علی در پل صراط

ثقةالاسلام نوری در کتاب مستدرک این حکایت را از عالمی نقل نموده است که: در قریه ما، که از دهات نزدیک شهر حله است، متولی مسجد که محمد نام داشت، بر حسب عادت هر روز به مسجد می‏آمد، اما روزی بر خلاف عادت، پیدایش نشد. احوالش را پرسیدیم، گفتند: در منزل بستری است. خیلی تعجب کردیم، چون تا شب گذشته صحیح و سالم بود.
به دیدنش رفتیم، دیدیم سر تا پایش سوخته است، گاهی بیهوش می‏شود و گاه به هوش می‏آید.
پرسیدم: چه بر سر شما آمده است؟
گفت: دیشب در خواب پل صراط را نشان من دادند، امر شد که من هم باید از روی پل رد شوم. اول زیر پایم خوب بود، بعد دیدم که راه باریک شد. ابتدا نرم و راحت بود، یک دفعه دیدم تیز و بران گردید. همین‏طور که آهسته آهسته می‏رفتم، خود را محکم گرفته بودم که نیفتم.
رنگ آتش که شعله‏اش بالا می‏زد، سیاه بود، و مردم مثل برگ خزان از این طرف و آن طرف به گودال جهنم می‏افتادند. یک مرتبه دیدم که زیر پایم به اندازه مویی باریک شده است، و ناگهان آتش مرا به طرف خود کشانید و به گودال افتادم.
هر چه دست و پا می‏زدم، پایین‏تر می‏رفتم، همین که دیدم کار از کار گذشته، به قلبم گذشت: مگر نه این که هر وقت به زمین می‏افتادم می‏گفتم یا علی(ع) ، پس چرا حالا نگویم، گفتم: ای مولای من، ای امیرالمؤمنین(ع) کمکم کن.
در این موقع به من الهام شد که به بالا بنگرم، آقایی را دیدم که کنار صراط ایستاده، دست دراز کرد و کمر مرا گرفت و بالا کشید. گفتم: آقا سوختم، به فریادم برسید.
حضرت دست مبارک خود را از زانو تا منتهای ران من کشید. از خواب پریدم، دیدم جای دست امیرالمؤمنین(ع)، اصلاً سوزشی ندارد و خوب شده، لکن تمام بدنم می‏سوزد.
محمد، سه ماه در بستر افتاده بود و ناله می‏کرد. مرهم‏ها آوردند و طبیب‏ها عوض کردند، تا پس از سه ماه رو به بهبودی گذاشت و گوشت تازه بر بدنش رویید اما بعداً هر وقت این قضیه را نقل می‏کرد، مدتی تب و لرز می‏کرد.
بلی، راه چاره، تمسک به ولایت اهل بیت(ع) است. حضرت امام رضا(ع) وعده فرموده که زایرین قبرش را در پل صراط دستگیری فرماید. نسبت به متمسکین حضرت امام حسین(ع) نیز بشاراتی در این مورد رسیده است.(273)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

