داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

گرگ گرسنه‌ای برای تهیة غذا به شکار رفت. در کلبه‌ای در حاشیة دهکده پسر کوچکی داشت گریه می‌کرد و گرگ صدای پیرزنی را شنید که داشت به او می‌گفت: «اگر دست از گریه و زاری برنداری تو را به گرگ می‌دهم.»

 

گرگ از آن‌جا رفت و....

 

نشست و منتظر ماند تا پسر کوچولو را به او بدهند. شب فرا رسید و او هنوز انتظار می‌کشید. ناگهان صدای پیرزن را شنید که می‌گوید: «کوچولو گریه نکن، من تو را به گرگ نمی‌دهم. بگذار همین که گرگ پیر بیاید او را می‌کشیم.»

 

گرگ با خود گفت: «انگار این‌جا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که چیزی می‌گویند اما کار دیگری می‌کنند.»

و بلند شد و روستا را ترک گفت.

 




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45664 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396