وقتی که دفتر انتظارهایم یک گوشه می افتد و خاک میخورد
یعنی دورم و دیر شده...
یعنی دلم تنگ نمیشود....
یعنی در خانه ی دلم را نمیزنی....
یعنی به حال خودم واگذاشته شدم....
یعنی انتظارت بدون پاسخ، گم میشود....
میخوانم که به حسین(علیه السلام) چه گذشت و فدایش میشوم و از فردای خودم میترسم....
میترسم آنقدر سیاه شود این مشت خون شده که دیگر....
میترسم آنقدر به این راه سیاه ادامه بدهم که بهانه ها آن روز هم دست و پای دل را....
میترسم بگویی نه به تو نیاز دارم نه به.... و نه گمراهان را در سپاه من راهیست....
میترسم از پنجره ی آن چشم ها نوری به قلبم نتابد....
میترسم نور بتابد ولی سیاهی زیاد باشد....
میترسم و دیشب از ترس خواب میدیدم....
خوابی از غم...
از حسین....
که چقدر تنها ماند...
که نکند تو را تنها بگذارم...
که نکند لگد به بخت خویش بزنم...
که نکند به این تنها آرزوی باقی مانده ی یک عمرم هم پشت کنم...
خوب من....
خون خدا...
میترسم...
پر از حرفم...
پر از درد...
خالی ام کن از اینهمه ترس و حرف و درد...
و از همه ی این پلیدی هایی که از تو دورم میکند....
فدای یک نیم نگاهت...
فدای تو...
فدای حسین....
فدای راه...........