علی چشمم را کور کرد

جناب شیخ مفید اعلی الله مقامه می‏فرماید: روزی در بغداد، جعفر کتاب فروش کتاب هایی را حراج می‏کرد، من هم رفتم چند جلد کتاب از او خریدم وقتی خواستم بیایم به من گفت: بنشین که چیزی دیده‏ام برای مذهب تو یعنی شیعه خوب است معجزه‏ای که من دیده‏ام برایت بگویم برای تقویت مذهب تو نافع است.
شیخ مفید می‏فرماید: نشستم او گفت: من مدتی با رفیقم برای درس حدیث و خواندن روایات نزد شیخی به نام ابوعبدالله محدث می‏رفتیم، بعد کم‏کم معلوم شد او از دشمنان سر سخت علی(ع) است، گاهی هم گوشه‏هایی می‏زد، جسارت‏هایی هم به علی بن ابی طالب(ع) می‏کرد، ما دو نفر او را نصیحت و خیر خواهی می‏کردیم، ولی او می‏گفت: من همین هستم تا دفعه دیگر که به فاطمه(س) زهراء جسارت کرد، ما دیگر تصمیم گرفتیم نرویم، گفتیم فایده‏اش چیست ما نزد چه کسی درس بخوانیم؟! بالاخره شب در عالم رؤیا شاه ولایت ماه هدایت اسدالله الغالب علی بن ابی‏طالب(ع) را دیدم در خانه ابوعبدالله محدث است امیرالمؤمنین(ع) به او تغیر کرد به شیخ فرمود: مگر من با تو چه کردم؟ (مثلی می‏زنند - دوستی بی جا می‏شود - دشمنی بی جا نمی‏شود) آیا نمی‏ترسی خدا کورت کند.
تا این را فرمود، اشاره به چشم راست شیخ کرد در خواب دیدم، چشم راستش کور شد از خواب بیدار شدم.
صبح که شد گفتم: با رفیقم برویم پیش شیخ خواب دیشب را بگویم و او را قهر علی بن ابی‏طالب(ع) بترسانم از خانه که بیرون دیدم رفیقم رو به خانه من می‏آید گفتم: رفیق کجا؟ گفت: دیشب خوابی دیده‏ام آمده‏ام برایت بگویم. گفتم: چه دیدی؟ عین خوابی که من دیده بودم او هم دیده بود، گفت: بله، در خواب دیدم امیرالمؤمنین(ع) اشاره فرمود چشم راست شیخ کور شد و من آمدم با تو برویم پیش این شیخک نصیحتش کنیم بگوییم دست بردارد.
گفتم: من هم همین خواب را دیده‏ام هر دو یک خواب را دیده‏ایم دو نفری آمدیم درب منزل، در زدیم زن تو خانه آمد پشت در گفت: امروز درس نیست.
گفتیم: چرا درس نیست، کار داریم ما می‏خواهیم شیخ را ببینیم.
گفت: امروز شیخ حال ندارد - ناله می‏کند گرفتاری دارد بالاخره ما اصرار کردیم گفتیم: ما باید او را حتماً ملاقات کنیم. زن گفت: امروز حالش خراب است از وقتی که بیدار شده است، روی چشم راستش دست گذاشته فریاد می‏زند، علی کورم کرد. ما دو تا گفتیم: در را باز کن ما برای همین آمده‏ایم. در را باز کرد دو نفری آمدیم دیدیم این بدبخت افتاده از درد چشمش ناله و استغاثه می‏کند.
همین که وارد شدیم، گفت: علی(ع) آخر مرا کور کرد.
ما دو نفر گفتیم: ما دیشب خودمان در خواب این جریان را دیدیم که امیرالمؤمنین(ع) اشاره بر چشم تو کرد و کور شدی. بیا و دست بردار تا شاید خدا تو را شفا بدهد چشمت هم به لطف آقا خوب شود.
یک دفعه گفت: اگر علی چشم دیگرم را هم کور کند، من دست از دشمنی او بر نمی‏دارم (چه قدر شقاوت است؟!) بالاخره ما بلند شدیم آمدیم. باز در خواب همان جریان را دیدیم. آقا چشم چپش را هم کور کرد. بعد آمدیم برای ملاقتش دو تا چشمش کور شده، اما دشمنی‏اش بیشتر شده(326) آخرش با کفر و زندقه از دار دنیا رفت.(327)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

علی جاودانه قرون

یکی از علمای فارس به تهران آمده بود در مسافرخانه پولهایش را می‏دزدند، او هم هیچ کس را نمی‏شناخته و مانده بود که چه بکند، به فکرش می‏رسد که برای تهیه پول، فرمان امیرالمؤمنین() به مالک اشتر را روی یک کاغذ اعلا با یک خط عالی بنویسد و به صدر اعظم وقت هدیه بکند تا هم او را ارشاد کرده باشد و هم خود از گرفتاری رها شود.
این عالم محترم خیلی زحمت می‏کشد و فرمان را می‏نویسد، وقت می‏گیرد و می‏رود. صدر اعظم می‏پرسد: این چیست؟
می‏گوید: فرمان امیرالمؤمنین(ع) به مالک اشتر است. صدر اعظم تأملی می‏کند و بعد مشغول کارهای خودش می‏شود، این آقا مدتی که می‏نشیند و بعد می‏خواهد برود، صدر اعظم می‏گوید: نه، شما بنشینید، این مرد محترم باز می‏نشیند. مردم می‏آیند و می‏روند. آخر وقت می‏شود، بلند می‏شود برود می‏گوید: نه آقا شما بفرمایید. همه می‏روند غیر از نوکرها، باز می‏خواهد برود، می‏گوید: نه شما بنشینید من با شما کاری دارم. به فراش می‏گوید: این را برای چه نوشتی؟
می‏گوید: چون شما صدراعظم هستید فکر کردم که اگر بخواهم به شما خدمتی بکنم، هیچ چیز بهتر از این نمی‏شود که فرمان امیرالمؤمنین(ع) را که دستور حکومت است و موازین اسلامی حکومت است برای شما بنویسم. صدر اعظم می‏گوید بیا جلو و یواشکی از او می‏پرسد: آیا خود علی به این عمل کرد یا نه؟ عالم می‏گوید: بله، عمل کرد.
می‏گوید: خودش که عمل کرد جز شکست چه نتیجه‏ای گرفت؟ چه چیزی نصیبش شد که حالا تو این را آورده‏ای که من عمل کنم؟
آن مرد عالم گفت: تو چرا این سؤال را جلوی مردم از من نپرسیدی و صبر کردی همه مردم رفتند؟ حتی نوکرها را بیرون کردی و من را آوردی نزدیک و یواشکی پرسیدی؟ از چه کسی می‏ترسی؟ از این مردم می‏ترسی. تو از چه چیز مردم می‏ترسی؟ غیر از همین علی است که در فکر مردم تأثیر کرده؟ الآن معاویه کجاست؟ معاویه را لعنت می‏کنی. پس علی شکست نخورده، باز هم امروز منطق علی است که طرفدار دارد، باز هم حق پیروز است.
این یک مثل بود ولی بیانگر واقعیت است.(345)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

