آيه 94
4- سوره يونس آيه 30
5- سوره بقره آيه 48
6- سوره بقره آيه 254
7- سوره دخان آيه 41
8- سوره مؤمن آيه 33
9- سوره صافات آيه 26
و نيز فرموده: (وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ، وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ، قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ؟ سُبْحانَهُ وَ تَعالي عَمَّا يُشْرِكُونَ، بغير خدا چيزي را ميپرستند كه نه ضرري برايشان دارد، و نه سودي بايشان ميرساند، و ميگويند: اينها شفيعان ما به نزد خدايند، بگو: آيا بخدا چيزي ياد ميدهيد كه خود او در آسمانها و زمين اثري از آن سراغ ندارد؟ منزه و والا است خدا، از آنچه ايشان برايش شريك ميپندارند) «1»، و نيز فرموده، (ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ، وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ، ستمكاران نه دوستي دارند، و نه شفيعي كه سخنش خريدار داشته باشد) «2» و نيز فرموده: (فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ)، «3» و از اين قبيل آيات ديگر، كه مسئله شفاعت و تاثير واسطه و اسباب را در روز قيامت نفي ميكند، (دقت فرمائيد).
[اثبات شفاعت در دستهاي ديگر از آيات قرآن]
و از سوي ديگر قرآن كريم با اين انكار شديدش در مسئله شفاعت، اين مسئله را بكلي و از اصل انكار نميكند، بلكه در بعضي از آيات ميبينيم كه آن را في الجمله اثبات مينمايد، مانند آيه:
(اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ، ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ، ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ، أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ،؟ او است اللَّه، كه آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد، و سپس بر عرش مسلط گشت، شما بغير او سرپرست و شفيعي نداريد، آيا باز هم متذكر نميگرديد؟!) «4» كه ميبينيد در اين آيه بطور اجمال شفاعت را براي خود خدا اثبات نموده: و نيز آيه: (لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ، بغير او ولي و شفيعي برايشان نيست)، «5» و آيه:
(قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً، بگو شفاعت همهاش مال خدا است، «6» و نيز فرموده: (لَهُ ما فِي السَّماواتِ، وَ ما فِي الْأَرْضِ، مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ؟ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ، مر او راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، كيست كه بدون اذن او نزد او شفاعتي كند؟ او ميداند اعمالي را كه يك يك آنان كردهاند، و همچنين آثاري كه از خود بجاي نهادهاند) «7»، و نيز فرموده: (إِنَّ رَبَّكُمُ، اللَّهُ، الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ، ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ، يُدَبِّرُ الْأَمْرَ، ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ، بدرستي پروردگار شما تنها اللَّه است، كه آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد، آن گاه بر عرش مسلط گشته، تدبير امر نمود، هيچ شفيعي نيست مگر بعد از آنكه او اجازه دهد) «8».
و نيز فرموده: (وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً، سُبْحانَهُ، بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ، وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ، يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ، وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي، وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ، گفتند: خدا فرزندي گرفته، منزه است خدا، بلكه فرشتگان بندگان آبرومند اويند كه در سخن از او پيشي نميگيرند،
__________________________________________________
1- سوره يونس آيه 18
2- سوره مؤمن آيه 18
3- سوره شعراء آيه 101 [.....]
4- سوره سجده آيه 4
5- سوره انعام آيه 51
6- سوره زمر آيه 44
7- سوره بقره آيه 255
8- سوره يونس آيه 3
و بامر او عمل ميكنند، و او ميداند آنچه را كه آنان ميكنند، و آنچه اثر كه دنبال كردههايشان ميماند، و ايشان شفاعت نميكنند، مگر كسي را كه خدا راضي باشد، و نيز ايشان از ترس او همواره در حالت اشفاقند)، «1»، و نيز فرموده: (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ، وَ هُمْ يَعْلَمُونَ، آنهايي كه مشركين بجاي خدا ميخوانند، مالك شفاعت كسي نيستند، تنها كساني ميتوانند بدرگاه او شفاعت كنند، كه بحق شهادت داده باشند، و در حالي داده باشند، كه عالم باشند) «2».
و نيز فرموده: (لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً، مالك شفاعت نيستند، مگر تنها كساني كه نزد خدا عهدي داشته باشند) «3»، و نيز فرموده، (ْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ، إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ، وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا، يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ، وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً
، امروز شفاعت سودي نميبخشد، مگر از كسي كه رحمان باو اجازه داده باشد، و سخن او را پسنديده باشد، او بآنچه مردم كردهاند، و نيز بآنچه آثار پشت سر نهادهاند، دانا است، و مردم باو احاطه علمي ندارند) «4».
و نيز فرموده: (وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ، إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ، شفاعت نزد او براي كسي سودي نميدهد، مگر كسي كه برايش اجازه داده باشد) «5»، و نيز فرموده: (وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ، لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضي: چه بسيار فرشتگان كه در آسمانهايند، و شفاعتشان هيچ سودي ندارد، مگر بعد از آنكه خدا براي هر كه بخواهد اذن دهد) «6».
اين آيات بطوري كه ملاحظه ميفرمائيد، يا شفاعت را مختص بخداي (عز اسمه) ميكند، مانند سه آيه اول، و يا آن را عموميت ميدهد، و براي غير خدا نيز اثبات ميكند، اما با اين شرط كه خدا باو اذن داده باشد، و بشفاعتش راضي باشد، و امثال اين شروط.
و بهر حال، آنچه مسلم است، و هيچ شكي در آن نيست، اين است كه آيات نامبرده شفاعت را اثبات ميكند، چيزي كه هست بعضي آن طور كه ديديد منحصر در خدا ميكند، و بعضي ديگر آن طور كه ديديد عموميتش ميدهد.
[طريق جمع بين دو دسته آيات]
اين را هم بياد داريد كه آيات دسته اول، شفاعت را نفي ميكرد، حال بايد ديد جمع بين اين دو دسته آيات چه ميشود؟ در پاسخ ميگوييم نسبتي كه اين دو دسته آيات با هم دارند، نظير نسبتي است كه دو دسته آيات راجعه بعلم غيب با هم دارند، يك دسته علم غيب را منحصر در خدا ميكند، دسته ديگر آن را براي غير خدا نيز اثبات نموده، قيد رضاي خدا را شرط ميكند، دسته اول مانند
__________________________________________________
1- سوره انبياء آيه 28
2- زخرف آيه 86
3- سوره مريم آيه 87
4- سوره طه آيه 110
5- سوره سبا آيه 23
6- سوره نجم آيه 26
آيه: (قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ، بگو در آسمانها و زمين هيچ كس غيب نميداند) «1»، و آيه: (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ، لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ، نزد اوست كليدهاي غيب، كه كسي جز خود او از آن اطلاع ندارد) «2»، و از دسته دوم مانند آيه: (عالِمُ الْغَيْبِ، فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أَحَداً، إِلَّا مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ، خدا عالم غيب است واحدي را بر غيب خود مسلط نميسازد، مگر كسي از فرستادگانش كه او را پسنديده باشد) «3».
و هم چنين نسبت ميانه آن دو دسته آيات شفاعت، نظير نسبتي است كه ميان دو دسته آيات راجع بمرگ، و نيز دو دسته آيات راجعه بخلقت و رزق، و تاثير، و حكم، و ملك، و امثال آنست، كه در اسلوب قرآن بسيار زياد ديده ميشود، يك جا مرگ بندگان، و خلقتشان، و رزقشان، و ساير نامبردهها را بخود نسبت ميدهد، و جايي ديگر براي غير خود اثبات ميكند، و قيد اذن و مشيت خود را بر آن اضافه مينمايد.
[اثبات شفاعت براي غير خدا، به اذن خدا نه مستقلا]
و اين اسلوب كلام، بما ميفهماند كه بجز خداي تعالي هيچ موجودي بطور استقلال مالك هيچ يك از كمالات نامبرده نيست، و اگر موجودي مالك كمالي باشد، خدا باو تمليك كرده، حتي قرآن كريم در قضاهاي رانده شده بطور حتم، نيز يك نوع مشيت را براي خدا اثبات ميكند، مثلا ميفرمايد: (فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا، فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ، خالِدِينَ فِيها، ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ، إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ، إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا، فَفِي الْجَنَّةِ، خالِدِينَ فِيها، ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ، إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ، عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ، اما كساني كه شقي شدند، پس در آتشند، و در آن زفير و شهيق (صداي نفس فرو بردن و برآوردن) دارند، و جاودانه در آن هستند ما دام كه آسمانها و زمين برقرار است مگر آنچه پروردگارت بخواهد كه پروردگارت هر چه اراده كند فعال است و اما كساني كه سعادتمند شدند، در بهشت جاودانه خواهند بود، ما دام كه آسمانها و زمين برقرار است مگر آنچه پروردگارت بخواهد- عطائي است قطع نشدني) «4»، ملاحظه ميفرمائيد كه سعادت و شقاوت و خلود در بهشت و دوزخ را با اينكه از قضاهاي حتمي او است، و مخصوصا در باره خلود در بهشت صريحا فرموده: عطائي است قطع نشدني، اما در عين حال اين قضاء را طوري نرانده كه العياذ باللَّه دست بند بدست خود زده باشد، بلكه باز سلطنت و ملك خود را نسبت بان حفظ كرده، و فرموده: (پروردگارت بآنچه اراده كند فعال است)، يعني هر چه بخواهد ميكند «5».
__________________________________________________
1- سوره نمل آيه 65
2- سوره انعام آيه 59
3- سوره جن آيه 27 [.....]
4- سوره هود آيات 106- 108
5- سوره هود آيه 107
و سخن كوتاه اينكه نه اعطاء و دادنش طوري است كه اختيار او را از او سلب كند، و بعد از دادن نسبت بآنچه داده ندار و فقير شود، و نه ندادنش او را ناچار بحفظ آنچه نداده ميسازد، و سلطنتش را نسبت بان باطل ميكند.
از اينجا معلوم ميشود: آياتي كه شفاعت را انكار ميكنند، اگر بگوئيم: ناظر بشفاعت در روز قيامت است، شفاعت بطور استقلال را نفي ميكند، و ميخواهد بفرمايد: كسي در آن روز مستقل در شفاعت نيست، كه چه خدا اجازه بدهد و چه ندهد او بتواند شفاعت كند، و آياتي كه آن را اثبات ميكند، نخست اصالت در آن را براي خدا اثبات ميكند، و براي غير خدا بشرط اذن و تمليك خدا اثبات مينمايد، پس شفاعت براي غير خدا هست، اما با اذن خدا.
حال بايد در آيات اين بحث دقت كنيم، ببينيم شفاعت و متعلقات آن از نظر قرآن چه معنايي دارد؟، و اين شفاعت در حق چه كساني جاري ميشود؟ و از چه شفيعاني سر ميزند؟ و در چه زماني تحقق مييابد؟ و اينكه شفاعت چه نسبتي با عفو و مغفرت خداي تعالي دارد، و از اين قبيل جزئيات آن را در چند فصل بررسي كنيم.
[چند فصل در باره شفاعت و متعلقات آن]
1- شفاعت چيست؟ [ (تجزيه و تحليل معني شفاعت)]
اشاره
معناي اجمالي شفاعت را همه ميدانند، چون همه انسانها در اجتماع زندگي ميكنند، كه اساسش تعاون است.
و اما معناي لغوي آن به تفصيل: اين كلمه از ماده (ش- ف- ع) است، كه در مقابل كلمه (وتر- تك) بكار ميرود، در حقيقت شخصي كه متوسل، به شفيع ميشود نيروي خودش به تنهايي براي رسيدنش بهدف كافي نيست، لذا نيروي خود را با نيروي شفيع گره ميزند، و در نتيجه آن را دو چندان نموده، بآنچه ميخواهد نائل ميشود، بطوري كه اگر اينكار را نميكرد، و تنها نيروي خود را بكار ميزد، بمقصود خود نميرسيد، چون نيروي خودش به تنهايي ناقص و ضعيف و كوتاه بود.
و اما بحث اجتماعي آن، و اينكه تا چه پايه معتبر است؟ ميگوييم: شفاعت يكي از اموري است كه ما آن را براي رسيدن بمقصود بكار بسته، و از آن كمك ميگيريم، و اگر موارد استعمال آن را آمارگيري كنيم، خواهيم ديد كه بطور كلي در يكي از دو مورد از آن استفاده ميكنيم، يا در مورد جلب منفعت و خير، آن را بكار ميزنيم، و يا در مورد دفع ضرر و شر، البته نه هر نفعي، و نه هر ضرري، چون ما هرگز در نفع و ضررهايي كه اسباب طبيعي و حوادث كوني آن را تامين ميكند، از قبيل گرسنگي، و عطش، و حرارت، و سرما، و سلامتي، و مرض، متوسل بشفاعت نميشويم، وقتي گرسنه شديم بدون اينكه دست بدامن اسباب غير طبيعي بزنيم، خود برخاسته براي خودمان غذا فراهم ميكنيم، و همچنين آب و لباس و خانه و دارو تهيه ميكنيم.
و توسل ما باسباب غير طبيعي، و شفيع قرار دادن آنها، تنها در خيرات و شروري، و منافع و مضاري است كه اوضاع قوانين اجتماعي، و احكام حكومت، يا بطور خصوص، و يا عموم، بطور مستقيم يا غير مستقيم، پيش ميآورد، چون در دائره حكومت و مولويت از يك سو، و عبوديت و اطاعت از سوي ديگر، در هر حاكم و محكومي كه فرض شود احكامي از امر و نهي هست، كه اگر محكوم و رعيت بان احكام عمل كند، و تكليف حاكم و مولي را امتثال نمايد، آثاري از قبيل مدح زباني، و يا منافع مادي، از جاه و مال در پي دارد، و اگر با آن مخالفت نموده، و از اطاعت تمرد و سر پيچي كند، آثار ديگري از قبيل مذمت زباني، و يا ضرر مادي، و يا معنوي در پي دارد، پس وقتي مولايي غلام خود و يا هر كس ديگري كه در تحت سياست و حكومت او قرار دارد مثلا امر بكند، و يا نهي كند، و او هم امتثال نمايد، اجري آبرومند دارد، و اگر مخالفت كند، عقاب يا عذابي دارد، از همين جا دو نوع وضع و اعتبار درست ميشود، يكي وضع حكم و قانون، و يكي هم وضع آثاري كه بر موافقت و مخالفت آن مترتب ميشود.
و بنا بر همين اساس آسياي همه حكومتهاي عمومي و خصوصي، و مخصوصا حكومت بين هر انساني با زير دستش ميچرخد.
بنا بر اين اگر انساني بخواهد بكمالي و خيري برسد، يا مادي و يا معنوي، كه از نظر معيارهاي اجتماعي آمادگي و ابزار آن را ندارد، و اجتماع وي را لايق آن كمال و آن خير نميداند، و يا بخواهد از خود شري را دفع كند، شريكه بخاطر مخالفت متوجه او ميشود، و از سوي ديگر قادر بر امتثال تكليف، و اداي وظيفه نيست، در اينجا متوسل بشفاعت ميشود.
و بعبارتي روشنتر، اگر شخصي بخواهد به ثوابي برسد كه اسباب آن را تهيه نديده، و از عقاب مخالفت تكليفي خلاص گردد، بدون اينكه تكليف را انجام دهد، در اينجا متوسل بشفاعت ميگردد، و مورد تاثير شفاعت هم همين جا است، اما نه بطور مطلق، براي اينكه بعضي افراد هستند كه اصلا لياقتي براي رسيدن بكمالي كه ميخواهند ندارند، مانند يك فرد عامي كه ميخواهد با شفاعت اعلم علماء شود، با اينكه نه سواد دارد، و نه استعداد، و يا رابطهاي كه ميان او و آن ديگري واسطه و شفيع شود ندارند، مانند بردهاي كه بهيچ وجه نميخواهد از مولايش اطاعت كند، و ميخواهد در عين ياغيگري و تمردش بوسيله شفاعت مورد عفو مولا قرار گيرد كه در اين دو فرض، شفاعت سودي ندارد، چون شفاعت وسيلهاي است براي تتميم سبب، نه اينكه خودش مستقلا سبب باشد، اولي را اعلم علماء كند، و دومي را در عين ياغيگريش مقرب درگاه مولا سازد.
شرط ديگري كه در شفاعت هست، اين است كه تاثير شفاعت شفيع در نزد حاكمي كه نزدش شفاعت ميشود بايد تاثير جزافي و غير عقلايي نباشد، بلكه بايد آن شفيع چيزي را بهانه و واسطه قرار دهد كه براستي در حاكم اثر بگذارد، و ثواب او و خلاصي از عقاب او را باعث شود، پس شفيع از مولاي حاكم نميخواهد كه مثلا مولويت خود را باطل، و عبوديت عبد خود را لغو كند، و نيز نميخواهد كه او از حكم خود و تكليفش دست بردارد، و يا آن را بحكم ديگر نسخ نمايد، حالا يا براي همه نسخ كند، و يا براي شخص مورد فرض، كه خصوص او را عقاب نكند.
و نيز از او نميخواهد كه قانون مجازات خود را يا بطور عموم و يا براي شخص مورد فرض لغو نموده، يا در هيچ واقعه و يا در خصوص اين واقعه مجازات نكند، شفاعت معنايش اين نيست، و شفيع چنين تاثيري در مولويت مولا و عبوديت عبد، و يا در حكم مولا، و يا در مجازات او ندارد، بلكه شفيع بعد از آنكه اين سه جهت را مقدس و معتبر شمرد، از راههاي ديگري شفاعت خود را ميكند، مثلا يا بصفاتي از مولاي حاكم تمسك ميكند، كه آن صفات اقتضا دارد كه از بنده نافرمانش بگذرد، مانند بزرگواري، و كرم او، و سخاوت و شرف دودمانش.
و يا بصفاتي در عبد تمسك جويد، كه آن صفات اقتضاء ميكند مولا بر او رأفت ببرد، صفاتي كه عوامل آمرزش و عفو را برميانگيزد، مانند خواري و مسكنت و حقارت و بد حالي و امثال آن.
و يا بصفاتي كه در نفس خود شفيع هست، مانند محبت و علاقهاي كه مولا باو دارد، و قرب منزلتش، و علو مقامش در نزد وي، پس منطق شفيع اين است كه ميگويد: من از تو نميخواهم دست از مولويت خود برداري، و يا از عبوديت عبدت چشم بپوشي، و نيز نميخواهم حكم و فرمان خودت را باطل كني، و يا از قانون مجازات چشم بپوشي.
بلكه ميگويم: تو با اين عظمت كه داري، و اين رأفت و كرامت كه داري از مجازات اين شخص چه سودي ميبري؟ و اگر از عقاب او صرفنظر كني چه ضرري بتو ميرسد، و يا ميگويم:
اين بنده تو مردي نادان است، و اين نافرماني را از روي نادانيش كرده، و مردي حقير و مسكين، مخالفت و موافقت او اصلا بحساب نميآيد، و مثل تو بزرگواري بامر او اعتنا نميكند، و بان اهميت نميدهد، و يا ميگويم: بخاطر آن مقام و منزلتي كه نزد تو دارم، و آن لطف و محبتي كه تو نسبت بمن داري، شفاعتم را در حق فلاني بپذير، و از عقابش رهانيده مشمول عفوش قرار ده.
