علی در پل صراط
ثقةالاسلام نوری در کتاب مستدرک این حکایت را از عالمی نقل نموده است که: در قریه ما، که از دهات نزدیک شهر حله است، متولی مسجد که محمد نام داشت، بر حسب عادت هر روز به مسجد میآمد، اما روزی بر خلاف عادت، پیدایش نشد. احوالش را پرسیدیم، گفتند: در منزل بستری است. خیلی تعجب کردیم، چون تا شب گذشته صحیح و سالم بود.
به دیدنش رفتیم، دیدیم سر تا پایش سوخته است، گاهی بیهوش میشود و گاه به هوش میآید.
پرسیدم: چه بر سر شما آمده است؟
گفت: دیشب در خواب پل صراط را نشان من دادند، امر شد که من هم باید از روی پل رد شوم. اول زیر پایم خوب بود، بعد دیدم که راه باریک شد. ابتدا نرم و راحت بود، یک دفعه دیدم تیز و بران گردید. همینطور که آهسته آهسته میرفتم، خود را محکم گرفته بودم که نیفتم.
رنگ آتش که شعلهاش بالا میزد، سیاه بود، و مردم مثل برگ خزان از این طرف و آن طرف به گودال جهنم میافتادند. یک مرتبه دیدم که زیر پایم به اندازه مویی باریک شده است، و ناگهان آتش مرا به طرف خود کشانید و به گودال افتادم.
هر چه دست و پا میزدم، پایینتر میرفتم، همین که دیدم کار از کار گذشته، به قلبم گذشت: مگر نه این که هر وقت به زمین میافتادم میگفتم یا علی(ع) ، پس چرا حالا نگویم، گفتم: ای مولای من، ای امیرالمؤمنین(ع) کمکم کن.
در این موقع به من الهام شد که به بالا بنگرم، آقایی را دیدم که کنار صراط ایستاده، دست دراز کرد و کمر مرا گرفت و بالا کشید. گفتم: آقا سوختم، به فریادم برسید.
حضرت دست مبارک خود را از زانو تا منتهای ران من کشید. از خواب پریدم، دیدم جای دست امیرالمؤمنین(ع)، اصلاً سوزشی ندارد و خوب شده، لکن تمام بدنم میسوزد.
محمد، سه ماه در بستر افتاده بود و ناله میکرد. مرهمها آوردند و طبیبها عوض کردند، تا پس از سه ماه رو به بهبودی گذاشت و گوشت تازه بر بدنش رویید اما بعداً هر وقت این قضیه را نقل میکرد، مدتی تب و لرز میکرد.
بلی، راه چاره، تمسک به ولایت اهل بیت(ع) است. حضرت امام رضا(ع) وعده فرموده که زایرین قبرش را در پل صراط دستگیری فرماید. نسبت به متمسکین حضرت امام حسین(ع) نیز بشاراتی در این مورد رسیده است.(273)
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
جناب شیخ مفید اعلی الله مقامه میفرماید: روزی در بغداد، جعفر کتاب فروش کتاب هایی را حراج میکرد، من هم رفتم چند جلد کتاب از او خریدم وقتی خواستم بیایم به من گفت: بنشین که چیزی دیدهام برای مذهب تو یعنی شیعه خوب است معجزهای که من دیدهام برایت بگویم برای تقویت مذهب تو نافع است. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
یکی از علمای فارس به تهران آمده بود در مسافرخانه پولهایش را میدزدند، او هم هیچ کس را نمیشناخته و مانده بود که چه بکند، به فکرش میرسد که برای تهیه پول، فرمان امیرالمؤمنین() به مالک اشتر را روی یک کاغذ اعلا با یک خط عالی بنویسد و به صدر اعظم وقت هدیه بکند تا هم او را ارشاد کرده باشد و هم خود از گرفتاری رها شود. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مرحوم آیة الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند: شبی توسل پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم، آن شب در عالم رؤیا مشاهده کردم در زاویه مسجد کوفه نشستهام و امیر مؤمنان علی(ع) با جمعی حضور دارند، حضرت فرمودند: شعرای اهل بیت ما را بیاورید، دیدم چند تن از شعرای عرب را آوردند، افزود: شعرای فارسی زبان را هم بیاورید، آنگاه محتشم کاشانی و چند تن از شعرای فارسی زبان آمدند، فرمودند: محمد حسین شهریار را بیاورید! وی آمد، حضرت خطاب به شهریار گفتند: شعرت را بخوان، او این سروده را خواند: نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
امام زین العابدین(ع) گفت که: خبر داد مرا امایمن که روزی حضرت رسالت(ص) به دیدن حضرت فاطمه(س) آمد، پسی فاطمه برای آن حضرت حریره ساخت و نزد رسول خدا حاضر کرد، حضرت امیرالمؤمنین(ع) طبق خرمایی آورد، امایمن گفت: من کاسه آوردم که در آن شیر و مسکه بود، پس حضرت رسول(ص) و امیرالمؤمنین(ع) و فاطمه و حسن و حسین(ع) از آن حریره تناول نمودند و از آن شیر آشامیدند و از آن خرما و مسکه میل فرمودند، پس حضرت علی(ع) ابریق و طشتی آورد و آب بر دست حضرت رسالت(ص) ریخت. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