علی ای همای رحمت

مرحوم آیة الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند: شبی توسل پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم، آن شب در عالم رؤیا مشاهده کردم در زاویه مسجد کوفه نشسته‏ام و امیر مؤمنان علی(ع) با جمعی حضور دارند، حضرت فرمودند: شعرای اهل بیت ما را بیاورید، دیدم چند تن از شعرای عرب را آوردند، افزود: شعرای فارسی زبان را هم بیاورید، آن‏گاه محتشم کاشانی و چند تن از شعرای فارسی زبان آمدند، فرمودند: محمد حسین شهریار را بیاورید! وی آمد، حضرت خطاب به شهریار گفتند: شعرت را بخوان، او این سروده را خواند:
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ما سوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ - به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن - که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب - که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان - چو علی که می‏تواند که به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت - متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت - که زکوی او غباری به من آر، توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت - چه پیام‏ها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان، به دعای مستمندان - که زجان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم - که لسان غیب خوش‏تر بنوازد این نوا را
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی - به پیام آشنایی بنوازد آشنا را
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب - غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا
حضرت آیة الله مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شعر شهریار به پایان رسید، از خواب بیدار شدم، چون این شاعر را ندیده بودم، فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر، چه کسی است؟ پاسخ دادند: در تبریز زندگی می‏کند. گفتم از جانب من او را دعوت کنید که به قم بیاید. چند روز بعد شهریار آمد، دیدم همان کسی است که او را در عالم رؤیا آن هم در حضور حضرت علی(ع) دیده‏ام. از او پرسیدم: این شعر علی ای همای رحمت را کی ساخته‏ای؟ شهریار با شگفتی گفت: شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته‏ام، چون آن را نه به کسی داده‏ام و نه در موردش با کسی صحبت کرده‏ام و هیچ کس از مضمون آن آگاهی ندارد.
بعد حضرت آیة الله مرعشی ماجرای رؤیای راستین خویش را برای وی باز گفت. در این حال شهریار منقلب می‏شود و می‏گوید: در فلان شبی این شعر را سروده‏ام و همان گونه که عرض کردم کسی از آن باخبر نمی‏باشد.
مرحوم آیة الله مرعشی افزوده بودند: وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت، مشخص شد درست مقارن ساعتی که وی آخرین مصرع شعر خود را به پایان رسانیده، من آن رؤیا را دیده‏ام.
آقای شجاعی خاطرنشان نموده‏اند: آنهایی که تا سال 1357 هق به نجف مشرف شده‏اند، این شعر را که با خطی خوش در داخل قابی بالای ضریح مطهر حضرت علی(ع) قرار دارد، مشاهده کرده‏اند و من آن را دیده‏ام، ولی نمی‏دانم چه کسی این شعر را به آن جا انتقال داده و کی بالای ضریح نهاده است؟!
روزی در محضر آیة الله بهاءالدینی از شعر و شاعری سخن به میان آمد، ایشان با جمله‏ای کوتاه فرمود: بنده اشعار زیادی درباره اهل بیت، خصوصاً حضرت علی(ع) شنیده‏ام، ولی هیچ کدام برایم چون شعر شهریار جذابیت نداشته است، به همین جهت او را دعا کردم. بعداً برزخ را از او برداشتند!(310)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