از اينجا براي كسي كه در بحث دقت كرده باشد، معلوم و روشن ميگردد كه شفيع، عاملي از عوامل مربوط بمورد شفاعت، و مؤثر در رفع عقاب را مثلا، بر عاملي ديگر كه عقاب را سبب شده، حكومت و غلبه ميدهد، حال يا آن عامل همانطور كه گفتيم صفتي از صفات مولي است، يا صفتي از صفات عبد است، يا از صفات خودش، هر چه باشد آن عامل را تقويت ميكند، تا بر عامل عقوبت، يا هر حكمي ديگر كه ميخواهد خنثايش كند، رجحان داده كفه ترازويش را سنگينتر سازد يعني مورد عقوبت را از اينكه مورد عقوبت باشد بيرون نموده، داخل در مورد رفع عقوبت نمايد، پس ديگر حكم اولي كه همان عقوبت بود، شامل اين مورد نميشود، چون ديگر مورد نامبرده مصداق آن حكم نيست، نه اينكه در عين مصداق بودن، حكم شاملش نشود، تا مستلزم ابطال حكم باشد، و تضادي پيش آيد، آن طور كه اسباب طبيعي بعضي با بعض ديگر تضاد پيدا نموده، سببي با سبب ديگر معارضه نموده، و اثرش بر اثر ديگري غلبه ميكند، اينطور نيست، بلكه حقيقت شفاعت واسطه شدن در رساندن نفع و يا دفع شر و ضرر است، بنحو حكومت، نه بنحو مضاده، و تعارض.
نكته ديگري كه از اين بيان روشن ميشود، اين است كه شفاعت خودش يكي از مصاديق سببيت است، و شخص متوسل به شفيع، در حقيقت ميخواهد سبب نزديكتر به مسبب را واسطه كند، ميان مسبب و سبب دورتر، تا اين سبب جلو تاثير آن سبب را بگيرد، اين آن نكتهايست كه از تجزيه و تحليل معناي شفاعت بنظر ما رسيد، البته شفاعتي كه خود ما بان معتقديم، نه هر شفاعتي.
[شفاعت تكويني و تشريعي]
حال كه اين معنا روشن شد، ميگوييم: خداي سبحان در سببيت از يكي از دو جهت مورد نظر قرار ميگيرد، اول از نظر تكوين، و دوم از نظر تشريع، از نظر اول خداي سبحان مبدء نخستين هر سبب، و هر تاثير است، و سببيت هر سببي بالآخره باو منتهي ميشود، پس مالك علي الاطلاق خلق، و ايجاد، او است، و همه علل و اسباب اموري هستند كه واسطه ميان او و غير او، و وسيله انتشار رحمت اويند، آن رحمتي كه پايان ندارد، و نعمتي كه بي شمار بخلق و صنع خود دارد، پس از نظر تكوين سببيت خدا جاي هيچ حرف نيست.
و اما از جهت دوم يعني تشريع، خداي تعالي به ما تفضل كرده، در عين بلندي مرتبهاش، خود را بما نزديك ساخته، و براي ما تشريع دين نموده، و در آن دين احكامي از اوامر، و نواهي و غيره، وضع كرده، و تبعات و عقوبتهايي در آخرت براي نافرمانان معين نموده، رسولاني براي ما گسيل داشت، ما را بشارتها دادند، و انذارها كردند، و دين خدا را به بهترين وجه تبليغ نمودند، و حجت بدين وسيله بر ما تمام شد، و (تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا، لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ، كلمه پروردگارت در راستي و عدالت تمام شد، و كسي نيست كه كلمات او را مبدل سازد). «1»
__________________________________________________
1- سوره انعام آيه 115
حال ببينيم معناي شفاعت با كدام يك از اين دو جهت منطبق است؟ اما انطباق آن بر جهت اول، يعني جهت تكوين، و اينكه اسباب و علل وجوديه كار شفاعت را بكنند، كه بسيار واضح است، براي اينكه هر سببي واسطه است ميان سبب فوق، و مسبب خودش، و روي هم آنها از صفات علياي خدا، يعني رحمت، و خلق، و احياء، و رزق، و امثال آن را استفاده نموده، و انواع نعمتها و فضلها را گرفته، بمحتاجان آن ميرسانند.
و قرآن كريم هم اين معناي از شفاعت را تحمل ميكند، از آن جمله ميفرمايد: (لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ، مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ) «1»، و نيز ميفرمايد: (إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ، ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ، يُدَبِّرُ الْأَمْرَ، ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ) «2» كه در اين دو آيه كه راجع بخلقت آسمانها و زمين است، قهرا شفاعت هم در آنها در مورد تكوين خواهد بود، و شفاعت در مورد تكوين جز اين نميتواند باشد، كه علل و اسبابي ميان خدا و مسببها واسطه شده، امور آنها را تدبير و وجود و بقاء آنها را تنظيم كنند، و اين همان شفاعت تكويني است.
و اما از جهت دوم، يعني از جهت تشريع، در اين جهت چيزي كه ميتوان گفت، اين است كه مفهوم شفاعت با در نظر گرفتن آن تجزيه و تحليل كه كرديم، در اين مورد هم صادق است، و هيچ محذوري در آن نيست، و آيه: (يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ، إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ، وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا) «3» و آيه (لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ، إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ) «4» و آيه (لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضي) «5» و آيه: (وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي) «6» و آيه: (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ) «7» كه ترجمههاي آنها در اول بحث گذشت با اين شفاعت، يعني شفاعت در مرحله تشريع منطبقند.
براي اينكه اين آيات بطوري كه ملاحظه ميفرمايي، شفاعت (يعني شافع بودن) را براي عدهاي از بندگان خدا از قبيل ملائكه، و بعضي از مردم، اثبات ميكند، البته بشرط اذن و بقيد ارتضاء، و اين خودش تمليك شفاعت است، يعني با همين كلامش دارد شفاعت را به بعضي از بندگانش تمليك ميكند، و ميتواند بكند، چون (له الملك و له الامر).
پس اين بندگان كه خدا مقام شفاعت را بانان داده، ميتوانند برحمت و عفو و مغفرت خدا، و ساير صفات علياي او تمسك نموده، بندهاي از بندگان خدا را كه گناه گرفتارش كرده، مشمول آن صفات خدا قرار دهند،
__________________________________________________
1- سوره بقره آيه 255
2- سوره يونس آيه 3
3- سوره طه آيه 109
4- سوره سبا آيه 23
5- سوره نجم آيه 26
6- سوره انبياء آيه 28
7- سوره زخرف آيه 86
و در نتيجه بلاي عقوبت را كه شامل او شده، از او برگردانند، و در اين صورت ديگر از مورد حكم عقوبت بيرون گشته، ديگر مصداق آن حكم نيست، و قبلا هم روشن كرديم، كه تاثير شفاعت از باب حكومت است، نه از باب تضاد و تعارض، و اين مطلب با گفتار خود خداي تعالي كه ميفرمايد: (فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ، خدا گناهان ايشان را مبدل بحسنه ميكند «1» كاملا روشن و بي اشكال ميشود.
چون بحكم اين آيه خدا ميتواند عملي را با عملي ديگر معاوضه كند، هم چنان كه ميتواند يك عمل موجود را معدوم سازد، چنانچه خودش هم فرموده: (وَ قَدِمْنا إِلي ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً، و بآنچه كه عمل كردهاند ميپردازيم، و آن را هيچ و پوچ ميكنيم) «2»، و نيز خودش فرموده: (فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ، پس اعمالشان را بي اثر كرد) «3» و نيز همو فرموده (إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ، نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ، اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد، گناهان صغيره شما را محو ميكنيم) الخ «4» و نيز فرموده: (إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ، وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ، خدا اين گناه را نميآمرزد كه بوي شرك بورزند، و گناهان پائينتر از آن را از هر كس بخواهد ميآمرزد) «5» و اين آيه بطور مسلم در غير مورد ايمان و توبه است، براي اينكه ايمان و توبه شرك قبلي را هم جبران نموده، آن را مانند ساير گناهان مشمول آمرزش خدا ميكند.
و نيز همانطور كه ميتواند عملي را مبدل بعملي ديگر كند، ميتواند عملي اندك را بسيار كند، هم چنان كه خودش در اين باره فرموده: (أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ، اينان اجرشان دو برابر داده ميشود) «6» و نيز فرموده: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ، فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها، هر كس كار نيكي كند، ده برابر مثل آن را خواهد داشت) «7» و نيز همانطور كه ميتواند عملي را با عملي ديگر مبدل نموده، و نيز عملي اندك را بسيار كند، همچنين ميتواند عملي را كه معدوم بوده، موجود سازد، كه در اين باره فرموده: (وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمانٍ، أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ، وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ، كُلُّ امْرِئٍ بِما كَسَبَ رَهِينٌ، كساني كه ايمان آوردند، و ذريهشان نيز از ايشان پيروي نموده، ايمان آوردند، ما ذريهشان را بايشان ملحق ميكنيم، و ايشان را از هيچيك از اعمالي كه كردند محروم و بي بهره نميسازيم، كه هر مردي در گرو عملي است كه كرده) «8» و اين همان لحوق و الحاق است، و مثلا كساني كه عمل آباء نداشتهاند، داراي عمل ميكند، و سخن كوتاه اينكه خدا هر چه بخواهد ميتواند انجام دهد، و هر حكمي كه بخواهد ميراند.
__________________________________________________
1- سوره فرقان آيه 70
2- سوره فرقان آيه 23
3- سوره محمد آيه 9
4- سوره نساء آيه 31 [.....]
5- سوره نساء 48
6- سوره قصص 54
7- سوره انعام آيه 160
8- سوره طور آيه 21
بله، اين هم هست، كه او هر چه را بكند بخاطر مصلحتي ميكند كه اقتضاي آن را داشته باشد، و بخاطر علتي انجام ميدهد، كه بين او و عملش واسطه است، وقتي چنين است، چه مانعي دارد كه يكي از آن مصلحتها و يكي از آن علتها شفاعت شافعاني چون انبياء و اولياء و بندگان مقرب او باشد، هيچ مانعي بذهن نميرسد، و هيچ جزاف و ظلمي هم لازم نميآيد.
از اينجا روشن شد كه معناي شفاعت- البته منظور از آن شافعيت است- بر حسب حقيقت در حق خداي تعالي نيز صادق است، چون هر يك از صفات او واسطه بين او و بين خلق او، در افاضه جود، و بذل وجود هستند، پس در حقيقت شفيع علي الاطلاق او است، هم چنان كه خودش بصراحت فرموده: (قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً، بگو شفاعت همهاش از خداست) «1»، و نيز فرموده:
(ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ، بگو شما بغير خدا سرپرست و شفيعي نداريد) «2»، و باز فرموده:
(لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ، ايشان بجز خدا شفيع و سرپرستي ندارند) «3».
و غير خداي تعالي هر كس شفيع شود، و داراي اين مقام بگردد، باذن او، و به تمليك او شده است، كه البته اين نيز هست، و با بيانات گذشته ما مسلم شد، كه در درگاه خدا تا حدودي شفاعت بكار هست، و اشخاصي از گنهكاران را شفاعت ميكنند، و اينكه گفتيم: تا حدودي، براي اين بود كه خاطر نشان سازيم شفاعت تا آن حدي كه محذوري ناشايسته بساحت كبريايي خدائيش نياورد، ثابت است و ممكن است اين معنا را به بياني روشنتر تقريب كرده گفت: ثواب و پاداش دادن به نيكوكار حقيقتي است كه عقل آن را صحيح دانسته و حق بنده نيكوكار ميداند، حقي كه بگردن مولا ثابت شده هم چنان كه عقاب و امساك كردن از رحمت به بنده مجرم را حقي براي مولي ميداند، اما ميان اين دو حق از نظر عقل فرقي هست و آن اين است كه عقل ابطال حق غير را صحيح نميداند چون ظلم است و اما ابطال حق خويش و صرفنظر كردن از آن را قبيح نميشمارد و بنا بر اين عقل جائز ميداند كه مولايي بخاطر شفاعت شفيعي از عقاب بندهاش و يا امساك رحمت باو كه حق خود مولا است، صرفنظر كند، و حقيقت شفاعت هم همين است.
__________________________________________________
1- سوره زمر آيه 44
2- سوره سجده آيه 4
3- سوره انعام آيه 51
2-اشكالهايي كه در مسئله شفاعت بنظر ميرسد، و پاسخ از آنها]
اشاره
خواننده عزيز از مطالب گذشته اين معنا را بدست آورد: كه شفاعت از نظر قرآن تا حدي- نه بطور مطلق، و بي قيد و شرط- ثابت است، و نميتوان آن را بكلي انكار نمود، و بزودي نيز خواهد ديد كه كتاب و سنت هم بيش از اين مقدار اجمالي را اثبات نميكند، بلكه اگر از كتاب و سنت هم چشمپوشي كنيم، و در معناي خود اين كلمه دقت كنيم، خواهيم ديد كه خود كلمه نيز باين معنا حكم ميكند، براي اينكه همانطور كه گفتيم، برگشت شفاعت بحسب معنا باين است كه كسي واسطه در سببيت و تاثير شود، و معنا ندارد كه چيزي علي الاطلاق، و بدون هيچ قيد و شرطي سببيت و تاثير داشته باشد، خوب، وقتي خود سبب و تاثير، قيد و شرط دارد، واسطه آن نيز مقيد بان قيد و شرط نيز هست، همانطور كه معنا ندارد چيزي كه في الجمله سبب دارد، بدون هيچ قيدي و شرطي سبب براي همه چيز شود، و يا مسببي مسبب براي هر نوع سبب بگردد، زيرا اين حرف مستلزم بطلان سببيت است، كه بضرورت و بداهت باطل است، همچنين معنا ندارد كه واسطهاي كه في الجمله، و با قيد و شرطهايي ميتواند شفيع در بين يك سبب و يك مسبب شود، بدون هيچ قيد و شرطي واسطه در ميانه همه اسباب، و همه مسببات شود.
اينجاست كه امر بر منكرين شفاعت مشتبه شده، خيال كردهاند قائلين بشفاعت هيچ قيدي و شرطي براي آن قائل نيستند، و لذا اشكالهايي كردهاند، و با آن اشكالهاي خود خواستهاند يك حقيقت قرآني را بدون اينكه مورد دقت قرار داده، در مقام برآيند ببينند از كلام خدا چه استفاده ميشود، باطل جلوه دهند، و اينك بعضي از آن اشكالها از نظر خواننده ميگذرد.
اشكال اول [مخالفت شفاعت با حكم اولي خداوند]
يكي از آن اشكالها اينست كه بعد از آنكه خداي تعالي در كلام مجيدش براي مجرم در روز قيامت عقابهايي معين نموده، و برداشتن آن عقاب يا عدالتي از خداست، و يا ظلم است، اگر برداشتن آن عقابها عدالت باشد، پس تشريع آن حكمي كه مخالفتش عقاب ميآورد، در اصل، ظلم بوده، و ظلم لايق ساحت مقدس خداي تعالي نيست، و اگر برداشتن عقاب نامبرده ظلم است، چون تشريع حكمي كه مخالفتش اين عقاب را آورده بعدالت بوده، پس در خواست انبياء يا هر شفيع ديگر درخواست ظلم خداست، و اين درخواست جاهلانه است، و ساحت مقدس انبياء از مثل آن منزه است.
ما از اين اشكال بدو جور پاسخ ميدهيم، يكي نقضي، و يكي حلي، اما جواب نقضي اين است كه بايشان ميگوييم: شما در باره اوامر امتحاني خدا چه ميگوييد؟ آيا رفع حكم امتحاني- مانند جلوگيري از كشته شدن اسماعيل در مرحله دوم و اثبات آن در مرحله اول- ماموريت ابراهيم بكشتن او- هر دو عدالت است؟ يا يكي ظلم و ديگري عدالت است؟ چارهاي جز اين نيست كه بگوئيم هر دو عدالت است، و حكمت در آن آزمايش و بيرون آوردن باطن و نيات دروني مكلف، و يا بفعليت رساندن استعدادهاي او است، در مورد شفاعت هم ميگوييم: ممكن است خدا مقدر كرده باشد كه همه مردم با ايمان را نجات دهد، ولي در ظاهر احكامي مقرر كرده، و براي مخالفت آنها عقابهايي معين نموده، تا كفار بكفر خود هلاك گردند، و مؤمنان بوسيله اطاعت به درجات محسنين بالا روند، و گنهكاران بوسيله شفاعت بان نجاتي كه گفتيم خدا برايشان مقدر كرده برسند، هر چند كه نجات از بعضي انواع عذابها، يا بعضي افراد آن باشد، ولي نسبت به بعضي ديگر از عذابها، از قبيل حول و وحشت برزخ، و يا دلهره و فزع روز قيامت را بچشند، كه در اينصورت هم آن حكمي كه در اول مقرر كرد، بر طبق عدالت بوده، و هم برداشتن عقاب از كساني كه مخالفت كردند عدالت بوده است، اين بود جواب نقضي از اشكال.
و اما جواب حلي آن، اين است كه برداشته شدن عقاب بوسيله شفاعت، وقتي مغاير با حكم اولي خداست، و آن گاه آن سؤال پيش ميآيد كه كداميك عدل است، و كدام ظلم؟ كه اين بر طرف شدن عقاب بوسيله شفاعت، نقض حكم و ضد آن باشد، و يا نقض آثار و تبعات آن حكم باشد، آن تبعات و عقابي كه خود خدا معين كرده، ولي خواننده عزيز توجه فرمود، كه گفتيم: شفاعت نه نقض اصل حكم است، نه نقض آن عقوبتي كه براي مخالفت آن حكم معين كردهاند، بلكه شفاعت نسبت بحكم و عقوبت نامبرده، حكومت دارد، يعني مخالفت كننده و نافرماني كننده را، از مصداق شمول عقاب بيرون ميكند، و او را مصداق شمول رحمت، و يا صفتي ديگر از صفات خداي تعالي، از قبيل عفو، و مغفرت ميسازد، كه يكي از آن صفات احترام گذاشتن بشفيع و تعظيم او است.
اشكال دوم [مخالفت شفاعت با سنت الهيه- نقض غرض- ترجيح بلا مرجح]
دومين اشكالي كه بمسئله شفاعت كردهاند، اينست كه سنت الهيه بر اين جريان يافته، كه هيچوقت افعال خود را در معرض تخلف و اختلاف قرار ندهد، و چون حكمي براند، آن حكم را بيك نسق و در همه مواردش اجراء كند، و استثنايي بان نزند، اسباب و مسبباتي هم كه در عالم هست، بر طبق همين سنت جريان دارد، هم چنان كه خداي تعالي فرموده: (هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ، إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ، إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ، وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ، اين صراط من است، و بر من است كه آن را مستقيم نگهدارم، بدرستي تو بر بندگان من سلطنتي نداري، مگر كسي كه خود از گمراهان باشد، و با پاي خود تو را پيروي كند، كه جهنم ميعادگاه همه آنان است) «1»، و نيز فرموده: (وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً، فَاتَّبِعُوهُ، وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ، فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ،
__________________________________________________
1- سوره حجر آيه 43
و بدرستي اينست كه صراط من، در حالي كه مستقيم است، پس او را پيروي كنيد، و دنبال هر راهي نرويد، كه شما را از راه خدا پراكنده ميسازد) «1»، و نيز فرموده: (فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا، وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا، هرگز براي سنت خدا تبديلي نخواهي يافت، و هرگز براي سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت) «2».