هرثمة بن ابی مسلم گوید: با علی بن ابیطالب به نبرد صفین رفتیم چون برگشتیم در کربلا منزل کرد و نماز بامداد را در آن مکان خواند و از خاکش برگرفت و بوسید، سپس فرمود: خوشا به تو ای خاک پاک از تو قومی محشور میشوند که بیحساب به بهشت میروند، هرثمة نزد زن خود که از شیعیان علی(ع) بود برگشت، گفت: مولایت ابوالحسن در کربلا توقف کرد و نماز خواند و از خاکش برگرفت و گفت: خوشا به حال تو ای خاک که از تو مردمی محشور میشوند که بیحساب به بهشت میروند، گفت: ای مرد امیرالمؤمنین جز حق نگوید چون حسین به کربلا آمد هرثمة گفت: من در قشونی بودم که عبیدالله بن زیاد فرستاده بود و چون این منزل و درختها را دیدم حدیث علی(ع) به یادم آمد بر شتر خود سوار شدم و خدمت حسین(ع) رفتم و سلام دادم و آن چه از پدرش در این منزل شنیده بودم به او گزارش دادم، فرمود: تو با ما هستی یا در برابر ما؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
شهید بزرگوار آیة الله دستغیب نوشتهاند: تقریباً بیست سال قبل که بیماری حصبه در شیراز شایع شد و کمتر خانهای بود که در آن بیماری حصبه نباشد، در یکی از روزهای محرم، مرحوم صلاحی میگفت: به برکت سیدالشهداء هفت نفر که به بیماری حصبه مبتلا بودند در منزل آقای عبدالرحیم سرافراز شفا یافتند. و تفضیل آن بیان کردند، بعد از آن، آقای سرافراز را دیدم و از واقعه مذکور سؤال کردم، واقعه را همانطور که آقای صلاحی بیان کرده بود بیان داشت. سپس من از آقای سرافراز تقاضا کردم که واقعه را بنویسند تا در تاریخ ثبت شود، آقای سرافراز نوشتند: نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
عمران شاهین که سرگذشت پناهندگی و نجاتش توسط حضرت علی(ع) در داستان قبل ذکر شد، با خود نذر کرده بود که هر گاه مورد عفو عضدالدوله واقع شود، با پای پیاده از کوفه به نجف اشرف رفته و مرقد شریف علی(ع) را زیارت کند، هنگامی که مورد عفو واقع شد، نیمههای شب پیاده و تنها از کوفه به قصد نجف اشرف روانه شد، یکی از محبان علی(ع) به نام علی بن طحال در عالم خواب دید، امیرمؤمنان علی(ع) به او فرمود: همین کنار در ورودی حرم، بنشین، و هنگامی که دوستم عمران شاهین آمد، در را به روی او باز کن، او از خواب بیدار شد و مطابق دستور حضرت علی(ع) کنار در حرم نشست، و در را باز کرد، ناگهان دید عمران شاهین سر رسید. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابن ابی یعفور (یکی از شاگردان امام صادق(ع)) میگوید: ما با خطاب جهنمی همنشین بودیم، و او نسبت به آل محمد(ص)، ناصبی شدید بود (بسیار آنها را دشمن داشت) و از دوستان نجده حروری (رییس خوارج منسوب به قریه حرواء) به شمار میآمد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
روضه خوانی مطلب ضعیفی را برای گرمی مجلس و گریه گرفتن از مردم روی منبر نقل کرده بود، این روضهخوان گفته است: پس از آن در عالم رؤیا دیدم قیامت برپا شده و ملائکهای که مأمورند مردم را به سوی محشر میکشانند، ناگاه دو نفر به دنبال من آمدند و چون از بیم گناه از رفتن امتناع مینمودم، به قهر و جبر مرا میکشیدند. در آن حال چند نفر تابوتی (عماری) را حمل میکردند که فاطمه زهرا(س) در میان آن بود و عدهای به آن پناهنده شده بودند، فرصت را غنیمت شمرده از دست آن دو متواری شده و به دختر پیامبر روی آوردم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
شاعری به نام صاحب که در مسأله شفاعت گرفتار اشتباهات عوام الناس شده بود و شعری به این مضمون سرود: نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
یکی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان) میگوید: مادرم تعریف میکرد که: زمان قحطی بود، حسن و علی(298) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
علی(ع) در رحبه از مردی درباره حدیثی سؤال کرد. آن مرد او را تکذیب نمود. علی(ع) فرمود: مرا تکذیب کردی؟ گفت: تو را تکذیب نکردم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