علی از واقعه کربلا می گوید

امام زین العابدین(ع) گفت که: خبر داد مرا ام‏ایمن که روزی حضرت رسالت(ص) به دیدن حضرت فاطمه(س) آمد، پسی فاطمه برای آن حضرت حریره ساخت و نزد رسول خدا حاضر کرد، حضرت امیرالمؤمنین(ع) طبق خرمایی آورد، ام‏ایمن گفت: من کاسه آوردم که در آن شیر و مسکه بود، پس حضرت رسول(ص) و امیرالمؤمنین(ع) و فاطمه و حسن و حسین(ع) از آن حریره تناول نمودند و از آن شیر آشامیدند و از آن خرما و مسکه میل فرمودند، پس حضرت علی(ع) ابریق و طشتی آورد و آب بر دست حضرت رسالت(ص) ریخت.
چون حضرت دست‏های خود را شست دست‏تر بر روی مبارکش کشید پس نظر کرد به سوی علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) نظری که آثار سرور و شادی در روی مبارکش مشاهده کردیم، آنگاه مدتی به سوی آسمان نظر کرد پس روی مبارک خود را به جانب قبله گردانید و دست‏های خود را به سوی آسمان گشود، بسیار دعا کرد پس به سجده رفت و در سجده صدای گریه آن حضرت بلند شد، آب دیده‏اش بر زمین جاری شد، پس سر از سجده برداشت و ساعتی سر در زیر افکند و مانند باران تند، آب از دیده مبارکش می‏ریخت. چون اهل بیت این حالت را در او مشاهده کردند، همه اندوهناک شدند، و من نیز از حزن ایشان محزون گردیدم و جرأت نمی‏کردم که از سبب این گریه از آن حضرت سؤال کنم.
چون این حالت بسیار به طول انجامید، علی و فاطمه(ع) گفتند: سبب گریه تو چیست؟ یا رسول الله خدا هرگز دیده‏های تو را گریان نگرداند، بدرستی که این حالت که در تو مشاهده کردیم دل‏های ما را مجروح کرد. پس حضرت رسول(ص) رو به حضرت امیرالمؤمنین(ع) آورد گفت: ای برادر و حبیب من! چون شماها را نزد خود مجتمع دیدم، از مشاهده شما مرا سروری حاصل شد که هرگز چنین شادی در خود نیافته بودم، و من در شما نظر می‏کردم و خدا را شکر می‏کردم که چنین نعمت‏ها به من کرامت کرده که ناگاه جبرییل(ع) بر من نازل شد گفت: یا محمد بدرستی مه خدای تعالی مطلع شد بر آنچه در نفس تو حادث گردید، و دانست شادی که تو را عارض شد به دیدن برادر و دختر و دو فرزندزاده خود، پس تمام کرد برای تو نعمت و گوارا گردانید برای تو این عطیه را با آنکه گردانید ایشان را و فرزندان ایشان را و شیعیان ایشان را با تو در بهشت، و جدایی نخواهد افکند میان تو و ایشان، چنانچه به تو عطا می‏کند در آن روز خوبی به ایشان عطا خواهد کرد، چنانچه به تو بخشش می‏نماید به ایشان خواهد بخشید، تا آنکه تو خشنود گردی، و زیاده از مرتبه خشنودی تو به ایشان کرامت خواهد کرد با بلیه بسیاری که به ایشان خواهد رسید در دنیا، و مکروه بسیاری که ایشان را در خواهد یافت بر دست‏های گروهی از منافقان که ملت تو را بر خود بندند و دعوی کنند که از امت تواند، و حال آنکه بری‏اند از خدا و ایشان را به شمشیر آبدار و انواع زجرها و ستم‏ها بکشند، و هر یک را در ناحیه‏ای از زمین به قتل رسانند، و قبرهای ایشان از یکدیگر دور باشد، و حق تعالی این حالت را از برای ایشان پسندیده است و ایشان را اهل این سعادت گردانیده است، پس حمد کن خدا را بر آنچه از برای شما پسندیده و راضی شو به قضای الهی، پس خدا را حمد کردم و راضی شدم به قضای او بر آنچه برای شما اختیار نموده است.
پس جبرئیل گفت: یا محمد به درستی که برادر تو علی مقهور و مظلوم خواهد شد بعد از تو، منافقان امت بر او غالب خواهند شد و غضب خلافت او خواهند کرد و از دشمنان تو تعب‏ها به او خواهد رسید، و در آخر کشته خواهد شد به دست بدترین خلایق و بدبخت‏ترین اولین و آخرین، نظیر پی‏کننده ناقه صالح، در شهری که به سوی آن شهر هجرت خواهد نمود، و آن شهر محل شیعیان او و شیعیان فرزندان او خواهد بود. به سبب این حال بلای اهل بیت رسالت بسیار خواهد شد و مصیبت عظیم‏تر خواهد شد، این فرزندزاده تو - و اشاره کرد به سوی حسین(ع) شهید خواهد شد با گروهی از اهل بیت و ذریت تو و نیکان امت تو، در کنار فرات، در زمینی که آن کربلا گویند، به سبب آن کرب و بلا بر دشمنان تو و دشمنان ذریه تو بسیار خواهد شد در روزی که کرب آن روز منقضی نشود و حسرت آن روز به آخر نرسد، آن بهترین بقعه‏های زمین است و حرمت آن از همه زمین‏ها عظیم‏تر، و آن قطعه‏ای است از بهشت.
پس زینب گفت: چون ابن ملجم پدرم را ضربت زد، اثر مرگ در او مشاهده کردم گفتم: ای پدر بزرگوار، ام‏ایمن چنین حدیثی به من روایت کرد، می‏خواهم آن را از تو بشنوم، فرمود: ای دختر حدیث چنان است که ام‏ایمن به تو روایت کرده، گویا می‏بینم تو را و زنان دیگر از اهل بیت مرا در این شهر اسیر کرده باشند، و به ذلت و خواری شما را برند و از دشمنان خود خائف و ترسان باشید، پس در آن وقت صبر کنید و شکیبایی نمایید، به حق آن خداوندی که حبه‏ها را شکافته و خلایق را آفریده است، در آن وقت در روی زمین خدا را دوستی به غیر از شما و دوستان و شیعیان شما نباشد.
چون حضرت رسول(ص) این حدیث را نقل کرد برای ما، فرمود: در آن روز شیطان از روی شادی پرواز خواهد کرد و بر دور زمین با یاوران خود جولان خواهد نمود، خواهد گفت: ای گروه شیاطین آنچه مطلب ما بود از فرزند آدم به آن رسیدیم و در هلاک ایشان منتهای آرزوی خود را یافتیم، و همه را مستحق جهنم نمودیم مگر جماعت قلیلی که چنگ در دامان اهل بیت رسالت زده‏اند، پس تا توانید سعی کنید که مردم را به شک اندازید در حق ایشان و بدارید مردم را بر عداوت ایشان و تحریص کنید مردم را بر ضرر رسانیدن به ایشان و دوستان ایشان، تا کفر و ضلالت خلق مستحکم گردد و از ایشان هیچ کس نجات نیابد، آن ملعون گمان خود را در حق اکثر مردم راست کرد زیرا که با عداوت شما هیچ عمل صالح فایده نمی‏بخشد، و با محبت و موالات شما هیچ گناهی جز کبایر ضرر نمی‏رساند.


