طی الارض نمودن علی
ابن هبیره از دوری فرزندان و اشتیاق خودش به دیدار آنها با علی(ع) سخن میگفت، علی(ع) به او دستور داد که چشمانش را ببندد، چشمش را هم گذاشت باز کرد دید در مدینه در خانه خود است، بر بام خانه رفت و اندکی نشست سپس فرمود: بیا برگردیم، و چشمش را به هم گذاشت و باز دید در کوفه است، و تعجب کرد!(39)
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
در زمان خلافت علی(ع) رود فرات طغیان کرد، مردم آمدند و از آن حضرت استمداد کردند. حضرت سوار مرکبش شد و به طرف فرات حرکت کرد. وقتی از محله ثقیف میگذشت عدهای از جوانان نشسته بودند، با نگاههای خود ایشان را مورد تسخیر قرار دادند. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از حسین بن عبدالکریم غروی نقل است که گفت: جمعی به حرم حضرت امیر(ع) وارد شدند از جمله آنها پیرمرد کوری بود از اهل تکریت مکرر مشاهده کردیم او را که با علی(ع) درد دل میکرد لکن به کلامی خشن و غیر مناسب. گاهی قصد میکردم که او را منع کنم از این کلام خشن نسبت به ساحت قدس علوی بعد با خود فکر میکردم که واگذارم او را چون این کلام خشن از باب اضطراب است شفای چشمش را از حضرت امیر(ع) میخواهد مدتی از این قضیه گذشت ناگاه ضجه عظیمی را شنیدم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابو حسان عجلی گفت: دختر رشید هجری را ملاقات کردم و به او گفتم: هر آن چه را که از پدرت شنیدی برایم بیان کن. گفت: از پدرم شنیدم میگفت: حبیبم امیرالمؤمنین(ع) به من فرمود: ای رشید، صبر تو چگونه خواهد بود وقتی که حرام زاده بنیامیه به دنبال تو بفرستد و دستها و پاها و زبان تو را قطع نماید؟ عرض کردم: یا امیرالمؤمنین، آیا آخر این (مصایب) به بهشت منتهی میشود؟ فرمود: آری ای رشید، در حالی که تو در دنیا و آخرت با من خواهی بود. دختر رشید گفت: به خدا سوگند چند روزی نگذشته بود تا این که عبیدالله بن زیاد حرام زاده به دنبال پدرم فرستاد و از او خواست تا از امیرالمؤمنین(ع) برائت بجوید و پدرم بیزاری نجست. عبیدالله به او گفت: رفیقت (امیرالمؤمنین(ع) ) به تو نحوه مردنت را فرموده است:؟ رشید گفت: دوستم، که صلوات خدا بر او باد، به من فرمود: همانا تو (عبیدالله) مرا به برائت و بیزاری از او فرا میخوانی و من برائت نمیجویم و تو مرا جلو میآوری و دستها و پاها و زبانم را قطع میکنی. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابوالعالیه گوید: مزرع بن عبدالله گفت: از علی(ع) شنیدم میفرمود: سوگند به خدا لشکری به جانب شما میآیند و چون در بیداء وارد شوند زمین آنها را فرو برد. راوی گوید: گفتم: سخن از غیب میگویی. جواب داد: جای تعجب نیست سخن مرا از خاطر مبر تا صدق آن برای تو آشکار شود و بدانی که علی(ع) راست فرموده است. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
هنگامی که حجاج به امارت رسید، عزیمت قتل کمیل بن زیاد نمود وی فرار کرد حجاج دستور داد مقرری طایفه نخع را که از بیت المال داشتند قطع نمودند. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
امام صادق(ع) میفرماید: هنگامی که علی(ع) از جنگ صفین برمیگشت، در ساحل فرات ایستاد و فرمود: ای وادی! من کیستم؟ رود مضطرب شد و امواج به هم خوردند و مردم نگاه میکردند. صدایی از فرات شنیدند که گفت: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله و ان علیاً امیرالمؤمنین حجة الله علی خلقه. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
