طی الارض نمودن علی

ابن هبیره از دوری فرزندان و اشتیاق خودش به دیدار آنها با علی(ع) سخن می‏گفت، علی(ع) به او دستور داد که چشمانش را ببندد، چشمش را هم گذاشت باز کرد دید در مدینه در خانه خود است، بر بام خانه رفت و اندکی نشست سپس فرمود: بیا برگردیم، و چشمش را به هم گذاشت و باز دید در کوفه است، و تعجب کرد!(39)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

طغیان فرات و انار بهشتی

در زمان خلافت علی(ع) رود فرات طغیان کرد، مردم آمدند و از آن حضرت استمداد کردند. حضرت سوار مرکبش شد و به طرف فرات حرکت کرد. وقتی از محله ثقیف می‏گذشت عده‏ای از جوانان نشسته بودند، با نگاه‏های خود ایشان را مورد تسخیر قرار دادند.
حضرت متوجه شد و فرمود: ای بازماندگان قوم ثمود و ای متکبران! شما جز عده‏ای اوباش لئیم نیستید. من کجا و این غلامان کجا!.
پیرمردان قبیله گفتند: اینها جوانان جاهلی هستند ما را به گناه آنها نگیر و ببخش.
حضرت فرمود: به شرطی می‏بخشم که وقتی برگشتم، این مجلس برپا نباشد و خرابی‏ها را درست کرده باشید، و ناودان‏هایی را که به کوچه می‏ریزد برداشته باشید، و چاله‏ها را پر نموده باشید، چون همه در سر راه مسلمانان است و باعث اذیت آن‏ها می‏شود.
گفتند: به همه دستورات شما عمل می‏کنیم. حضرت از آنجا گذشت و آنها نیز دستورات حضرت را اجرا کردند.
وقتی که امام به فرات رسید، دعا کرد و ضربه‏ای به آب زد، آب یک ذراع پایین رفت، اناری را از آب گرفتند و به حضرت دادند و گفتند: آب از پل، بالا رفته و این انار را آورده است.
حضرت فرمود: این اناری است از انارهای بهشت. و میوه‏های بهشت را در این دنیا فقط پیامبر و وصی او باید بخورند نه کس دیگر. اگر این گونه نبود آن را بین شما تقسیم می‏کردم.(90)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

ضریح علی

از حسین بن عبدالکریم غروی نقل است که گفت: جمعی به حرم حضرت امیر(ع) وارد شدند از جمله آن‏ها پیرمرد کوری بود از اهل تکریت مکرر مشاهده کردیم او را که با علی(ع) درد دل میکرد لکن به کلامی خشن و غیر مناسب. گاهی قصد می‏کردم که او را منع کنم از این کلام خشن نسبت به ساحت قدس علوی بعد با خود فکر می‏کردم که واگذارم او را چون این کلام خشن از باب اضطراب است شفای چشمش را از حضرت امیر(ع) می‏خواهد مدتی از این قضیه گذشت ناگاه ضجه عظیمی را شنیدم.
پس به حرم شریف رفتم تا تفحص کنم که این صدا از چیست گفته شد به من در این جا کوری شفا داده شد، با خود گفتم: باید همان کور باشد که با کلمات خشن با جناب علی(ع) صحبت می‏کرد و شفا می‏خواست چون به حرم رسیدم، دیدم که آن شخص شفا یافته همان مردی بود که من با او سابقه داشتم چون به چشمانش نظر کردم یافتم که بهبود یافت کاملاً شکر خدای به جای آوردم که این کرامت از ضریح مقدس حضرت امیر(ع) مشاهده کردم.(261)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

