قبل از اينكه اولين حادثه تاريخى در اين زمينه را عرض كنم،جملههايى از امير المؤمنين على عليه السلام را-كه در نهج البلاغه است و من از مرحوم آية الله العظمى بروجردى شنيدم كه اين جملهها متواتر استيعنى تنها در نهج البلاغه نيست و سندهاى متواتر دارد-نقل مىكنم.
امير المؤمنين در آن مصاحبهاى كه با كميل بن زياد نخعى كرده است[مطالبى در اين باب بيان نموده است]كه كميل مىگويد شبى بود،على عليه السلام دست مرا گرفت(ظاهرا در كوفه بوده است)،مرا با خودش برد به صحرا،فلما اصحر تنفس الصعداءبه صحرا كه رسيديم يك نفس خيلى عميقى،يك آهى از آن بن دل بر كشيد و آنگاه درد دلهايش را شروع كرد،آن تقسيم بندى معروف:الناس ثلاثة (12) مردم سه دسته هستند:عالم ربانى،متعلمين و مردمان همج رعاع،و بعد شكايت از اينكه كميل!من آدم لايق پيدا نمىكنم كه آنچه را مىدانم به او بگويم.يك افرادى آدمهاى خوبى هستند ولى احمقند،يك عدهاى افراد زيركى هستند ولى ديانت ندارند و دين را وسيله دنيا دارى قرار مىدهند.مردم را تقسيم بندى كرد و همه شكايت از تنهايى خود:كميل!من احساس تنهايى مىكنم،من تنهايم،ندارم آدم قابل و لايق كه اسرارى را كه در دل دارم به او بگويم.در آخر يكمرتبه مىگويد:بله،البته زمين هيچ گاه خالى نمىماند:اللهم بلى!لا تخلو الارض من قائم لله بحجة،اما ظاهرا مشهورا،و اما خائفا مغمورا،لئلا تبطل حجج الله و بيناته...يحفظ الله بهم حججه و بيناته،حتى يودعوها نظراءهم و يزرعوها فى قلوب اشباههم (13) . فرمود:بله،در عين حال هيچ وقت زمين از حجتخدا خالى نمىماند،يا حجت ظاهر آشكار و يا حجتى كه از چشمها پنها و غايب است.
قيام مختار و اعتقاد به مهدويت
اولين بارى كه مىبينيم اثر اعتقاد مهدويت در تاريخ اسلام ظهور مىكند،در جريان انتقام مختار از قتله امام حسين عليه السلام است.جاى ترديد نيست كه مختار مرد بسيار سياستمدارى بوده و روشش هم بيش از آنكه روش يك مرد دينى و مذهبى باشد روش يك مرد سياسى بوده است.البته نمىخواهم بگويم مختار آدم بدى بوده يا آدم خوبى بوده است،كار به آن جهت ندارم.مختار مىدانست كه و لو اينكه موضوع،موضوع انتقام گرفتن از قتله سيد الشهداء است و اين زمينه،زمينه بسيار عالىاى است،اما مردم تحت رهبرى او حاضر به اين كار نيستند.شايد(بنا بر روايتى)با حضرت امام زين العابدين هم تماس گرفت و ايشان قبول نكردند.مساله مهدى موعود را كه پيغمبر اكرم خبر داده بود مطرح كرد به نام محمد بن حنفية پسر امير المؤمنين و برادر سيد الشهداء،چون اسمش محمد بود، زيرا در روايات نبوى آمده است:اسمه اسمىنام او نام من است.گفت:ايها الناس!من نايب مهدى زمانم، آن مهدىاى كه پيغمبر خبر داده است (14) .مختار مدتى به نام نيابت از مهدى زمان،بازى سياسى خودش را انجام داد.حال آيا محمد بن حنفيه واقعا خودش هم قبول مىكرد كه من مهدى موعود هستم؟بعضى مىگويند قبول مىكرد براى اينكه بتوانند انتقام را بكشند،ولى اين البته ثابت نيست.در اينكه مختار محمد بن حنفيه را به عنوان مهدى موعود معرفى مىكرد شكى نيست،و بعدها از همين جا مذهبكيسانيهپديد آمد.محمد بن حنفيه هم كه مرد گفتند مهدى موعود كه نمىميرد مگر اينكه زمين را پر از عدل و داد كند،پس محمد بن حنفيه نمرده است،در كوه رضوى غايب شده است.