عبدالله بن یحیی وارد مجلس امیر مؤمنان علی(ع) شد و در برابر او تختی بود، حضرت دستور داد که روی آن بنشیند، ناگهان تخت واژگون شد و او به زمین افتاد و سرش شکست و خون جاری شد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از ابوسعید روایت کرده که گفت: با امیرالمؤمنین(ع) به جانب کربلا میرفتم و سخت تشنه شدیم، و علی(ع) در بیابان پیاده شد سنگی را برداشت کناری گذاشت، دیدیم زیرش چشمه آبی است که از هر آبی که خورده بودم گواراتر و سفیدتر بود، خورد و خوردیم، و حیواناتمان را سیر کردیم، و روی آن را صاف کرد، و ساعتی رفتیم، پس ایستاد و فرمود: شما را قسم میدهم که برگردید آن چشمه را پیدا کنید، مردم هر چه گشتند نیافتند، برگشتند نزد او، و گفتند: ما نتوانستیم چیزی بیابیم.(25) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 علی چشمم را کور کرد
شیخ مفید میفرماید: نشستم او گفت: من مدتی با رفیقم برای درس حدیث و خواندن روایات نزد شیخی به نام ابوعبدالله محدث میرفتیم، بعد کمکم معلوم شد او از دشمنان سر سخت علی(ع) است، گاهی هم گوشههایی میزد، جسارتهایی هم به علی بن ابی طالب(ع) میکرد، ما دو نفر او را نصیحت و خیر خواهی میکردیم، ولی او میگفت: من همین هستم تا دفعه دیگر که به فاطمه(س) زهراء جسارت کرد، ما دیگر تصمیم گرفتیم نرویم، گفتیم فایدهاش چیست ما نزد چه کسی درس بخوانیم؟! بالاخره شب در عالم رؤیا شاه ولایت ماه هدایت اسدالله الغالب علی بن ابیطالب(ع) را دیدم در خانه ابوعبدالله محدث است امیرالمؤمنین(ع) به او تغیر کرد به شیخ فرمود: مگر من با تو چه کردم؟ (مثلی میزنند - دوستی بی جا میشود - دشمنی بی جا نمیشود) آیا نمیترسی خدا کورت کند.
تا این را فرمود، اشاره به چشم راست شیخ کرد در خواب دیدم، چشم راستش کور شد از خواب بیدار شدم.
صبح که شد گفتم: با رفیقم برویم پیش شیخ خواب دیشب را بگویم و او را قهر علی بن ابیطالب(ع) بترسانم از خانه که بیرون دیدم رفیقم رو به خانه من میآید گفتم: رفیق کجا؟ گفت: دیشب خوابی دیدهام آمدهام برایت بگویم. گفتم: چه دیدی؟ عین خوابی که من دیده بودم او هم دیده بود، گفت: بله، در خواب دیدم امیرالمؤمنین(ع) اشاره فرمود چشم راست شیخ کور شد و من آمدم با تو برویم پیش این شیخک نصیحتش کنیم بگوییم دست بردارد.
گفتم: من هم همین خواب را دیدهام هر دو یک خواب را دیدهایم دو نفری آمدیم درب منزل، در زدیم زن تو خانه آمد پشت در گفت: امروز درس نیست.
گفتیم: چرا درس نیست، کار داریم ما میخواهیم شیخ را ببینیم.
گفت: امروز شیخ حال ندارد - ناله میکند گرفتاری دارد بالاخره ما اصرار کردیم گفتیم: ما باید او را حتماً ملاقات کنیم. زن گفت: امروز حالش خراب است از وقتی که بیدار شده است، روی چشم راستش دست گذاشته فریاد میزند، علی کورم کرد. ما دو تا گفتیم: در را باز کن ما برای همین آمدهایم. در را باز کرد دو نفری آمدیم دیدیم این بدبخت افتاده از درد چشمش ناله و استغاثه میکند.
همین که وارد شدیم، گفت: علی(ع) آخر مرا کور کرد.
ما دو نفر گفتیم: ما دیشب خودمان در خواب این جریان را دیدیم که امیرالمؤمنین(ع) اشاره بر چشم تو کرد و کور شدی. بیا و دست بردار تا شاید خدا تو را شفا بدهد چشمت هم به لطف آقا خوب شود.
یک دفعه گفت: اگر علی چشم دیگرم را هم کور کند، من دست از دشمنی او بر نمیدارم (چه قدر شقاوت است؟!) بالاخره ما بلند شدیم آمدیم. باز در خواب همان جریان را دیدیم. آقا چشم چپش را هم کور کرد. بعد آمدیم برای ملاقتش دو تا چشمش کور شده، اما دشمنیاش بیشتر شده(326) آخرش با کفر و زندقه از دار دنیا رفت.(327)
ادامه ندارد
علی جاودانه قرون
این عالم محترم خیلی زحمت میکشد و فرمان را مینویسد، وقت میگیرد و میرود. صدر اعظم میپرسد: این چیست؟
میگوید: فرمان امیرالمؤمنین(ع) به مالک اشتر است. صدر اعظم تأملی میکند و بعد مشغول کارهای خودش میشود، این آقا مدتی که مینشیند و بعد میخواهد برود، صدر اعظم میگوید: نه، شما بنشینید، این مرد محترم باز مینشیند. مردم میآیند و میروند. آخر وقت میشود، بلند میشود برود میگوید: نه آقا شما بفرمایید. همه میروند غیر از نوکرها، باز میخواهد برود، میگوید: نه شما بنشینید من با شما کاری دارم. به فراش میگوید: این را برای چه نوشتی؟
میگوید: چون شما صدراعظم هستید فکر کردم که اگر بخواهم به شما خدمتی بکنم، هیچ چیز بهتر از این نمیشود که فرمان امیرالمؤمنین(ع) را که دستور حکومت است و موازین اسلامی حکومت است برای شما بنویسم. صدر اعظم میگوید بیا جلو و یواشکی از او میپرسد: آیا خود علی به این عمل کرد یا نه؟ عالم میگوید: بله، عمل کرد.