صدق گفتار امام در مورد شهادت رشید هجری

ابو حسان عجلی گفت: دختر رشید هجری را ملاقات کردم و به او گفتم: هر آن چه را که از پدرت شنیدی برایم بیان کن. گفت: از پدرم شنیدم می‏گفت: حبیبم امیرالمؤمنین(ع) به من فرمود: ای رشید، صبر تو چگونه خواهد بود وقتی که حرام زاده بنی‏امیه به دنبال تو بفرستد و دست‏ها و پاها و زبان تو را قطع نماید؟ عرض کردم: یا امیرالمؤمنین، آیا آخر این (مصایب) به بهشت منتهی می‏شود؟ فرمود: آری ای رشید، در حالی که تو در دنیا و آخرت با من خواهی بود. دختر رشید گفت: به خدا سوگند چند روزی نگذشته بود تا این که عبیدالله بن زیاد حرام زاده به دنبال پدرم فرستاد و از او خواست تا از امیرالمؤمنین(ع) برائت بجوید و پدرم بیزاری نجست. عبیدالله به او گفت: رفیقت (امیرالمؤمنین(ع) ) به تو نحوه مردنت را فرموده است:؟ رشید گفت: دوستم، که صلوات خدا بر او باد، به من فرمود: همانا تو (عبیدالله) مرا به برائت و بیزاری از او فرا می‏خوانی و من برائت نمی‏جویم و تو مرا جلو می‏آوری و دست‏ها و پاها و زبانم را قطع می‏کنی.
عبیدالله گفت: به خدا سوگند رفیق تو را دروغگو می‏کنم. او را جلو آورید و دست‏ها و پاهایش را قطع کنید و زبانش را نبرید. (دختر رشید گفت): سپس دستها و پاهایش را بریدند و او را به خانه ما آوردند. به او گفتم: ای پدر، فدایت شوم. آیا از آن چه که به تو رسیده، احساس درد می‏کنی؟ گفت: دخترم، به خدا سوگند خیر، مگر به اندازه فشاری که به انسان در میان ازدحام جمعیت می‏آید. سپس همسایگان و آشنایانش نزد او می‏آمدند و گریه می‏کردند و او را ستایش می‏نمودند. رشید می‏گفت: برایم کاغذ و قلم بیاورید تا از آن چه واقع خواهد شد، به شما خبر دهم (از اخباری که) مولایم امیرالمؤمنین(ع) مرا از آنها آگاه فرمود. برای او کاغذ و قلم آوردند و او شروع کرد به بیان فتنه‏ها و سختی‏ها و آن چه که در آینده اتفاق می‏افتد، و همه آنها را به امیرالمؤمنین(ع) اسناد می‏داد. و مطالب و اخبار او را می‏نوشتند تا این که موضوع به اطلاع ابن زیاد رسید و دلاکی را فرستاد تا زبان او را قطع نماید و در آن شب فوت کرد. رحمت خداوند بر او باد. امیرالمؤمنین(ع) او را رشید مبتلا می‏نامید و علم بلایا و منایا را به او تعلیم فرمود (که در اثر آگاهی از آن علم) وقتی با کسی ملاقات می‏کرد، به او می‏گفت: فلانی پسر فلانی، تو به فلان مرگ فوت می‏کنی و تو ای فلانی، به فلان نحو کشته می‏شوی و همان گونه که رشید می‏گفت، اتفاق می‏افتاد. رحمت خداوند بر او باد.(99)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شهادت مزرع

ابوالعالیه گوید: مزرع بن عبدالله گفت: از علی(ع) شنیدم می‏فرمود: سوگند به خدا لشکری به جانب شما می‏آیند و چون در بیداء وارد شوند زمین آنها را فرو برد. راوی گوید: گفتم: سخن از غیب می‏گویی. جواب داد: جای تعجب نیست سخن مرا از خاطر مبر تا صدق آن برای تو آشکار شود و بدانی که علی(ع) راست فرموده است.
و نیز هم گفت: مردی را دستگیر می‏کنند و او را می‏کشند و در میان دو غرفه از غرفه‏های مسجد به دار می‏آویزند. باز گفتم: خبر از غیب می‏دهی؟ جواب داد: ثقه امین امیرالمؤمنین(ع) از پیشامد چنین مردی اطلاع داده است.
ابوالعالیه گوید: هفته‏ای از این قضیه نگذشت که مزرع را دستگیر کرده کشتند و همان جا به دار آویختند.(103)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شهادت کمیل

