داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

یه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و در ساحل دریا چادر می زنند و در داخل چادر می خوابند……..

 

نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار می کنه بعد ازش می پرسه :

 

واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای می گیری؟

 

واتسن هم شروع میکنه به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر کوچیک به نظر می رسند و در سایر ستارگان هم ممکن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در کرات دیگر زندگی می کنند……..

 

که در اینجا هلمز میگه : واتسن عزیز

 

اولین نتیجه ای که باید می گرفتی اینه که : چادر مارو دزدیدند!!!! 




 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 47256 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396