
آن روزها من فقط یک دختر بچه بودم که تو را به خاطر همبازی شدن با کبوترهای بقعههایت و آب خوردن از سقاخانهاتْ با کاسههای طلاییاش، دوست میداشتم.
آنچه از تو در خاطر کودکانهام مانده بود، نوازش پرهای رنگی خادمانت بر روی صورتم بود و عطر گلابی که وقت زیارت، لباسم را خوشبو میکرد.

دلم را از هوای شهرمان گرفتم. قدم به قدم، نفس به نفس از هوای اینجا برایش زمزمه کردم. از نسیم ملایمش، از رهایی. از احساس عجیبی که میان ثانیهها غرقت میکند آنگونه که گذر زمان را از خاطر میبری.
در بند هواييم، يا ضامن آهو
در فتنه رهاييم، يا ضامن آهو
بي تاب و شکيبيم، تنها و غريبيم
بي سقف و سراييم، يا ضامن آهو
عرياني پاييز، خاموشي پرهيز
بي برگ و نواييم، يا ضامن آهو
سرگشتهتر از عمر، برگشتهتر از بخت
جوياي وفاييم، يا ضامن آهو
آلودهي بدنام، فرسودهي ايام
با خود به جفاييم، يا ضامن آهو



قضا بس تيز چنگال است و سندان خاي دندانش
ندانم غير تسليم و رضا كس مرد ميدانش
قضا تيريست صيد افكن پلنگ آميز و پيل اوژن
ولي بر آهوي دشت رضا كند است دندانش
قضا تيريست جوشن در، و گر داوود جوشن گر
همي با اسپر دست رضا موم است پيكانش
قضا را پادشاهي داد يزدان بر همه گيتي
چو سلطان گشت بر گيتي رضا را كرد سلطانش
قضا را چاره نبود جز رضا از مصدر فرمان
از آن در عرصة ملك قضا امضاست فرمانش

من...
نگاه تو ...
و نم نم گلاب اشک هایم ...
تصویر روشن ضریحت ...
در قاب چشمانم ...
امام مهربانی من ....
بگو که سنگ حوادث از آسمان بارد
بگو که سیل بلا رو به این دیار آرد
شکست خورده ی بیدادگر چه پندارد
بگو که کشور ما ثامن الحجج دارد
بگو که پادشه کشور قضا اینجاست
بگو که مملکت حضرت رضا اینجاست