هنگامی که حجاج به امارت رسید، عزیمت قتل کمیل بن زیاد نمود وی فرار کرد حجاج دستور داد مقرری طایفه نخع را که از بیت المال داشتند قطع نمودند.
کمیل که از این قضیه اطلاع پیدا کرد با خود گفت: من پیر سالخورده‏ای هستم و عمر من به پایان رسیده، مناسب نیست برای دست پیدا نکردن بر من شهریه و مقرری خویشاوندان من قطع بشود به همین مناسبت خود را به بارگاه حجاج و به شخص او معرفی کرد. چون حجاج او را دید گفت: می‏خواستم مأموری گسیل کنم و تو را دستگیر نمایم، اینک که خود به قربانگاه آمدی.
کمیل گفت: ای حجاج دندانهای خود را برای ریختن خون من تیز می‏کنی، بنای خانه خود را بدین جهت منهدم مساز. سوگند به خدا از عمر من اندک مدتی که مانند آخرین غباری است که از اندکی تاب رسیدن به اوایل خود را ندارد بیش نمانده، هر کار دلت می‏خواهد انجام بده زیرا وعده‏گاه خدا نزدیک و پس از قتل من حساب است و مولای من علی(ع) اطلاع داده که تو کشنده منی.
حجاج گفت: اکنون حجت بر تو تمام است. کمیل گفت: در صورتی حجت بر من تمام خواهد شد که قاضی تو باشی با آن که امر قضا به دست دیگری است. حجاج گفت: آری حجت بر او تمام است زیرا تو هم قدم با آنها بودی که گردن عثمان را زدند.
این پیشامد نیز از اخباری است که سنی‏ها از ثقات خود روایت کرده و خاصه نیز با آنها همکاری نموده و مضمون آن از جمله معجزات و بینات است.(102)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شهادت فرات بر وصایت علی

امام صادق(ع) می‏فرماید: هنگامی که علی(ع) از جنگ صفین برمی‏گشت، در ساحل فرات ایستاد و فرمود: ای وادی! من کیستم؟ رود مضطرب شد و امواج به هم خوردند و مردم نگاه می‏کردند. صدایی از فرات شنیدند که گفت: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله و ان علیاً امیرالمؤمنین حجة الله علی خلقه.
امام صادق(ع) می‏فرماید: وقتی که علی(ع) از صفین برمی‏گشت بر ساحل فرات ایستاد و با چوب دستی خود بر آب زد و فرمود: جاری شو. پس دوازده چشمه جاری شد و مردم نگاه می‏کردند. سپس با زبانی سخن گفت که مردم نفهمیدند. آن گاه مارها سرشان را از رودخانه بیرون آوردند و لااله‏الاالله و تکبیر گفتند و بعد از آن گفتند: السلام علیک یا حجة الله فی ارضه، و یا عین الله فی عباده قوم تو در صفین تو را خوار کردند چنانچه قوم هارون بن عمران را.
حضرت به مردم فرمود: آیا شنیدید؟
گفتند: بلی.
پس فرمود: این معجزه من برای شماست و شما را بر آن شاهد می‏گیرم.(48)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شهادت عمرو بن حمق

