داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

 روزي بهلول در حال جمع كردن سه تپه خاك در جايي بود كه ناگهان حاكم اورا ديد از او پرسيد كه چرا اين كار را انجام ميدهد

بهلول رو به حاكم گفت

 

اولين خاك برسر كسي كه به يتيم كمك كند

 

دومي برسر كسي كه راز خود را به زن نادانش بگويد

 

سومي بر سركسي كه در دربار حاكم كار ميكند

 

حاكم دليل آن را پرسيد و بهلول گفت :

پسر خواهرم كه يتيم شده بود من به او كمك كردم واو را به عنوان جلاد در قصر حاكم بردم و روزي براي امتحان من يك آهوي حاكم رادزديدم و آن را به جاي ديگري برده ويك گوسفند كشته وگوشت آن رابه خانه آوردم و به زنم گفتم كه اين قضيه را به كسي نگو كه اگر كسي بداند كه من آهوي حاكم را كشته ام حتما حاكم مرا خواهد كشت واين گذشت تا اين كه روزي بهلول با همسرش دعوا كرد و همسرش به قصر حاكم رفته و همه چيز را به حاكم گفت وحاكم هم بهلول را به صد ضربه شلاق محكوم كرد و بهلول خوشحال از اينكه جلاد پسر خواهرش ميباشد و امكان ندارد كه اورا محكم بزند رفت اما پسر خواهرش چنان ضربه اي به او زد كه باهمان ضربه اول از هوش رفت

 

و اين بود جواب خوبي 




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 4:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46466 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396