داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

لحظاتی هست که باید بسیار آسوده بود؛ چنان آسوده که نا گزیر به پیروی از هیج آداب و رسومی نبود.

روزی امپراطوری مشهور درچین؛ به دیدن یکی از اساتید " ذن " رفت.

استاد ذن روی زمین می غلتید و می خندید.شاگردانش

هم می خندیدند.

امپراطور خجالت زده شد. نمی توانست آنچه را

می دید باور کند؛ زیرا رفتار استاد بسیار غیر عادی بود.

بنابراین به استاد گفت این رفتار شما غیر عادی است.

زیرا از یک استاد انتظار نمی رود چنین رفتاری داشته

باشد. باید مراتب ادب را بجا آورید. در حالی که روی زمین می غلتید و مثل دیوانه ها می خندید.

استاد به امپراطور نگاه کرد. در آن زمان امپراطورها با

خود تیروکمان حمل می کردند.

استاد گفت: آیا شما همیشه زه کمانتان را کشیده نگه

می دارید یا آن را رها هم می گذارید؟

امپراطور پاسخ داد: اگر همیشه زه کمان را کشیده نگه

دارم؛ انعطاف پذیری خود را از دست خواهد دادو هیچ

فایده ای نخواهد داشت. زه کمان باید راحت و آسوده

بماند تا در زمان استفاده؛ انعطاف پذیر باشد.

استاد گفت: و این همان کاری است که من انجام

می دهم




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45746 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396