و مسئله شفاعت و پارتي بازي، اين هم آهنگي و كليت افعال، و سنتهاي خداي را بر هم ميزند، چون عقاب نكردن همه مجرمين، و رفع عقاب از همه جرمهاي آنان، نقض غرض ميكند، و نقض غرض از خدا محال است، و نيز اينكار يك نوع بازي است، كه قطعا با حكمت خدا نميسازد، و اگر بخواهد شفاعت را در بعضي گنهكاران، آنهم در بعضي گناهان قبول كند، لازم ميآيد سنت و فعل خدا اختلاف و دو گونگي، و بلكه چند گونگي پيدا كند- كه قرآن آن را نفي ميكند.
چون هيچ فرقي ميان اين مجرم و ميان آن مجرم نيست، كه شفاعت را از يكي بپذيرد، و از ديگري نپذيرد، و نيز هيچ فرقي ميان جرمها و گناهان نيست، همه نافرماني خدا، و در بيرون شدن از زي بندگي مشتركند، آن وقت شفاعت را از يكي بپذيرد، و از ديگري نپذيرد، يا از بعضي گناهان بپذيرد، و از بعضي ديگر نپذيرد، ترجيح بدون جهت و محال است.
اين زندگي دنيا و اجتماعي ما است كه شفاعت و امثال آن در آن جريان مييابد، چون اساس آن و پايه اعمالي كه در آن صورت ميدهيم، هوا و اوهامي است كه گاهي در باره حق و باطل بيك جور حكم ميكند و در حكمت و جهالت بيك جور جريان مييابد.
در جواب از اين اشكال ميگوييم: درست است كه صراط خداي تعالي مستقيم، و سنتش واحد است، و لكن اين سنت واحد و غير متخلف، قائم بر اصالت يك صفت از صفات خداي تعالي، مثلا صفت تشريع و حكم او نيست، تا در نتيجه هيچ حكمي از موردش، و هيچ جزا و كيفر حكمي از محلش تخلف نكند، و بهيچ وجه قابل تخلف نباشد، بلكه اين سنت واحد، قائم است بر آنچه كه مقتضاي تمامي صفات او است، آن صفاتي كه ارتباط باين سنت دارند، (هر چند كه ما از درك صفات او عاجزيم).
__________________________________________________
1- سوره انعام آيه 153
2- سوره فاطر آيه 43
توضيح اينكه خداي سبحان واهب، و افاضه كننده تمامي عالم هستي، از حياة، و موت، و رزق، و يا نعمت، و يا غير آنست، و اينها اموري مختلف هستند، كه ارتباطشان با خداي سبحان علي السواء و يكسان نيست، و بخاطر يك رابطه به تنهايي نيست، چون اگر اينطور بود، لازم ميآمد كه ارتباط و سببيت بكلي باطل شود، آري خداي تعالي هيچ مريضي را بدون اسباب ظاهري، و مصلحت مقتضي، شفا نميدهد، و نيز براي اينكه خدايي است مميت و منتقم و شديد البطش، او را شفا نميبخشد، بلكه از اين جهت كه خدايي است رءوف و رحيم و منعم و شافي و معافي او را شفا ميدهد.
و يا اگر جباري ستمگر را هلاك ميكند، اينطور نيست كه بدون سبب هلاك كرده باشد، و نيز از اين جهت نيست كه رءوف و رحيم به آن ستمگر است، بلكه از اين جهت او را هلاك ميكند، كه خدايي است منتقم، و شديد البطش، و قهار مثلا، و همچنين هر كاري كه ميكند بمقتضاي يكي از اسماء و صفات مناسب آن ميكند، و قرآن باين معنا ناطق است، هر حادث از حوادث عالم را بخاطر جهات وجودي خاصي كه در آن هست، آن حادث را بخود نسبت ميدهد، از جهت يك يا چند صفتي كه مناسب با آن جهات وجودي حادث نامبرده است، و نوعي تلاؤم و ائتلاف و اقتضاء بين آن دو هست.
و بعبارتي ديگر، هر امري از امور از جهت آن مصالحي و خيراتي كه در آن هست مربوط بخداي تعالي ميشود.
حال كه اين معنا معلوم شد، خواننده متوجه گرديد، كه مستقيم بودن صراط، و تبدل نيافتن سنت او، و مختلف نگشتن فعل او، همه راجع است بآنچه كه از فعل و انفعال و كسر و انكسارهاي ميان حكمتها، و مصالح مربوط بمورد، حاصل ميشود، نه نسبت به مقتضاي يك مصلحت.
اگر در حكمي كه خدا جعل كرده، تنها مصلحت و علت جعل آن، مؤثر باشد، بايد حكم او نسبت به نيكوكار و بدكار و مؤمن و كافر فرق نكند، و حال آنكه ميبينيم فرق پيدا ميكند، پس معلوم ميشود غير آن مصلحت اسباب بسياري ديگر هست، كه بسا ميشود توافق و دست بدست هم دادن يك عده از آن اسباب و عوامل، چيزي را اقتضاء كند، كه مخالف اقتضاي عاملي ديگر باشد، (دقت بفرمائيد).
پس اگر شفاعتي واقع شود، و عذاب از كسي برداشته شود، هيچ اختلاف و اختلالي در سنت جاري خدا لازم نيامده، و هيچ انحرافي در صراط مستقيم او پديد نميآيد، براي اينكه گفتيم:
شفاعت اثر يك عده از عوامل، از قبيل رحمت، و مغفرت، و حكم، و قضاء، و رعايت حق هر صاحب حق، و فصل القضاء است.
اشكال سوم [شفاعت مستلزم دگرگوني در علم و اراده خدا كه محال است ميباشد]
سومين اشكالي كه بمسئله شفاعت شده، اين است كه شفاعتي كه در بين مردم معروف است، اين است كه شافع مولا را وادار كند بر اينكه بر خلاف آنچه خودش در اول اراده كرده، و بدان حكم نموده كاري را صورت دهد، و يا كاري را ترك كند، و چنين شفاعتي صورت نميگيرد، مگر آنكه مولا بخاطر شفيع از اراده خود دست برداشته، آن را نسخ كند.
و مولاي عادل هرگز چنين كاري نميكند، و حاكم عادل هرگز دچار اينگونه تزلزل نميشود، مگر آنكه اطلاعات تازهتري پيدا كند، و بفهمد كه اراده و حكم اولش خطا بوده، آن گاه بر خلاف حكم اولش حكمي كند، و يا بر خلاف رويه اولش روشي پيش بگيرد.
بلكه اگر حاكمي مستبد و ظالم باشد، او شفاعت افراد مقرب درگاه خود را ميپذيرد، چون دل بدست آوردن از شفيع در نظر او مهمتر از رعايت عدالت است، و لذا با علم به اينكه قبول شفاعت او ظلم است، و عدالت در خلاف آنست، مع ذلك عدالت را زير پا ميگذارد، و شفاعت او را ميپذيرد، و از آنجايي كه هم خطاي حكم، و هم ترجيح ظلم بر عدالت، از خداي تعالي محال است، بخاطر اينكه اراده خدا بر طبق علم است، و علم او ازلي و لا يتغير است، لذا قبول شفاعت هم از او محال است.
جواب اين اشكال اين است كه قبول شفاعت از خداي تعالي نه از باب تغير اراده او است، و نه از باب خطا و دگرگوني حكم سابق او، بلكه از باب دگرگوني در مراد و معلوم اوست، توضيح اينكه خداي سبحان ميداند كه مثلا فلان انسان بزودي حالات مختلفي بخود ميگيرد، در فلان زمان حالي دارد، چون اسباب و شرائطي دست بدست هم ميدهند، و در او آن حال را پديد ميآورند، خدا هم در آن حال در باره او ارادهاي ميكند، سپس در زماني ديگر حال ديگري بر خلاف حال اول بخود ميگيرد، چون اسباب و شرائط ديگري پيش ميآيد، لذا خدا هم، در حال دوم ارادهاي ديگر در باره او ميكند، (كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ، خدا در هر روزي شاني و كاري دارد «1»، هم چنان كه خودش فرموده: (يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ، وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ، هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات ميكند، و نزد او است ام الكتاب)، «2» و نيز فرموده: (بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ، يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ، بلكه دستهاي او باز است، هر جور بخواهد انفاق ميكند) «3».
__________________________________________________
1- سوره الرحمن آيه 29
2- سوره رعد آيه 39
3- سوره مائده آيه 64
مثالي كه مطلب را روشنتر سازد، اين است كه ما ميدانيم كه هوا بزودي تاريك ميشود، و ديگر چشم ما جايي را نميبيند، با اينكه احتياج بديدن داريم، و اين را ميدانيم كه دنبال اين تاريكي دو باره آفتاب طلوع ميكند، و هوا روشن ميشود، لا جرم اراده ما تعلق ميگيرد، به اينكه هنگام روي آوردن شب، چراغ را روشن كنيم، و بعد از تمام شدن شب آن را خاموش سازيم، آيا در اين مثل، علم و اراده ما دگرگونه شده؟ نه، پس دگرگونگي از معلوم و مراد ما است، اين شب است كه بعد از طلوع خورشيد از علم و اراده ما تخلف كرده، و اين روز است كه باز از علم و اراده ما تخلف يافته، و بنا نيست كه هر معلومي بر هر علمي و هر ارادهاي بر هر مرادي منطبق شود.
بله آن تغير علم و اراده كه از خداي تعالي محال است، اين است كه با بقاي معلوم و مراد، بر حالي كه داشتند، علم و اراده او بر آنها منطبق نگردد، كه از آن تعبير به خطا و فسخ ميكنيم، هم چنان كه در خود ما انسانها بسيار پيش ميآيد، كه معلوم و مراد ما بهمان حال اول خود باقي است، ولي علم و اراده ما تغيير ميكند، مثل اينكه شبحي را از دور ميبينيم، و حكم ميكنيم كه انساني است دارد ميآيد، ولي چون نزديك ميشود، ميبينيم كه اسب است، و اين اسب از همان اول اسب بود، ولي علم ما به اينكه انسان است دگرگون شد، و يا تصميم ميگيريم كاري را كه داراي مصلحت تشخيص دادهايم انجام دهيم، بعدا معلوم ميشود كه مصلحت بر خلاف آنست، لا جرم فسخ عزيمت نموده، اراده خود را عوض ميكنيم.
اينگونه دگرگوني در علم و اراده، از خداي تعالي محال است، و همانطور كه توجه فرموديد مسئله شفاعت و برداشتن عقاب بخاطر آن، از اين قبيل نيست.
اشكال چهارم [اشكال چهارم: وعده شفاعت دادن باعث جرأت مردم بر معصيت ميشود]
اينكه وعده شفاعت به بندگان دادن، و تبليغ انبياء اين وعده را بانان، باعث جرأت مردم بر معصيت، و واداري آنان بر هتك حرمت محرمات خدايي است، و اين با يگانه غرض دين، كه همان شوق بندگان بسوي بندگي و اطاعت است، منافات دارد، بناچار آنچه از آيات قرآن و روايات در باره شفاعت وارد شده، بايد بمعنايي تاويل شود، تا مزاحم با اين اصل بديهي نشود.
جواب از اين اشكال را بدو نحو ميدهيم، يكي نقضي و يكي حلي، اما جواب نقضي، اينكه شما در باره آياتي كه وعده مغفرت ميدهد چه ميگوئيد؟ عين آن اشكال در اين آيات نيز وارد است، چون اين آيات نيز مردم را بارتكاب گناه جري ميكند، مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه مغفرت واسعه رحمت خدا را شامل تمامي گناهان سواي شرك ميسازد، مانند آيه (إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ، وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ، خدا اين گناه را نميآمرزد كه بوي شرك بورزند، ولي پائينتر از شرك را از هر كس بخواهد ميآمرزد)، «1» و اين آيه بطوري كه در سابق هم گفتيم مربوط بغير مورد توبه است، چون اگر در باره مورد توبه بود استثناء شرك صحيح نبود، چون توبه از شرك هم پذيرفته است.
__________________________________________________
1- سوره نساء آيه 48 [.....]
و اما جواب حلي، اينكه وعده شفاعت و تبليغ آن بوسيله انبياء، وقتي مستلزم جرئت و جسارت مردم ميشود، و آنان را بمعصيت و تمرد وا ميدارد، كه اولا مجرم را و صفات او را معين كرده باشد، و يا حد اقل گناه را معين نموده، فرموده باشد كه چه گناهي با شفاعت بخشوده ميشود، و طوري معين كرده باشد كه كاملا مشخص شود، و آيات شفاعت اينطور نيست، اولا خيلي كوتاه و سر بسته است، و در ثاني شفاعت را مشروط بشرطي كرده، كه ممكن است آن شرط حاصل نشود، و آن مشيت خدا است.
و ثانيا شفاعت در تمامي انواع عذابها، و در همه اوقات مؤثر باشد، به اينكه بكلي گناه را ريشه كن كند.
مثلا اگر گفته باشند: كه فلان طائفه از مردم، و يا همه مردم، در برابر هيچيك از گناهان عقاب نميشوند، و ابدا از آنها مؤاخذه نميگردند، و يا گفته باشند: فلان گناه معين عذاب ندارد، و براي هميشه عذاب ندارد، البته اين گفتار بازي كردن با احكام و تكاليف متوجه بمكلفين بود.
و اما اگر بطور مبهم و سر بسته مطلب را افاده كنند، بطوري كه واجد آن دو شرط بالا نباشد، يعني معين نكنند كه شفاعت در چگونه گناهاني، و در حق چه گنهكاراني مؤثر است، و ديگر اينكه عقابي كه با شفاعت برداشته ميشود، آيا همه عقوبتها و در همه اوقات و احوال است، يا در بعضي اوقات و بعضي گناهان؟.
در چنين صورتي، هيچ گنهكاري خاطر جمع از اين نيست كه شفاعت شامل حالش بشود، در نتيجه جري بگناه و هتك محارم الهي نميشود، بلكه تنها اثري كه وعده شفاعت در افراد دارد، اين است كه قريحه اميد را در او زنده نگه دارد، و چون گناهان و جرائم خود را ميبيند و ميشمارد، يكباره دچار نوميدي و ياس از رحمت خدا نگردد.
علاوه بر اينكه در آيه: (إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ، نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ) «1»، ميفرمايد:
اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد، ما گناهان صغيره شما را ميبخشيم، وقتي چنين كلامي از خدا، و چنين وعدهاي از او صحيح باشد، چرا صحيح نباشد كه بفرمايد: اگر ايمان خود را حفظ كنيد، بطوري كه در روز لقاء با من، با ايمان سالم نزدم آئيد، من شفاعت شافعان را از شما ميپذيرم؟ چون همه حرفها بر سر حفظ ايمان است گناهان هم كه حرام شدهاند، چون ايمان را ضعيف و قلب را قساوت ميدهند، و سرانجام آدمي را بشرك ميكشانند، كه در اين باره فرموده:
__________________________________________________
1- سوره نساء آيه 31
(فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ، از مكر خدا ايمن نميشوند مگر مردم زيانكار) «1» و نيز فرموده: (كَلَّا بَلْ رانَ عَلي قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ، نه، واقع قضيه، اين است كه گناهاني كه كردهاند، در دلهاشان اثر نهاده، و دلها را قساوت بخشيده) «2» و نيز فرموده: (ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواي، أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ، سپس عاقبت كساني كه مرتكب زشتيها ميشدند، اين شد كه آيات خدا را تكذيب كنند) «3» و چه بسا اين وعده شفاعت، بنده خداي را وادار كند به اينكه بكلي دست از گناهان بردارد، و براه راست هدايت شود، و از نيكوكاران گشته، اصلا محتاج بشفاعت باين معنا نشود، و اين خود از بزرگترين فوائد شفاعت است.
اين در صورتي بود كه گفتيم: كه گنهكار را معين كند، و نه گناه را، و همچنين اگر گنهكار مشمول شفاعت را معين بكند، و يا گناه قابل شفاعت را معين بكند، ولي باز اين استخوان را لاي زخم بگذارد، كه اين شفاعت از بعضي درجات عذاب، و يا در بعضي اوقات فائده دارد، در اينصورت نيز شفاعت باعث جرأت و جسارت مجرمين نميشود، چون باز جاي اين دلهره هست، كه ممكن است تمامي عذابهاي اين گناهي كه ميخواهم مرتكب شوم، مشمول شفاعت نشود.
و قرآن كريم در باره خصوص مجرمين، و خصوص گناهان قابل شفاعت، اصلا حرفي نزده و نيز در رفع عقاب هيچ سخني نگفته، بجز اينكه فرموده: به بعضي اجازه شفاعت ميدهيم، و شفاعت بعضي را ميپذيريم، كه توضيحش بزودي خواهد آمد، انشاء اللَّه تعالي، پس اصلا اشكالي بشفاعت قرآن وارد نيست.
اشكال پنجم [اشكال پنجم: هيچيك از عقل و كتاب و سنت دلالت بر شفاعت نميكنند]
اينكه مسئله شفاعت مانند هر مسئله اعتقادي ديگر، بايد بدلالت يكي از ادله سهگانه عقل و كتاب و سنت اثبات شود، اما عقل خود آدمي، يا اصلا اجازه شفاعت و پارتي بازي را نميدهد، و يا اگر هم بدهد، تنها ميگويد: چنين چيزي ممكن است، ولي ديگر نميگويد كه چنين چيزي واقع هم شده.
و اما كتاب، يعني آيات قرآن؟ آنچه از آيات قرآن متعرض مسئله شفاعت شده، هيچ دلالتي ندارد بر اينكه چنين چيزي واقع هم ميشود، چون در اين مسئله آياتي هست كه بطور كلي شفاعت را انكار ميكند، مانند آيه: (لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ، نه خريد و فروشي در روز قيامت هست، نه دوستي، و نه شفاعت) «4» و آياتي ديگر هست كه منفعت شفاعت را نفي ميكند، مانند آيه
__________________________________________________
1- سوره اعراف آيه 99
2- سوره مطففين آيه 14
3- سوره روم آيه 10
4- سوره بقره آيه 255
(فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ، پس شفاعت شافعان سودي بايشان نميبخشد)، «1» و آياتي ديگر هست كه آن را مشروط باذن خدا ميكند، مانند آيه (إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ) «2»، و آيه (إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي) «3»، و مثل اين استثناءها، يعني استثناء بخواست و مشيت و اذن خدا، تا آنجا كه از قرآن كريم و اسلوب كلامي آن معهود است، براي افاده نفي قطعي است، ميخواهد بفرمايد: اصلا شفاعتي نيست، چون هر چه هست اذن و مشيت خداي سبحان است، مانند آيه (سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسي، إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ، بزودي بخواندنت در ميآوريم، پس فراموش نخواهي كرد، مگر آنچه را خدا بخواهد) «4» يعني هيچ فراموش نميكني، و آيه (خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ، جاودانه در آن هستند، ما دام كه آسمان و زمين برقرارند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد) «5» پس در قرآن كريم هيچ آيهاي كه بطور قطع و صريح دلالت كند بر وقوع شفاعت نداريم.
