:: حديث كساء از شعائر است
حديث شريف كساء از شعائر تشيع، اسلام و از شعائراللّه است و البته بزرگ داشتن آن نشانه پاكيزگى و پيراستگى دلهاست، چنان كه خداى متعال مىفرمايد:
«وَ مَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ»[2]؛ «و هركس شعائر خدا را بزرگ دارد در حقيقت، آن [حاكى] از پاكى دلهاست».
متأسفانه غالبا چشم و گوش ما نسبت به اين امور بسته است. حضرت امام صادق عليهالسلام در حديثى فرمودند: «چون روح به اين جا (و بر گلوى خويش اشاره كردند) رسيد و در آستانه آخرت قرار گرفتيد و آنچه بدو مربوط است در آن جهان ببينيد، در خواهيد يافت كه چه گفتهايم».
حقيقت امر اين است كه افراد هرچه بيشتر در راه اهلبيت عليهمالسلام و احياى شعائر آنان زحمت بكشند و سختىها و تنگناهاى مالى، اجتماعى، عقيدتى، و سياسى را صبورتر بر خود هموار كنند در آن دنيا شادمانتر و از نعمتهاى بىنهايت الهى برخوردارتر خواهند بود. افزون بر اين، چنين افرادى مشمول فضل الهى خواهند بود و چنان كه در توقيع رفيع آقا بقية اللّه ـ عجل اللّه تعالى فرجه الشريف ـ آمده است مورد عنايت آن حضرت قرار مىگيرند و البته اين امور، از بديهيات است و روشن بوده و هست و همچنان خواهد بود.
البته كسانى كه نگرشى متفاوت و بعضا مغرضانه به اين امر دارند به دليل عملكردشان دل امام زمان ـ عجل اللّه تعالى فرجه الشريف ـ را به درد مىآورند، به يقين نتيجه كار خود را خواهند ديد و چيزى جز عمل آنان نصيبشان نخواهد شد.
:: دو ركن حديث شريف كساء
عيد غدير و روز عاشورا كه از نظر زمانى با فاصلهاى اندك و در پى يكديگر مىآيند، دو ركن حديث شريف كساء هستند؛ يكى روز شادمانى وعيد و ديگرى روز اندوه و سوگوارى كه پيروان و دوستداران اهل بيت عليهمالسلام اين دو مناسبت را به حسب حال و هوايش، بزرگ مىدارند. در اين باره روايات متعددى از امامان معصوم عليهمالسلام وارد شده است، از جمله اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايند:
يفرحون لفرحنا، ويحزنون لحزننا[3]؛ در شادى ما شادمانى مىكنند و در سوگوارىمان سوگوارند.
در اين روايت ترتُّب زمانى لحاظ شده است، بدين معنا كه شادى قبل از سوگوارى آمده، يعنى ابتدا غدير مطرح شده است، سپس عاشورا.
:: جايگاهى والا
روايتى مفصل در كامل الزيارات و ديگر منابع آمده است كه طى آن، امام صادق عليهالسلام به يكى از اصحاب خود، به نام «مسمع» فرمودند:
... إنك من الذين يعدون من أهل الجزع لنا ومن الذين يفرحون لفرحنا، ويحزنون لحزننا[4]؛ [اى مسمع،] تو از كسانى هستى كه در شمار اهل جزع و مويه كنندگان بر ما هستند؛ همانهايى كه در شادى ما شادند و در سوگوارى ما اندوهگين.
راستى چه افتخار بزرگى است كه انسان از سوى امام معصوم، مصداق جمله فوق معرفى شود. اگر هر يك از ما در آخرين لحظه زندگى يا در قبر خود اين گونه مورد خطاب قرار گيريم، چه لحظه زيبا و سراسر سرورى خواهيم داشت كه تمام ثروت و ذخاير گران قيمت دنيا و ستايش شش ميليارد انسان اين خاكدان با آن برابرى نمىكند و اصولاً در مقام مقايسه اين ماديات و ستايش بشرى از انسان با آن سخن والا، انسان دچار درماندگى مىشود، چرا كه تمام اين امور حتى بمثابه قطرهاى در برابر اقيانوسها ناچيزتر است.
