كارگرى هر روز بعد از اتمام كار در كارخانه براى انجام مراسم نيايش عصر به معبد مىرفت. يك روز به دليلى در كارخانه گرفتار شد و نتوانست به آغاز مراسم برسد. پس از اتمام كارش به سوى معبد دويد. وقتى كه به آنجا رسيد ديد كه « پوجارى » كاهن معبد بيرون مىآمد.
كارگر پرسيد: « آيا مراسم دعا تمام شده است؟ »
پوجارى گفت: « بله، مراسم تمام شده است. »
مرد كارگر آهى حاكى از اندوه كشيد. پوجارى با مشاهدهى اندوه او گفت: « آيا حاضرى آه اندوهت را با ثواب به جا آوردن مراسم نياش عصر با من عوض كنى؟ »
مرد كارگر گفت: « بله، با خوشحالى حاضرم اين كار را بكنم. » زيرا هميشه مراسم نيايش عصر را به جا آورده بود، اما پوجارى گفت: « همان آه صميمانه و سادهى تو ارزشمندتر از همهى مراسم نيايشى است كه من در تمام عمر خود به جا آوردهام! »
[ چهارشنبه 5 مهر 1396 ] [ 7:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]