سخن زهرى
جريانهاى ديگرى باز در تاريخ اسلام هست.ابو الفرج اصفهانى كه خودش اموى الاصل و يك مورخ است و شيعه هم نيست،در مقاتل الطالبيين مىنويسد كه وقتى خبر شهادت زيد بن على بن الحسين (15) به زهرى (16) رسيد گفت:چرا اينقدر اين اهل بيت عجله مىكنند؟!روزى خواهد رسيد كه مهدى از آنها ظهور كند.معلوم مىشود مساله مهدى موعود از اولاد پيغمبر،آنچنان قطعى و مسلم بوده است كه وقتى خبر شهادت زيد را به زهرى مىدهند زهرى فورا ذهنش به اين سو مىرود كه زيد قيام كرده است،و مىگويد:اين اولاد پيغمبر چرا عجله مىكنند؟!چرا زود قيام مىكنند؟!اينها نبايد حالا قيام كنند،قيام اينها مال مهدى موعودشان است.من كارى ندارم كه اعتراض زهرى آيا وارد استيا وارد نيست،خير،وارد هم نيست،غرضم اين جهت است كه زهرى گفت:خواهد آمد روزى كه يكى از اهل بيت پيغمبر قيام كند و قيام او قيام ناجح و موفق باشد.
قيامنفس زكيهو اعتقاد به مهدويت
امام حسن عليه السلام پسرى دارند به نامحسنكه هم اسم خودشان است و لهذا به او مىگفتندحسن مثنىيعنى حسن دوم،حسن بن الحسن،حسن دوم داماد ابا عبد الله الحسين است. فاطمه بنت الحسين زن حسن مثنى است.از حسن مثنى و فاطمه بنت الحسين پسرى متولد مىشود به نامعبد اللهو چون اين پسر،هم از طرف مادر به حضرت امير و حضرت زهرا متصل مىشد و هم از طرف پدر و خيلى خالص بود،به او مىگفتندعبد الله محضيعنى عبد الله،كسى كه يك علوى محض و يك فاطمى محض است،هم از پدر نسب[به على عليه السلام و فاطمه عليها السلام]مىبرد و هم از مادر.عبد الله محض پسرانى دارد يكى به نام محمد و يكى به نام ابراهيم.زمان اينها مقارن استبا اواخر دوره اموى يعنى در حدود سنه 130 هجرى.محمد بن عبد الله محض بسيار مرد شريفى است كه به نامنفس زكيهمعروف است.در آخر عهد اموى سادات حسنى قيام كردند(جريان مفصلى دارد)،حتى عباسيها هم با محمد بن عبد الله محض بيعت كردند.حضرت صادق عليه السلام را نيز در جلسهاى دعوت كردند و به ايشان گفتند ما مىخواهيم قيام كنيم و همه مىخواهيم با محمد بن عبد الله بن محض بيعت كنيم،شما هم كه سيد حسينيين هستيد بيعت كنيد.امام فرمود:هدف شما از اين كار چيست؟اگر محمد مىخواهد به عنوان امر به معروف و نهى از منكر قيام كند،من با او همراهى مىكنم و تاييدش مىنمايم،اما اگر مىخواهد به اين عنوان كه او مهدى اين امت است قيام كند اشتباه مىكند،مهدى اين امت او نيست،كس ديگر است و من هرگز تاييد نمىكنم.شايد تا حدودى مطلب براى خود محمد بن عبد الله محض هم اشتباه شده بود،زيرا هم اسم پيغمبر بود،يك خالى هم در شانهاش داشت (17) ،مردم مىگفتند نكند اين خال هم علامت اين باشد كه او مهدى امت است.بسيارى از كسانى كه با وى بيعت كردند،به عنوان مهدى امتبيعت كردند.معلوم مىشود كه مساله مهدى امت آنقدر در ميان مسلمين قطعى بوده است كه هر كس كه قيام مىكرد و اندكى صالح بود افرادى مىگفتنداين همان مهدىاى است كه پيغمبر گفته است.اگر پيغمبر نمىگفت اين طور نمىشد.