و اما سنت. در روايات هم آنچه در باره خصوصيات شفاعت وارد شده، قابل اعتماد نيست، و آن مقدار هم كه قابل اعتماد است به بيش از آنچه در قرآن ديديم دلالت ندارد، پس نه عقل بر آن دلالت دارد، و نه كتاب، و نه سنت.
جواب از اين اشكال اين است كه اما كتاب و آياتي كه در آن شفاعت را نفي ميكند، وضعش را بيان كرديم، و خواننده گرامي متوجه شد كه آن آيات، شفاعت را بكلي انكار نميكند، بلكه شفاعت بدون اذن و ارتضاي خدا را انكار ميكند، و اما آن آياتي كه منفعت شفاعت را انكار ميكرد، بر خلاف آنچه اشكال كننده فهميده، ميگوييم: اتفاقا آن آيات، شفاعت را اثبات ميكند، نه نفي، براي اينكه آيات سوره مدثر انتفاع طائفه معيني از مجرمين را از شفاعت نفي ميكند، نه انتفاع تمامي طوائف را.
و علاوه بر آن كلمه شفاعت بكلمه (شافعين) اضافه شده، و فرموده شفاعت شافعين سودي بايشان نميدهد، و نفرموده: (و لا تنفعهم الشفاعة)، آخر فرق است بين اينكه كسي بگويد (فلا تنفعهم الشفاعة)، و بين اينكه بگويد: (فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ)، براي اينكه مصدر وقتي اضافه شد، بر وقوع فعل در خارج دلالت ميكند، و ميفهماند كه اين فعل در خارج واقع شده، بخلاف صورت اول، و بر اين معنا شيخ عبد القاهر در كتاب دلائل الاعجاز تصريح كرده، پس جمله (شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ) دلالت دارد بر اينكه بطور اجمال در قيامت شفاعتي واقع خواهد شد، ولي اين طائفه از آن بهره نميبرند.
__________________________________________________
1- سوره مدثر آيه 48
2- سوره يونس آيه 3
3- سوره انبياء آيه 28
4- سوره اعلي آيه 7
5- سوره هود آيه 107
از اين هم كه بگذريم جمع آوردن شافع، در جمله (شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ) نيز دلالت دارد بر اينكه شفاعتي خواهد بود، هم چنان كه جمله: (كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ، از باقي ماندگان بود)، دلالت دارد بر اينكه كساني در عذاب باقي ماندند، و جمله (وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ) و جمله (فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ)، و جمله (لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)، و امثال اينها دلالت بر اين معنا دارد، و گر نه تعبير به صيغه جمع كه ميدانيم معنايي زائد بر معناي مفرد دارد، لغو ميبود، پس جمله (فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ، از آياتي است كه شفاعت را اثبات ميكند، نه نفي.
و اما آياتي كه شفاعت را مقيد باذن و ارتضاء خدا ميكند، مانند جمله (الا باذنه)، و جمله (إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ)، دلالتش بر اينكه چنين چيزي واقع ميشود، قابل انكار نيست، چون عارف باسلوبهاي كلام ميداند، كه مصدر وقتي اضافه شد، دلالت بر وقوع ميكند، و همچنين اينكه گفتهاند: جمله (الا باذنه) و جمله (إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي) بيك معنا است، و هر دو بمعناي (مگر آنكه خدا بخواهد است)، اشتباه است، و نبايد بان اعتناء كرد.
علاوه بر اينكه استثناءهايي كه در مورد شفاعت شده، بيك عبارت نيست، بلكه بوجوه مختلفي تعبير شده، يكي فرموده: (الا باذنه)، و يك جا (الا من بعد اذنه) يك جا، (الا لمن ارتضي)، يك جا (إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ)، و امثال اينها، و گيرم كه اذن و ارتضاء بيك معنا باشد، و آن يك معنا عبارت باشد از مشيت (خواست خدا)، آيا اين حرف را در آيه: (إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ) نيز ميتوان زد؟ و آيا ميتوان گفت: (مگر كسي كه بحق شهادت دهد و با علم باشد)، بمعناي (مگر باذن خداست)؟! و وقتي چنين چيزي را ممكن نباشد بگوئيم، پس آيا مراد باين جمله صرف سهلانگاري در بيان است؟ آنهم از خداي تعالي؟ با اينكه چنين نسبتي را بمردم كوچه و محله نميتوان داد، آيا ميتوان بقرآن كريم و كلام بليغ خدا نسبت داد؟ قرآني كه بليغتر از آن در همه عالم كلامي نيست.!
پس حق اينست كه آيات قرآني شفاعت را اثبات ميكند، چيزي كه هست همانطور كه گفتيم بطور اجمال اثبات ميكند، نه مطلق، و اما سنت دلالت آن نيز مانند دلالت قرآن است، كه انشاء اللَّه رواياتش را خواهيد ديد.
اشكال ششم [قرآن كريم دلالت صريح بر رفع عقاب بوسيله شفاعت ندارد]
اينك آيات قرآن كريم دلالت صريح ندارد بر اينكه شفاعت، عقابي را كه روز قيامت و بعد از ثبوت جرم بر مجرمين ثابت شده برميدارد، بلكه تنها اين مقدار را ثابت ميكند، كه انبياء جنبه شفاعت و واسطگي را دارند، و مراد بواسطگي انبياء، اين است كه اين حضرات بدان جهت كه پيغمبرند، بين مردم و بين پروردگارشان واسطه ميشوند، احكام الهي را بوسيله وحي ميگيرند، و در مردم تبليغ ميكنند، و مردم را بسوي پروردگارشان هدايت ميكنند، و اين مقدار دخالت كه انبياء در سرنوشت مردم دارند، مانند بذري است كه بتدريج سبز شود، و نمو نمايد، و منشا قضا و قدرها، و اوصاف و احوالي بشود، پس انبياء ع شفيعان مؤمنيناند، چون در رشد و نمو و هدايت و برخورداري آنان از سعادت دنيا و آخرت دخالت دارند، اين است معناي شفاعت.
جواب اين اشكال اين است كه ما نيز در معناي از شفاعت كه شما بيان كرديد حرفي نداريم، لكن اين يكي از مصاديق شفاعت است، نه اينكه معنايش منحصر بدان باشد، كه در سابق بيان معاني شفاعت گذشت، دليل بر اينكه معناي شفاعت منحصر در آن نيست، علاوه بر بيان گذشته، يكي آيه (إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ، وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ) «1» است، كه ترجمهاش گذشت، و در بيانش گفتيم: اين آيه در غير مورد ايمان و توبه است، در حالي كه اشكال كننده با بيان خود شفاعت را منحصر در دخالت انبياء از مسير دعوت بايمان و توبه كرد، و آيه نامبرده اين انحصار را قبول ندارد، ميفرمايد: مغفرت از غير مسير ايمان و توبه نيز هست.
اشكال هفتم [آيات مربوط به شفاعت از متشابهاتاند و بايد مسكوت گذاشته شوند]
اينكه اگر راه سعادت بشري را با راهنمايي عقل قدم بقدم طي كنيم، هرگز بچيزي بنام شفاعت و دخالت آن در سعادت بشر برنميخوريم، و آيات قرآني اگر بطور صريح آن را اثبات ميكرد، چارهاي نداشتيم جز اينكه آن را بر خلاف داوري عقل خود، و بعنوان تعبد بپذيريم، اما خوشبختانه آيات قرآني مربوط بشفاعت، صريح در اثبات آن نيستند، يكي بكلي آن را نفي ميكند، و جايي ديگر اثبات مينمايد، يك جا مقيد ميآورد، جايي ديگر مطلق ذكر ميكند، و چون چنين است، پس هم بمقتضاي دلالت عقل خودمان، و هم بمقتضاي ادب ديني، جا دارد آيات نامبرده را كه از متشابهات قرآن است، مسكوت گذاشته، علم آنها را بخداي تعالي ارجاع دهيم، و بگوئيم ما در اين باره چيزي نميفهميم.
جواب اين اشكال هم اين است كه آيات متشابه وقتي ارجاع داده شد بآيات محكم، خودش نيز محكم ميشود، و اين ارجاع چيزي نيست كه از ما بر نيايد، و نتوانيم از محكمات قرآن توضيح آن را بخواهيم، هم چنان كه در تفسير آيهاي كه آيات قرآن را بدو دسته محكم و متشابه تقسيم ميكند، يعني آيه هفتم از سوره آل عمران، بحث مفصل اين حقيقت خواهد آمد انشاء اللَّه تعالي.
__________________________________________________
1- سوره نساء آيه 48
3- شفاعت در باره چه كساني جريان مييابد؟
خواننده گرامي از بياني كه تا كنون در باره اين مسئله ملاحظه فرمود، فهميد، كه تعيين اشخاصي كه در بارهشان شفاعت ميشود، آن طور كه بايد با تربيت ديني سازگاري ندارد، و تربيت ديني اقتضاء ميكند كه آن را بطور مبهم بيان كنند، هم چنان كه قرآن كريم نيز آن را مبهم گذاشته، ميفرمايد: (كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ، إِلَّا أَصْحابَ الْيَمِينِ، فِي جَنَّاتٍ يَتَساءَلُونَ، عَنِ الْمُجْرِمِينَ ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ؟ قالُوا: لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ، وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ، وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِينَ، وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ، حَتَّي أَتانَا الْيَقِينُ، فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ، هر كسي گروگان كرده خويش است، مگر اصحاب يمين، كه در بهشتها قرار دارند، و از يكديگر سراغ مجرمين را گرفته، ميپرسند: چرا دوزخي شديد؟ ميگويند: ما از نمازگزاران نبوديم، و بمسكينان طعام نميخورانديم، و هميشه با جستجوگران در جستجو بوديم، و روز قيامت را تكذيب ميكرديم، تا وقتي كه يقين بر ايمان حاصل شد، در آن هنگام است كه ديگر شفاعت شافعان سودي براي آنان ندارد) «1».
در اين آيه ميفرمايد: در روز قيامت هر كسي مرهون گناهاني است كه كرده، و بخاطر خطايايي كه از پيش مرتكب شده، بازداشت ميشود، مگر اصحاب يمين، كه از اين گرو آزاد شدهاند، و در بهشت مستقر گشتهاند، آن گاه ميفرمايد: اين طائفه در عين اينكه در بهشتند، مجرمين را كه در آن حال در گرو اعمال خويشند، ميبينند، و از ايشان در آن هنگام كه در دوزخند ميپرسند، و ايشان بان علتها كه ايشان را دوزخي كرده اشاره ميكنند، و چند صفت از آن را ميشمارند، آن گاه از اين بيان اين نتيجه را ميگيرد كه شفاعت شافعان بدرد آنان نخورد.
و مقتضاي اين بيان اين است كه اصحاب يمين داراي آن صفات نباشند يعني آن صفاتي كه در دوزخيان مانع شمول شفاعت بانها شد، نداشته باشند، و وقتي آن موانع در كارشان نبود، قهرا شفاعت شامل حالشان ميشود، و وقتي مانند آن دسته در گرو نباشند، لا بد از گرو در آمدهاند، و ديگر مرهون گناهان و جرائم نيستند، پس معلوم ميشود: كه بهشتيان نيز گناه داشتهاند، چيزي كه هست شفاعت شافعان ايشان را از رهن گناهان آزاد كرده است.
آري در آيات قرآني اصحاب يمين را بكساني تفسير كرده كه اوصاف نامبرده در دوزخيان را ندارند، توضيح اينكه: آيات سوره واقعه و سوره مدثر، كه بشهادت آيات آن در مكه و در آغاز بعثت نازل شده، و ميدانيم كه در آن ايام هنوز نماز و زكاة بان كيفيت كه بعدها در اسلام واجب شد، واجب نشده بود.
__________________________________________________
1- سوره مدثر آيات 38- 48
مع ذلك اهل دوزخ را بكساني تفسير ميكند كه نمازخوان نبودهاند، پس معلوم ميشود مراد بنماز در آيه 38- 48 از سوره مدثر، توجه بخدا با خضوع بندگي است، و مراد با طعام مسكين هم، مطلق انفاق بر محتاجان بخاطر رضاي خداست، نه اينكه مراد بنماز و زكاة، نماز و زكاة معمول در شريعت اسلام باشد.
و منظور از جستجوي با جستجوگران، فرو رفتن در بازيگريهاي زندگي، و زخارف فريبنده دنيايي است، كه آدمي را از روي آوردن بسوي آخرت باز ميدارد، و نميگذارد بياد روز حساب و روز قيامتش بيفتد، و يا منظور از آن فرو رفتن در طعن و خردهگيري در آيات خدا است، آياتي كه در طبع سليم باعث يادآوري روز حساب ميشود، از آن بشارت و انذار ميدهد.
پس اهل دوزخ بخاطر داشتن اين چهار صفت، يعني ترك نماز براي خدا، و ترك انفاق در راه خدا، و فرورفتگي در بازيچه دنيا، و تكذيب روز حساب، دوزخي شدهاند، و اين چهار صفت اموري هستند كه اركان دين را منهدم ميسازند، و بر عكس داشتن ضد آن صفات، دين خدا را بپا ميدارد، چون دين عبارتست از اقتداري به هادياني كه خود معصوم و طاهر باشند، و اين نميشود، مگر به اينكه از دلبندي بزمين و زيورهاي فريبنده آن دوري كنند، و بسوي ديدار خدا روي آورند، كه اگر اين دو صفت محقق شود، هم از (خوض با خائضين) اجتناب شده، و هم از (تكذيب يوم الدين).
و لازمه اين دو صفت توجه بسوي خدا است به عبوديت، و سعي در رفع حوائج جامعه، كه بعبارتي ديگر ميتوان از اولي بنماز تعبير كرد، و از دومي بانفاق در راه خدا، پس قوام دين از دو جهت علم و عمل باين چهار صفت است، و اين چهار صفت بقيه اركان دين را هم در پي دارد، چون مثلا كسي كه يكتاپرست نيست، و يا نبوت را منكر است، ممكن نيست داراي اين چهار صفت بشود، (دقت فرمائيد).
پس اصحاب يمين عبارت شدند از كساني كه از شفاعت بهرهمند ميشوند، كساني كه از نظر دين و اعتقادات مرضي خدا هستند، حال چه اينكه اعمالشان مرضي بوده باشد، و اصلا محتاج بشفاعت در قيامت نباشند، و چه اينكه اينطور نباشند، علي اي حال آن كساني كه از شفاعت شدن منظور هستند اينهايند.
پس معلوم شد كه شفاعت وسيله نجات گناهكاران از اصحاب يمين است، هم چنان كه قرآن كريم هم فرموده: (إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ، نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ، اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد، گناهان ديگرتان را جبران ميكنيم) «1» و بطور مسلم منظور از اين آيه اين است كه گناهان
__________________________________________________
1- سوره نساء آيه 31
صغيره را خدا ميآمرزد، و احتياجي بشفاعت ندارد، پس مورد شفاعت، آن عده، از اصحاب يمينند، كه گناهاني كبيره از آنان تا روز قيامت باقي مانده، و بوسيله توبه و يا اعمال حسنه ديگر از بين نرفته، پس معلوم ميشود شفاعت، مربوط باهل كبائر از اصحاب يمين است، هم چنان كه رسول خدا (ص) فرموده: (تنها شفاعتم مربوط باهل كبائر از امتم است، و اما نيكوكاران هيچ ناراحتي در پيش ندارند.
و از جهتي ديگر، اگر نيكوكاران را اصحاب يمين خواندهاند، در مقابل بدكارانند كه اصحاب شمال (دست چپيها) ناميده شدهاند، و چه بسا طائفه اول اصحاب ميمنه، و طائفه دوم اصحاب مشئمه هم خوانده شدهاند، و اين الفاظ از اصطلاحات قرآن كريم است، و از اينجا گرفته شده كه در روز قيامت نامه بعضي را بدست راستشان ميدهند و نامه بعضي ديگر را بدست چپشان.
هم چنان كه قرآن كريم در اين باره ميفرمايد: (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ، فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ، فَأُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ، وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا، وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمي، فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمي، وَ أَضَلُّ سَبِيلًا، روزي كه هر جمعيتي را بنام امامشان ميخوانيم، پس كساني كه نامهشان بدست راستشان داده شود، نامه خويش ميخوانند، و ميبينند كه حتي بقدر فتيلي ظلم نشدهاند، و كساني كه در اين عالم كور بودند، در آخرت كور، و بلكه گمراهترند) «1»، كه انشاء اللَّه تعالي در تفسير آن خواهيم گفت: كه مراد بدادن كتاب بعضي بدست راستشان، پيروي امام بر حق است، و مراد بدادن كتاب بعضي ديگر بدست چپشان، پيروي از پيشوايان ضلالت است، هم چنان كه در باره فرعون فرمود: (يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ، فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ، فرعون روز قيامت پيشاپيش پيروانش ميآيد، و همگي را در آتش ميكند) «2».
و سخن كوتاه اينكه برگشت نامگذاري به اصحاب يمين، بهمان ارتضاء دين است چنان كه برگشت آن چهار صفت هم بهمان است.
مطلب ديگري كه تذكرش لازم است، اين است كه خداي تعالي در يك جا از كلام عزيزش شفاعت را براي كسي كه خودش راضي باشد اثبات كرده، و فرموده: (وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي) «3»، و اين ارتضاء را بهيچ قيدي مقيد نكرده، و معين ننموده آن اشخاص چه اعمالي دارند، و نشانههاشان چيست؟ هم چنان كه همين مبهم گويي را در جاي ديگر كرده، و فرموده: (إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ، وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا، مگر كسي كه رحمان اجازهاش داده باشد، و سخنش پسنديده باشد) «4»، كه ميبينيد در اين آيه نيز معين نكرده، اينگونه اشخاص چه كسانند؟ از اينجا ميفهميم مقصود از پسنديدن آنان پسنديدن دين آنان است، نه اعمالشان، و خلاصه اهل شفاعت كسانيند كه خدا دين آنان را پسنديده باشد، و كاري به اعمالشان ندارد.
__________________________________________________
1- سوره اسري آيه 72 [.....]
2- سوره هود آيه 98
3- سوره انبياء آيه 28
4- سوره طه آيه 109
بنا بر اين ميتوان گفت: برگشت اين آيه نيز از نظر مفاد، به همان مفادي است كه آيات قبل بيان ميكرد.
از سوي ديگر در جاي ديگر فرموده: (يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَي الرَّحْمنِ وَفْداً، وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ إِلي جَهَنَّمَ وِرْداً، لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً، روزي كه پرهيزكاران را براي مهماني و خوان رحمت خود محشور ميكنيم و مجرمين را براي ريختن بجهنم بدان سو سوق ميدهيم، آنان مالك شفاعت نيستند، مگر كسي كه قبلا از خداي رحمان عهدي گرفته باشد) «1» و كلمه (شفاعت) در اين آيه مصدر مفعولي است، يعني شفاعت شدن، و معلوم است كه تمامي مجرمين كافر نيستند، كه دوزخي شدنشان حتمي باشد.
