داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

شوهر مریم چندماه بود ک بیمارستان بستری بود، بیشتر وقتها در کما بود و گاهی چشمانش را باز میکرد و هوشیاریش را بدست می آورد... اما در تمام این مدت مریم کنارش بود...

یک روز ک شوهرش هوشیاریش را بدست آورد، از مریم خواست تا نزدیک تر بیاید، مریم صندلی اش را ب تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صدای شوهرش را بشنود، شوهر مریم با صدای بسیار ضعیف گفت: تو در تمام مراحل زندگی کنارم بودی، وقتی ک از کار اخراج شدم تو در کنار من نشسته بودی، وقتی خانه مان را از دست دادیم باز هم تو پیشم بودی.....

میدونی الان چی میخوام بگم؟؟

مریم در حالیکه اشک رو گونه هاش بود و لبخند رو لباش، گفت چی میخوای بگی عزیزم؟

شوهر مریم گفت: فکر کنم وجود تو برای من بدشانسی میاره....

نویسنده: اشکان الماسی از ایذه




 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45609 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396