داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

شکارچی پرندگان باز هم خود را بر سر کشت زار به هیبت مترسکی درآورد تا با روش همیشگی اش گنجشک صید کند. دستانش را صلیب می کرد و کلاه لبه دارش را در یک دست می گرفت، هنگامی که گنجشکی روی سرش می نشست کلاهش را بر روی آن می گذاشت، با دست دیگر گنجشک را می گرفت و در کیسه ی بغلش می انداخت. هم چنان مشغول صید گنجشک ها به روش خودش بود که دو عابر شکارچی در حال بگو بخند از جاده ی کنار کشت زار عبور کردند. برای لحظه ای مترسک سر کشت زار را دیدند، برای یکی از آنها تنوع جالبی داشت این که در این غروب به مترسکی شلیک کند. پس این کار را کرد وگلوله به پیشانی مترسک خورد و افتاد. گنجشک ها تک تک از بغل او پرواز می کردند و عابرین بگو بخند به راه خود ادامه دادند.




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:48 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46777 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396