داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.

 

آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .

 

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟

 

پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !

 

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟

 

پسر پاسخ داد : فکر می کنم !

 

پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

 

پسر کمی اندیشید و سپس گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .

 

ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند .

 

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !

 

در پایان حرف های پسر ، پدرش مات و مبهوت او را نظاره می کرد .

 

پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !




 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:43 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46071 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396