داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

 

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

 

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

 

گفتم:...

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

 

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

 

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

 




 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:45 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46526 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396