بدليل اينكه فرمود: (إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً، فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ، لا يَمُوتُ فِيها، وَ لا يَحْيي، وَ مَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِناً، قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ، فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلي، بدرستي وضع چنين است، كه هر كس با حال مجرميت نزد پروردگارش آيد، آتش جهنم دارد، كه نه در آن ميميرد، و نه زنده ميشود، و هر كس كه با حالت ايمان بيايد، و عمل صالح هم كرده باشد، چنين كساني درجات والايي دارند) «2».
چه از اين آيه بر ميآيد: هر كس مؤمن باشد، ولي عمل صالح نكرده باشد، باز مجرم است، پس مجرمين دو طائفهاند، يكي آنكه نه ايمان آورده، و نه عمل صالح كردهاند، و دوم كساني كه ايمان آوردهاند، ولي عمل صالح نكردهاند، پس يك طائفه از مجرمين مردمانيند كه بر دين حق بودهاند، و لكن عمل صالح نكردهاند، و اين همان كسي است كه جمله: (إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً)، در بارهاش تطبيق ميكند.
چون اين كسي است كه عهد خدا را دارد، آن عهدي كه آيه: (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ: أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ، إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ، وَ أَنِ اعْبُدُونِي، هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ، مگر بشما اي بني آدم فرمان ندادم كه شيطان را نپرستيد؟ كه او دشمن آشكار شما است، و اينكه مرا بپرستيد، كه اين صراط مستقيم است؟) «3» از آن خبر ميدهد، پس عهد خدا (وَ أَنِ اعْبُدُونِي) است، كه عهد در آن بمعناي امر است، و جمله (هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ) الخ، عهد بمعناي التزام است، چون صراط مستقيم مشتمل بر هدايت بسوي سعادت و نجات است.
__________________________________________________
1- سوره مريم آيه 87
2- سوره طه آيه 75
3- سوره يس آيه 61
پس اين طائفه كه گفتيم ايمان داشتهاند، ولي عمل صالح نكردهاند، آنهايند كه عهدي از خدا گرفته بودند، و بخاطر اعمال بدشان داخل جهنم ميشوند، بخاطر داشتن عهد، مشمول شفاعت شده، از آتش نجات مييابند.
آيه شريفه (وَ قالُوا: لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً، قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً، گفتند: آتش دوزخ جز چند روزي بما نميرسد، بگو مگر شما از خدا عهد گرفته بوديد)؟ «1»، نيز باين حقيقت اشاره دارد، و بنا بر اين، اين آيات نيز بهمان آيات قبل برگشت ميكند، و بر روي هم آنها دلالت دارد بر اينكه مورد شفاعت، يعني كساني كه در قيامت برايشان شفاعت ميشود، عبارتند از گنهكاران ديندار، و متدينين بدين حق، ولي گنهكار، اينهايند كه خدا دينشان را پسنديده.
4-شفاعت از چه كساني صادر ميشود؟
[اقسام شفاعت و شفعاء]
از آنچه تا كنون از نظر خواننده گذشت ميتوان اين معنا را بدست آورد، كه شفاعت دو قسم است، يكي تكويني، و يكي تشريعي و قانوني، اما شفاعت تكويني كه معلوم است از تمامي اسباب كوني سر ميزند، و همه اسباب نزد خدا شفيع هستند، چون ميان خدا و مسبب خود واسطهاند، و اما شفاعت تشريعي و مربوط باحكام، (كه معلوم است اگر واقع شود، در دائره تكليف و مجازات واقع ميشود) نيز دو قسم است، يكي شفاعتي كه در دنيا اثر بگذارد، و باعث آمرزش خدا، و يا قرب بدرگاه او گردد، كه شفيع و واسطه ميان خدا و بنده در اين قسم شفاعت چند طائفهاند.
اول توبه از گناه، كه خود از شفيعان است، چون باعث آمرزش گناهان است، هم چنان كه فرمود: (قُلْ: يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلي أَنْفُسِهِمْ، لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً، إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ، وَ أَنِيبُوا إِلي رَبِّكُمْ، بگو: اي بندگانم، كه بر نفس خود زياده روي روا داشتيد، از رحمت خدا مايوس نشويد، كه خدا همه گناهان را ميآمرزد، چون او آمرزگار رحيم است، و بسوي پروردگارتان توبه ببريد) «2»، كه عموميت اين آيه، حتي شرك را هم شامل ميشود، و قبلا هم گفتيم: كه توبه شرك را هم از بين ميبرد.
دوم ايمان برسولخدا (ص) است، كه در بارهاش فرموده: (آمِنُوا بِرَسُولِهِ تا آنجا كه ميفرمايد: يَغْفِرْ لَكُمْ، برسول او ايمان بياوريد، تا چه و چه و چه، و اينكه گناهانتان را بيامرزد) «3».
__________________________________________________
1- سوره بقره آيه 80
2- سوره زمر آيه 54
3- سوره حديد آيه 28
يكي ديگر عمل صالح است، كه در بارهاش فرموده: (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ: لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ، خدا كساني را كه ايمان آورده، و اعمال صالح كردند، وعده داده: كه مغفرت و اجر عظيم دارند) «1»، و نيز فرموده: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ، وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ، اي كساني كه ايمان آوردهايد، از خدا بترسيد، و (بدين وسيله) وسيلهاي بدرگاهش بدست آوريد) «2» و آيات قرآني در اين باره بسيار است.
يكي ديگر قرآن كريم است، كه خودش در اين باره فرموده: (يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ، سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ بِإِذْنِهِ، وَ يَهْدِيهِمْ إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ، خداوند بوسيله قرآن كساني را كه در پي خوشنودي اويند، باذن خودش بسوي راههاي سلامتي هدايت نموده، و ايشان را از ظلمتها بسوي نور هدايت نموده، و نيز بسوي صراط مستقيم راه مينمايد) «3».
يكي ديگر هر چيزيست كه با عمل صالح ارتباطي دارد، مانند مسجدها، و امكنه شريفه، و متبركه، و ايام شريفه، و انبياء، و رسولان خدا، كه براي امت خود طلب مغفرت ميكنند، هم چنان كه در باره انبياء فرموده: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ، جاؤُكَ، فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ، لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً، و اگر ايشان بعد از آنكه بخود ستم كردند، آمدند نزد تو، و آمرزش خدا را خواستند، و رسول هم برايشان طلب مغفرت كرد، خواهند ديد كه خدا توبه پذير رحيم است) «4».
و يكي ديگر ملائكه است، كه براي مؤمنين طلب مغفرت ميكنند، هم چنان كه فرمود: (الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ، يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ، وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ، وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا، آن فرشتگان كه عرش را حمل ميكنند، و اطرافيان آن، پروردگار خود را بحمد تسبيح ميگويند، و باو ايمان دارند، و براي همه آن كساني كه ايمان آوردهاند، طلب مغفرت ميكنند) «5» و نيز فرموده:
(وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ، وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ، أَلا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ، و ملائكه با حمد پروردگار خود، او را تسبيح ميگويند، و براي هر كس كه در زمين است طلب مغفرت ميكنند، آگاه باشيد كه خداست كه آمرزگار رحيم است) «6».
يكي ديگر خود مؤمنينند، كه براي خود، و براي برادران ايماني خود، استغفار ميكنند، و خداي تعالي از ايشان حكايت كرده كه ميگويند: (وَ اعْفُ عَنَّا، وَ اغْفِرْ لَنا، وَ ارْحَمْنا، أَنْتَ مَوْلانا، و بر ما ببخشاي، و ما را بيامرز و بما رحم كن، كه تويي سرپرست ما) «7».
(قسم دوم از شفاعت) قسم دوم شفيعي است كه در روز قيامت شفاعت ميكند، شفاعت بان معنايي كه شناختي، حال ببينيم اين شفيعان چه كساني هستند؟ يك طائفه از اينان انبياء عليهم السلامند، كه قرآن كريم در باره شفاعتشان ميفرمايد: (وَ قالُوا: اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً، سُبْحانَهُ، بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ،
__________________________________________________
1- سوره مائده آيه 9
2- سوره مائده آيه 35
3- سوره مائده آيه 16
4- سوره نساء آيه 64
5- سوره مؤمن آيه 7 [.....]
6- سوره شوري آيه 5
7- سوره بقره آيه 286
تا آنجا كه ميفرمايد: (وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي، مشركين ميگفتند: خدا فرزند گرفته منزه است خدا، بلكه فرشتگان بندگان مقرب خدايند، (تا آنجا كه ميفرمايد) و شفاعت نميكنند مگر براي كسي كه خدا بپسندد) «1».
كه يكي از آنان عيسي بن مريم ع است، كه در روز قيامت شفاعت ميكند، و نيز ميفرمايد (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ، وَ هُمْ يَعْلَمُونَ، آن كساني كه مشركين بجاي خدا ميخوانند، مالك شفاعت نيستند، تنها كساني مالك شفاعتند، كه بحق شهادت ميدهند و خود داناي حقند) «2».
و اين دو آيه شريفه، علاوه بر اينكه دلالت ميكنند بر شفاعت انبياء، دلالت بر شفاعت ملائكه نيز دارند، چون در اين دو آيه گفتگو از فرزند خدا بود، كه مشركين ملائكه را دختران خدا ميپنداشتند و يهود و نصاري مسيح و عزير را پسر خدا ميپنداشتند.
دستهاي ديگر از شفيعان روز قيامت ملائكه هستند، كه قرآن كريم در باره شفاعت كردن آنان ميفرمايد: (وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ، لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً، إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضي، و چه بسيار فرشته كه در آسمانهايند، و شفاعتشان هيچ اثري ندارد، مگر بعد از آنكه خدا براي هر كس بخواهد اجازه دهد) «3»، و نيز ميفرمايد: (ْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ، إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ، وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا، يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ، وَ ما خَلْفَهُمْ
، امروز شفاعت سودي نميبخشد، مگر كسي كه رحمان باو اجازه داده باشد، و سخن او پسنديده باشد، خدا آنچه را كه پيش روي ايشانست، و آنچه را از پشت سر فرستادهاند، ميداند) «4».
طائفه ديگر از شفيعان در قيامت شهدا هستند، كه آيه: (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ، وَ هُمْ يَعْلَمُونَ)، «5» كه ترجمهاش گذشت، دلالت بر آن دارد، چون اين طائفه نيز بحق شهادت دادند، پس هر شهيدي شفيعي است، كه مالك شهادت است، چيزي كه هست اين شهادت، همانطور كه در سوره فاتحه گفتيم، و بزودي در تفسير آيه: (وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً، لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَي النَّاسِ) «6» نيز خواهيم گفت، مربوط باعمال است، نه شهادت بمعناي كشته شدن در ميدان جنگ، از اينجا روشن ميشود: كه مؤمنين نيز از شفيعان روز قيامتند، براي اينكه خداي تعالي خبر داده، كه مؤمنين نيز در روز قيامت ملحق بشهداء ميشوند، و فرموده: (وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ، أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ، وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ، و كساني كه بخدا و رسولش ايمان آوردند، ايشان همان صديقين و شهداء نزد پروردگارشانند) «1»، كه انشاء اللَّه بزودي بيانش خواهد آمد.
__________________________________________________
1- سوره انبياء آيه 28
2- زخرف آيه 86
3- سوره نجم آيه 26
4- سوره طه آيه 110
5- سوره بقره آيه 143
6- سوره زخرف آيه 86
5- شفاعت به چه چيز تعلق ميگيرد؟
خواننده عزيز توجه فرمود، كه شفاعت دو قسم بود، يكي تكويني، كه گفتيم: عبارتست از تاثير هر سببي تكويني در عالم اسباب، و يكي تشريعي، كه گفتيم: مربوط است به ثواب و عقاب، حال ميگوييم: از اين قسم دوم بعضي در تمامي گناهان از شرك گرفته تا پائينتر از آن اثر ميگذارد، مانند شفاعت و وساطت توبه، و ايمان البته توبه و ايمان در دنيا و قبل از قيامت-.
و بعضي ديگر در عذاب بعضي از گناهان اثر دارد، مانند عمل صالح كه واسطه ميشود در محو شدن گناهان، و اما آن شفاعتي كه مورد نزاع و اختلافست، يعني شفاعت انبياء و غير ايشان در روز قيامت، براي برداشتن عذاب از كسي كه حساب قيامت، او را مستحق آن كرده، در گذشته يعني در تحت عنوان شفاعت در حق چه كسي جريان مييابد، گفتيم: كه اين شفاعت مربوط است باهل گناهان كبيره، از اشخاصي كه متدين بدين حق هستند، و خدا هم دين آنان را پسنديده است.
6- شفاعت چه وقت فائده ميبخشد؟
منظور ما از اين شفاعت، باز همان شفاعت مورد نزاع است، شفاعتي كه گفتيم: عذاب روز قيامت را از گنهكاران بر ميدارد، اما پاسخ از اين سؤال، اين است كه آيه شريفه: (كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ، إِلَّا أَصْحابَ الْيَمِينِ، فِي جَنَّاتٍ يَتَساءَلُونَ: عَنِ الْمُجْرِمِينَ، ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ؟) «2»، كه ترجمهاش چند صفحه قبل گذشت، دلالت دارد بر اينكه شفاعت بچه كساني ميرسد، و چه كساني از آن محرومند، چيزي كه هست بيش از اين هم دلالت ندارد، كه شفاعت تنها در فك رهن، و آزادي از دوزخ، و يا خلود در دوزخ مؤثر است، و اما در ناراحتيهاي قبل از حساب، از هول و فزع قيامت، و ناگواريهاي آن، هيچ دلالتي نيست بر اينكه شفاعت در آنها هم مؤثر باشد، بلكه ميتوان گفت: كه آيه دلالت دارد بر اينكه شفاعت تنها در عذاب دوزخ مؤثر است، و در ناگواريهاي قبل از آن مؤثر نيست.
__________________________________________________
1- سوره حديد آيه 19
2- سوره مدثر آيه 42
اين نكته را هم بايد دانست كه از آيات نامبرده در سوره مدثر ميتوان استفاده كرد كه سؤال و جوابي كه در آن شده مربوط است به بعد از فصل قضا، و رسيدگي بحسابها، بعد از آنكه اهل بهشت جاي خود را در بهشت گرفته، و اهل دوزخ هم در دوزخ قرار گرفتهاند، و در چنين هنگامي شفاعت شامل جمعي از گنهكاران شده، و آنان را از آتش نجات ميدهد، براي اينكه كلمه: (في جنات) الخ، در اين آيات آمده، و اين كلمه استقرار در بهشت را ميرساند. و نيز جمله: (ما سلككم) الخ، در آن هست، كه از ماده سلوك، و بمعناي داخل كردن است، البته نه هر داخل كردني، بلكه داخل كردن با نظم و با رديف خاص، (نظير داخل كردن نخ در دانههاي تسبيح، كه از كوچكترها گرفته تا بزرگ و بزرگترها همه را نخ ميكشند) پس در اين تعبير معناي استقرار هست، و همچنين در جمله (فما تنفعهم)، چون كلمه (ما) براي نفي حال است، (دقت بفرمائيد).
و اما نشاه برزخ، و ادلهاي كه دلالت ميكند بر حضور پيامبر (ص) و ائمه ع در دم مرگ، و در هنگام سؤال قبر، و كمك كردن آن حضرت در شدائد، كه رواياتش بزودي در ذيل آيه:
(وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ) «1» خواهد آمد، ربطي بشفاعت در درگاه خدا ندارد.
بلكه از قبيل تصرفها و حكومتي است كه خداي تعالي بايشان داده، تا باذن او هر حكمي كه خواستند برانند، و هر تصرفي خواستند بكنند، هم چنان كه در باره آن فرموده: (وَ عَلَي الْأَعْرافِ رِجالٌ، يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ، وَ نادَوْا: أَصْحابَ الْجَنَّةِ. أَنْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ، لَمْ يَدْخُلُوها، وَ هُمْ يَطْمَعُونَ،- تا آنجا كه ميفرمايد- وَ نادي أَصْحابُ الْأَعْرافِ رِجالًا يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيماهُمْ، قالُوا: ما أَغْني عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ، وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ، أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ: لا يَنالُهُمُ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ، لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ، وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ، و بر اعراف، (كه جايگاهي ميان بهشت و دوزخ است) مردمي هستند، كه هر كسي را از سيمايش ميشناسند، باصحاب بهشت داد ميزنند: كه سلام بر شما، با اينكه خود تا كنون داخل بهشت نشدهاند، ولي اميد آن را دارند- تا آنجا كه ميفرمايد- اصحاب اعراف مردمي را كه هر يك را با سيمايشان ميشناسند، صدا ميزنند، و ميگويند: ديديد كه نيروي شما از جهت كميت و كيفيت بدردتان نخورد؟ آيا همين بهشتيان نيستند كه شما سوگند ميخورديد: هرگز مشمول رحمت خدا نميشوند؟ ديديد كه داخل بهشت ميشوند، و شما اشتباه ميكرديد آن گاه رو به بهشتيان كرده ميگويند حال به بهشت درآئيد، كه نه ترسي بر شما باشد، و نه اندوهناك ميشويد)، «2».
و از اين قبيل است آيه: (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ، فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ) «3» (روزي كه هر قومي را بنام پيشواشان صدا ميزنيم، پس هر كس كتابش بدست راستش داده شود، چنين و چنان ميشود) كه از اين آيه نيز بر ميآيد: امام واسطه در خواندن و دعوت است، و دادن كتاب از قبيل همان حكومتي است كه گفتيم خدا باين طائفه داده، (دقت بفرمائيد).
پس از بحثي كه در باره شفاعت گذشت، اين نتيجه بدست آمد: كه شفاعت در آخرين موقف از مواقف قيامت بكار ميرود، كه يا گنهكار بوسيله شفاعت مشمول آمرزش گشته، اصلا داخل آتش نميشود، و يا آنكه بعد از داخل شدن در آتش، بوسيله شفاعت نجات مييابد، يعني شفاعت باعث ميشود كه خدا باحترام شفيع، رحمت خود را گسترش ميدهد.
__________________________________________________
1- سوره نساء آيه 159
2- سوره اعراف آيات 45- 49
3- سوره اسراي آيه 71
بحث روايتي [(شامل رواياتي در باره شفاعت و شفعاء)]
اشاره
در امالي «1» شيخ صدوق عليه الرحمه، از حسين بن خالد، از حضرت رضا، از آباء گرامش، از امير المؤمنين ع، روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (ص) فرمود: كسي كه بحوض من ايمان نداشته باشد، خداوند او را در حوضم وارد نكند، و كسي كه بشفاعت من ايمان نداشته باشد، خداوند او را بشفاعتم نائل نسازد، آن گاه فرمود: تنها شفاعت من مخصوص كساني از امت من است، كه مرتكب گناهان كبيره شده باشند، و اما نيكوكاران از ايشان هيچ گرفتاري پيدا نميكنند، حسين ابن خالد ميگويد: من بحضرت رضا عرضه داشتم: يا بن رسول اللَّه! پس معناي اين كلام خداي تعالي كه ميفرمايد: (وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي) چيست؟ فرمود: شفاعت نميكنند، مگر كسي را كه خدا دينش را پسنديده باشد.
مؤلف: اينكه فرمود: (تنها شفاعتم ...) مطلبي است كه بطرق بسياري از طريق شيعه و سني از آن جناب روايت شده، و اگر بياد داشته باشيد، همين معنا را از آيات فهميديم.