به طور يقين «مسمع» كه در زمان امام صادق عليهالسلام مىزيسته، در راه دوستى اين خاندان و حفظ اعتقادات خود، رنجهاى فراوانى تحمل كرده است، اما امروزه اين گونه نيست. البته شايد ما كه در فاصله زمانى حدود 1200 ساله يا بيشتر از روزگار آن حضرت زندگى مىكنيم، ممكن است بخاطر اعتقادمان به آن بزرگواران با وجود دورى زمانى بيشتر مورد عنايت قرار گيريم. و همچنين پدران و نياكان ما كه پيرو و محب اهل بيت عليهمالسلامبودهاند كه اين خود، نعمتى دوچندان است.
فراتر اينكه حتى ممكن است افرادى ناصبى و ضد اهلبيت عليهمالسلام از عنايات فراوان اين خاندان برخوردار شوند و زمينه راهيافتگىشان به وسيله اين خاندانِ پاك فراهم شود، زيرا خاندان رسالت، وجودهاى پاك و منورى هستند، هرچند اين بيان و تعريفها درباره خاندان رسالت، مَجاز است، چون درك ما از آنان ناقص و نارساست.
:: كرامت حسينى
مرحوم علامه امينى ـ رضوان اللّه عليه ـ در كتاب گرانسنگ الغدير آورده است: «در روزگار علامه حلى ـ رضوان اللّه عليه ـ شخصى بود به نام «خليعى» يا «خلعى». او در خانوادهاى دشمن اهل بيت عليهمالسلام و با پدر و مادرى ناصبى زندگى مىكرد. مادرش به هر دليلى كه بوده، باردار نمىشد. به منظور بچهدار شدن، نذر مىكند كه اگر خدا به او فرزندى بدهد و بزرگ و برومند شود، او را براى غارت، آزار و حتى كشتن زوار امام حسين عليهالسلام بر سر راه آنان قرار دهد! سرانجام خدا به او پسرى داد و پسر، بزرگ شد. زمان مناسب كه فرا رسيد، مادرش ماجراى نذر خود را با او در ميان گذاشت. جوان كه با عقايد پدر و مادرى ناصبى پرورش يافته بود، دشنه يا سلاح ديگرى برداشته، روانه مىشود تا به نذر مادرش عمل كند.
روشن است كه كربلاى آن روزگار شهرى آباد نبوده است و تعدادى خانه در آن مىساختند و [دشمنان] خراب مىكردند و صورت قبرى وجود داشته كه آن را نيز مورد تعرض قرار داده، از بين مىبردند.
خليعى در اطراف شهر «مسيّب» (كه در مسير كربلا و كاظمين در 25 كيلومترى كربلا واقع است) بر سر راه زائران منتظر مىنشيند تا در صورت رسيدن زائرى، دارايى او را ربوده، حتى او را بكشد. مدتى انتظار مىكشد و زائرى از آنجا نمىگذرد. خواب بر خليعى چيره شد، به خواب رفت. در عالم رؤيا مىبيند كه قيامت برپا شده است و او را وارد جهنم كردند، اما آتش او را نمىسوزاند.
(توجه داشته باشيم، آتش كه طبيعتش سوزاندن است، اما آنجا كه خدا نخواهد نمىسوزاند.)
فرشتگان در شگفت شدند چرا آتش او را كه دشمن اميرالمؤمنين عليهالسلام است نمىسوزاند. ملائكه (شايد رقيب و عتيد، فرشتگان همراه انسان كه اعمال نيك و بد او را ثبت مىكنند) گفتند: وقتى كه او بر سر راه زائران به خواب رفته بود، غبارى كه از حركت زائران امام حسين عليهالسلام برخاسته بود، بر بدن او نشسته است.
خليعى از خواب بيدار شد و بلافاصله اين د و بيت شعر را مىسرايد:
إذا شِئت النّجاة فَزُر حسينا *** لِكَى تَلْقى الإله قرير عيني
فإنّ النار ليس تمسّ جسما *** عليه غُبار زوار الحسين
«چو خواهان رستگارى و نجات باشى، به زيارت حسين عليهالسلام رو؛ تا با روشنى چشم [و آرامش خاطر] خدا را ملاقات كنى.
زيرا آتش [دوزخ] بدنى را كه غبار [برخاسته از زيرگامهاى] زائران حسين عليهالسلام بر آن نشسته باشد، نمىسوزاند».
آنگاه توبه مىكند و از شيعيان وارسته و ناب و از شاعران اهل بيت عليهمالسلاممىشود و شعرهايى عالى درباره اميرالمؤمنين عليهالسلاممىسرايد».
