داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست

 

مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد

 

و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند

 

مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …

 

اسب را بردم ، و با اسب گریخت!

 

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!

 

اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!

 

مرد چلاق اسب را نگه داشت

 

مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛

 

زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46344 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396