و در تفسير عياشي «2» از سماعة بن مهران، از ابي ابراهيم، حضرت كاظم ع، روايت آورده، كه در ذيل آيه: (عَسي أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً، اميد آن داشته باش، كه پروردگارت بمقام محمودت برساند) «3» فرمود: روز قيامت مردم همگي از شكم خاك بر ميخيزند، و مقدار چهل سال ميايستند، و خداي تعالي آفتاب را دستور ميدهد تا بر فرق سرهاشان آن چنان نزديك شود، كه از شدت گرما عرق بريزند، و بزمين دستور ميرسد، كه عرق آنان را در خود فرو نبرد، مردم به نزد آدم ميروند، و از او ميخواهند، تا شفاعتشان كند، آدم مردم را به نوح دلالت ميكند، و نوح ايشان را به ابراهيم، و ابراهيم بموسي، و موسي بعيسي و عيسي بايشان ميگويد: بر شما باد بمحمد (ص) خاتم النبيين، پس محمد (ص) ميفرمايد: آري من آماده اينكارم، پس براه ميافتد، تا دم در بهشت ميرسد، و دق الباب ميكند، از درون بهشت ميپرسند: كه هستي؟ و خدا داناتر است، پس محمد ميگويد: من محمدم، از درون خطاب ميرسد: در را برويش باز كنيد، چون در برويش گشوده ميشود، بسوي پروردگار خود روي ميآورد، در حالي كه سر بسجده نهاده باشد، و سر از سجده بر نميدارد، تا اجازه سخن بوي دهند، و بگويند حرف بزن، و درخواست كن، كه هر چه بخواهي داده خواهي شد و هر كه را شفاعت كني پذيرفته خواهد شد.
__________________________________________________
1- امالي صدوق ص 16 ح 4 مجلس 2 [.....]
2- تفسير عياشي ج 2 ص 315 ح 151
3- سوره اسري آيه 79
پس سر از سجده بر ميدارد، دوباره رو بسوي پروردگارش نموده، از عظمت او بسجده ميافتد، اين بار هم همان خطابها بوي ميشود، سر از سجده بر ميدارد، و آن قدر شفاعت ميكند، كه دامنه شفاعتش حتي بدرون دوزخ رسيده، شامل حال كساني كه بآتش سوختهاند، نيز ميشود، پس در روز قيامت در تمامي مردم از همه امتها، هيچ كس آبروي محمد (ص) را ندارد، اين است آن مقامي كه آيه شريفه (عَسي أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً)، بدان اشاره دارد.
مؤلف: اين معنا در رواياتي بسيار زياد، بطور مختصر و مفصل، هم بطرق متعددهاي از سني، و شيعه، روايت شده است، و اين روايات دلالت دارد بر اينكه مقام محمود در آيه شريفه همان مقام شفاعت است، البته منافات هم ندارد كه غير آن جناب، يعني ساير انبياء و غير انبياء هم بتوانند شفاعت كنند، چون ممكن است شفاعت آنان فرع شفاعت آن جناب باشد، و فتح باب شفاعت بدست آن جناب بشود.
و در تفسير عياشي «1» نيز از يكي از دو امام باقر و صادق ع روايت آمده، كه در تفسير آيه (عَسي أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً)، فرمود: اين مقام شفاعت است.
باز در تفسير عياشي «2» از عبيد بن زراره روايت آمده، كه گفت: شخصي از امام صادق (ع) پرسيد: آيا مؤمن هم شفاعت دارد؟ فرمود: بله، فردي از حاضران پرسيد: آيا مؤمن هم بشفاعت محمد (ص) در آن روز محتاج ميشود؟ فرمود: بله، براي اينكه مؤمنين هم خطايا و گناهاني دارند، هيچ احدي نيست مگر آنكه محتاج شفاعت آن جناب ميشود، راوي ميگويد: مردي از اين گفتار رسول خدا پرسيد: كه فرمود: (من سيد و آقاي همه فرزندان آدمم، و در عين حال افتخار نميكنم) حضرت فرمود: بله صحيح است، آن جناب حلقه در بهشت را ميگيرد، و بازش ميكند، و سپس بسجده ميافتد، خداي تعالي ميفرمايد: سر بلند كن، و شفاعت نما، كه شفاعتت پذيرفته است، و هر چه ميخواهي بطلب كه بتو داده ميشود، پس سر بلند ميكند و دوباره بسجده ميافتد باز خداي تعالي ميفرمايد: سر بلند كن و شفاعت نما كه شفاعتت پذيرفته است و درخواست نما كه درخواستت برآورده است پس آن جناب سر بر ميدارد و شفاعت مينمايد، و شفاعتش پذيرفته ميشود و درخواست ميكند، و باو هر چه خواسته ميدهند.
و در تفسير فرات «3»، از محمد بن قاسم بن عبيد، با ذكر يك يك راويان، از بشر بن شريح بصري، روايت آورده، كه گفت: من بمحمد بن علي (ع) عرضه داشتم: كداميك از آيات قرآن اميدواركنندهتر است؟
__________________________________________________
1- تفسير عياشي ج 2 ص 315 ح 151
2- تفسير عياشي ج 2 ص 314 ح 148
3- تفسير فرات ص 215
فرمود: قوم تو در اين باره چه ميگويند؟ عرضه داشتم: ميگويند آيه: (قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلي أَنْفُسِهِمْ، لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، بگو اي كساني كه در حق خود زيادهروي و ستم كرديد، از رحمت خدا نوميد مشويد) «1» است، فرمود: و لكن ما اهل بيت اين را نميگوئيم، پرسيدم: پس شما كدام آيه را اميدواركنندهتر ميدانيد؟ فرمود: آيه (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضي) «2» بخدا سوگند شفاعت، بخدا سوگند شفاعت، بخدا سوگند شفاعت.
مؤلف: اما اينكه آيه: (عَسي أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) الخ، مربوط بمقام شفاعت باشد، چه بسا هم لفظ آيه با آن مساعد باشد، و هم روايات بسيار زيادي كه از رسول خدا (ص) رسيده، كه فرمود: مقام محمود مقام شفاعت است، و اما اينكه گفتيم لفظ آيه با آن مساعد است، از اين جهت است كه جمله (ان يبعثك الخ)، دلالت ميكند بر اينكه مقام نامبرده مقامي است كه در آن روز بان جناب ميدهند، و چون كلمه (محمود) در آيه مطلق است، شامل همه حمدها ميشود، چون مقيد بحمد خاصي نشده، و اين خود دلالت ميكند بر اينكه، همه مردم او را ميستايند، چه اولين و چه آخرين.
و از سوي ديگر از آنجا كه حمد عبارتست از ثناي جميل در مقابل رفتار جميل اختياري، پس بما ميفهماند كه در آن روز از آن جناب بتمامي اولين و آخرين، رفتاري صادر ميشود، كه از آن بهرهمند ميگردند، و او را ميستايند.
و بهمين جهت در روايت عبيد بن زراره، كه قبلا گذشت، فرمود: هيچ احدي نيست مگر آنكه محتاج بشفاعت محمد (ص) ميشود، (تا آخر حديث)، كه انشاء اللَّه بيانش بوجهي ديگر خواهد آمد.
[اميد بخشترين آيه قرآن]
و اما اينكه آيه (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضي)، اميدوار كنندهترين آيه قرآن باشد، و حتي از آيه: (يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلي أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا) الخ، هم اميدواركنندهتر باشد، علتش اين است كه نهي از نوميدي در آيه دوم، نهيي است كه هر چند در قرآن شريف مكرر آمده، مثلا از ابراهيم (ع) حكايت كرده كه گفت: (وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ، از رحمت خدا نوميد نميشوند، مگر مردم گمراه) «3»، و از يعقوب (ع) حكايت كرده كه گفت: (إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ، إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ، بدرستي كه از رحمت خدا مايوس نميشوند مگر مردم كافر) «4».
__________________________________________________
1- سوره زمر آيه 53
2- سوره ضحي آيه 5
3- حجر آيه 56
4- سوره يوسف آيه 87
و لكن در هر دو مورد اين نهي ناظر به نوميدي از رحمت تكويني است، هم چنان كه مورد دو آيه بدان شهادت ميدهد.
و اما آيه (قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلي أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً، إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ، وَ أَنِيبُوا إِلي رَبِّكُمْ)، «1» تا آخر آيات بعدش، هر چند كه نهي از نوميدي از رحمت تشريعي خداست، بقرينه جمله (أَسْرَفُوا عَلي أَنْفُسِهِمْ)، كه بروشني ميفهماند قنوط و نوميدي در آيه راجع برحمت تشريعي، و از جهت معصيت است، و بهمين جهت خداي سبحان وعده آمرزش گناهان را بطور عموم، و بدون استثناء آورد.
و لكن دنبال آيه جمله: (وَ أَنِيبُوا إِلي رَبِّكُمْ، و جملات بعدي) را آورده كه به توبه و اسلام و عمل به پيروي امر ميكند، و ميفهماند كه منظور آيه اين است كه بندهاي كه بخود ستم كرده، نبايد از رحمت خدا نوميد شود، ما دام كه ميتواند توبه كند، و اسلام آورد، و عمل صالح كند، از اين راههاي نجات استفاده كند.
پس در آيه نامبرده رحمت خدا مقيد بقيود نامبرده شد، و مردم را امر ميكند كه باين رحمت مقيد خدا، دست بياويزند، و خود را نجات دهند، و معلوم است كه اميد رحمت مقيد مانند اميد رحمت مطلق و عام نيست، و آن رحمتي كه خدا به پيامبرش وعده داده، رحمت عمومي و مطلق است، چون آن جناب را (رحمة للعالمين) خوانده، و اين وعده مطلق را در آيه: (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضي)، به پيامبر گراميش داده، تا او را دلخوش و شادمان كند.
توضيح اينكه آيه شريفه در مقام منت نهادن است، و در آن وعدهاي است خاص برسولخدا (ص)، و در سراسر قرآن، خداي سبحان احدي از خلايق خود را هرگز چنين وعدهاي نداده، و در اين وعده اعطاء خود را بهيچ قيدي مقيد نكرده، وعده اعطايي است مطلق، البته وعدهاي نظير اين به دستهاي از بندگان خود داده، كه در بهشت بانها بدهد، و فرموده: (لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ، ايشان نزد پروردگار خود در بهشت هر چه بخواهند دارند) «2» و نيز فرموده: (لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها، وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ، ايشان در بهشت هر چه بخواهند دارند، و نزد ما بيش از آنهم هست) «3»، كه ميرساند آن دسته نامبرده در بهشت چيزهايي ما فوق خواست خود دارند.
و معلومست كه مشيت و خواست به هر خيري و سعادتي تعلق ميگيرد، كه بخاطر انسان خطور بكند، معلوم ميشود در بهشت از خير و سعادت چيزهايي هست كه بر قلب هيچ بشري خطور نميكند، هم چنان كه فرمود: (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ، هيچ كس نميداند كه چه چيزها كه مايه خوشنودي آنان است، بر ايشان ذخيره كردهاند) «4».
__________________________________________________
1- سوره زمر آيه 54
2- سوره شوري آيه 22
3- سوره ق آيه 35
4- سوره سجده آيه 17
خوب، وقتي عطاهاي خدا به بندگان با ايمان و صالحش اين باشد، كه ما فوق تصور و از اندازه و قدر بيرون باشد، معلوم است كه آنچه برسولش در مقام امتنان عطاء ميكند، وسيعتر و عظيمتر از اينها خواهد بود، (دقت بفرمائيد).
اين وضع عطاي خداي تعالي است، و اما ببينيم خوشنودي رسول خدا (ص) چه حد و حدودي دارد، و اين را ميدانيم كه اين خوشنودي غير رضا بقضا، و قسمت خدا است، كه در حقيقت برابر با امر خدا است، چون خدا مالك و غني علي الاطلاق است، و عبد جز فقر و حاجت چيزي ندارد، و لذا بايد بآنچه پروردگارش عطا ميكند راضي باشد، چه كم و چه زياد، و نيز بايد بان قضايي كه خدا در بارهاش ميراند، خوشنود و راضي باشد، چه خوب و چه بد، و وقتي وظيفه هر عبدي اين بود، رسول خدا (ص) باين وظيفه داناتر، و عاملتر از هر كس ديگر است، او نميخواهد مگر آنچه را كه خدا در حقش بخواهد.
[معني رضا در آيه كريمه" وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضي"]
پس رضا در آيه: (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضي)، اين رضا نيست، چون گفتيم: رسول خدا (ص) از خدا راضي است چه عطا بكند، و چه نكند، و در آيه مورد بحث رضايت رسول خدا (ص) در مقابل اعطاء خدا قرار گرفته، و اين معنا را ميرساند: كه خدا اينقدر بتو ميدهد تا راضي شوي، پس معلوم است اين رضا غير آن است، نظير اين است كه بفقيري بگويي: من آن قدر بتو مال ميدهم، تا بي نياز شوي، و يا بگرسنهاي بگويي: آن قدر طعامت ميدهم تا سير شوي، كه در اين گونه موارد رضايت رسول خدا (ص) و بي نياز كردن فقير، و طعام بگرسنه بهيچ حد و اندازهاي مقيد نشده.
هم چنان كه ميبينيم نظير چنين اعطاي بي حدي را خداوند بطائفهاي از بندگانش وعده داده، و فرمود: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ، أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ، جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ، جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ، خالِدِينَ فِيها أَبَداً، رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ، وَ رَضُوا عَنْهُ، ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ، كساني كه ايمان آورده، و عمل صالح كردند، بهترين خلق خدايند، پاداششان نزد پروردگارشان عبارتست از بهشتهاي عدن، كه نهرها از دامنه آنها روانست، و ايشان ابدا در آن جاويدانند، خدا از ايشان راضي است، و ايشان هم از خدا راضي ميشوند، اين پاداشها براي كسي است كه از پروردگارش در خشيت باشد)، «1».
كه اين وعده نيز از آنجا كه در مقام امتنان است و وعدهاي است خصوصي، لذا بايد امري باشد، ما فوق آنچه كه مؤمنين بطور عموم وعده داده شدهاند، و بايد از آن وسيعتر، و خلاصه بي حساب باشد.
__________________________________________________
1- سوره بينه آيه 8 [.....]
از سوي ديگر ميبينيم: كه خداي تعالي در باره رسول گراميش فرمود: به مؤمنين رءوف و رحيم است، (بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ) «1» و در اين كلام خود رأفت و رحمت آن جناب را تصديق فرموده با اين حال چطور اين رسول رءوف و رحيم راضي ميشود كه خودش در بهشت به نعمتهاي آنجا متنعم باشد و در باغهاي بهشت با خيال آسوده قدم بزند، در حالي كه جمعي از مؤمنين بدين او، و به نبوت او، و شيفتگان بفضائل و مناقب او، در دركات جهنم در غل و زنجير باشند؟ و در زير طبقاتي از آتش محبوس بمانند؟ با اينكه بربوبيت خدا، و برسالت رسول خدا (ص)، و بحقانيت آنچه رسول آورده، معترف بودهاند، تنها جرمشان اين بوده كه جهالت برايشان چيره گشته، ملعبه شيطان شدند، و در نتيجه گناهاني مرتكب گشتند، بدون اينكه عناد و استكباري كرده باشند.
و اگر يكي از ماها به عمر گذشته خود مراجعه كند، و بينديشد: كه در اين مدت چه كمالات، و ترقياتي را ميتوانست بدست آورد، ولي در بدست آوردن آنها كوتاهي كرده، آن وقت خود را بباد ملامت ميگيرد، و بخود خشم نموده، يكي يكي كوتاهيگريها را برخ خود ميكشد، و بخود بد و بيراه ميگويد، و ناگهان متوجه به جهالت و جنون جواني خود ميشود، كه در آن هنگام چقدر نادان و بي تجربه بوده بمحض آنكه بياد آن دوران تاريك عمر ميافتد، خشمش فرو مينشيند، و خودش بخود رحم ميكند، و دلش براي خودش ميسوزد، در حالي كه اين حس ترحم كه در فطرت او است، يك وديعهاي است الهي، و قطرهايست از درياي بيكران رحمت پروردگار، با اين كه حس ترحم او ملك خود او نيست، بلكه عاريتي است، و علاوه قطرهايست در برابر رحمت خدا، مع ذلك خودش براي خودش ترحم ميكند، آن وقت چطور ممكن است، كه درياي رحمت رب العالمين، در موقفي كه او است و انساني جاهل، و ضعيف، بخروش نيايد؟ و چطور ممكن است مجلاي اتم رحمت رب العالمين، يعني رسول خدا (ص) بدستگيري او نشتابد، و او را كه در زندگي دنيا و در حين مرگ كه در مواقف خطرناك ديگر، وزر و وبال خطاياي خود را چشيده، هم چنان در شكنجه دوزخ بگذارد، و او را نجات ندهد.
و در تفسير قمي «2»، در ذيل جمله: (وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ، إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ) الخ، از ابي العباس تكبير گو: روايت كرده كه گفت غلامي آزاد شده يكي از همسران علي بن الحسين، كه نامش ابو ايمن بود، داخل بر امام ابي جعفر ع شد، و گفت: اي ابي جعفر! دل مردم را خوش ميكنيد، و ميگوييد شفاعت محمد شفاعت محمد؟ (خلاصه بگذاريد مردم بوظائف خود عمل كنند)! ابو جعفر ع آن قدر ناراحت و خشمناك شد، كه رنگش تيره گشت، و سپس فرمود:
__________________________________________________
1- سوره توبه آيه 125
2- تفسير قمي ج 2 ص 202
واي بر تو اي ابا ايمن، آيا عفتي كه در باره شكم و شهوتت ورزيدي (و خلاصه مقدسمابيت) تو را بطغيان در آورده ولي متوجه باش، كه اگر فزعهاي قيامت را ببيني، آن وقت ميفهمي كه چقدر محتاج بشفاعت محمدي. واي بر تو مگر شفاعت جز براي گنهكاراني كه مستوجب آتش شدهاند تصور دارد؟ آن گاه اضافه كرد: هيچ احدي از اولين و آخرين نيست، مگر آنكه در روز قيامت محتاج شفاعت محمد (ص) است، و نيز اضافه كرد: كه در روز قيامت يك شفاعتي رسول خدا (ص) در امتش دارد، و يك شفاعتي ما در شيعيانمان داريم، و يك شفاعتي شيعيان ما در خاندان خود دارند، و سپس فرمود:
يك نفر مؤمن در آن روز بعدد نفرات دو تيره بزرگ عرب ربيعه و مضر شفاعت ميكند، و نيز مؤمن براي خدمتگذاران خود شفاعت ميكند، و عرضه ميدارد: پروردگارا اين شخص حق خدمت بگردنم دارد، و مرا از سرما و گرما حفظ ميكرد.