اگر كتاب الغدير را ملاحظه كنيد مىبينيد كه خليعى اشعارى به تمام معنا عالى و نغز و از نظر بلاغى كامل سروده است. علامه امينى مىنويسد: «از آن جهت كه اشعار خليعى بسيار است، نقل تمام آنها برايم ممكن نيست و لذا از هر شعرى يك بيت نقل مىكنم».
آنگاه 39 قصيده براى خليعى بر مىشمارد و بيت اولِ هر يك از قصائد او را مىآورد و در مقابل هر بيت، تعداد ابيات آن شعر را مىنويسد. مرحوم علامه مىگويد: «اشعارى كه از خليعى به دست آوردهام، به 1600 بيت مىرسد».
به هر حال، خليعىِ ناصبى و ناصبىزاده كه بهانگيزه بستن راه بر زائران امام حسين عليهالسلام و غارت و كشتن آنان آمده بود، اينگونه مورد عنايت و كرامت حضرت سيدالشهدا عليهالسلام قرار گرفت و در شمار شيعيان و مدافعان آن حضرت درآمد.
:: عنايت علوى
در همان روزگار شاعرى مىزيست شيعى كه از خانواده و نياكانى شيعى برآمده بود و در مدح و فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام شعر مىسرود.
مرحوم علامه امينى نوشته است: «زمانى او و خليعى همزمان در نجف اشرف حضور يافتند. آن دو با يكديگر تفاخر مىكردند، بدين معنا كه هر يك شعر خود را زيباتر و رساتر مىخواند. سرانجام بر آن شدند تا اختلاف خود را با داورى حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام حل كنند. لذا هر يك چند بيت شعر سروده، بر برگهاى نوشتند و در ضريح مقدس اميرالمؤمنين عليهالسلام انداختند و بعد از مدتى هر يك برگه خود را برداشتند و دويدند زير اشعار هر يك، كلمه «أحسنت» نوشته شده، با اين تفاوت كه زيرنوشت برگه خليعى با طلا و زيرنوشت برگه آن شاعر ديگر، با نقره بود.
شاعر شيعى الاصل، از ديدن اين وضع دلگير شد، چرا كه زيرنوشتِ با طلا را دليل بر ارجحيت و ستايش بيشتر شعر خليعى مىدانست. در عالم رؤيا اميرالمؤمنين عليهالسلام را ديد و شايد بر زبان آورد و يا وانمود كرد كه از پاسخ حضرت گلايه دارد.
امام عليهالسلام [به اين مضمون] به او فرمودند: «تو از ما هستى، اما او تازه به ما رسيده است».
:: آيا ممكن است؟
راستى آيا ممكن است به ما كه شيعه و از نياكانى شيعى هستيم و در خاندانى شيعى پرورش يافتهايم، بگويند: «تو از ما هستى».
بله، چنين امرى ممكن است، اما بايد كوشيد و كوشش امروز ما اين است كه غدير و عاشورا را زنده و زندهتر كرده، آن را به جهانيان معرفى كنيم. بسيارى از جمعيت شش ميلياردى جهان امروز، نام «غدير» را نشنيدهاند و آنان كه نام اين روز الهى را شنيدهاند، تحت تأثير وسوسههاى شيطانى مغرضان و بدون اينكه آن را بشناسند، با آن ضديت و دشمنى دارند. بنابراين بايد در راه بيدار كردن مردم دنيا بكوشيم. روشن باشد كه دشمنان غدير كه در گوشه و كنار كشورهاى: پاكستان، افغانستان، عراق و ديگر جاها پراكنده هستند در اقليت قرار دارند كه اميد مىرود به بركت اهل بيت عليهمالسلاماين دشمنىها و ضديتها نيز به پايان برسد، ان شاء اللّه.
از ديگر سو، روزگار ما به سختى سابق نيست، چرا كه در روزگاران گذشته نام بردن از غدير، حتى ممكن بود به قيمت جان انسان تمام شود. پس، حال كه زمينه فراهم است، بايد براى دو ركن «حديث كساء»، يعنى «غدير» و «عاشورا» فعاليت كرد و زحمت كشيد؛ دور ركنى كه پيشينيان ما براى حفظ و دفاع از آن شكنجه شدند، به زندان رفتند و خونهاى فراوان دادند و به بركت آن همه فداكارى امروزه مىتوانيم آزاد و بدون هراس، از غدير و عاشورا سخن بگوييم.
