داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

🌴این کوزه پر از زهر است

 

روزی روزگاری در زمان‌های قدیم مرد خیاطی کوزه‌ای عسل در دکانش داشت. یک روز می‌خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت: «این کوزه پر از زهر است. مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی.»

شاگرد که می‌دانست استادش دروغ می‌گوید، حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: «چرا خوابیده‌ای؟»

شاگرد ناله کنان پاسخ داد: «تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهن‌ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 23 تیر 1396  ] [ 9:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

🔘 داستان کوتاه

 

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.

 

شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»

معلم نوشت: مار

نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید.

و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟

مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.

 

💟🍀🌸🌹📖🌴💯🌼👳🌴📖🌹


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 23 تیر 1396  ] [ 6:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

🔘 داستان کوتاه 

#فتنه_شیر

 

در چمنزاری دور از دهکده، سه گاو و یک شیر با هم زندگی میکردند. یکی از گاوها قهوه ای بود، یکی سیاه و دیگری سفید. با این که شب و روز شیر به فکر خوردن گاوها بود؛ ولی چون آنها سه گاو بودند، او جرات نمیکرد به سراغشان برود این بود که راهی پیدا کرد.

روزی گاو سفید برای خوردن علف تازه، از جمع دوستان خود دور شد. شیر رو به گاو سیاه و قهوه ای کرد و گفت:


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 23 تیر 1396  ] [ 6:31 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

#حکایت

 

کاروانسرای ویران

 

در زمان شاه عباس پیرمردی بود که کاروانسرای بزرگ و آبادی را اداره میکرد . کاروانسرا ، شهره عام و خاص شده بود و بسیار پر رونق و زیبا بود و هر روز مسافران زیادی در آن اقامت میکردند

روزی شاه عباس پیرمرد را به حضور طلبید . اما پیرمرد امتناع کرد و دعوت شاه را نپذیرفت

شاه خشمگین شد و با عده ای سرباز به کاروانسرا رفت و با لحن تندی پیرمرد را خطاب قرار داد و گفت :

تو از داشتن چنین مکان آبادی چنان به خود مغرور شدی که دعوت من را رد کردی؟!

بعد کلنگی بدست پیرمرد داد و از او خواست آنجا را با دست خودش ویران کند

پیرمرد عذر خواست و گفت اگر دستور قتل مرا صادر کنید بهترست تا مجبور باشم با دست خودم اینجا را ویران کنم.

شاه فورا دستور داد پیرمرد را با خفت و خواری به زندان بیندازند

 

سپس به یکی از چاپلوسان درگاهش دستور داد تا موقتا سرپرست کاروانسرا شود

یک سال بعد شاه مجددا به سراغ کاروانسرا رفت

اما در کمال شگفتی دید که آن مکان آباد و زیبا ، تبدیل به ویرانه ای بی در و پیکر و شده و همه چیز آن به غارت رفته... 

شاه شگفت زده شد و سرپرست مهمانسرا را احضار کرد

وقتی آن مرد آمد رو به او کرد و گفت مگر من به تو گفتم اینجا را ویران و خراب کنی؟!

مرد گفت نه.

پس چه شد که اینجا به این روز افتاد؟!

ناگهان پیرزنی که در گوشه ویرانه نشسته بود به سمت شاه رفت و گفت

ای شاه... این مکان سالهای سال پیش ، بیابانی بود که جز شغال و کفتار موجودی در آن نبود . مرد جوان و لایقی از راه رسید. با دست خودش شالوده این کاروانسرا را ریخت و کم کم عمر و جوانی اش را فدای ساخت و ساز و آبادی اینجا کرد . عرق ریخت و زحمت کشید و هر خشت اینجا را با دستهای خالی بر روی هم نهاد

تا اینجا به بنایی آباد و زیبا تبدیل شد 

بعد شما به او کلنگی دادید تا ثمره یک عمر تلاش و زحمتش را یک روزه ویران کند. اما او مرگ را بر ویران کردن اینجا که ثمره و نتیجه عمر و زندگی اش بود ترجیح داد 

آنگاه شما فردی را به سرپرستی اینجا گماشتید که هیچ زحمت و تلاشی در راه ساختن این بنا نکرده بود مال مفتی را به او بخشیدید که لیاقتش را نداشت بنابرین حس میکرد که هر لحظه ممکن است نظر شما برگردد و کس دیگری جایش را بگیرد این شد که نه تنها برای آبادی اینجا دلسوزی نکرد بلکه فقط سعی کرد ازین سفره مفت و موقتی که برایش پهن شده نهایت استفاده را ببرد.