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

علی از کربلا گذر می کند

هرثمة بن ابی مسلم گوید: با علی بن ابیطالب به نبرد صفین رفتیم چون برگشتیم در کربلا منزل کرد و نماز بامداد را در آن مکان خواند و از خاکش برگرفت و بوسید، سپس فرمود: خوشا به تو ای خاک پاک از تو قومی محشور می‏شوند که بی‏حساب به بهشت می‏روند، هرثمة نزد زن خود که از شیعیان علی(ع) بود برگشت، گفت: مولایت ابوالحسن در کربلا توقف کرد و نماز خواند و از خاکش برگرفت و گفت: خوشا به حال تو ای خاک که از تو مردمی محشور می‏شوند که بی‏حساب به بهشت می‏روند، گفت: ای مرد امیرالمؤمنین جز حق نگوید چون حسین به کربلا آمد هرثمة گفت: من در قشونی بودم که عبیدالله بن زیاد فرستاده بود و چون این منزل و درختها را دیدم حدیث علی(ع) به یادم آمد بر شتر خود سوار شدم و خدمت حسین(ع) رفتم و سلام دادم و آن چه از پدرش در این منزل شنیده بودم به او گزارش دادم، فرمود: تو با ما هستی یا در برابر ما؟
گفتم: نه این و نه آن من کودکانی به جا گذاردم و از عبیدالله بر آنها ترسانم. فرمود: پس به جایی برو که کشتن ما را نبینی و ناله ما را نشنوی، سوگند بدان که جان حسین به دست او است هر کس امروز فریاد ما را بشنود و ما را یاری نکند جز آن که خدایش او را در دوزخ افکند.(128)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

علی ، شفا دهنده حصبه

شهید بزرگوار آیة الله دستغیب نوشته‏اند: تقریباً بیست سال قبل که بیماری حصبه در شیراز شایع شد و کمتر خانه‏ای بود که در آن بیماری حصبه نباشد، در یکی از روزهای محرم، مرحوم صلاحی می‏گفت: به برکت سیدالشهداء هفت نفر که به بیماری حصبه مبتلا بودند در منزل آقای عبدالرحیم سرافراز شفا یافتند. و تفضیل آن بیان کردند، بعد از آن، آقای سرافراز را دیدم و از واقعه مذکور سؤال کردم، واقعه را همان‏طور که آقای صلاحی بیان کرده بود بیان داشت. سپس من از آقای سرافراز تقاضا کردم که واقعه را بنویسند تا در تاریخ ثبت شود، آقای سرافراز نوشتند:
تقریباً بیست سال قبل که اغلب مردم به بیماری حصبه مبتلا بودند، هفت نفر مبتلا به این بیماری در منزل حقیر در یک اتاق بستری بودند، هشتم ماه محرم الحرام بود، می‏خواستم در مجلس عزاداری شرکت کنم، لذا مریض‏ها را در خانه به حال خود گذاشتم و ساعت پنج صبح با خاطری پریشان به مجلسی که مؤسس آن مرحوم حاج ملا علی سیف بود رفتم؛ بعد از روضه و نماز صبح به سوی خانه برگشتم، بین راه در قلبم شفای آن هفت بیمار را به وسیله عزیز زهراء(ع) از خدا خواستم.
وقتی که به منزل رسیدیم، دیدم بچه‏ها اطراف منقل آتش نشسته و مختصر نانی را که از روز قبل باقی مانده بود، روی آتش گرم کرده و با اشتهای کامل می‏خوردند. با دیدن این منظره عصبانی شدم، زیرا خوردن نان را (آن هم نانی که از روز گذشته باقی مانده) برای بیمار مبتلا به حصبه زیان‏آور می‏دانستم، دختر بزرگم که متوجه ناراحتی من شد، گفت: ما همه خوب شده‏ایم! از خواب بیدار شدیم، گرسنه بودیم نان و چای می‏خوریم!
گفتم: خوردن نان برای بیمار مبتلا حصبه خوب نیست!
گفت: پدر بنشین تا خواب خودم را برای شما تعریف کنم، ما همه خوب شده‏ایم!
گفتم: بگو!
گفت: خواب دیدم اتاقمان خیلی روشن شد، مردی آمد فرش سیاهی در این قسمت اتاق پهن کرد و کنار در اتاق با ادب ایستاد، آن وقت پنج نفر با نهایت جلالت و بزرگواری وارد اتاق شدند، یک نفر ایشان بانوی مجلله‏ای بود، اول با دقت به کتیبه‏های اطراف اتاق که اسامی چهارده معصوم(ع) روی آن نوشته شده نگاه کردند، سپس روی آن فرش سیاه نشسته و قرآن‏های کوچکی از جیب بغل خود در آورده و قدری تلاوت کردند، سپس یکی از آنها شروع کرد به عربی روضه حضرت قاسم(ع) خواندن، مکرر نام قاسم را به زبان می‏آورد و همه به شدت گریه می‏کردند، مخصوصاً آن بانوی محترمه خیلی جانسوز گریه می‏کرد، بعد از آن مردی که اول وارد شده بود، ظرف‏های کوچکی که گویا در آن قهوه بود آورد و جلوی آنها گذاشت، من تعجب کرده بودم که اشخاص با این جلالت چرا پاهاشان برهنه است!
جلو رفتم و گفتم: شما را به خدا کدام یک از شما حضرت علی(ع) هستید؟
یکی از آنها که خیلی با مهابت بود، گفت: من هستم!
گفتم: شما را به خدا، چرا پاهای شما برهنه است؟
آن بزرگوار با چشم گریان فرمود: ما در این ایام عزاداریم لذا پاهای ما برهنه است (فقط پاهای آن بانو پوشیده بود) گفتم: ما بچه‏ها همه بیماریم، مادرمان هم بیمار است، خاله‏مان هم بیمار است
آن گاه حضرت علی(ع)، از جای برخاسته و دست مبارکشان را بر سر و صورت یک‏یک ما کشیدند و نشستند، فرمودند: همه شما خوب شدید، مگر مادرتان.
گفتم: مادرم نیز بیمار است؟!
فرمودند: مادرت باید برود! با شنیدن این حرف گریان شدم و التماس کردم، پس به خاطر عجز و لابه من، برخاستند و دستی روی روانداز مادرم کشیدند. وقتی می‏خواستند از اتاق بیرون بروند روی به من کرده فرمودند: بر شما باد به نماز که تا شخصی مژگانش به هم می‏خورد باید نماز بخواند.
تا سر کوچه از عقب آن‏ها رفتم، دیدم مرکب‏هایی که روپوش‏های سیاه روی آنها انداخته‏اند آماده است، سوار مرکب‏ها شده و رفتند و من برگشتم.
در این وقت از خواب بیدار شدم، صدای اذان صبح را شنیدم دست روی دست خودم و برادرانم و خاله‏ام و مادرم گذاشتم، دیدم هیچ کدام تب نداریم، همه برخاستیم و نماز صبح را خواندیم، چون خیلی احساس کردیم گرسنه‏ایم لذا چای دم کرده با نانی که موجود بود مشغول خوردن شدیم، تا شما بیایید و صبحانه تهیه کنید و دیگر آن هفت نفر به دوا و دکتر احتیاجی پیدا نکردند.(267)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

