داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

چهار شمع به آرامی می سوختند محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید

 

اولین شمع گفت : من صلح هستم ، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد

 

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم

 

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد

 

شمع دوم گفت : من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم

 

حرف شمع ایمان که تمام شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

 

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت :

 

من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند

 

آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند

 

پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد

 

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند

 

او گفت : شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟

 

چهارمین شمع گفت : نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم

 

من امید هستم

 

چشمان کودک درخشید ، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد

 

بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.

 

نتیجه داستان : ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45585 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396