جابر بن عبدالله انصاری گفت: رسول خدا(ص) سریهای را (به منطقهای) گسیل داشت و به آنها فرمود: در فلان ساعت از شب به زمینی میرسید که حرکت شما در آن سرزمین به طول نمیانجامد. پس وقتی که بدانجا رسید، به سمت چپ بروید و در آن جا (در ساقیه) به مرد فاضل نیکوکاری برخورد میکند و از او میخواهید که راه را به شما نشان دهد و او از راهنمایی کردن شما قبل از این که از طعامش بخورید، سرباز میزند. گوسفندی را برای شما ذبح میکند و به شما طعام میدهد و سپس برخاسته و راه را به شما نشان میدهد پس از قول من به او سلام برسانید و به او بگویید که من در مدینه ظهور کردهام. آنها رفتند و هنگامی که در همان وقت معین به آن محل رسیدند، راه را گم کردند. یکی از آنها گفت: آیا رسول خدا(ص) به شما نفرمود که به سمت چپ بروید؟ و آنها چنین کردند و به مردی برخورد کردند که رسول خدا(ص) وصف نموده بود از او راه را پرسیدند. مرد گفت: راه را به شما نشان نمیدهم، مگر این که از غذای من بخورید. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از سید مرتضی اعلی الله مقامه نقل است که عمار یاسر گفت: در حضور امیرالمؤمنین علی(ع) بودم ناگاه صدایی برخاست پس فرمود: ای عمار ذوالفقار مرا بیاور. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
سلمان گفت: نزد پیغمبر (ص) نشسته بودیم که علی بن ابی طالب (ع) وارد شد حضرت، سنگریزهای به او داد، سنگریزه در دست علی(ع) قرار نگرفته بود که به سخن آمده میگفت: معبودی جز خدا نیست، محمد پیغمبر خداست به پروردگاری خدا، نبوت محمد و ولایت علی بن ابی طالب(ع) راضی هستم.(33) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
استدلال علی(ع) در باطل بودن دین یهود این بود که به آنها فرمود: همانا ما را (بر اثبات دین خود) دلیلی است که آن معجزه روشن و واضح است، آن گاه شتران یهود را صدا کرده، فرمود: ای شتران برای محمد و وصی او شهادت دهید، پس شتران بر یکدیگر سبقت گرفته، گفتند: راست گفتی، راست گفتی ای وصی محمد، و این یهودیان دروغ گفتند. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
علی(ع) به دروازهبانان کوفه امر کرد که هر کس داخل کوفه میشود اسم او را بنویسد، پس اسم مردمانی که به شهر کوفه میآمدند نوشته میشد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
روزی حضرت امیرالمؤمنین(ع) نماز صبح را در مسجد ادا نمود، مشغول تعقیب گردید تا آفتاب یک نیزه بلند شد، پس رو به جانب مردم گردانید فرمود: به خدا سوگند که من بیشتر گروهی چند را مییافتم که شبها عبادت حق تعالی را میکردند، و گاه پاهای خود را با ایستادن به عقب میافکندند، و گاه پیشانیهای خود را بر زمین برای خدا میگذاشتند، چنان عبادت خدا میکردند که گویا صدای آتش جهنم در گوشهای ایشان بود، چون نزد ایشان خدا را یاد میکردند، مانند درخت از ترس حق تعالی میلرزیدند. با این احوال گمان میکردند که شب را غفلت بر سر آوردهاند، بعد از این سخن کسی آن حضرت را خندان ندید تا به درجه شهادت رسید.(211) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
در کتاب کشف الغمه و مناقب ابن شهر آشوب مذکور است که حضرت امیرالمؤمنین(ع) در کوفه دچار مریضی شد، جمعی به عیادتش رفتند و گفتند: یا امیرالمؤمنین ما در این عارضه بر تو میترسیم، حضرت فرمود: اما من نمیترسم زیرا که شنیدهام از پیغمبر صادق و مصدق که فرمود: شقیترین امت جفت پی کننده ناقه صالح ضربتی بر سر من خواهد زد و محاسن مرا رنگین خواهد کرد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مالک اشتر بر علی(ع) وارد شد و سلام کرد، علی(ع) جوابش را داد و فرمود: چه چیز باعث شد که در این ساعت به اینجا بیایی؟. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 طغیان فرات و انار بهشتی
حضرت متوجه شد و فرمود: ای بازماندگان قوم ثمود و ای متکبران! شما جز عدهای اوباش لئیم نیستید. من کجا و این غلامان کجا!.
پیرمردان قبیله گفتند: اینها جوانان جاهلی هستند ما را به گناه آنها نگیر و ببخش.
حضرت فرمود: به شرطی میبخشم که وقتی برگشتم، این مجلس برپا نباشد و خرابیها را درست کرده باشید، و ناودانهایی را که به کوچه میریزد برداشته باشید، و چالهها را پر نموده باشید، چون همه در سر راه مسلمانان است و باعث اذیت آنها میشود.
گفتند: به همه دستورات شما عمل میکنیم. حضرت از آنجا گذشت و آنها نیز دستورات حضرت را اجرا کردند.
وقتی که امام به فرات رسید، دعا کرد و ضربهای به آب زد، آب یک ذراع پایین رفت، اناری را از آب گرفتند و به حضرت دادند و گفتند: آب از پل، بالا رفته و این انار را آورده است.