:: نبايد هراسيد
چند روز قبل با دو جوان از كشورى كه نام اسلامى را يدك مىكشد، ديدار داشتم. ضمن گفتگو از ايشان پرسيدم: براى اهل بيت عليهمالسلام چكار كردهايد كه پاسخى مناسب دادند.
گفتم: در اين راه آزار ديدهايد؟
پاسخ هر دو مثبت بود و يكى از آنان اظهار داشت كه به به همين دليل هشت ماه در زندان بوده است. جوان دوم گفت: چند سال قبل مقدارى كتاب، از قبيل: الغدير و صحيفه سجاديه به طور پنهانى وارد كشورم كردم، اما از ديد مأموران پنهان نماند. آنان كتابهايم را مصادره كردند و سه قاضى همصدا مرا محكوم كردند كه كتابهاى سحر و امثال آن را ترويج و توزيع مىكنم. از اين رو دو مجازات برايم در نظر گرفتند: چهار ماه زندان و شصت ضربه شلاق.
پرسيدم: زندانى شدى؟ شلاق هم زدند؟
گفت: هم زندان رفتم و هم شلاق خوردم، اما مأمور اجراى شلاق پس از نواختن حدود پنجاه ضربه، از ادامه آن منصرف شد.
يكى از حاضرانى كه گفتگوى ما را مىشنيد خطاب به آن جوان گفت: اى كاش، شصت ضربه را تماما مىزد!
جوان خنديد و دليل آن را پرسيده، پاسخ شنيد: حالا كه گذشته است، اما هر يك ضربه اضافه كه در راه اميرالمؤمنين عليهالسلامتحمل كنى، به همان نسبت پاداش و سپاس بيشترى خواهى گرفت.
خوشبختانه امروزه چنين تنگناهايى وجود ندارد و مىتوان در عرصه فعاليت حضور داشت.
:: نگاهى به تاريخ
كندوكاوى در تاريخ به ما نشان مىدهد كه غدير و عاشورا با پشت سرگذاشتن عقبهها و تنگناهاى بىشمارِ، سخت و فراوانى به دست ما رسيده است. در تاريخ آمده است كه معاويه در يك جريان سى هزار شيعه را كشت. راستى در آن روزگار شمار شيعيان چقدر بوده است و كسانى كه در آن جريان به فرمان معاويه كشته شدند، چند درصد كل شيعيان را تشكيل مىدادند؟ و اصولاً چرا معاويه آنان را كشت؟ بىترديد آنان در پى آن بودند تا واقعه غدير را زنده نگاه دارند و كسانى كه پس از آن دوره به دست حاكمان ستمگر و سركش به شهادت رسيدند، براى حفظ غدير و عاشورا مىكوشيدند.
إبن أبى عمير ـ سلام اللّه عليه ـ (دعايى كه بحق شايسته اوست) از اصحاب امام كاظم عليهالسلام بوده، و خدمت امام صادق عليهالسلام و امام رضا عليهالسلام نيز رسيده بود. او را هفده سال زندانى كردند، چرا كه از مدافعان و مروّجان سرسخت و پرتلاش غدير و عاشورا بود و در راه زنده نگاه داشتن آن در تكاپو بود. بستگان و خانوادهاش از او قطع اميد كرده بودند، چون از حال وى كاملاً بىخبر بودند. پدر و مادر، سرگردان و نگران، شيعيان هراسان و دوستان و شاگردان و اساتيدش كه از آنان نقل حديث مىكرد، همگى ترسان بودند. با چنين شرايطى، يقينا همگى شايسته «أحسنت» اميرالمؤمنين عليهالسلام هستند.
:: شكنجههاى جانكاه
به گواهى تاريخ، سِندى بن شاهك در مقابل ديدگان هارون، ابن ابى عمير را شكنجه مىكرد. شايان توجه است كه به ياد ندارم در جايى از منابع تاريخى ديده باشم هارون ناظر شكنجه شدن كسى باشد. اين طاغوتيان ستمگر در شكنجه كسى حاضر نمىشدند و اگر مىخواستند بر چنين كارى نظارت كنند، در جايى مخفى شده، امور را زير نظر مىگرفتند، مبادا كه حضورشان در محل شكنجه و ديدن آن، زبان به زبان بگردد و ماهيتشان آشكار شود. بدين ترتيب خود را از اين امور بىاطلاع و پيراسته وانمود مىكردند و اگر هم روزى راز آنان مبنى بر حضور در وقت شكنجه برملا مىشد، منكر مىشدند.