مؤلف: اينكه امام فرمود (احدي از اولين و آخرين نيست مگر آنكه محتاج شفاعت محمد (ص) ميشود)، ظاهرش اين است كه اين شفاعت عمومي، غير آن شفاعتي است كه در ذيل روايت فرمود: (واي بر تو مگر شفاعت جز براي گنهكاراني كه مستوجب آتشند تصور دارد؟) نظير اين معنا در روايت عياشي، از عبيد بن زراره، از امام صادق ع گذشت، و در اين معنا روايت ديگري است كه هم عامه و هم خاصه نقل كردهاند، آيه: (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ، وَ هُمْ يَعْلَمُونَ) «1» كه ترجمهاش در اين نزديكيها گذشت، بر اين معنا دلالت ميكند، چون ميفهماند ملاك در شفاعت عبارتست از شهادت، پس شهداء هستند كه در روز قيامت مالك شفاعتند، و انشاء اللَّه بزودي در تفسير آيه (وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً، لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَي النَّاسِ، وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً) «2»، خواهيم گفت: كه انبياء شهداي خلقند، و رسول گرامي (ص) اسلام، شهيد بر انبياء است، پس رسول خدا (ص) شهيد شهيدان، و گواه گواهان است، پس شفيع شفيعان نيز هست، و اگر شهادت شهداء نميبود، اصلا قيامت اساس درستي نداشت.
و در تفسير قمي «3» نيز، در ذيل جمله (وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ، إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ) امام ع فرمود: احدي از انبياء و رسولان خدا بشفاعت نميپردازد، مگر بعد از آنكه خدا اجازه داده باشد، مگر رسول خدا (ص) كه خداي تعالي قبل از روز قيامت باو اجازه داده، و شفاعت مال او، و امامان از ولد او است، و آن گاه بعد از ايشان ساير انبياء شفاعت خواهند كرد.
و در خصال «4»، از علي (ع) روايت كرده كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود: سه طائفه بدرگاه خدا شفاعت ميكنند، و شفاعتشان پذيرفته هم ميشود، اول انبياء دوم علماء سوم شهداء.
__________________________________________________
1- سوره زخرف آيه 86
2- سوره بقره آيه 143
3- تفسير قمي ج 2 ص 201
4- الخصال باب الثلاثة ص 156
مؤلف: ظاهرا مراد بشهداء شهداي در ميدان جنگ است، چون معروف از معناي اين كلمه در زبان اخبار ائمه ع همين معنا است، نه معناي گواهي دادن بر اعمال، كه اصطلاح قرآن كريم است.
و نيز در خصال «1»، در ضمن حديث معروف به (چهار صد) آمده: كه امير المؤمنين فرمودند:
براي ما شفاعتي است، و براي اهل مودت ما شفاعتي.
مؤلف: در اين بين روايات بسياري در باب شفاعت سيده زنان بهشت فاطمه ع، و نيز شفاعت ذريه او، غير از ائمه، وارد شده، و همچنين روايات ديگري در شفاعت مؤمنين، و حتي طفل سقط شده از ايشان، نقل شده.
از آن جمله در حديث معروف از رسول خدا (ص) كه فرمود: (تناكحوا تناسلوا الخ)، فرمود:
زن بگيريد، و نسل خود را زياد كنيد، كه من در روز قيامت بوجود شما نزد امتهاي ديگر مباهات ميكنم، و حتي طفل سقط شده را هم بحساب ميآورم، و همين طفل سقط شده با قيافهاي اخمو، بدر بهشت ميايستد، هر چه باو ميگويند: دراي، داخل نميشود، و ميگويد: تا پدر و مادرم نيايند داخل نميشوم، (تا آخر حديث).
و نيز در خصال «2» از امام ابي عبد اللَّه از پدرش از جدش از علي (ع) روايت كرده كه فرمود:
براي بهشت هشت دروازه است، كه از يك دروازه انبياء و صديقين وارد ميشوند، و دربي ديگر مخصوص شهداء و صالحين است، و پنج درب ديگر آن مخصوص شيعيان و دوستان ما است، و خود لا يزال بر صراط ايستاده، دعا ميكنم، و عرضه ميدارم: پروردگارا شيعيان و دوستان و ياوران مرا، و هر كس كه در دنيا با من تولي داشته، سلامت بدار، و از سقوط در جهنم حفظ كن، كه ناگهان از درون عرش ندايي ميرسد: دعايت مستجاب شد، و شفاعتت پذيرفته گرديد، و آن روز هر مردي از شيعيان من، و دوستان و ياوران من، و آنان كه عملا و زبانا با دشمنان من جنگيدند، تا هفتاد هزار نفر از همسايگان و خويشاوندان خود را شفاعت ميكنند (لازمه اين معنا آنست كه زندگي يك نفر شيعه اهل بيت ع در سعادت هفتاد هزار نفر مؤثر است هم چنان كه ديديم اثر انحراف دشمنان اهل بيت تا چهارده قرن باقي مانده و هنوز هم باقي ميماند) (مترجم) يك درب ديگر بهشت مخصوص ساير مسلمانان است، آنهايي كه اعتراف بشهادت (لا اله الا اللَّه) داشتند، و در دل يك ذره بغض و دشمني ما اهل بيت را نداشتهاند.
__________________________________________________
1- الخصال حديث اربعة مائة ص 624
2- الخصال حديث اربعة مائة باب الثمانية ص 407
و در كافي «1» از حفص مؤذن از امام صادق (ع) روايت كرده، كه در رسالهاي كه بسوي اصحابش نوشت، فرمود: و بدانيد كه احدي از خلايق خدا، شما را از خدا بي نياز نميكند، (نه كسي هست كه اگر خدا نداد او بدهد، و نه كسي كه اگر خدا بلائي فرستاد، او از آن جلوگيري كند،) نه فرشته مقربي اينكاره است، و نه پيامبر مرسلي، و نه كسي پائينتر از اين، هر كس دوست ميدارد شفاعت شافعان نزد خدا سودي بحالش داشته باشد، بايد از خدا رضايت بطلبد.
و در تفسير فرات «2» بسند خود از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرمود: جابر به امام باقر (ع) عرض كرد: فدايت شوم، يا بن رسول اللَّه! حديثي از جدهات فاطمه عليها سلام برايم حديث كن، جابر هم چنان مطالب امام را در خصوص شفاعت فاطمه (ع) در روز قيامت ذكر ميكند، تا ميرسد به اينجا كه ميگويد: امام ابو جعفر فرمود: پس بخدا سوگند، از مردم كسي باقي نميماند مگر كسي كه اهل شك باشد، و در عقائد اسلام ايمان راسخ نداشته، و يا كافر و يا منافق باشد، پس چون اين چند طائفه در طبقات دوزخ قرار ميگيرند، فرياد ميزنند، كه خداي تعالي آن را چنين حكايت ميفرمايد: (فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ، فَلَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً، فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، ما هيچ يك از اين شافعان را نداشتيم، تا برايمان شفاعت كنند، و هيچ دوست دلسوزي نداشتيم تا كمكي برايمان كنند، خدايا اگر براي ما برگشتي باشد، حتما از مؤمنين خواهيم بود)، آن گاه امام باقر (ع) فرمود: ولي هيهات هيهات كه بخواستهشان برسند، و بفرض هم كه برگردند، دوباره به همان منهيات كه از آن نهي شده بودند، رو ميآورند، و بدرستي كه دروغ ميگويند.
مؤلف: اينكه امام (ع) بآيه (فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ) الخ تمسك كردند، دلالت دارد بر اينكه امام (ع) آيه را دال بر وقوع شفاعت دانستهاند، با اينكه منكرين شفاعت، آيه را از جمله ادله بر نفي شفاعت گرفته بودند، و اگر بخاطر داشته باشيد آن نكتهاي كه ما در ذيل جمله: (فما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ) خاطر نشان كرديم، تا اندازهاي وجه دلالت آيه: (فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ) را بر وقوع شفاعت روشن ميكند، چون اگر مراد خداي تعالي صرف انكار شفاعت بود، جا داشت بفرمايد (فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ، ما نه شفيعي داشتيم، و نه دوستي دلسوز)، «3» پس اينكه در سياق نفي صيغه جمع را آورد و فرمود: (از شافعان هيچ شفيعي نداشتيم)، معلوم ميشود شافعاني بودهاند و جماعتي بودهاند كه از شافعان شفيع داشتهاند، و جماعتي نداشتهاند، يعني شفاعت شافعان در باره آنان فائدهاي نداشته.
علاوه بر اينكه جمله: (فَلَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً) الخ، كه بعد از جمله: (فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ الخ)،
__________________________________________________
1- كافي روضة ج 8 ص 10
2- تفسير فرات ص 113- 114
3- سوره شعراء آيه 101
قرار گرفته، آرزويي است كه در مقام حسرت كردهاند، و معلوم است كه آرزوي در مقام حسرت، آرزوي چيزي است كه ميبايستي داشته باشند، ولي ندارند، و حسرت ميخورند، كه اي كاش ما هم آن را ميداشتيم.
پس معناي اينكه گفتند: (اگر براي ما بازگشتي بود) اين است كه اي كاش برميگشتيم، و از مؤمنين ميشديم، تا مانند آنان بشفاعت ميرسيديم، پس آيه شريفه از ادلهايست كه بر وقوع شفاعت دلالت ميكند، نه بر نفي و انكار آن.
و در توحيد «1»، از امام كاظم، از پدرش، از پدران بزرگوارش ع، از رسول خدا (ص) روايت آورده، كه فرمود: در ميانه امت من تنها شفاعت من بمرتكبين گناهان كبيره ميرسد، و اما نيكوكاران هيچ گرفتاري ندارند، كه محتاج شفاعت شوند، شخصي عرضه داشت: يا بن رسول اللَّه (ص): چطور شفاعت مخصوص مرتكبين كبيرهها است؟ با اينكه خداي تعالي ميفرمايد (وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي) «2»، و معلوم است كه مرتكب گناهان كبيره مرتضي (مورد پسند خدا) نيستند؟ امام كاظم (ع) فرمود: هيچ مؤمني گناه نميكند مگر آنكه گناه ناراحتش ميسازد و در نتيجه از گناه خود نادم ميشود، و رسول خدا (ص) فرموده بود: كه براي توبه همين كه نادم شوي كافي است، و نيز فرمود: كسي كه از حسنه خود خوشحال، و از گناهكاري خود متاذي و ناراحت باشد، او مؤمن است، پس كسي كه از گناهي كه مرتكب شده پشيمان نميشود، مؤمن نيست، و از شفاعت بهرهمند نميشود، و از ستمكاران است، كه خداي تعالي در بارهشان فرموده: (ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ، وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ، ستمكاران نه دلسوزي دارند، و نه شفيعي كه شفاعتش خريدار داشته باشد). «3»
شخصي كه در آن مجلس بود عرضه داشت: يا بن رسول اللَّه (ص) چگونه كسي كه بر گناهي كه مرتكب شده پشيمان نميشود مؤمن نيست؟ فرمود: جهتش اين است كه هيچ انساني نيست كه يقين داشته باشد بر اينكه در برابر گناهان عقاب ميشود، مگر آنكه اگر گناهي مرتكب شود، از ترس آن عقاب پشيمان ميگردد، و همين كه پشيمان شد، تائب است، و مستحق شفاعت ميشود، و اما وقتي پشيمان نشود، بر آن گناه اصرار ميورزد، و مصر بر گناه آمرزيده نميشود، چون مؤمن نيست، و بعقوبت گناه خود ايمان ندارد، چه اگر ايمان داشت، قطعا پشيمان ميشد.
و رسول خدا (ص) هم فرموده بود: كه هيچ گناه كبيرهاي با استغفار و توبه كبيره نيست، و هيچ گناه صغيرهاي با اصرار صغيره نيست، و اما اينكه خداي عز و جل فرموده:
__________________________________________________
1- توحيد صدوق ص 407 ح 6 ب 63
2- سوره انبياء، آيه 28
3- سوره غافر آيه 18 [.....]
(وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي)، منظور اين است كه شفيعان در روز قيامت شفاعت نميكنند، مگر كسي را كه خدا دين او را پسنديده باشد، و دين همان اقرار بجزاء بر طبق حسنات و سيئات است، پس كسي كه ديني پسنديده داشته باشد، قطعا از گناهان خود پشيمان ميشود، چون چنين كسي بعقاب قيامت آشنايي و ايمان دارد.
مؤلف: اينكه امام ع فرمود: (و از ستمكاران است) الخ، در اين جمله كوتاه، ظالم روز قيامت را معرفي نموده، اشاره ميكند بان تعريضي كه قرآن از ستمكار كرده، و فرموده: (فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ: أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَي الظَّالِمِينَ، الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ، وَ يَبْغُونَها عِوَجاً، وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كافِرُونَ، پس جارزني در ميان آنان جار كشيد: كه لعنت خدا بر ستمكاران، يعني كساني كه مردم را از راه خدا جلوگيري ميكنند، و دوست ميدارند آن را كج و معوج سازند، و بآخرت هم كافرند) «1» و اين همان كسي است كه اعتقاد بروز مجازات ندارد، در نتيجه اگر اوامري از خدا از او فوت شد، ناراحت نميشود، و يا اگر محرماتي را مرتكب گشت، دچار دل واپسي نميگردد، و حتي اگر تمامي معارف الهيه، و تعاليم دينيه را انكار كرد، و يا امر آن معارف را خوار شمرد، و اعتنايي به جزاء و پاداش در روز جزا و پاداش نكرد، هيچ دلواپسي پيدا نميكند، و اگر سخني از آن بميان ميآورد، از در استهزاء و تكذيب است.
و اينكه فرمود: (پس اين تائب و مستحق شفاعت است)، معنايش اين است كه او بسوي خدا بازگشته، و داراي ديني مرضي و پسنديده گشته، از مصاديق شفاعت قرار گرفته است، و گر نه اگر منظور توبه اصطلاحي بود، توبه خودش يكي از شفعا است.
و اينكه كلام رسول خدا (ص) را نقل كرد كه فرمود: (هيچ گناهي با استغفار كبيره نيست) الخ، منظورش از اين نقل تمسك بجمله بعدي بود، كه فرمود: (و هيچ صغيرهاي با اصرار صغيره نيست) چون كسي كه از گناه صغيره، گرفته خاطر و پشيمان نميشود، گناه در باره او وضع ديگري بخود ميگيرد، و عنوان تكذيب به معاد و ظلم بآيات خدا را پيدا ميكند، و معلوم است كه چنين گناهي آمرزيده نيست، زيرا گناه وقتي آمرزيده ميشود، كه يا صاحبش توبه كند، كه مصر بر گناه گفتيم پشيمان نيست، و توبه نميكند، و يا بشفاعت آمرزيده ميشود، كه باز گفتيم شفاعت دين مرضي ميخواهد، و دين چنين شخصي مرضي نيست.
نظير اين معنا در روايت «2» علل آمده كه از ابي اسحاق القمي، نقل كرده كه گفت: من بابي جعفر امام محمد بن علي باقر ع عرضه داشتم: يا بن رسول اللَّه! از مؤمن مستبصر برايم بگو، كه وقتي داراي معرفت ميشود، و كمال مييابد، آيا باز هم زنا ميكند؟ فرمود: بخدا سوگند نه، پرسيدم
__________________________________________________
1- سوره اعراف آيه 45
2- علل الشرائع ص 489
آيا لواط ميكند؟ فرمود: بخدا سوگند، نه، ميگويد: پرسيدم: آيا دزدي ميكند؟ فرمود: نه، پرسيدم:
آيا شراب ميخورد؟ فرمود: نه، پرسيدم: آيا هيچيك از اين گناهان كبيره را ميكند؟ و هيچ عمل زشتي از اين اعمال مرتكب ميشود؟ فرمود: نه، پرسيدم: پس ميفرمائيد: اصلا گناه نميكند؟ فرمود:
نه، در حالي كه مؤمن است ممكن است گناه كند، چيزي كه هست مؤمني است مسلمان، و گناهكار، پرسيدم: معناي مسلمان چيست؟ فرمود: مسلمان بطور دائم گناه نميكند، و بر آن اصرار نميورزد، (تا آخر حديث) و در خصال «1»، بسندهايي از حضرت رضا، از پدران بزرگوارش ع، از رسول خدا (ص)، روايت كرده كه فرمود: چون روز قيامت شود، خداي عز و جل براي بنده مؤمنش تجلي ميكند، و او را بگناهاني كه كرده يكي يكي واقف ميسازد، و آن گاه او را ميآمرزد، و اين بدان جهت ميكند، كه تا هيچ ملك مقرب، و هيچ پيغمبري مرسل، از فضاحت و رسوايي بنده او خبردار نشود، پردهپوشي ميكند، تا كسي از وضع او آگاه نگردد، آن گاه بگناهان او فرمان ميدهد تا حسنه شوند.
و از صحيح مسلم «2» نقل شده: كه با سندي بريده، از ابي ذر، از رسول خدا (ص) روايت آورده، كه فرمود: (روز قيامت مردي را ميآورند، و فرمان ميرسد: كه گناهان صغيرهاش را باو عرضه كنيد، و سپس از او دور شويد، باو ميگويند: تو چنين و چنان كردهاي، او هم اعتراف ميكند، و هيچيك را انكار نميكند، ولي همه دل واپسيش از اين است كه بعد از گناهان صغيره كبائرش را برخش بكشند، آن وقت از شرم و خجالت چه كند؟ ولي ناگهان فرمان ميرسد: بجاي هر گناه يك حسنه برايش بنويسيد، مرد، ميپرسد: آخر من گناهان ديگري داشتم، و در اينجا نميبينم؟ ابي ذر گفت: رسول خدا (ص) وقتي به اينجا رسيد، آن چنان خنديد كه دندانهاي كنارش نمودار شد.
و در امالي «3» از امام صادق ع روايت آمده: كه فرمود: چون روز قيامت شود، خداي تبارك و تعالي رحمت خود بگستراند، آن چنان كه شيطان هم بطمع رحمت او بيفتد.
مؤلف: اين سه روايت اخير، از مطلقات اخبارند، كه قيد و شرطي در آنها نشده، و منافات با روايات ديگري ندارد، كه قيد و شرط در آنها شده است.
و اخبار داله بر وقوع شفاعت، از رسول خدا (ص) در روز قيامت، هم از طرق ائمه اهل بيت و هم از طرق عامه، بسيار و بحد تواتر رسيده است، كه صرفنظر از مفاد يك يك آنها، همگي بر يك معنا دلالت دارند، و آن اين است كه در روز قيامت افرادي گنهكار از اهل ايمان شفاعت ميشوند، حال يا اينكه از دخول در آتش نجات مييابند، و يا اينكه بعد از داخل شدن بيرون ميشوند، و آنچه از اين اخبار بطور يقين حاصل ميشود، اين است كه گنهكاران از اهل ايمان در آتش خالد و جاودانه نميمانند، و بطوري كه بخاطر داريد از قرآن كريم هم بيش از اين استفاده نميشد.
__________________________________________________
1- عيون اخبار الرضا (ع) ج 2 ص 32 ج 57 ب 31
2- صحيح مسلم
3- امالي صدوق ص 171 ح 2 مجلس 37
بحث فلسفي [در بيان سعادت و شقاوت و رابطه اعمال با آنها و ترتب مجازات بر اعمال]
جزئيات و تفاصيل مسئله معاد، چيزي نيست كه دست براهين عقلي بدان برسد، و بتواند آنچه از جزئيات معاد، كه در كتاب و سنت وارد شده، اثبات نمايد، و علتش هم بنا بگفته بو علي سينا اين است كه: آن مقدماتي كه بايد براهين عقلي بچيند، و بعد از چيدن آنها يك يك آن جزئيات را نتيجه بگيرد، در دسترس عقل آدمي نيست، و لكن با در نظر گرفتن اين معنا، كه آدمي بعد از جدا شدن جانش از تن، تجردي عقلي و مثالي به خود ميگيرد و براهين عقلي دسترسي باين انسان مجرد و مثالي دارد، لذا كمالاتي هم كه اين انسان در آينده در دو طريق سعادت و شقاوت بخود ميگيرد، در دسترس براهين عقلي هست.