نيرنگ منصور،خليفه عباسى
حتى ما مىبينيم يكى از خلفاى عباسى اسمش مهدى است،پسر منصور،سومين خليفه عباسى.اولين خليفهشان سفاح است،دوم منصور و سوم پسر منصور،مهدى عباسى.مورخين و از جملهدارمسترنوشتهاند كه منصور مخصوصا اسم پسرش رامهدىگذاشتبراى اينكه مىخواست استفاده سياسى كند،بلكه بتواند يك عده مردم را فريب بدهد،بگويد آن مهدىاى كه شما در انتظار او هستيد پسر من است،و لهذا مقاتل الطالبيين و ديگران نوشتهاند كه گاهى با خصيصين خودش كه روبرو مىشد[به دروغ بودن اين مطلب اعتراف مىكرد.]يك وقتى با مردى به نام مسلم بن قتيبه كه از نزديكانش بود روبرو شد،گفت:اين محمد بن عبد الله محض چه مىگويد؟گفت:مىگويد من مهدى امتم.گفت:اشتباه مىكند،نه او مهدى امت است نه پسر من.ولى گاهى با يك افراد ديگرى كه روبرو مىشد مىگفت:مهدى امت او نيست،پسر من است.عرض كردم بسيارى از كسانى كه بيعت مىكردند به همين عنوان بيعت مىكردند،از بس روايات مهدى از پيغمبر اكرم زياد رسيده بود و در دست مردم بود و همين اسباب اشتباه مردمى مىشد كه كاملا تحقيق نمىكردند تا مشخصات بيشترى به دست آورند،زود ايمان پيدا مىكردند كه اين،مهدى امت است.
محمد بن عجلان و منصور عباسى
جريانهاى ديگرى در تاريخ اسلام مىبينيم،از جمله:يكى از فقهاى مدينه به ناممحمد بن جلانرفتبا محمد بن عبد الله محض بيعت كرد.بنى العباس كه ابتدا حامى اينها بودند.مساله خلافت كه پيش آمد،خلافت را گرفتند،بعد هم سادات حسنى را كشتند.منصور اين مرد فقيه را خواست، تحقيق كرد،ثابتشد كه او بيعت كرده است.دستور داد دست او را ببرند.گفت اين دستى كه با دشمن من بيعت كرده استبايد بريده شود.نوشتهاند فقهاى مدينه جمع شدند و شفاعت كردند و در شفاعتشان اين جور گفتند كه خليفه!او تقصير ندارد،او مردى است فقيه و عالم به روايات،اين مرد خيال كرد كه محمد بن عبد الله محض مهدى امت است و لذا با او بيعت كرد و الا قصد او دشمنى با تو نبود.
اين است كه ما مىبينيم در تاريخ اسلام موضوع مهدى موعود از مسائل بسيار مسلم و قطعى است.ما همين طور كه دوره به دوره پيش مىآييم مىبينيم حوادثى در تاريخ اسلام پيدا شده كه منشاش همين اعتقاد به ظهور مهدى موعود بوده است.بسيارى از ائمه ما وقتى كه از دنيا مىرفتند عدهاى مىگفتند شايد نمرده است،شايد غايب شده است،شايد مهدى امت است.اين امر راجع به حضرت امام موسى كاظم هست،حتى راجع به حضرت باقر هست،ظاهرا راجع به حضرت صادق هم هست،و راجع به بعضى از ائمه ديگر نيز هست.
