
گوشی تلفن را نگرفته شروع میکند به حرفزدن؛ با بغضی که سعی میکند آن را پنهان کند؛ هرچند که چندان هم موفق نیست.
ميگويد اين سفر برايش معجزه بوده و با تمام وجود باور كرده كه خدايي هست؛ خدايي كه برخلاف خانوادهاش او را فراموش نكرده و هوايش را دارد. براي «افسانه» كه 6 سال و 3 ماه است زندگياش بهخاطر يك اشتباه، با تنهايي گره خورده، سفر به مشهد معنايي جز معجزه ندارد.
- از آشفتگي تا آرامش
شرمنده است از اينكه بخواهد گذشتهاش را رو كند. صداي گرفته و جملات كوتاه او، حال درونش را نشان ميدهد؛ «سر همين رفيقبازيها معتاد شدم. 2 دختر چهار و شش ساله داشتم كه بهخاطر عدمصلاحيت، حضانتشان را از من گرفتند. خانوادهام از آن خانوادههايي هستند كه لب به سيگار نزدهاند. معلوم بود كه نميتوانند اعتياد مرا قبول كنند. اينطور شد كه طردم كردند و من بهمعناي واقعي تنها شدم؛ 5سال تمام».
ادامه مطلب