جابر بن عبدالله انصاری گفت: رسول خدا(ص) سریه‏ای را (به منطقه‏ای) گسیل داشت و به آن‏ها فرمود: در فلان ساعت از شب به زمینی می‏رسید که حرکت شما در آن سرزمین به طول نمی‏انجامد. پس وقتی که بدانجا رسید، به سمت چپ بروید و در آن جا (در ساقیه) به مرد فاضل نیکوکاری برخورد می‏کند و از او می‏خواهید که راه را به شما نشان دهد و او از راهنمایی کردن شما قبل از این که از طعامش بخورید، سرباز می‏زند. گوسفندی را برای شما ذبح می‏کند و به شما طعام می‏دهد و سپس برخاسته و راه را به شما نشان می‏دهد پس از قول من به او سلام برسانید و به او بگویید که من در مدینه ظهور کرده‏ام. آنها رفتند و هنگامی که در همان وقت معین به آن محل رسیدند، راه را گم کردند. یکی از آنها گفت: آیا رسول خدا(ص) به شما نفرمود که به سمت چپ بروید؟ و آنها چنین کردند و به مردی برخورد کردند که رسول خدا(ص) وصف نموده بود از او راه را پرسیدند. مرد گفت: راه را به شما نشان نمی‏دهم، مگر این که از غذای من بخورید.
سپس برای آنها گوسفندی ذبح نمود و آنها از طعامش خوردند و او برخاست و راه را به آنها نشان داد و گفت: آیا رسول خدا(ص) در مدینه ظهور کرده است؟ گفتند: بلی و سلام رسول خدا(ص) را به او رساندند. آن شخص، قیمی برای کارهای خود قرار داد و به سوی رسول خدا(ص) رفت: او عمرو بن حمق خزاعی... بود. مدتی نزد آن جناب ماند و رسول خدا(ص) به او فرمود: برگرد به آن محلی که از آن جا به سوی من هجرت کردی تا زمانی که برادرم امیرالمؤمنین(ع) به کوفه نزول اجلال فرماید و آن جا را دار هجرتش قرار دهد، آن گاه خدمت او (امیرالمؤمنین(ع) ) بیا.
عمرو بن حمق به دنبال کار خود رفت تا این که امیرالمؤمنین(ع) به کوفه تشریف آورد و او نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد و با آن حضرت در کوفه اقامت جست. روزی امیرالمؤمنین(ع) نشسته بود و عمرو در مقابلش. حضرت به او فرمود: ای عمرو آیا خانه داری؟
گفت: بلی.
فرمود: آن را بفروش و پولش را صرف ازدیان (قبیله ازد) کن. در آینده اگر من از دنیا بروم، به دنبال تو می‏گردند و ازدیان از پی تو می‏آیند تا این که از کوفه به طرف موصل خارج شوی. در مسیرت به مرد نصرانی فلجی برخورد می‏کنی و نزدش می‏نشینی و از او آب می‏طلبی و او تو را سیراب می‏کند. از وضعت می‏پرسد و تو به او خبر می‏دهی. پس او را به اسلام دعوت کن و او احتمالاً اسلام می‏آورد. وقتی اسلام آورد، دستت را بر روی زانوهایش بکش و او در حالی که سلامت خود را بازیافته و مسلمان شده، از جا برمی‏خیزد و از تو پیروی می‏کند. در ادامه راه به مردی نابینا که در کنار جاده نشسته برخورد می‏کنی و از او آب می‏طلبی. او هم تو را سقایت می‏کند. به او بگو که معاویه به خاطر ایمانت به خدا و رسولش و اطاعتت از من و اخلاصت در ولایت من و خیر خواهی از برای خدا در دینت، به دنبال توست تا تو را به قتل برساند و مثله کند. پس او را به اسلام دعوت کن که حتماً اسلام می‏آورد. پس دستت را بر چشمان او بکش که به اذن خدا، نابینا می‏گردد. پس آن دو به دنبال تو می‏آیند و با تو خواهند بود و آن دو نفر، جسدت را در زمین دفن خواهند کرد. سپس به دیری در کنار نهری که به آن دجله گفته می‏شود می‏روی. در آن جا صدیقی است که پاره‏ای از علوم مسیح(ع) را می‏داند. او را یار و یاور بر سر خود نمی‏یابی، تا این که خداوند او را بر اعانت تو هدایت کند. وقتی لشکریان ابن ام الحکم، که او خلیفه معاویه در جزیره است و ساکن در موصل می‏باشد، تو را بیابد نزد همان صدیق که در دیر واقع در بلندی‏های موصل است برو و او را صدا بزن. او امتناع می‏کند، پس اسم اعظم خدای تعالی را که به تو یاد دادم، به او بگو (که در اثر ذکر این اسم) دیر برای تو پایین می‏آید تا این که به بالای آن می‏رسی و هنگامی که آن راهب صدیق تو را ببیند، به شاگردی که همراه اوست می‏گوید: اکنون زمان حضرت مسیح نیست. محمد(ص) هم که رحلت فرموده و وصی‏اش هم در کوفه به شهادت رسیده، پس این، شخص کریمی از حواریین آن جناب است.
سپس راهب با خشوع و فروتنی به نزد تو می‏آید و می‏گوید: ای شخص بزرگ، تو مرا در منزلتی قرار دادی که استحقاق آن را ندارم. اکنون مرا به چه امر می‏کنی؟ و به او می‏گویی این دو شاگرد مرا، نزد خودت پنهان کن و از فراز دیر، نظر کن که چه می‏بینی. وقتی که به تو بگوید: همانا اسب سواران بسیاری را می‏بینم که به جانب ما می‏آیند، شاگردانت را نزد او بگذار و از دیر پایین بیا و اسبت را سوار شو و به طرف غاری در کنار ساحل دجله برو و پنهان شو. آن غار تو را پنهان می‏دارد در حالی که در میان آن جن و انس‏های فاسقی هستند. هنگامی که در آن جا پنهان شدی، یکی از جن‏های فاسق و سرکش، تو را می‏شناسد و به صورت ماهی سیاهی در نزد تو ظاهر می‏شود و تو را می‏گزد که باعث ضعف شدید تو می‏شود و اسب تو فرار می‏کند و آن لشکریان به طرف تو می‏شتابند و می‏گویند: این اسب عمرو است و به دنبال رد پای اسب می‏آیند. وقتی که آنها را در پایین غار مشاهده کردی، به طرف آنها بیرون بیا و در حالی که بین جاده و دجله قرار می‏گیری، در آن قسمت از زمین، منتظر آنها بایست. همانا خدای تعالی، آن جا را قبر و حرم تو قرار داده. پس با شمشیرت، هر چه قدرت داری از آنها بکش تا این که مرگ تو فرا رسد. وقتی که بر تو غلبه نمایند، سرت را بریده و بر نیزه می‏کنند، به نزد معاویه می‏برند و سر تو، اولین سری است در اسلام که از این شهر به آن شهر برده می‏شود.
سپس امیرالمؤمنین(ع) گریه کرد و فرمود: جانم فدای ریحانه رسول خدا(ص)
و میوه دل و نور چشم آن حضرت، فرزندم حسین(ص). به درستی که بعد از تو ای عمرو، او را همراه فرزندانش می‏بینم که از کربلا، در کنار فرات، به طرف یزید بن معاویه علیهما لعنة الله حرکت می‏کنند (منظور سرهای شهدای کربلا است که به طرف شام برده می‏شود). سپس در همراه تو (که قبلاً) نابینا و فلج بودند، از دیر پایین آمده و جسد تو را در محلی که کشته شدی، دفن می‏کنند و فاصله مقبره تو با دیر و موصل، صد و پنجاه قدم است. پس آن گونه شد که امیرالمؤمنین(ع) از قول رسول خدا(ص) نقل کرد و این یکی از دلایل امامت آن جناب است.(96)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شهادت شتر