عشق و محبت مولای متقیان

عمران شاهین که سرگذشت پناهندگی و نجاتش توسط حضرت علی(ع) در داستان قبل ذکر شد، با خود نذر کرده بود که هر گاه مورد عفو عضدالدوله واقع شود، با پای پیاده از کوفه به نجف اشرف رفته و مرقد شریف علی(ع) را زیارت کند، هنگامی که مورد عفو واقع شد، نیمه‏های شب پیاده و تنها از کوفه به قصد نجف اشرف روانه شد، یکی از محبان علی(ع) به نام علی بن طحال در عالم خواب دید، امیرمؤمنان علی(ع) به او فرمود: همین کنار در ورودی حرم، بنشین، و هنگامی که دوستم عمران شاهین آمد، در را به روی او باز کن، او از خواب بیدار شد و مطابق دستور حضرت علی(ع) کنار در حرم نشست، و در را باز کرد، ناگهان دید عمران شاهین سر رسید.
علی بن طحال از او استقبال کرد و گفت: بسم الله ای مولای ما.
عمران به او گفت: من کیستم؟
او گفت: شما عمران بن شاهین هستید.
عمران در ظاهر گفت: من عمران نیستم.
علی بن طحال گفت: تو عمران شاهین هستی و امیرمؤمنان(ع) در عالم خواب به من فرمود: کنار در، بنشین و در را به روی دوستم عمران شاهین بگشا.
عمران گفت: تو را به حق علی(ع) آن حضرت چنین دستور داد.
عمران که غرق در عشق و محبت مولای متقیان علی(ع) شده بود، خود را به آستانه حرم مقدس آن حضرت افکند و عتبه حرم را بوسید (و به شکرانه این نعمت) مبلغ شصت دینار، حواله کرد که سرپرست ماهی‏ها به علی بن طحال بدهد (با توجه به این که عمران شاهین دارای چند قایق صید ماهی در دریا بود)(335)
آری امیرمؤمنان مولای پرهیزگاران، این گونه به دوستان خود محبت می‏فرماید، و آنان که در این خانه، آشنایند، این مطالب را به خوبی درک می‏نمایند که حافظ گوید:
تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی ----- گوش نامحرم نباشد، پیغام سروش‏