آري انسان از همان ابتداي امر، هر فعلي كه انجام دهد، از آن فعل هيئتي و حالي از سعادت و شقاوت در نفسش پديد ميآيد، كه البته ميدانيد مراد بسعادت، آن وضع و آن چيزيست كه براي انسان از آن جهت كه انسان است خير است، و مراد بشقاوت هر چيزي است كه براي او، از اين جهت كه انسان است مضر است.
آن گاه اگر همين فعل تكرار بشود، رفته رفته آن حالتي كه گفتيم: از هر فعلي در نفس پديد ميآيد، شدت يافته، و نقش ميبندد، و بصورت يك ملكه (و يا بگو طبيعت ثانوي)، در ميآيد، و سپس اين ملكه در اثر رسوخ بيشتر، صورتي سعيده، و يا شقيه در نفس ايجاد ميكند، و مبدء هيئتها و صورتهاي نفساني ميشود، حال اگر آن ملكه سعيده باشد، آثارش وجودي، و مطابق، و ملايم با صورت جديد، و با نفسي ميشود كه در حقيقت بمنزله مادهايست كه قابل و مستعد و پذيراي آنست، و اگر شقيه باشد، آثارش اموري عدمي ميشود، كه با تحليل عقلي به فقدان و شر برگشت ميكند.
پس نفسي كه سعيد است، از آثاري كه از او بروز ميكند لذت ميبرد، چون گفتيم: نفس او نفس يك انسان است، و آثار هم آثار انسانيت او است، و او ميبيند كه هر لحظه انسانيتش فعليتي جديد بخود ميگيرد.
و بر عكس نفس شقي، آثارش همه عدمي است، كه با تحليل عقلي سر از فقدان و شر در ميآورد، پس همانطور كه گفتيم: نفس سعيد بان آثار انساني كه از خود بروز ميدهد، بدان جهت كه نفس انساني است بالفعل لذت ميبرد، نفس شقي هم هر چند كه آثارش ملايم خودش است، چون آثار آثار او است، و لكن بدان جهت كه انسان است از آن آثار متالم ميشود.
اين مطلب مربوط به نفوس كامله است، در دو طرف سعادت و شقاوت، يعني انساني كه هم ذاتش صالح و سعيد است، و هم عملش صالح است، و انساني كه هم ذاتش شقي است، و هم عملش فاسد و طالح است، و اما بالنسبة بنفوس ناقص، كه در سعادت و شقاوتش ناقص است، بايد گفت:
اينگونه نفوس دو جورند، يكي نفسي است كه ذاتا سعيد است. ولي فعلا شقي است و دوم آن نفسي كه ذاتا شقي است ولي از نظر فعل سعيد است.
اما قسم اول، نفسي است كه ذاتش داراي صورتي سعيد است، يعني عقائد حقه را كه از ثابتات است دارد، چيزي كه هست هيئتهايي شقي و پست، و در اثر گناهان و زشتيهايي كه مرتكب شده بتدريج از روزي كه در شكم مادر باين بدن متعلق شده، و در دار اختيار قرار گرفته، در او پيدا شده، و چون اين صورتها با ذات او سازگاري ندارد، ماندنش در نفس قسري و غير طبيعي است، و برهان عقلي اين معنا را ثابت كرده: كه قسر و غير طبيعي دوام نميآورد، پس چنين نفسي، يا در دنيا، يا در برزخ، و يا در قيامت، (تا ببيني، رسوخ و ريشه دواندن صور شقيه تا چه اندازه باشد)، طهارت ذاتي خود را باز مييابد.
و همچنين نفسي شقي، كه ذاتا شقي است، ولي بطور عاريتي هيئتهاي خوبي در اثر اعمال صالحه بخود گرفته، از آنجا كه اين هيئتها و اين صورتها با ذات نفس سازگاري ندارد، و براي او غير طبيعي است، و گفتيم غير طبيعي دوام ندارد، يا دير، و يا بزودي، يا در همين دنيا، و يا در برزخ، و يا در قيامت، اين صورتهاي صالحه را از دست ميدهد.
باقي ميماند آن نفسي كه در زندگي دنيا هيچ فعليتي نه از سعادت و نه از شقاوت بخود نگرفته، و هم چنان ناقص و ضعيف از دار دنيا رفته، اينگونه نفوس مصداق (مرجون لامر اللَّه) اند، تا خدا با آنها چه معامله كند.
اين آن چيزيست كه براهين عقلي در باب مجازات بثواب و عقاب در برابر اعمال، بر آن قائم است، و آن را اثر و نتيجه اعمال ميداند، چون بالآخره روابط وضعي و اعتباري، بايد بروابطي وجودي و حقيقي منتهي شود.
باز مطلب ديگري كه در دسترس برهانهاي عقلي است، اين است كه برهان عقلي مراتب كمال وجودي را مختلف ميداند، بعضي را ناقص، بعضي را كامل، بعضي را شديد، بعضي را ضعيف، كه در اصطلاح علمي اين شدت و ضعف را تشكيك ميگويند، مانند نور كه قابل تشكيك است، يعني از يك شمع گرفته، ببالا ميرود، نفوس بشري هم در قرب بخدا، كه مبدء هر كمال و منتهاي آنست، و دوري از او مختلف است، بعضي از نفوس در سير تكاملي خود بسوي آن مبدئي كه از آنجا آمدهاند، بسيار پيش ميروند، و بعضي ديگر كمتر و كمتر، اين وضع علل فاعلي است، كه بعضي فوق بعضي ديگرند، و هر علت فاعلي واسطه گرفتن فيض از ما فوق خود، و دادنش بمادون خويش است، كه در اصطلاح فلسفي از آن (ما به) تعبير ميكنند، پس بعضي از نفوس كه همان نفوس كامله از قبيل نفوس انبياء ع، و مخصوصا آنكه همه درجات كمال را پيموده، و بهمه فعلياتي كه ممكن بوده رسيده، واسطه ميشود بين مبدء فيض، و علتهاي ما دون، تا آنان نيز هيئتهاي شقيه و زشتي كه بر خلاف ذاتشان در نفوس ضعيفشان پيدا شده، زايل سازند، و اين همان شفاعت است البته شفاعتي كه مخصوص گنهكاران است.
بحث اجتماعي [در باره حكومت و قانون و بررسي شفاعت از نظر اجتماعي]
آنچه اصول اجتماعي دست ميدهد، اينست كه مجتمع بشري بهيچ وجه قادر بر حفظ حيات، و ادامه وجود خود نيست، مگر با قوانيني كه از نظر خود اجتماع معتبر شمرده شود، تا آن قوانين، ناظر بر احوال اجتماع باشد، و در اعمال يك يك افراد حكومت كند، و البته بايد قانوني باشد كه از فطرت اجتماع، و غريزه افراد جامعه، سر چشمه گرفته باشد، و بر طبق شرائط موجود در اجتماع وضع شده باشد، تا تمامي طبقات هر يك بر حسب آنچه با موقعيت اجتماعيش سازگار است، راه خود را بسوي كمال حياة طي كند، و در نتيجه جامعه بسرعت رو بكمال قدم بر دارد، و در اين راه طبقات مختلف، با تبادل اعمال، و آثار گوناگون خود، و با برقرار كردن عدالت اجتماعي، كمك كار يكدگر در سير و پيشرفت شوند.
از سوي ديگر، اين معنا مسلم است، كه وقتي اين تعاون، و عدالت اجتماعي برقرار ميشود، كه قوانين آن بر طبق دو نوع مصالح و منافع مادي و معنوي هر دو وضع شود، و در وضع قوانين، رعايت منافع معنوي هم بشود، (زيرا سعادت مادي و معنوي بشر، مانند دو بال مرغ است، كه در پروازش بهر دو محتاج است، اگر كمالات معنوي از قبيل فضائل اخلاقي در بشر نباشد، و در نتيجه عمل افراد صالح نگردد، مرغي ميماند كه ميخواهد با يك بال پرواز كند) چون همه ميدانيم كه اين فضائل اخلاقي است، كه راستي، و درستي، و وفاي بعهد، و خير خواهي، و صدها عمل صالح ديگر درست ميكند. و از آنجايي كه قوانين، و احكامي كه براي نظام اجتماع وضع ميشود، احكامي است اعتباري، و غير حقيقي، و به تنهايي اثر خود را نميبخشد (چون طبع سركش و آزادي طلب بشر، همواره ميخواهد از قيد قانون بگريزد)، لذا براي اينكه تاثير اين قوانين تكميل شود، باحكام ديگري جزائي نيازمند ميشود، تا از حريم آن قوانين حمايت، و محافظت كند، و نگذارد يك دسته بو الهوس از آن تعدي نموده، دستهاي ديگر در آن سهلانگاري و بي اعتنايي كنند.
و بهمين جهت ميبينيم هر قدر حكومت (حال، هر حكومتي كه باشد) بر اجراء مقررات جزائي قويتر باشد، اجتماع در سير خود كمتر متوقف ميشود، و افراد كمتر از مسير خود منحرف و گمراه گشته، و كمتر از مقصد باز ميمانند.
و بر خلاف، هر چه حكومت ضعيفتر باشد، هرج و مرج در داخل اجتماع بيشتر شده، و جامعه از مسير خود منحرف و منحرفتر ميشود، پس بهمين جهت يكي از تعليماتي كه لازم است در اجتماع تثبيت شود، تلقين و تذكر احكام جزائي است، تا اينكه همه بدانند: در صورت تخلف از قانون بچه مجازاتها گرفتار ميشوند، و نيز ايجاد ايمان بقوانين در افراد است، و نيز يكي ديگر اين است كه با ندانمكاريها، و قانونشكنيها، و رشوهگيريها، اميد تخلص از حكم جزاء را در دلها راه ندهند، و شديدا از اين اميد جلوگيري كنند.
باز بهمين جهت بود كه دنيا عليه كيش مسيحيت قيام كرد، و آن را غير قابل قبول دانست، براي اينكه در اين كيش بمردم ميگويند: كه حضرت مسيح خود را بر بالاي دار فدا، و عوض گناهان مردم قرار داد، و اين را بمردم تلقين كردند، كه اگر بيائيد، و با نمايندگان او صحبت كنيد، و از او خواهش كنيد، تا شما را از عذاب روز قيامت برهاند، آن نماينده اين وساطت را برايتان خواهد كرد، و معلوم است كه چنين ديني اساس بشريت را منهدم ميكند، و تمدن بشر را با سير قهقري به توحش مبدل ميسازد.
هم چنان كه ميگويند: آمار نشان داده كه دروغگويان و ستمكاران در ميان متدينين بيشتر از ديگرانند، و اين نيست مگر بخاطر اينكه، اين عده همواره دم از حقانيت دين خود ميزنند، و گفتگو از شفاعت مسيح در روز قيامت ميكنند، و لذا ديگر هيچ باكي از هيچ عملي ندارند، بخلاف ديگران، كه از خارج چيزي و تعليماتي در افكارشان وارد نگشته، بهمان سادگي فطرت، و غريزه خدادادي خود باقي ماندهاند و احكام فطرت خود را با تعليماتي كه احكام فطري ديگر آن را باطل كرده، باطل نميكنند و بطور قطع حكم ميكنند به اينكه تخلف از هر قانوني كه مقتضاي انسانيت، و مدينه فاضله بشريت است، قبيح و ناپسند است.
و اي بسا كه جمعي از اهل بحث، مسئله شفاعت اسلام را هم، از ترس اينكه با همين قانون شكنيهاي زشت تطبيق نشود، تاويل نموده، و برايش معنايي كردهاند، كه هيچ ربطي بشفاعت ندارد، و حال آنكه مسئله شفاعت، هم صريح قرآن است، و هم روايات وارده در باره آن متواتر است.
و بجان خودم، نه اسلام شفاعت بان معنايي كه آقايان كردهاند كه گفتيم هيچ ربطي بشفاعت ندارد اثبات كرده، و نه آن شفاعتي را كه با قانونشكني يعني يك مسئله مسخره و زشت منطبق ميشود، قبول دارد.
اينجاست كه يك دانشمند كه ميخواهد در معارف ديني اسلامي بحث كند، و آنچه اسلام تشريع كرده، با هيكل اجتماع صالح، و مدينه فاضله تطبيق نمايد، بايد تمامي اصول و قوانين منطبقه بر اجتماع را بر رويهم حساب كند و نيز بداند كه چگونه بايد آنها را با اجتماع تطبيق كرد، و در خصوص مسئله شفاعت بدست آورد: كه اولا شفاعت در اسلام بچه معنا است؟ و ثانيا اين شفاعتي كه وعدهاش را دادهاند، در چه مكان و زماني صورت ميگيرد؟ و ثالثا چه موقعيتي در ميان ساير معارف اسلامي دارد؟
كه اگر اين طريقه را رعايت كند، ميفهمد كه اولا آن شفاعتي كه قرآن اثباتش كرده، اين است كه مؤمنين يعني دارندگان ديني مرضي، در روز قيامت جاويدان در آتش دوزخ نميمانند، البته همانطور كه گفتيم، بشرطي كه پروردگار خود را با داشتن ايمان مرضي، و دين حق ديدار نموده باشد، پس اين وعدهاي كه قرآن داده مشروط است، نه مطلق، (پس هيچكس نيست كه يقين داشته باشد كه گناهانش با شفاعت آمرزيده ميشود، و نميتواند چنين يقيني پيدا كند).
علاوه بر اين، قرآن كريم ناطق باين معنا است: كه هر كسي نميتواند اين دو شرط را در خود حفظ كند، چون باقي نگهداشتن ايمان بسيار سخت است، و بقاي آن از جهت گناهان، و مخصوصا گناهان كبيره، و باز مخصوصا تكرار و ادامه گناهان، در خطري عظيم است، آري ايمان آدمي دائما در لبه پرتگاه قرار دارد، چون منافيات آن دائما آن را تهديد بنابودي ميكند.
و چون چنين است، پس يك فرد مسلمان دائما ترس اين را دارد، كه مبادا گرانمايهترين سرمايه نجات خود را از دست بدهد، و اين اميد هم دارد، كه بتواند با توبه و جبران ما فات آن را حفظ كند، پس چنين كسي دائما در ميان خوف و رجاء قرار دارد، و خداي خود را، هم از ترس ميپرستد، و هم باميد، و در نتيجه در زندگيش هم در حالت اعتدال، ميان نوميدي، كه منشا خموديها است، و ميان اطمينان بشفاعت، كه كوتاهيها و كسالتها است، زندگي ميكند، نه بكلي نوميد است، و نه بكلي مطمئن، نه گرفتار آثار سوء آن نوميدي است، و نه گرفتار آثار سوء اين اطمينان.
و ثانيا ميفهمد، كه اسلام قوانيني اجتماعي قرار داده، كه هم جنبه ماديات بشر را تامين ميكند، و هم جنبه معنويات او را، بطوري كه اين قوانين، تمامي حركات و سكنات فرد و اجتماع را فرا گرفته، و براي هر يك از مواد آن قوانين، كيفر و پاداشي مناسب با آن مقرر كرده، اگر آن گناه مربوط بحقوق خلق است، دياتي، و اگر مربوط بحقوق ديني و الهي است، حدودي و (تعزيرهايي) معلوم كرده، تا آنجا كه يك فرد را بكلي از مزاياي اجتماعي محروم نموده، سزاوار ملامت و مذمت و تقبيح دانسته است.
و باز براي حفظ اين احكام، حكومتي تاسيس كرده، و اولي الامري معين نموده، و از آنهم گذشته، تمامي افراد را بر يكدگر مسلط نموده، و حق حاكميت داده، تا يك فرد (هر چند از طبقه پائين اجتماع باشد)، بتواند فرد ديگري را (هر چند كه از طبقات بالاي اجتماع باشد)، امر بمعروف و نهي از منكر كند.
و سپس اين تسلط را با دميدن روح دعوت ديني، زنده نگه داشته است، چون دعوت ديني كه وظيفه علماي امت است، متضمن انذار و تبشيرهايي بعقاب و ثواب در آخرت است، و باين ترتيب اساس تربيت جامعه را بر پايه تلقين معارف مبدء و معاد بنا نهاده.
اين است آنچه كه هدف همت اسلام از تعليمات ديني است، خاتم پيامبران آن را آورد، و هم در عهد خود آن جناب، و هم بعد از آن جناب تجربه شد، و خود آن حضرت آن را در مدت نبوتش پياده كرد، و حتي يك نقطه ضعف در آن ديده نشد، بعد از آن جناب هم تا مدتي بان احكام عمل شد، چيزي كه هست بعد از آن مدت بازيچه دست زمامداران غاصب بني اميه، و پيروان ايشان قرار گرفت، و با استبداد خود، و بازيگري با احكام دين، و ابطال حدود الهي، و سياسات ديني، دين مبين اسلام را از رونق انداختند، تا كار بجايي رسيد كه همه ميدانيم، تمامي آزاديها كه اسلام آورده بود از بين رفت، و يك تمدن غربي جايگزين تمدن واقعي اسلامي شد، و از دين اسلام در بين مسلمانان چيزي باقي نماند، مگر بقدر آن رطوبتي كه پس از خالي كردن كاسه آب در آن ميماند.
و همين ضعف واضح كه در سياست دين پيدا شد، و اين ارتجاع و عقب گردي كه مسلمانان كردند، باعث شد از نظر فضائل و فواضل تنزل نموده، بانحطاط اخلاقي و عملي گرفتار شوند، و يكسره در منجلاب لهو و لعب و شهوات و كارهاي زشت فرو روند، و در نتيجه تمام قرقهاي اسلام شكسته شد، و گناهاني در بينشان پديد آمد، كه حتي بيدينان هم از آن شرم دارند.
اين بود علت انحطاط، نه بعضي از معارف ديني، كه بغير از سعادت انسان در زندگي دنيا و آخرتش اثري ندارد، خداوند همه مسلمانان را بعمل باحكام، و معارف اين دين حنيف ياري دهد.
و آن آماري هم كه نام بردند، (بفرضي كه درست باشد)، از جمعيت متديني گرفتهاند، كه سرپرست نداشتهاند، و در تحت سيطره حكومتي كه معارف و احكام دين را موبمو در آنان اجراء كند نبودهاند، پس در حقيقت آماري كه گرفته شده، از يك جمعيت بي دين گرفتهاند، بي ديني كه نام دين بر سر دارند، بخلاف آن جمعيت بي ديني كه تعليم و تربيت اجتماعي غير ديني را با ضامن اجراء داشتهاند، يعني سرپرستي داشتهاند، كه قوانين اجتماعي را موبمو در آنان اجراء كرده، و صلاح اجتماعي آنان را حفظ نموده، پس اين آمارگيري هيچ دلالتي بر مقصود آنان ندارد.
این مطلب را به اشتراک بگذارید :
