از بچه های خط نگهدار گردان صاحب الزمان (عج)بود.میگفتند شبی به کمین رفته بود که صدای مشکوکی شنید با عجله به سنگر فرماندهی برگشت و گفت:بجنبید که عراقی اند؟شاید نیروهای خودی باشند؟گفته بود:نه بابا با گوش های خودم شنیدم که عربی سرفه می کردند.
اولین عملیلاتی بود که شرکت می کردم.از بس گفته بودن موقع حرکت به سوی مواضع دشمن در دل شب عراقی ها ممکن است بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند دچار وهم و ترس شده بودم.ساکت و بی صدا جلو میرفتیم.جایی نشستیم.یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس می زند.کم مانده بود از ترس سکته کنم.فهمیدم همان سرباز عراقی سر پران است.تا دستش را بالا اورد با قنداق سلاحم محکم زدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.لحظاتی بعد عملیات شروع شد.روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:معلوم نیست دیشب کدوم شیر پاک خورده ای دنده ی فرمانده گردان را خرد و او را روانه عقب کرده.از ترس از جمع دور شدم که مبادا ان شیر پاک خورده را پیدا کنند.