شاه از سخنان پیرزن به فکر فرو رفت و از کار خود پشیمان شد

و بلافاصله دستور داد تا پیرمرد را از زندان آزاد کنند

اما نگهبانان به او خبر دادند که آن پیرمرد صاحب کاروانسرا ، مدتهاست که مرده.....

 

گویند که شاه بعد از آن بارها و بارها برای ساختن و آبادی کاروانسرا پولهای زیادی خرج کرد . اما کاروانسرا دیگر هیچوقت به آبادی و زیبایی زمان پیرمرد نرسید .

 

 

💯🌼📖🌹🍀🌴👳🌸🍀🌹


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 23 تیر 1396  ] [ 6:30 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

🌴 سارقی که توبه کرد🌴

 

عارفی می گوید : که روزی دزدان قافله ما را غارت کردند ، پس نشستند ومشغول طعام خوردن شدند.

 

یکی از آنها را دیدم که چیزی نمی خورد به اوگفتم که چرا با ما در غذا خوردن شریک نمی شوی؟ گفت :

من امروز روزه ام،

 

گفتم : دزدی وروزه گرفتن عجب است.

 

گفت : ای مرد ! این راه ، راه صلح است که با خدای خود واگذاشته ام ، شاید روزی سبب شود و با او آشنا شدم.

 

آن عارف می گوید که سال دیگر او را در مسجد الحرام دیدم که طواف می کند و آثار توبه از وی مشاهده کردم ؛ رو به من کرد و.گفت:

 

دیدی که آن روزه چگونه مرا با خدا آشنا کرد.

 

┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈

 

┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 23 تیر 1396  ] [ 6:23 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

🌴سئوال حضرت موسی از خدا 🌴

 

گویند 

 

روزی حضرت موسی (ع) روبه درگاه ملکوتی خداوند کرد واز درگاهش درخواست نمود بارالها می خواهم بدترین بندهات را ببینم

 

ندا آمد که صبح زود به در ورودی شهر برو اولین کسی که از شهر خارج شد او بدترین بنده ی من است .

 

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت ، پدری با فرزندش اولین کسانی بودندکه از در شهر خارج شدند.

 

حضرت موسی گفت:این بیچاره خبر ندارد که بدترین خلق خداست ، پس از بازگشت رو به درگاه خدا کرد وپس از سپاس ازخدا به خاطر اجابت خواسته اش عرضه داشت:بار الها حال می خواهم بهترین بنده ات راببینم.

 

ندا آمد:آخر شب به در ورودی شهر برو وآخرین نفری که وارد شهر شد بهترین بنده ی من است.

 

هنگام شب موسی (ع) به در ورودی شهر رفت ودید آخرین نفر همان پدر با فرزند ش است ! رو به درگاه خدا کرد وگفت:خداونداچگونه ممکن است بدترین وبهترین بنده ات یک نفر باشد.

 

ندا آمد ای موسی این بنده که هنگام صبح از در ورودی شهر خارج شد بدترین بنده من بود ، اما هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم اطراف شهر افتاد از پدرش پرسیدبابا ! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

 

پدر پاسخ داد:آسمانها

 

فرزند پرسید: بزرگتر از آسمانها چیست؟

 

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد ،اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم گناهان پدرت از آسمانها نیز بزرگتر است.

 

فرزند پرسید:بزرگتر از گناهان تو چیست ؟

 

پدرکه دیگر طاقتش تمام شده بودبه ناگاه بغضش ترکید وگفت : عزیزم مهربانی وبخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست بزرگتر است.

 

🌻 خدا را فراموش نکن 🌻

 

┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 23 تیر 1396  ] [ 6:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

🔘 داستان کوتاه

 

در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم مي فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتي از بهشت را از آن خود مي کردند. 

فرد دانايي که از اين ناداني مردم رنج مي برد دست به هر عملي زد نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکري به سرش زد… به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:

قيمت جهنم چقدره؟

کشيش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

 

کشيش بدون هيچ فکري گفت: ۳ سکه.

مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد.کشيش روي کاغذ پاره اي نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالي آن را گرفت از کليسا خارج شد.

 

به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم اين هم سند آن است و هيچ کس را به آن راه نمی دهم.

 

ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمي دهم.

 

 اين شخص مارتين لوتر بود که با اين حرکت، توانست مردم را از گمراهي رها سازد.

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 23 تیر 1396  ] [ 6:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45464 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396