داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته

 

و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است

 

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟

 

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟

 

و یا اشک ریخت ؟

 

نه …

 

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد

 

و گفت : خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

 

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

 

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45730 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396