میگوید: خودش که عمل کرد جز شکست چه نتیجهای گرفت؟ چه چیزی نصیبش شد که حالا تو این را آوردهای که من عمل کنم؟
آن مرد عالم گفت: تو چرا این سؤال را جلوی مردم از من نپرسیدی و صبر کردی همه مردم رفتند؟ حتی نوکرها را بیرون کردی و من را آوردی نزدیک و یواشکی پرسیدی؟ از چه کسی میترسی؟ از این مردم میترسی. تو از چه چیز مردم میترسی؟ غیر از همین علی است که در فکر مردم تأثیر کرده؟ الآن معاویه کجاست؟ معاویه را لعنت میکنی. پس علی شکست نخورده، باز هم امروز منطق علی است که طرفدار دارد، باز هم حق پیروز است.
این یک مثل بود ولی بیانگر واقعیت است.(345)
ادامه ندارد
علی ای همای رحمت
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ما سوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ - به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن - که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب - که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان - چو علی که میتواند که به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت - متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت - که زکوی او غباری به من آر، توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت - چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان، به دعای مستمندان - که زجان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم - که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی - به پیام آشنایی بنوازد آشنا را
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب - غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا
حضرت آیة الله مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شعر شهریار به پایان رسید، از خواب بیدار شدم، چون این شاعر را ندیده بودم، فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر، چه کسی است؟ پاسخ دادند: در تبریز زندگی میکند. گفتم از جانب من او را دعوت کنید که به قم بیاید. چند روز بعد شهریار آمد، دیدم همان کسی است که او را در عالم رؤیا آن هم در حضور حضرت علی(ع) دیدهام. از او پرسیدم: این شعر علی ای همای رحمت را کی ساختهای؟ شهریار با شگفتی گفت: شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساختهام، چون آن را نه به کسی دادهام و نه در موردش با کسی صحبت کردهام و هیچ کس از مضمون آن آگاهی ندارد.
بعد حضرت آیة الله مرعشی ماجرای رؤیای راستین خویش را برای وی باز گفت. در این حال شهریار منقلب میشود و میگوید: در فلان شبی این شعر را سرودهام و همان گونه که عرض کردم کسی از آن باخبر نمیباشد.
مرحوم آیة الله مرعشی افزوده بودند: وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت، مشخص شد درست مقارن ساعتی که وی آخرین مصرع شعر خود را به پایان رسانیده، من آن رؤیا را دیدهام.
آقای شجاعی خاطرنشان نمودهاند: آنهایی که تا سال 1357 هق به نجف مشرف شدهاند، این شعر را که با خطی خوش در داخل قابی بالای ضریح مطهر حضرت علی(ع) قرار دارد، مشاهده کردهاند و من آن را دیدهام، ولی نمیدانم چه کسی این شعر را به آن جا انتقال داده و کی بالای ضریح نهاده است؟!
روزی در محضر آیة الله بهاءالدینی از شعر و شاعری سخن به میان آمد، ایشان با جملهای کوتاه فرمود: بنده اشعار زیادی درباره اهل بیت، خصوصاً حضرت علی(ع) شنیدهام، ولی هیچ کدام برایم چون شعر شهریار جذابیت نداشته است، به همین جهت او را دعا کردم. بعداً برزخ را از او برداشتند!(310)
ادامه ندارد
علی از واقعه کربلا می گوید
چون حضرت دستهای خود را شست دستتر بر روی مبارکش کشید پس نظر کرد به سوی علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) نظری که آثار سرور و شادی در روی مبارکش مشاهده کردیم، آنگاه مدتی به سوی آسمان نظر کرد پس روی مبارک خود را به جانب قبله گردانید و دستهای خود را به سوی آسمان گشود، بسیار دعا کرد پس به سجده رفت و در سجده صدای گریه آن حضرت بلند شد، آب دیدهاش بر زمین جاری شد، پس سر از سجده برداشت و ساعتی سر در زیر افکند و مانند باران تند، آب از دیده مبارکش میریخت. چون اهل بیت این حالت را در او مشاهده کردند، همه اندوهناک شدند، و من نیز از حزن ایشان محزون گردیدم و جرأت نمیکردم که از سبب این گریه از آن حضرت سؤال کنم.
