نگاهم به اوست ؛ چه سپید قدم بر می دارد و چه زیبا . با قدم هایش که لحظه لحظه تند تر می شوند گنبدت را بوسه باران می کند. آرام آرام گرد گنبد زرینت قدم بر می دارد. نگاهم هنوز به اوست ؛ یک دور تمام می شود، یک دور بوسه باران شده ای . حالا می خواهد قدم اول را در دور دوم بر دارد. انگار من می خواهم قدم بردارم ، نمی دانم... .
انگار در من شور و شوقی به پاست که قدم هایم را بر می دارد . حالا ما هر دو قدم اول را بر می داریم . او در دور دوم و من هنوز در دور اول . از دور گنبد طلایی ات پیداست و آن کبوتر سفید که گنبدت را غرق در بوسه می کند . به سوی او ، همان کبوتر سفید . اوهم قدم بر می دارد . هم زمان با من . هر لحضه هر قدم . قدم هایمان را تند تر بر می داریم، سریعتر و سریعتر . راه زیادی نمانده تو در همین نزدیکی هایی . آن قدر تند و سریع گام بر می داریم که گویی لحظه به لحظه به معبود نزدیک تر می شویم. حال دیگر من راه نمی روم، دیگر قدمی در کار نیست . می دوم . دویدنی که هر لحظه در پی شعفی سریع تر می شود . به او نگاه می کنم . برای او هم قدمی در کار نیست، ببین چه زیبا بالهایش را گشوده است وبه معبود رسیده است.جای بوسه هایش در آسمان بالای گنبد نمایان است. چه با شعف پرواز می کند!به من نگاه کن . ناگاه از دویدن باز می ایستم ، قدمی در کار نیست باز چون قدم بعدی ام تویی. همین جایی کنار من. دست هایم ضریحت را بوسه می زنند.
چشمانم را به ضریحت می چسبانم ، شبنم می بارد. کبوتری، دست هایم را بوسه می زند. وصال روی دست هایم نشسته ، به معبود رسیده است حالا کاش جای کبوتر حرمت بودم تا من هم به معبود می رسیدم. تنها وصال بود ، آن وقت تنها وصال.