به هر حال درباره ابنابىعمير نوشتهاند كه سِندى بن شاهك او را در برابر ديدگان هارون 120 ضربه «خشبه» زد.
شايان توجه است كه هارون چهار نوع زدن داشت كه در حق شيعيان روا داشته مىشد: صفع (سيلى زدن)، تازيانه، چوب و خشبه بود. خشبه به چوبى گفته مىشد كه مسطح و پهن بود و دسته داشت و شايد طول آن به 50 ـ 60 سانتىمتر مىرسيد. سطح اين ابزار شكنجه چوبى پر از ميخ بود كه از يك سطح در آن كوفته شده، از سطح ديگر آن درآمده بود و به بروس امروزى مىماند. عزيزان روحانى و واعظان ارجمند مستحضرند و مىدانند كه هارون از اِعمال تمام آن شكنجهها فقط يك چيز را دنبال مىكرد و آن اينكه ابن ابىعمير، اصحاب خاص امام كاظم عليهالسلام را هرچند نفر كه هستند معرفى كند.
چنان كه خود ابن ابى عمير پس از آزاد شدنش مىگويد، خيلىها زير اين نوع شكنجه جان سپردند، اما وى از آن جهت كه اجلش نرسيده بود، نجات يافت. او مىگويد: «يكى از روزهايى كه زير شكنجه بودم، بىطاقت شدم و با خود انديشيدم كه اصحاب خاص امام عليهالسلام را نام ببرم يا نه، اما منصرف شدم، چون مىدانستم در صورتى كه هر يك را نام ببرم، به سرنوشت من دچار شده، همين شكنجه را خواهد ديد، اما همچنان دغدغه بىطاقتى ام را داشتم.
در همان هنگام «محمد بن مسلم»[5] را ـ كه سالها پيش از دنيا رفته بود ـ در عالم بيدارى پيش روى خود ديدم كه به من مىگفت: «اذكر وقوفك بين يدي اللّه؛ به ياد بياور هنگامى را كه در محضر خدا خواهى ايستاد».
پس از اين سخن ديگر او را نديدم، لذا با خود عهد كردم كه به هيچ وجه لب به اعتراف نگشايم».
ابن ابى عمير و هزاران همانند او براى حفظ غدير و عاشورا و رساندن آن به اين نسل و نسلهاى بعدى اين گونه جانانه ايستادند و تمام ستمها و شكنجهها را به جان خريدند. حال كه امروز ما آزادانه از دو عنصر اساسى «حديث كساء»، يعنى غدير و عاشورا سخن مىگوييم و مراسم مرتبط با آن دو را برگزار مىكنيم، سزاوار است خدمات و فداكارى گذشتگان را پاس بداريم و در اين راه از هزينه كردن پول، تشويق ديگران و تحمل سختىها دريغ نكنيم. بىترديد اگر در اين راه بكوشيم، پاداش سنگين آن را خواهيم گرفت.
:: پاداش بىمانند
بنا نبود صحبت به درازا كشيده شود، اما در اين جا لازم ديدم داستانى را درباره عنايت حضرت سيدالشهدا عليهالسلام و پاداش كسانى كه در راه حضرتش خدمت مىكنند، بيان كنم، چرا كه اين داستان بر من تأثير گذاشته است و از خاطرم محو نمىشود.
توضيحا عرض مىشود كه سراسر صحن ملكوتى حضرت سيدالشهدا عليهالسلام به صورت سرداب است و از طريق روزنههايى با ابعاد 60 × 60 سانتىمتر مىتوان وارد آن شد. اين روزنهها با سنگ پوشانده شده است. امواتى را كه براى دفن به كربلا مىآوردند و قرار بود در صحن مبارك دفن شوند، از همين روزنهها به آرامگاهش مىسپردند.
سالخوردگانى كه حدود 45 ـ 50 سال قبل در كربلا بودند يادشان مىآيد كه شخصى متدين متصدى به خاك سپردن اموات در صحن حضرت سيدالشهدا عليهالسلامبود. من نيز او را ديده و با وى همصحبت شده بودم. او دانش آموخته نبود، ولى با روحانيون و علما حشر و نشر داشت و وقت فراغت خود را با آنان سپرى مىكرد و از همين جهت، پراطلاع بود. من در روزگار پيرى و تقريبا از كار افتادهگيش به او رسيدم و در آن هنگام كارگران و فرزندانش كار دفن اموات را برعهده داشتند و او فقط نظارت مىكرد.