از سید مرتضی اعلی الله مقامه نقل است که عمار یاسر گفت: در حضور امیرالمؤمنین علی(ع) بودم ناگاه صدایی برخاست پس فرمود: ای عمار ذوالفقار مرا بیاور.
سپس فرمود: بیرون برو و این مرد را از ظلم کردن به زنش بازدار. عمار گفت: از مسجد خارج شدم ناگهان دیدم یک زن و یک مرد زمام زمام شتری را گرفته‏اند زن می‏گوید: مال من است.
عمار گفت: به آن مرد گفتم حضرت امیر(ع) می‏فرماید در حق این زن ظلم مکن.
جواب داد علی(ع) مشغول به شغل خود باشد و دستش را از خون مسلمانهایی که در بصره کشته است بشوید.
عمار رضی الله عنه گفت: برگشتم تا این که به مولای خود خبر دهم وقتی داخل مسجد شدم دیدم آن حضرت را که می‏آید و آثار غضب در صورتش ظاهر است، به آن مرد فرمود: وای بر تو، شتر این زن را بده.
جواب داد: این شتر مال من است.
امیر(ع) فرمود: دروغ می‏گویی.
گفت: چه کسی شهادت می‏دهد که این شتر از آن زن است؟
علی(ع) فرمود: شاهدی شهادت بدهد که احدی از اهل کوفه تکذیب آن ننماید.
پس علی(ع) فرمود: ای شتر صاحب تو کیست؟
آنگاه شتر به زبان فصیح گفت: یا امیرالمؤمنین و یا سید الوصیین من از آن این زن هستم.
و در بعضی از روایات آمده است که گفت: نوزده سال است که من از آن این زن هستم.
پس به آن زن فرمود: بگیر شتر خود را آنگاه علی(ع) پیش آمد و آن شخص را ذوالفقار به دو نیم کرد.(چون حکم ناصبی قتل است).(52)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شهادت سنگریزه

سلمان گفت: نزد پیغمبر (ص) نشسته بودیم که علی بن ابی طالب (ع) وارد شد حضرت، سنگریزه‏ای به او داد، سنگریزه در دست علی(ع) قرار نگرفته بود که به سخن آمده می‏گفت: معبودی جز خدا نیست، محمد پیغمبر خداست به پروردگاری خدا، نبوت محمد و ولایت علی بن ابی طالب(ع) راضی هستم.(33)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شهادت جامه یهودیان