چون این حالت بسیار به طول انجامید، علی و فاطمه(ع) گفتند: سبب گریه تو چیست؟ یا رسول الله خدا هرگز دیدههای تو را گریان نگرداند، بدرستی که این حالت که در تو مشاهده کردیم دلهای ما را مجروح کرد. پس حضرت رسول(ص) رو به حضرت امیرالمؤمنین(ع) آورد گفت: ای برادر و حبیب من! چون شماها را نزد خود مجتمع دیدم، از مشاهده شما مرا سروری حاصل شد که هرگز چنین شادی در خود نیافته بودم، و من در شما نظر میکردم و خدا را شکر میکردم که چنین نعمتها به من کرامت کرده که ناگاه جبرییل(ع) بر من نازل شد گفت: یا محمد بدرستی مه خدای تعالی مطلع شد بر آنچه در نفس تو حادث گردید، و دانست شادی که تو را عارض شد به دیدن برادر و دختر و دو فرزندزاده خود، پس تمام کرد برای تو نعمت و گوارا گردانید برای تو این عطیه را با آنکه گردانید ایشان را و فرزندان ایشان را و شیعیان ایشان را با تو در بهشت، و جدایی نخواهد افکند میان تو و ایشان، چنانچه به تو عطا میکند در آن روز خوبی به ایشان عطا خواهد کرد، چنانچه به تو بخشش مینماید به ایشان خواهد بخشید، تا آنکه تو خشنود گردی، و زیاده از مرتبه خشنودی تو به ایشان کرامت خواهد کرد با بلیه بسیاری که به ایشان خواهد رسید در دنیا، و مکروه بسیاری که ایشان را در خواهد یافت بر دستهای گروهی از منافقان که ملت تو را بر خود بندند و دعوی کنند که از امت تواند، و حال آنکه بریاند از خدا و ایشان را به شمشیر آبدار و انواع زجرها و ستمها بکشند، و هر یک را در ناحیهای از زمین به قتل رسانند، و قبرهای ایشان از یکدیگر دور باشد، و حق تعالی این حالت را از برای ایشان پسندیده است و ایشان را اهل این سعادت گردانیده است، پس حمد کن خدا را بر آنچه از برای شما پسندیده و راضی شو به قضای الهی، پس خدا را حمد کردم و راضی شدم به قضای او بر آنچه برای شما اختیار نموده است.
پس جبرئیل گفت: یا محمد به درستی که برادر تو علی مقهور و مظلوم خواهد شد بعد از تو، منافقان امت بر او غالب خواهند شد و غضب خلافت او خواهند کرد و از دشمنان تو تعبها به او خواهد رسید، و در آخر کشته خواهد شد به دست بدترین خلایق و بدبختترین اولین و آخرین، نظیر پیکننده ناقه صالح، در شهری که به سوی آن شهر هجرت خواهد نمود، و آن شهر محل شیعیان او و شیعیان فرزندان او خواهد بود. به سبب این حال بلای اهل بیت رسالت بسیار خواهد شد و مصیبت عظیمتر خواهد شد، این فرزندزاده تو - و اشاره کرد به سوی حسین(ع) شهید خواهد شد با گروهی از اهل بیت و ذریت تو و نیکان امت تو، در کنار فرات، در زمینی که آن کربلا گویند، به سبب آن کرب و بلا بر دشمنان تو و دشمنان ذریه تو بسیار خواهد شد در روزی که کرب آن روز منقضی نشود و حسرت آن روز به آخر نرسد، آن بهترین بقعههای زمین است و حرمت آن از همه زمینها عظیمتر، و آن قطعهای است از بهشت.
پس زینب گفت: چون ابن ملجم پدرم را ضربت زد، اثر مرگ در او مشاهده کردم گفتم: ای پدر بزرگوار، امایمن چنین حدیثی به من روایت کرد، میخواهم آن را از تو بشنوم، فرمود: ای دختر حدیث چنان است که امایمن به تو روایت کرده، گویا میبینم تو را و زنان دیگر از اهل بیت مرا در این شهر اسیر کرده باشند، و به ذلت و خواری شما را برند و از دشمنان خود خائف و ترسان باشید، پس در آن وقت صبر کنید و شکیبایی نمایید، به حق آن خداوندی که حبهها را شکافته و خلایق را آفریده است، در آن وقت در روی زمین خدا را دوستی به غیر از شما و دوستان و شیعیان شما نباشد.