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

عذاب دشمن علی

ابن ابی یعفور (یکی از شاگردان امام صادق(ع)) می‏گوید: ما با خطاب جهنمی همنشین بودیم، و او نسبت به آل محمد(ص)، ناصبی شدید بود (بسیار آنها را دشمن داشت) و از دوستان نجده حروری (رییس خوارج منسوب به قریه حرواء) به شمار می‏آمد.
خطاب، بیمار شد و در بستر مرگ افتاد، من به خاطر همنشینی سابق و تقیه، به عیادت او رفتم، دیدم بی هوش شده و در حال جان دادن است، ناگاه شنیدم که می‏گفت:
مالی ولک یا علی:مرا به تو ای علی(ع) چه کار؟ (چرا با تو دشمنی کردم که اکنون کیفر سختش را بنگرم).
ابن ابی یعفور می‏گوید: بعداً به حضور امام صادق(ع) رفتم و ماجرای جان کندن و سخن خطاب را، برای امام صادق(ع) بیان کردم.
آن حضرت، دوباره فرمود: رآه ورب الکعبه:به خدای کعبه، او علی(ع) را دید (یعنی خطاب، هنگام مرگ، علی(ع) را دید، و فهمید که دشمنی با آن حضرت، چه باطن پرعذابی دارد.)(329)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

عتاب مداح حسین

روضه خوانی مطلب ضعیفی را برای گرمی مجلس و گریه گرفتن از مردم روی منبر نقل کرده بود، این روضه‏خوان گفته است: پس از آن در عالم رؤیا دیدم قیامت برپا شده و ملائکه‏ای که مأمورند مردم را به سوی محشر می‏کشانند، ناگاه دو نفر به دنبال من آمدند و چون از بیم گناه از رفتن امتناع می‏نمودم، به قهر و جبر مرا می‏کشیدند. در آن حال چند نفر تابوتی (عماری) را حمل می‏کردند که فاطمه زهرا(س) در میان آن بود و عده‏ای به آن پناهنده شده بودند، فرصت را غنیمت شمرده از دست آن دو متواری شده و به دختر پیامبر روی آوردم.
ناگاه پیامی از رسول خدا(ص) به فاطمه زهرا(س) رسید که ما را برای حساب بفرستید، آن مخدره امر فرمودند که برویم، چون به موقف حساب رسیدیم، منبری را دیدم که چند پله داشت، در پله بالای آن رسول خدا(ص) و در پله پایین‏تر آن حضرت علی نشسته و به امور مردم می‏رسیدند، نوبت به من رسید حضرت امیر مؤمنان(ع) به حالت عتاب به من فرمود: چرا آن‏طور از ذلت فرزندم حسین یاد می‏کردی و روی منبر نسبت‏های ناروا به آن مظلوم می‏دادی، برای آن که مردم را به گریستن واداری و خود را معروف نمایی، متحیر ماندم که چه بگویم، جوابی نیافتم جز آنکه انکار کنم و بگویم من نگفته‏ام.
در این میان، درد شدیدی در بازوان خود احساس کردم و دیدم در کنار شخصی ایستاده و طومار بلندی در دست دارد که آن را به من نشان داد و گفت: بخوان با شگفتی ملاحظه کردم آنچه را که در روضه‏های خود گفته‏ام بدون آن که سخنی را جا بگذارند، ضبط کرده‏اند، چون اوضاع را این‏گونه دیدم، چاره‏ای ندیدم جز آن که بگویم: این مطلب را مرحوم مجلسی در جلد دهم بحارالانوار آورده است، پس آن جناب به یکی از خدام امر فرمود تا کتاب حاضر را بیاورد.
دیدم در طرف راست منبری که حضرت علی(ع) بر روی آن نشسته بود، افراد زیادی در صفوفی طولانی نشسته‏اند و هر عالمی کتابهای خود را مقابل خویش گذاشته است. در صف اول، نخستین شخص ملا محمد باقر مجلسی بود که کتاب‏هایش در برابرش دیده می‏شد، وقتی پیام حضرت به او رسید، جلد دهم بحار را از میان آثارش بیرون آورده به او داد، آورد به نزد حضرت، امام اشاره فرمود تا کتاب را به دست من بدهند و آن مطلبی را که ادعا کرده بودم در کتاب بیابم و نشان دهم، چون می‏دانستم حرفهایی که گفته‏ام در این مأخذ نیست، بی‏هدف آن را ورق می‏زدم، این بار به نظرم آمد که بگویم: این حرف را در کتاب حاج ملا صالح برغانی دیدم که ظاهراً منبع البکاء باشد، آن کتاب نیز همچون بحارالأنوار آورده شد و به دستم دادند تا موضوع مورد ادعا را در این بیابم، در حالی که هراس داشتم و از خجالت عرق کرده و هوش از سرم پریده بود، کتاب مزبور را ورق می‏زدم که ناگاه از سوی رسول خدا(ص) به حضرت علی(ع) اشاره شد که از در ملایمت وارد شوند، با روش جدید ترس از وجودم زایل شد و به حال عادی بازگشتم.
از خواب بیدار شدم و ماجرایی را که در رؤیا دیده بودم برای اهل منبر نقل نمودم و از آن زمان دیگر به منبر نرفته و روضه نخواندم، در صورتی که از این راه استفاده زیادی داشتم.(279)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

عتاب شاعر

شاعری به نام صاحب که در مسأله شفاعت گرفتار اشتباهات عوام الناس شده بود و شعری به این مضمون سرود:
صاحب، اگر معامله حشر با علی است - من ضامنم که هر چه بخواهی گناه کن‏
شب امیرالمؤمنین(ع) را در خواب می‏بیند که در حالی که ناراحت و عصبانی بوده و می‏فرماید: ای صاحب، شعر خوبی نگفتی، عرض می‏کند: چه بگویم؟ حضرت می‏فرمایند: شعرت را این‏طور اصلاح کن:
صاحب اگر معامله حشر با علی است - شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن(306)
در نتیجه شفاعت موجب سرکشی گناهکار نیست و جامعه را به فساد نمی‏برد بلکه موجب آرامش و تکامل وی می‏گردد.