حضرت صادق پسرى دارند به نام اسماعيل كهاسماعيليهمنتسب به او هستند.اسماعيل در زمان حيات حضرت از دنيا رفت.حضرت خيلى هم اسماعيل را دوست مىداشتند.وقتى اسماعيل از دنيا رفت و او را غسل دادند و كفن كردند،حضرت صادق مخصوصا آمدند به بالين اسماعيل،اصحابشان را صدا زدند،كفن را باز كردند،صورت اسماعيل را نشان دادند و فرمودند:اين اسماعيل پسر من است،اين مرد،فردا ادعا نكنيد كه او مهدى امت است و غايب شد،جنازهاش را ببينيد،صورتش را ببينيد، بشناسيد و بعد شهادت بدهيد.
اينها همه نشان مىدهد كه زمينه مهدى امت در ميان مسلمين به قدرى قطعى بوده است كه جاى شك و ترديد نيست.تا آنجا كه من تحقيق كردهام،تا زمان ابن خلدون شايد حتى يك نفر از علماى اسلام پيدا نشده است كه بگويد احاديث مربوط به مهدى عليه السلام از بيخ اساس ندارد،همه قبول كردهاند.اگر اختلاف بوده است،درباره جزئيات بوده كه آيا مهدى اين شخص استيا آن شخص؟آيا پسر امام حسن عسكرى استيا نه؟آيا از اولاد امام حسن استيا از اولاد امام حسين؟اما در اينكه اين امت مهدىاى خواهد داشت و آن مهدى از اولاد پيغمبر و از اولاد حضرت زهرا است و كارش اين است كه جهان را پر از عدل و داد مىكند پس از آنكه پر از ظلم و جور شده است،ترديدى نبوده است.
سخن دعبل
دعبل خزاعى مىآيد حضور حضرت رضا عليه السلام و آن اشعار مرثيه خودش را مىگويد:
ا فاطم لو خلت الحسين مجدلا و قد مات عطشانا بشط فرات
خطاب مىكند به حضرت زهرا و يك يك مصائبى را كه بر اولاد ايشان وارد شده بيان مىكند كه از آن قصائد بسيار غراى زبان عرب و از بهترين مراثىاى است كه در اين زمينهها گفته شده است.حضرت رضا عليه السلام خيلى گريه مىكند.دعبل در اين اشعارش و در اين اظهار تاثر خودش قبور اولاد زهرا را يك يك بيان مىكند،قبورى كه درفخاست،قبورى كه دركوفاناست،اشاره به شهادت همين محمد بن عبد الله محض مىكند،اشاره به شهادت برادرش مىكند،اشاره به شهادت زيد بن على بن الحسين مىكند،اشاره به شهادت حضرت سيد الشهداء مىكند،اشاره به شهادت حضرت موسى بن جعفر مىكند(و قبر ببغداد لنفس زكية)كه نوشتهاند در اينجا حضرت رضا فرمود:يك شعر هم من مىگويم اضافه كن:و قبر بطوس يا لها من مصيبةكه عرض كرد:آقا!اين قبر را من نمىشناسم.فرمود: اين قبر من است.
دعبل در اين اشعارش شعرى دارد كه به همين موضوع اشاره مىكند.در اين شعر،دعبل تصريح مىكند كه تمام اين قضايا هست و هست و هست تا ظهور امامى كه آن ظهور لا محاله وقوع پيدا مىكند و قطعا صورت مىگيرد.
اگر بخواهيم باز هم از شواهد تاريخى ذكر كنيم،شواهد تاريخى زياد ديگرى داريم كه لزومى ندارد همه آنها را براى شما عرض كنم.ذكر اين شواهد از اين جنبه بود كه خواستم بگويم مساله مهدى موعود از صدر اسلام و از زمان پيغمبر اكرم يك امر قطعى و مسلم در ميان مسلمين بوده است و از نيمه دوم قرن اول هجرى منشا حوادث بزرگ تاريخى شده است.