چون حضرت رسول(ص) این حدیث را نقل کرد برای ما، فرمود: در آن روز شیطان از روی شادی پرواز خواهد کرد و بر دور زمین با یاوران خود جولان خواهد نمود، خواهد گفت: ای گروه شیاطین آنچه مطلب ما بود از فرزند آدم به آن رسیدیم و در هلاک ایشان منتهای آرزوی خود را یافتیم، و همه را مستحق جهنم نمودیم مگر جماعت قلیلی که چنگ در دامان اهل بیت رسالت زدهاند، پس تا توانید سعی کنید که مردم را به شک اندازید در حق ایشان و بدارید مردم را بر عداوت ایشان و تحریص کنید مردم را بر ضرر رسانیدن به ایشان و دوستان ایشان، تا کفر و ضلالت خلق مستحکم گردد و از ایشان هیچ کس نجات نیابد، آن ملعون گمان خود را در حق اکثر مردم راست کرد زیرا که با عداوت شما هیچ عمل صالح فایده نمیبخشد، و با محبت و موالات شما هیچ گناهی جز کبایر ضرر نمیرساند.
ادامه ندارد
علی از کربلا گذر می کند
گفتم: نه این و نه آن من کودکانی به جا گذاردم و از عبیدالله بر آنها ترسانم. فرمود: پس به جایی برو که کشتن ما را نبینی و ناله ما را نشنوی، سوگند بدان که جان حسین به دست او است هر کس امروز فریاد ما را بشنود و ما را یاری نکند جز آن که خدایش او را در دوزخ افکند.(128)
ادامه ندارد
علی ، شفا دهنده حصبه
تقریباً بیست سال قبل که اغلب مردم به بیماری حصبه مبتلا بودند، هفت نفر مبتلا به این بیماری در منزل حقیر در یک اتاق بستری بودند، هشتم ماه محرم الحرام بود، میخواستم در مجلس عزاداری شرکت کنم، لذا مریضها را در خانه به حال خود گذاشتم و ساعت پنج صبح با خاطری پریشان به مجلسی که مؤسس آن مرحوم حاج ملا علی سیف بود رفتم؛ بعد از روضه و نماز صبح به سوی خانه برگشتم، بین راه در قلبم شفای آن هفت بیمار را به وسیله عزیز زهراء(ع) از خدا خواستم.
وقتی که به منزل رسیدیم، دیدم بچهها اطراف منقل آتش نشسته و مختصر نانی را که از روز قبل باقی مانده بود، روی آتش گرم کرده و با اشتهای کامل میخوردند. با دیدن این منظره عصبانی شدم، زیرا خوردن نان را (آن هم نانی که از روز گذشته باقی مانده) برای بیمار مبتلا به حصبه زیانآور میدانستم، دختر بزرگم که متوجه ناراحتی من شد، گفت: ما همه خوب شدهایم! از خواب بیدار شدیم، گرسنه بودیم نان و چای میخوریم!
گفتم: خوردن نان برای بیمار مبتلا حصبه خوب نیست!
گفت: پدر بنشین تا خواب خودم را برای شما تعریف کنم، ما همه خوب شدهایم!
گفتم: بگو!
گفت: خواب دیدم اتاقمان خیلی روشن شد، مردی آمد فرش سیاهی در این قسمت اتاق پهن کرد و کنار در اتاق با ادب ایستاد، آن وقت پنج نفر با نهایت جلالت و بزرگواری وارد اتاق شدند، یک نفر ایشان بانوی مجللهای بود، اول با دقت به کتیبههای اطراف اتاق که اسامی چهارده معصوم(ع) روی آن نوشته شده نگاه کردند، سپس روی آن فرش سیاه نشسته و قرآنهای کوچکی از جیب بغل خود در آورده و قدری تلاوت کردند، سپس یکی از آنها شروع کرد به عربی روضه حضرت قاسم(ع) خواندن، مکرر نام قاسم را به زبان میآورد و همه به شدت گریه میکردند، مخصوصاً آن بانوی محترمه خیلی جانسوز گریه میکرد، بعد از آن مردی که اول وارد شده بود، ظرفهای کوچکی که گویا در آن قهوه بود آورد و جلوی آنها گذاشت، من تعجب کرده بودم که اشخاص با این جلالت چرا پاهاشان برهنه است!
جلو رفتم و گفتم: شما را به خدا کدام یک از شما حضرت علی(ع) هستید؟
یکی از آنها که خیلی با مهابت بود، گفت: من هستم!
گفتم: شما را به خدا، چرا پاهای شما برهنه است؟
آن بزرگوار با چشم گریان فرمود: ما در این ایام عزاداریم لذا پاهای ما برهنه است (فقط پاهای آن بانو پوشیده بود) گفتم: ما بچهها همه بیماریم، مادرمان هم بیمار است، خالهمان هم بیمار است
آن گاه حضرت علی(ع)، از جای برخاسته و دست مبارکشان را بر سر و صورت یکیک ما کشیدند و نشستند، فرمودند: همه شما خوب شدید، مگر مادرتان.
گفتم: مادرم نیز بیمار است؟!
فرمودند: مادرت باید برود! با شنیدن این حرف گریان شدم و التماس کردم، پس به خاطر عجز و لابه من، برخاستند و دستی روی روانداز مادرم کشیدند. وقتی میخواستند از اتاق بیرون بروند روی به من کرده فرمودند: بر شما باد به نماز که تا شخصی مژگانش به هم میخورد باید نماز بخواند.
