روزی ابوسعید به اتفاق یارانش از محله ای می گذشتند که مقداری فضولات چاه فاضلاب را به بیرون از خانه ریخته بودند،یاران ابوسعید بینی خود را گرفته و به سرعت از محل مربوطه دور شدند ولی ابوسعید می ایستد و با فضولات صحبت می کند و یارانش که از راه دور شاهد این صحنه بودند،پنداشتند شیخ دیوانه شده. لحظاتی بعد شیخ به یارانش می پیوندد و یارانش از او می پرسند:شیخ چه می کردی؟! شیخ می گوید : با فضولات صحبت کردم،آنها از شما گلایه داشتند و به من می گفتند:ای شیخ!ما همان میوه ها،سبزیجات و خوراکی های لطیف و خوشرنگ بودیم که با زحمات زیاد، یارانت ما را از بازار خریداری و به بهترین شکل ممکن بر سر سفره جای دادند، سپس ما را خوردند. فقط چند ساعت با آنها نزدیکی داشتیم که ما را به این روز در آوردند. حال تو پاسخ بده!ما باید از آنها فرار کنیم یا آنها از ما؟شاگردان شیخ شرمناک سر در گریبان کردند!
جبران خلیل جبران می گوید : هرگز در پاسخ سوال کسی نمانده ام جز کسی که می پرسد : تو کیستی؟
به راستی هدف خداوند از آفرینش انسان خوردن است ؟ اگر هدف خوردن باشد که نهنگ قبلا به این منظور آفریده شده بود و یا اگر هدف زاد و ولد است که موش برای این کار بسیار مناسب تر از انسان است.
پس چه رسالتی به دوش داریم؟
ما به دنیا آمده ایم تا زندگی کنیم اما چه تعریفی از زندگی داریم؟