استدلال علی(ع) در باطل بودن دین یهود این بود که به آنها فرمود: همانا ما را (بر اثبات دین خود) دلیلی است که آن معجزه روشن و واضح است، آن گاه شتران یهود را صدا کرده، فرمود: ای شتران برای محمد و وصی او شهادت دهید، پس شتران بر یکدیگر سبقت گرفته، گفتند: راست گفتی، راست گفتی ای وصی محمد، و این یهودیان دروغ گفتند.
حضرت فرمود: این یک نوع از شهودند، (آن گاه فرمود:) ای جامه‏های یهود که بر تن آنهایید، شهادت دهید برای محمد و وصیش، پس همه جامه‏های آنان به زبان آمده گفتند: راست گفتی یا علی، شهادت می‏دهیم که حقاً محمد، فرستاده خدا است، و این که تو، یا علی(ع) حقاً وصی اویی.(41)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شناختن قاتل خود

علی(ع) به دروازه‏بانان کوفه امر کرد که هر کس داخل کوفه می‏شود اسم او را بنویسد، پس اسم مردمانی که به شهر کوفه می‏آمدند نوشته می‏شد.
چون اسامی را خدمت حضرت آوردند و اسامی آنها را خواند همین که بر اسم این ملجم رسید انگشت مبارک را بر آن اسم گذاشت و فرمود خدا تو را بکشد.(212)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شکایت از سستی یاوران

روزی حضرت امیرالمؤمنین(ع) نماز صبح را در مسجد ادا نمود، مشغول تعقیب گردید تا آفتاب یک نیزه بلند شد، پس رو به جانب مردم گردانید فرمود: به خدا سوگند که من بیشتر گروهی چند را می‏یافتم که شب‏ها عبادت حق تعالی را می‏کردند، و گاه پاهای خود را با ایستادن به عقب می‏افکندند، و گاه پیشانی‏های خود را بر زمین برای خدا می‏گذاشتند، چنان عبادت خدا می‏کردند که گویا صدای آتش جهنم در گوش‏های ایشان بود، چون نزد ایشان خدا را یاد می‏کردند، مانند درخت از ترس حق تعالی می‏لرزیدند. با این احوال گمان می‏کردند که شب را غفلت بر سر آورده‏اند، بعد از این سخن کسی آن حضرت را خندان ندید تا به درجه شهادت رسید.(211)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شقی ترین اشقیا

در کتاب کشف الغمه و مناقب ابن شهر آشوب مذکور است که حضرت امیرالمؤمنین(ع) در کوفه دچار مریضی شد، جمعی به عیادتش رفتند و گفتند: یا امیرالمؤمنین ما در این عارضه بر تو می‏ترسیم، حضرت فرمود: اما من نمی‏ترسم زیرا که شنیده‏ام از پیغمبر صادق و مصدق که فرمود: شقی‏ترین امت جفت پی کننده ناقه صالح ضربتی بر سر من خواهد زد و محاسن مرا رنگین خواهد کرد.
به روایت دیگر گفتند: یا امیرالمؤمنین چرا از میان این منافقان به در نمی‏روی که خود را به مدینه حضرت رسول الله (ص) برسانی و در جوار آن حضرت مدفون شوی؟
فرمود که: پیغمبر مرا خبر داده است که در این شهر شهید خواهم شد، و در پشت این شهر مدفون خواهم گردید.(206)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شفای مریضان

مالک اشتر بر علی(ع) وارد شد و سلام کرد، علی(ع) جوابش را داد و فرمود: چه چیز باعث شد که در این ساعت به اینجا بیایی؟.
گفت: دوستی و عشق تو ای امیر مؤمنان!
حضرت فرمود: دَم در، کسی را دیدی؟
گفت: بلی، چهار نفر را دیدم. مالک اشتر با علی(ع) به دم در رفتند و در آنجا شخصی نابینا، جذامی، فلج و شخصی مبتلا به مرض برص بودند.
حضرت فرمود: اینجا چه می‏کنید؟
گفتند: به خاطر مرضی که داریم آمده‏ایم. حضرت برگشت و بقچه‏ای را باز کرد و در آن بسته چرمی را در آورد و از درون آن نیز کاغذی بیرون آورد و برای آنها خواند، همه آنها خواند، همه آنها شفا یافتند و برخاستند و رفتند.(222)(223)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0