تا سر کوچه از عقب آنها رفتم، دیدم مرکبهایی که روپوشهای سیاه روی آنها انداختهاند آماده است، سوار مرکبها شده و رفتند و من برگشتم.
در این وقت از خواب بیدار شدم، صدای اذان صبح را شنیدم دست روی دست خودم و برادرانم و خالهام و مادرم گذاشتم، دیدم هیچ کدام تب نداریم، همه برخاستیم و نماز صبح را خواندیم، چون خیلی احساس کردیم گرسنهایم لذا چای دم کرده با نانی که موجود بود مشغول خوردن شدیم، تا شما بیایید و صبحانه تهیه کنید و دیگر آن هفت نفر به دوا و دکتر احتیاجی پیدا نکردند.(267)
ادامه ندارد
عشق و محبت مولای متقیان
علی بن طحال از او استقبال کرد و گفت: بسم الله ای مولای ما.
عمران به او گفت: من کیستم؟
او گفت: شما عمران بن شاهین هستید.
عمران در ظاهر گفت: من عمران نیستم.
علی بن طحال گفت: تو عمران شاهین هستی و امیرمؤمنان(ع) در عالم خواب به من فرمود: کنار در، بنشین و در را به روی دوستم عمران شاهین بگشا.
عمران گفت: تو را به حق علی(ع) آن حضرت چنین دستور داد.
عمران که غرق در عشق و محبت مولای متقیان علی(ع) شده بود، خود را به آستانه حرم مقدس آن حضرت افکند و عتبه حرم را بوسید (و به شکرانه این نعمت) مبلغ شصت دینار، حواله کرد که سرپرست ماهیها به علی بن طحال بدهد (با توجه به این که عمران شاهین دارای چند قایق صید ماهی در دریا بود)(335)
آری امیرمؤمنان مولای پرهیزگاران، این گونه به دوستان خود محبت میفرماید، و آنان که در این خانه، آشنایند، این مطالب را به خوبی درک مینمایند که حافظ گوید:
تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی ----- گوش نامحرم نباشد، پیغام سروش
ادامه ندارد
عذاب دشمن علی
خطاب، بیمار شد و در بستر مرگ افتاد، من به خاطر همنشینی سابق و تقیه، به عیادت او رفتم، دیدم بی هوش شده و در حال جان دادن است، ناگاه شنیدم که میگفت:
مالی ولک یا علی:مرا به تو ای علی(ع) چه کار؟ (چرا با تو دشمنی کردم که اکنون کیفر سختش را بنگرم).
ابن ابی یعفور میگوید: بعداً به حضور امام صادق(ع) رفتم و ماجرای جان کندن و سخن خطاب را، برای امام صادق(ع) بیان کردم.
آن حضرت، دوباره فرمود: رآه ورب الکعبه:به خدای کعبه، او علی(ع) را دید (یعنی خطاب، هنگام مرگ، علی(ع) را دید، و فهمید که دشمنی با آن حضرت، چه باطن پرعذابی دارد.)(329)
ادامه ندارد
عتاب مداح حسین
ناگاه پیامی از رسول خدا(ص) به فاطمه زهرا(س) رسید که ما را برای حساب بفرستید، آن مخدره امر فرمودند که برویم، چون به موقف حساب رسیدیم، منبری را دیدم که چند پله داشت، در پله بالای آن رسول خدا(ص) و در پله پایینتر آن حضرت علی نشسته و به امور مردم میرسیدند، نوبت به من رسید حضرت امیر مؤمنان(ع) به حالت عتاب به من فرمود: چرا آنطور از ذلت فرزندم حسین یاد میکردی و روی منبر نسبتهای ناروا به آن مظلوم میدادی، برای آن که مردم را به گریستن واداری و خود را معروف نمایی، متحیر ماندم که چه بگویم، جوابی نیافتم جز آنکه انکار کنم و بگویم من نگفتهام.
در این میان، درد شدیدی در بازوان خود احساس کردم و دیدم در کنار شخصی ایستاده و طومار بلندی در دست دارد که آن را به من نشان داد و گفت: بخوان با شگفتی ملاحظه کردم آنچه را که در روضههای خود گفتهام بدون آن که سخنی را جا بگذارند، ضبط کردهاند، چون اوضاع را اینگونه دیدم، چارهای ندیدم جز آن که بگویم: این مطلب را مرحوم مجلسی در جلد دهم بحارالانوار آورده است، پس آن جناب به یکی از خدام امر فرمود تا کتاب حاضر را بیاورد.