اعتقاد به مهدويت در جهان تسنن
اگر مىخواهيد بفهميد كه اين مساله منحصر به شيعه نيست (18) ببينيد آيا مدعيان مهدويت فقط در ميان شيعه زياد بودهاند و در ميان اهل تسنن نبودهاند؟مىبينيد مدعيان مهدويت در ميان اهل تسنن هم زياد بودهاند.يكى از آنها همين مهدى سودانى يا متمهدى سودانى است كه در كمتر از يك قرن اخير در سودان ظهور كرد و در آنجا يك جمعيتى به وجود آورد كه تا همين اواخر هم بودند.اصلا اين مرد كه ظهور كرد.به ادعاى مهدويت ظهور كرد،يعنى اينقدر اعتقاد به مهدى در همان سرزمينهاى سنىنشين وجود داشته است كه زمينه را براى ادعاى يك مهدى دروغين مساعد كرد.در كشورهاى ديگر اسلامى نيز مدعيان مهدويت زياد بودهاند.در هندوستان و پاكستان قاديانيها به همين عنوان ادعاى مهدويت ظهور كردند،و در روايات ما هم زياد است كه مدعيان كذاب و به اعتبارى دجالها زياد پيدا خواهند شد و ادعاهايى خواهند كرد.
بيان حافظ
من الان نمىدانم كه حافظ آيا واقعا شيعه استيا سنى،و خيال هم نمىكنم كه كسى به طور قطع بتواند بگويد كه حافظ شيعه بوده است.ولى ما در اشعار حافظ نيز مىبينيم[به اين مساله اشاره شده است.]دو مورد الان يادم هست،يكى آنجا كه مىگويد:
كجاست صوفى دجال چشم ملحد شكل بگو بسوز كه مهدى دين پناه رسيد
و ديگر آن غزل معروفى كه چقدر با حال هم گفته است:
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مىآيد كه ز انفاس خوشش بوى كسى مىآيد از غم و درد مكن ناله و فرياد كه دوش زدهام فالى و فرياد رسى مىآيد ز آتش وادى ايمن نه منم خرم و بس موسى اينجا به اميد قبسى مىآيد كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست اينقدر هست كه بانگ جرسى مىآيد خبر بلبل اين باغ مپرسيد كه من نالهاى مىشنوم كز قفسى مىآيد
عرايض من در اين قسمت كه مىخواستم از جنبه تاريخى بحث كنم به پايان رسيد.حال بعد از زمان حضرت حجت چه مدعيان كذابى پيدا خواهند شد،آن هم خودش يك داستانى دارد كه ديگر وارد آن نمىشوم.پايان عرايض خودم را مىخواهم به سه مطلب ديگر اختصاص بدهم.
اينكه بعد از آنكه دنيا پر از ظلم و جور شد عدل كلى پيدا مىشود مسالهاى به وجود آورده است و آن اين كه:بعضى از افراد به اتكاء همين مطلب با هر اصلاحى مخالفند،مىگويند دنيا بايد پر از ظلم و جور بشود تا يكدفعه انقلاب گردد و پر از عدل و داد بشود.اگر هم به زبان نياورند،ته دلشان[با اصلاح]مخالف است.اگر ببينند يك كسى يك قدم اصلاحى بر مىدارد ناراحت مىشوند.وقتى كه مىبينند در جامعهاى در مردم يك علامت توجهى به سوى ديانت پيدا شده واقعا ناراحت مىشوند،مىگويند نبايد چنين چيزى بشود،بايد مرتب بدتر شوند تا حضرت ظهور كنند،اگر بنا شود ما يك كارى كنيم كه مردم به سوى دين بيايند ما به ظهور حضرت حجتخيانت كرده و ظهور ايشان را تاخير انداختهايم.
ادامه دارد...