او مىگفت: «بانويى سالخورده را كه از دنيا رفته و از مردم روستاهاى اطراف كربلا و در باغى زندگى مىكرد، براى دفن در صحن امام حسين عليهالسلامآوردند و براى دفنش مرا فرا خواندند. طبق معمول اگر ميّت مرد باشد، متصدى دفن وارد قبر شده، بند كفن را گشوده، گونهاش را روى خاك مىگذارد و اگر ميّت زن باشد، يكى از مَحْرمهاى او كيفيت گشودن بند كفن و گذاشتن چهره ميّت روى خاك را از مأمور دفن مىآموزد، آنگاه وارد قبر شده، كار را به انجام مىرساند. به تشييع كنندگان گفتم يكى از مَحارم او بيايد تا كيفيت مراحل نهايى دفن را به او بگويم.
گفتند: او تنها يك پسر جوان دارد كه ممكن است در كنار جسد مادر دچار مشكل شده و صدمه روحى ببيند. تو را انسانى متدين مىدانيم و به اين صفت مىشناسيم، پس خودت اين كار را انجام ده».
شايان توجه است كه بقعههاى داخل صحن براى دفن افراد سرشناس و عالمان بود، اما اموات معمولى را در همان سرداب، رو به قبله مىخواباندند و او را به سنگى تكيه مىدادند تا از جهت قبله منحرف نشود و به قفا نيفتد. متصدى دفن براى يافتن راه و عدم برخورد با اجساد اموات ديگر، شمع يا چراغى روشن مىكرد و با خود به سرداب مىبُرد. ماندن او در سرداب براى خاكسپارى اموات، به محل دفن بستگى داشت كه نزديك باشد يا دور و به همين جهت كار دفن ميّت و بالا آمدن متصدى دفن گاهى تا پانزده دقيقه طول مىكشيد. آن زن سالخورده نيز مىبايست در همين سرداب دفن مىشد.
متصدى دفن اموات مىگفت: «با اينكه همه روزه امواتى را در آنجا دفن مىكردم، علىرغم نبودن جريان هوا، هرگز بوى بد استشمام نمىشد. اين در حالى بود كه اموات، مردم عادى بودند، نه ابوذر و سلمان كه بدنشان متلاشى نشود. به هر حال، آماده شدم تا ـ چنان كه رويه كار ماست ـ بند كفن آن زن را باز كنم و به آهستگى، به گونهاى كه چهره و موى سرش آشكار نشود، كفن را از پشت سرش بكشم و بدين ترتيب گونهاش روى خاك قرار گيرد.
تا اين جاى ماجرا از زبان متصدى دفن اموات نقل شد. حال دنباله مطلب را از زبان افرادى كه بالا بودند بشنويم. يكى از افراد مىگفت: زمانى نسبتا طولانى گذشت و از او خبرى نشد. سر را داخل روزنه كرديم و او را صدا زديم، اما جوابى نيامد. به فكر افتاديم كه او از چيزى نمىترسد تا احتمال وحشت زده شدنش برود و اينكه با ديدن چيزى از هوش رفته باشد. يك نفر شمعى روشن كرد و وارد سرداب شد و بىراهنما و نشانه، به اين سو و آن سو مىرفت تا ناگاه ـ به تصور خود ـ با بدن بىجان او روبهرو شد كه خيال كرد سكته كرده و مُرده است. او را به هرترتيبى كه بود از سرداب بيرون آوردند و پس از اطمينان از اينكه نمرده است، با افشاندن آب بر صورتش و مقدارى مشت و مال، به هوش آمد و به اين سو و آن سو نگاه كرد. وقتى جوياى وضعيت و حال او شدند، اولين سخنش اين بود: فرزند اين پيرزن كجاست؟ و در مقابل كنجكاوى آنان كه از پسر ميت چه مىخواهد، گفت: سؤالى از او دارم!