دیدم در طرف راست منبری که حضرت علی(ع) بر روی آن نشسته بود، افراد زیادی در صفوفی طولانی نشستهاند و هر عالمی کتابهای خود را مقابل خویش گذاشته است. در صف اول، نخستین شخص ملا محمد باقر مجلسی بود که کتابهایش در برابرش دیده میشد، وقتی پیام حضرت به او رسید، جلد دهم بحار را از میان آثارش بیرون آورده به او داد، آورد به نزد حضرت، امام اشاره فرمود تا کتاب را به دست من بدهند و آن مطلبی را که ادعا کرده بودم در کتاب بیابم و نشان دهم، چون میدانستم حرفهایی که گفتهام در این مأخذ نیست، بیهدف آن را ورق میزدم، این بار به نظرم آمد که بگویم: این حرف را در کتاب حاج ملا صالح برغانی دیدم که ظاهراً منبع البکاء باشد، آن کتاب نیز همچون بحارالأنوار آورده شد و به دستم دادند تا موضوع مورد ادعا را در این بیابم، در حالی که هراس داشتم و از خجالت عرق کرده و هوش از سرم پریده بود، کتاب مزبور را ورق میزدم که ناگاه از سوی رسول خدا(ص) به حضرت علی(ع) اشاره شد که از در ملایمت وارد شوند، با روش جدید ترس از وجودم زایل شد و به حال عادی بازگشتم.
از خواب بیدار شدم و ماجرایی را که در رؤیا دیده بودم برای اهل منبر نقل نمودم و از آن زمان دیگر به منبر نرفته و روضه نخواندم، در صورتی که از این راه استفاده زیادی داشتم.(279)
ادامه ندارد
عتاب شاعر
صاحب، اگر معامله حشر با علی است - من ضامنم که هر چه بخواهی گناه کن
شب امیرالمؤمنین(ع) را در خواب میبیند که در حالی که ناراحت و عصبانی بوده و میفرماید: ای صاحب، شعر خوبی نگفتی، عرض میکند: چه بگویم؟ حضرت میفرمایند: شعرت را اینطور اصلاح کن:
صاحب اگر معامله حشر با علی است - شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن(306)
در نتیجه شفاعت موجب سرکشی گناهکار نیست و جامعه را به فساد نمیبرد بلکه موجب آرامش و تکامل وی میگردد.
ادامه ندارد
عتاب امیرالمؤمنین
روی پشت بام آتش روشن کرده بودند، رفتم ببینم چه میکنند، دیدم آن دو، پوست خیکی راآوردهاند سرخ کنند و بخورند! با دیدن این صحنه گریهام گرفت، آمدم پایین، مقداری مس و مفراغ از منزل برداشتم، بردم زیر بازارچه فروختم و قدری دم پختک تهیه کردم. برادرم قاسم خان - که شخص پولداری بود - رسید، دید خیلی ناراحتم، از علت ناراحتی سؤال کرد، جریان را گفتم. قاسمخان که این ماجرا را شنید گفت: چه میگویی؟ شیخ رجبعلی را در بازار دیدم که صد تا بلیط چلوکباب میان مردم تقسیم میکند! چراغی که به خانه رواست، مسجد حرام است، این مرد کی میخواهد...، درست است که عابد و زاهد است، ولی کارش درست نیست!
با شنیدن این حرفها ناراحتی من بیشتر شد. شب که شیخ به خانه آمد، با او برخورد کردم که چرا... و با ناراحتی خوابیدم. نیمههای شب ناگاه متوجه شدم که مرا صدا میزنند که بلند شو. بلند شدم، دیدم مولا امیرالمؤمنین(ع) است که ضمن معرفی خود فرمود: او بچههای مردم را نگه داشته، ما هم بچههای تو را! هر وقت بچههایت از گرسنگی مردند، حرف بزن!(299)
ادامه ندارد
عاقبت تکذیب کردن امیرالمؤمنین
علی(ع) فرمود: از خدا میخواهم که اگر مرا تکذیب کردی چشم تو را کور کند.
گفت: بخواه. در این هنگام علی(ع) آن مرد را نفرین کرد و در نتیجه آن نفرین، هنوز او از رحبه نرفته بود که چشمش نابینا شد.(248)
ادامه ندارد
عاقبت ترک بسم الله
امیر مؤمنان (ع) دستور داد آب آوردند و خون را شستند، سپس فرمود: نزدیک بیا دست مبارک را بر آن گذاشت نخست احساس درد شدیدی کرد، و بعد شفا یافت! سپس فرمود: شکر خدایی را که گناهان شیعیان ما را در دنیا با حوادث ناگواری که بر آنها پیش میآید میشوید و پاک میکند!
عبدالله عرض کرد: ای امیر مؤمنان! مرا آگاه کردید، اگر بفرمایید من چه گناهی مرتکب شدهام که این حادثه ناگوار برایم پیش آمد تا دیگر تکرار نکنم خوش وقت میشوم.
فرمود: هنگامی که نشستی بسم الله الرحمن الرحیم نگفتی، مگر نمیدانی رسول خدا(ص) از ذات پاک پروردگار برای من چنین نقل فرموده: هر کار با اهمیتی بسم الله در آن گفته نشود، نافرجام و بی عاقبت است.
عبدالله گفت: فدایت شوم من بعد از این هرگز آن را ترک نمیکنم.
امام فرمود: در این بهرهمند و سعادتمند خواهی شد.(221)
ادامه ندارد
ظهور چشمه آب
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
