داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت

 

به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد

 

مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند

 

ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت

 

همه تعجب کردند

 

پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود

 

ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد

 

نتیجه داستان : ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 9:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45671 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396