پسر ميت را آوردند و متصدى دفن از او پرسيد: مادرت با حضرت سيدالشهدا عليهالسلام چه ارتباطى داشته؟ آيا در مناسبتهايى چون عاشورا و اربعين اطعام مىكرده؟ مجلس روضهخوانى داشته؟ خلاصه براى دستگاه حضرت امام حسين عليهالسلام چه مىكرده است؟
او گفت: به دليل نزديك بودن به كربلا، مقيد بوديم در مناسبتهايى، همچون: روز عرفه، عاشورا، اربعين و نيمه شعبان به زيارت حضرتش مشرف شويم و شبهاى جمعه را نمىتوانستيم به صورت مرتب به زيارت بياييم و لذا گاهگاهى اين توفيق را مىيافتيم. در مورد برگزارى مجالس سوگوارى و اطعام، بايد بگويم كه براى اين كار، تمكُّن مالى نداشتيم، بلكه تمام آنچه به دست مىآورديم، محصولات باغى بود كه قسمتى از آن را براى مصرف خود نگاه مىداشتيم و بخش ديگر آن را مىفروختيم. چند رأس گاو و گوسفند هم داشتيم كه مازاد محصول لبنى آن را مىفروختيم و از محل فروش لبنيات و ميوهجات و سبزيجات، ديگر نيازهاى زندگى از قبيل: پوشاك، زغال براى گرمايش زمستان، وسايل زندگى و جز آن را تهيه مىكرديم.
ارتباطش با حضرت سيدالشهدا عليهالسلام اين بود كه هرگاه در باغهاى همسايه مجلس سيد الشهدا عليهالسلام برگزار مىشد، مرا با خودش به روضه مىبرد. مادرم اهل نماز و روزه بود و گاهى نيز نماز شب مىخواند. آنچه از محصولات باغ به دست مىآمد، تنها براى تأمين زندگىمان كافى بود و اضافه نداشت. از زمان كودكىام به ياد دارم، مادرم مىگفت: محصول شش روز هفته براى هزينه زندگىمان است و درآمد يك روز هفته به امام حسين عليهالسلاماختصاص دارد. بدين ترتيب، آنچه در روزهاى پنجشنبه در اختيار داشتيم استفاده نمىكرديم. در آن روز من يا مادرم و گاهى هر دو از باغ بيرون رفته و در كنار مسير زوّار مىايستاديم و آنچه مربوط به آن روز همراه داشتيم به زائران پياده و سواره سيدالشهدا عليهالسلام كه به كربلا مىرفتند مىداديم. ديگر هيچ نمىدانم».
وقتى حاضران از متصدى دفن جوياى ماجرا شدند، گفت: «چون وارد سرداب شدم و جايى مناسب پيدا كردم، دست به كار شدم كه كفن از صورت پيرزن كنار بزنم و گونهاش بر روى خاك قرار گيرد. در آن تاريكى فرا گير كه با وجود شمع، تنها تا دو قدمى خود را مىتوانستم ببينم، ناگهان سردابِ تاريك، همانند روز كه خورشيد تابنده آن را روشن كرده باشد، روشن شد و باغ بزرگى پيش رويم آشكار گشت كه همانند آن را در تمام عمرم نديده بودم. پرندگان خوشنوا در آن به نواخوانى مشغول بودند. دروازه اين باغ به سوى اين خانم گشوده شده بود. وقتى اين را ديدم ديگر از خود بىخود شدم».
آنچه بيان شد خودم از او شنيدم، اما شخص ديگرى به نقل از همان متصدى دفن اين مطلب را از قول او اضافه كرد كه گفته بود: «در آن حال سيد محترمى را ديدم كه درون باغ ايستاده بود؛ كسى به من چيزى نگفت كه او كيست، اما به ذهنم خطور كرد كه او حضرت سيدالشهدا عليهالسلاماست و از آن پس از خود بىخود شدم و نفهميدم چه شد».
:: به خود آييم
مسلّم اينكه همه ساله در اين كره خاكى ميلياردها براى حضرت سيدالشهدا عليهالسلام هزينه مىشود و البته آن حضرت به اين خرج يا مقدارى لبنيات و ميوهجات آن زن و امثال او نياز ندارند، اما آنچه ترديدپذير نيست آنكه حضرت، آقا و بزرگوارند. و هيچ محبتى را بىپاسخ نمىگذارند، حال كه اين خوان نعمتْ و رستگارى گسترده است، ما نيز به سهم و در حد توان خود در گسترده نگاه داشتن و تقويت آن شريك باشيم و درصدى از درآمد خود را تقديم امام حسين عليهالسلامكنيم. مبادا روح دنياپرستى بر ما غالب شود، كه در آن صورت... .
متأسفانه برخى گرفتار دنيا و آرايههاى آن شدهاند. روز گذشته شخصى ثروتمند و صاحب زمينهاى متعدد، خانه و باغ اين جا بود. به او پيشنهاد دادم قدرى از مال خود را به امام حسين عليهالسلام اختصاص دهد، او پرسشگرانه پرسيد: يعنى زمين خود را بفروشم!
