
شعبان نگاهش را به دور دست گرفت.
اتوبوس ایستاده و مسافرها پراکنده شدهاند.شعبان خودش را سراسیمه به انتهای گله رسانده و بره نذری را از چشم گذراند،دلش آرام گرفت.
شعبان24 سال دراین دشت دل داده بود به جاده و مسافرهاش به خوشیها و غمهاش، هروقت غمی داشت، زائرای آقا که رد میشدند با خودش زمزمه می کرد انگار می خواست از این طریق پیغامش را به آقا امام رضا(علیهالسلام) برساند.




















