پروردگارا!!!
چشمانم را از من بگیر!
انگار هر بیشتر میبینم از تو بیشتر فاصله میگیرم . . .
زیاده خواه تر میشوم . . .
معصیت کار تر میشوم . . .
برای نا فرمانی از تو بی پروا تر میشوم . . .
دنیا انگار برایم بیشتر جلوه میکند . . .
حسرت لذت های دنیای ام لحظه به لحظه عمیق تر میشود . . .
ثانیه به ثانیه از عشق تو دورتر میگردم و به دلبستگی به این دیار فانی نزدیکتر . . .
هر روز شیرینی آنچه حقیقتا ابدی نیست برایم بیشتر میشود و با طعم شور انگیز شیدایی تو بیگانه تر میگردم . . .
آخر این چه احوالی است؟
دیگر نمی خواهم ببینم . . .
حس میکنم اگر بتوانم " دنیا " را نبینم خواهم توانست " تو " را یقینا لمس کنم . . .
دلم بصیرت میخواهد . . .
دلم رهایی از این ظلمت سراسر ماده را میخواهد . . .
دلم نور میخواهد . . .
دلم تو را میخواهد . . .
تویی که در درون هر قلبی آشیانه داری اما ما با نهایت سنگ دلی به آن پشت میکنیم تا اینجا را بسازیم . . .
حماقتمان هم خنده دار است . . .
وقاحتمان هم مضحک است . . .
تو را به عظمتت سوگند میدهم یا چشمان دنیا بین را از من بگیر یا مرا یاری ده تا جز تو و روشنایی ات را نبینم . . .
ای هستی بخش کائنات . . .
ای رهایی دهنده همه ما از تاریکی و ظلمت به نور هدایت و یقین . . .
