داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

یه دزدِ فقیرِ طمعکار رسید به یه خونه اعیونی. در باز بود و هیچکس توی خونه نبود. آروم رفت داخل تا بلکه بتونه چیزی بدزده. اما یه جوی اونجا حاکم بود که نتونست. انگار در و دیوار داشتند باهاش حرف می زدند. از معماری استثنایی اونجا ترسید. عقب عقب رفت تا اینکه به در رسید. قبل از اینکه خارج بشه از داخل اتاقی که چند متر اونطرف تر بود صدای یه زن رو شنید. صدای گوشنوازی بود. طوری که دزد رو مثل آهنربا جذب کرد. چند دقیقه لازم بود تا دزد بفهمه این صدا هم از سنخ همون معماری خونه است. رفت و در اتاقو آروم باز کرد. یه حوری زیبا روی تخت دراز کشیده بود. حوری وقتی دزدو دید نه جیغ کشید نه فرار کرد. برعکس اسمشو صدا کرد و گفت بیا کنارم بخواب. دزد که سابقه تجاوزکاری داشت خواست دست به کار بشه ولی باز نتونست. اون حوری خیلی استثنایی بود و دزد نتونست حتی بهش نزدیک بشه. دزد زد بیرون و در حالی که اشک می ریخت به سرعت از خونه دور شد. سالها گذشت. دزد دیگه دزد نبود. حادثه اون شب متحولش کرده بود و یه آدم متفاوت و استثنایی شده بود. پر از کمالات و هنر. بهش می گفتند استاد. یه روز تصمیم گرفت دوباره بره اون خونه اعیونی و اون حوری زیبا رو ببینه. اون بار به قصد دزدی رفته بود این بار به قصد خواستگاری. گل و شیرینی خرید و رفت ولی حتی راهش ندادند و پیش خدمت خونه گفت چطور جرأت کردی بیای اینجا؟ استاد رو از خونه پرتش کردند بیرون. بیرونِ خونه استاد مُرد...




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45683 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396