پاسخ اين آقا و امثال او اين است: چرا نه؟! كدام خريدار و پاداشدهنده از امام حسين عليهالسلام و اميرالمؤمنين عليهالسلام بهتر است!؟ اين بزرگواران عنايت مىكنند و لطف دارند. پر واضح است، اگر طرف معامله انسان، اين بزرگواران باشند، داد و ستد تماما سود و بركت خواهد بود. همگىمان از پير و جوان، زن و مرد، عالم و عامى، ثروتمند و مستمند، مانند آن پيرزن، با اميرالمؤمنين عليهالسلام با سيدالشهدا عليهالسلام معامله كنيم.
اينك در آستانه ماه ذيحجه و عيد غدير هستيم و پس از آن عاشورا فرا مىرسد. آنكس كه پول دارد با پول خود و آن كه ندارد با بيان و زبان خود در اين راه خدمت كند.
:: هشدار!
مبادا كسى در اين مسير و بر ضد دستگاه اهل بيت عليهمالسلام به ويژه موضوع غدير و عاشورا كارشكنى كند و اقدام خود را خيرانديشى بپندارد[6] و مبادا كسى را در پيمودن اين راه سرد كند. بانوان و آقايان و همه و همه موظفند نزديكان و بستگان خود را در پيمودن اين راه و پاى بندى به آن تشويق كنند. خداى ناكرده فضايى به وجود نيايد كه به خرده حسابهاى شخصى پرداخته شود. همگى بايد يكديگر را به اين سو، جهت دهيم كه قصه غدير و عاشورا و دستگاه حضرت امام حسين عليهالسلامبه ميدان ستيز و تصفيه حسابهاى فردى تبديل نشود، بلكه بايد همه تلاشها براى خوب شناختن و بهتر معرفى كردن غدير و عاشورا باشد.
اگر فردى در معاملهاى زيان ببيند شب را تا به صبح بيدار مىماند و يك دم فارغ از اندوه نيست. گاهى نيز تحت تأثير فشار روحىِ ناشى از زيان مالى، انگشت حسرت به دندان گرفته، مىگزد، اما نه آنقدر كه انگشت خود را زخم و خونين كند. حال اگر روز قيامت كه يكى از نامهايش چنان كه در قرآن كريم آمده «يوم الحسرة» است، فرا برسد زيانْ ديدگان در آن روز چه خواهند كرد؟
مرحوم علامه مجلسى ـ رضوان اللّه عليه ـ روايتى نقل مىكند كه مىفرمايد: «در آن روز افرادى كه زيان ديده و آخرت خويش را از دست دادهاند، انگشت حسرت به دندان گرفته، چنان مىفشرند كه بندبند انگشتان خويش را قطع مىكنند و همچنان بندهاى بالاتر انگشتان و سرانجام مچ دست خود را از سر حسرت به دندان گرفته، قطع مىكنند».
همت كنيم و از خدا بخواهيم كه از اين جماعت نباشيم.
از خداى منان مسألت دارم زيارت شما را مقبول درگاه كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام قرار دهد و مشمول عنايت حضرت بقية اللّه الاعظم ـ عجل اللّه تعالى فرجه الشريف ـ باشيد و حاجتروا به خانه و كاشانه خويش باز گرديد. اميدوارم به بركت حديث شريف كساء و عنايت اهل بيت عليهمالسلام در راه احياى غدير و عاشورا توفيق روزافزون به دست آوريم و در اين راه كوتاهى نكنيم؛ و به لطف خداى مهربان، خود ما و نسل ما در راه آنان بوده و تا ابد باشيم، انشاء اللّه.
وصلى اللّه على محمد وآله الطاهرين
(2). سوره حج، آيه 32.
(3). شيخ عبداللّه بحرانى، العوالم بخش امام حسين عليهالسلام، ص 525.
(4). كامل الزيارات، ص 101.
(5). وى از اصحاب امام باقر و امام صادق عليهماالسلام و از اصحاب اجماع و از اساتيد ابن ابى عمير بوده است. برخى رواياتى كه ابن ابى عمير از امام باقر عليهالسلامنقل كرده، از طريق محمد بن مسلم است.
(6). خداى متعال چنين افرادى را زيانكارترين كس خوانده، مىفرمايد: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَـلاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا»؛ «بگو: آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم؟ [آنان] كسانىاند كه كوشششان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مىپندارند كه كار خوب انجام مىدهند» سوره كهف، آيات 103 ـ 104.