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

عتاب امیرالمؤمنین

یکی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان) می‏گوید: مادرم تعریف می‏کرد که: زمان قحطی بود، حسن و علی(298)
روی پشت بام آتش روشن کرده بودند، رفتم ببینم چه می‏کنند، دیدم آن دو، پوست خیکی راآورده‏اند سرخ کنند و بخورند! با دیدن این صحنه گریه‏ام گرفت، آمدم پایین، مقداری مس و مفراغ از منزل برداشتم، بردم زیر بازارچه فروختم و قدری دم پختک تهیه کردم. برادرم قاسم خان - که شخص پولداری بود - رسید، دید خیلی ناراحتم، از علت ناراحتی سؤال کرد، جریان را گفتم. قاسم‏خان که این ماجرا را شنید گفت: چه می‏گویی؟ شیخ رجبعلی را در بازار دیدم که صد تا بلیط چلوکباب میان مردم تقسیم می‏کند! چراغی که به خانه رواست، مسجد حرام است، این مرد کی می‏خواهد...، درست است که عابد و زاهد است، ولی کارش درست نیست!
با شنیدن این حرف‏ها ناراحتی من بیشتر شد. شب که شیخ به خانه آمد، با او برخورد کردم که چرا... و با ناراحتی خوابیدم. نیمه‏های شب ناگاه متوجه شدم که مرا صدا می‏زنند که بلند شو. بلند شدم، دیدم مولا امیرالمؤمنین(ع) است که ضمن معرفی خود فرمود: او بچه‏های مردم را نگه داشته، ما هم بچه‏های تو را! هر وقت بچه‏هایت از گرسنگی مردند، حرف بزن!(299)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

عاقبت تکذیب کردن امیرالمؤمنین

علی(ع) در رحبه از مردی درباره حدیثی سؤال کرد. آن مرد او را تکذیب نمود. علی(ع) فرمود: مرا تکذیب کردی؟ گفت: تو را تکذیب نکردم.
علی(ع) فرمود: از خدا می‏خواهم که اگر مرا تکذیب کردی چشم تو را کور کند.
گفت: بخواه. در این هنگام علی(ع) آن مرد را نفرین کرد و در نتیجه آن نفرین، هنوز او از رحبه نرفته بود که چشمش نابینا شد.(248)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

عاقبت ترک بسم الله

عبدالله بن یحیی وارد مجلس امیر مؤمنان علی(ع) شد و در برابر او تختی بود، حضرت دستور داد که روی آن بنشیند، ناگهان تخت واژگون شد و او به زمین افتاد و سرش شکست و خون جاری شد.
امیر مؤمنان (ع) دستور داد آب آوردند و خون را شستند، سپس فرمود: نزدیک بیا دست مبارک را بر آن گذاشت نخست احساس درد شدیدی کرد، و بعد شفا یافت! سپس فرمود: شکر خدایی را که گناهان شیعیان ما را در دنیا با حوادث ناگواری که بر آنها پیش می‏آید می‏شوید و پاک می‏کند!
عبدالله عرض کرد: ای امیر مؤمنان! مرا آگاه کردید، اگر بفرمایید من چه گناهی مرتکب شده‏ام که این حادثه ناگوار برایم پیش آمد تا دیگر تکرار نکنم خوش وقت می‏شوم.
فرمود: هنگامی که نشستی بسم الله الرحمن الرحیم نگفتی، مگر نمی‏دانی رسول خدا(ص) از ذات پاک پروردگار برای من چنین نقل فرموده: هر کار با اهمیتی بسم الله در آن گفته نشود، نافرجام و بی عاقبت است.
عبدالله گفت: فدایت شوم من بعد از این هرگز آن را ترک نمی‏کنم.
امام فرمود: در این بهره‏مند و سعادتمند خواهی شد.(221)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

ظهور چشمه آب

از ابوسعید روایت کرده که گفت: با امیرالمؤمنین(ع) به جانب کربلا می‏رفتم و سخت تشنه شدیم، و علی(ع) در بیابان پیاده شد سنگی را برداشت کناری گذاشت، دیدیم زیرش چشمه آبی است که از هر آبی که خورده بودم گواراتر و سفیدتر بود، خورد و خوردیم، و حیواناتمان را سیر کردیم، و روی آن را صاف کرد، و ساعتی رفتیم، پس ایستاد و فرمود: شما را قسم می‏دهم که برگردید آن چشمه را پیدا کنید، مردم هر چه گشتند نیافتند، برگشتند نزد او، و گفتند: ما نتوانستیم چیزی بیابیم.(25)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0