حضرت فرمود: این اناری است از انارهای بهشت. و میوههای بهشت را در این دنیا فقط پیامبر و وصی او باید بخورند نه کس دیگر. اگر این گونه نبود آن را بین شما تقسیم میکردم.(90)
ادامه ندارد
ضریح علی
پس به حرم شریف رفتم تا تفحص کنم که این صدا از چیست گفته شد به من در این جا کوری شفا داده شد، با خود گفتم: باید همان کور باشد که با کلمات خشن با جناب علی(ع) صحبت میکرد و شفا میخواست چون به حرم رسیدم، دیدم که آن شخص شفا یافته همان مردی بود که من با او سابقه داشتم چون به چشمانش نظر کردم یافتم که بهبود یافت کاملاً شکر خدای به جای آوردم که این کرامت از ضریح مقدس حضرت امیر(ع) مشاهده کردم.(261)
ادامه ندارد
صدق گفتار امام در مورد شهادت رشید هجری
عبیدالله گفت: به خدا سوگند رفیق تو را دروغگو میکنم. او را جلو آورید و دستها و پاهایش را قطع کنید و زبانش را نبرید. (دختر رشید گفت): سپس دستها و پاهایش را بریدند و او را به خانه ما آوردند. به او گفتم: ای پدر، فدایت شوم. آیا از آن چه که به تو رسیده، احساس درد میکنی؟ گفت: دخترم، به خدا سوگند خیر، مگر به اندازه فشاری که به انسان در میان ازدحام جمعیت میآید. سپس همسایگان و آشنایانش نزد او میآمدند و گریه میکردند و او را ستایش مینمودند. رشید میگفت: برایم کاغذ و قلم بیاورید تا از آن چه واقع خواهد شد، به شما خبر دهم (از اخباری که) مولایم امیرالمؤمنین(ع) مرا از آنها آگاه فرمود. برای او کاغذ و قلم آوردند و او شروع کرد به بیان فتنهها و سختیها و آن چه که در آینده اتفاق میافتد، و همه آنها را به امیرالمؤمنین(ع) اسناد میداد. و مطالب و اخبار او را مینوشتند تا این که موضوع به اطلاع ابن زیاد رسید و دلاکی را فرستاد تا زبان او را قطع نماید و در آن شب فوت کرد. رحمت خداوند بر او باد. امیرالمؤمنین(ع) او را رشید مبتلا مینامید و علم بلایا و منایا را به او تعلیم فرمود (که در اثر آگاهی از آن علم) وقتی با کسی ملاقات میکرد، به او میگفت: فلانی پسر فلانی، تو به فلان مرگ فوت میکنی و تو ای فلانی، به فلان نحو کشته میشوی و همان گونه که رشید میگفت، اتفاق میافتاد. رحمت خداوند بر او باد.(99)
ادامه ندارد
شهادت مزرع
و نیز هم گفت: مردی را دستگیر میکنند و او را میکشند و در میان دو غرفه از غرفههای مسجد به دار میآویزند. باز گفتم: خبر از غیب میدهی؟ جواب داد: ثقه امین امیرالمؤمنین(ع) از پیشامد چنین مردی اطلاع داده است.
ابوالعالیه گوید: هفتهای از این قضیه نگذشت که مزرع را دستگیر کرده کشتند و همان جا به دار آویختند.(103)
ادامه ندارد
شهادت کمیل
کمیل که از این قضیه اطلاع پیدا کرد با خود گفت: من پیر سالخوردهای هستم و عمر من به پایان رسیده، مناسب نیست برای دست پیدا نکردن بر من شهریه و مقرری خویشاوندان من قطع بشود به همین مناسبت خود را به بارگاه حجاج و به شخص او معرفی کرد. چون حجاج او را دید گفت: میخواستم مأموری گسیل کنم و تو را دستگیر نمایم، اینک که خود به قربانگاه آمدی.
کمیل گفت: ای حجاج دندانهای خود را برای ریختن خون من تیز میکنی، بنای خانه خود را بدین جهت منهدم مساز. سوگند به خدا از عمر من اندک مدتی که مانند آخرین غباری است که از اندکی تاب رسیدن به اوایل خود را ندارد بیش نمانده، هر کار دلت میخواهد انجام بده زیرا وعدهگاه خدا نزدیک و پس از قتل من حساب است و مولای من علی(ع) اطلاع داده که تو کشنده منی.
حجاج گفت: اکنون حجت بر تو تمام است. کمیل گفت: در صورتی حجت بر من تمام خواهد شد که قاضی تو باشی با آن که امر قضا به دست دیگری است. حجاج گفت: آری حجت بر او تمام است زیرا تو هم قدم با آنها بودی که گردن عثمان را زدند.
این پیشامد نیز از اخباری است که سنیها از ثقات خود روایت کرده و خاصه نیز با آنها همکاری نموده و مضمون آن از جمله معجزات و بینات است.(102)
ادامه ندارد
شهادت فرات بر وصایت علی
امام صادق(ع) میفرماید: وقتی که علی(ع) از صفین برمیگشت بر ساحل فرات ایستاد و با چوب دستی خود بر آب زد و فرمود: جاری شو. پس دوازده چشمه جاری شد و مردم نگاه میکردند. سپس با زبانی سخن گفت که مردم نفهمیدند. آن گاه مارها سرشان را از رودخانه بیرون آوردند و لاالهالاالله و تکبیر گفتند و بعد از آن گفتند: السلام علیک یا حجة الله فی ارضه، و یا عین الله فی عباده قوم تو در صفین تو را خوار کردند چنانچه قوم هارون بن عمران را.
حضرت به مردم فرمود: آیا شنیدید؟
گفتند: بلی.
پس فرمود: این معجزه من برای شماست و شما را بر آن شاهد میگیرم.(48)
ادامه ندارد
شهادت عمرو بن حمق
سپس برای آنها گوسفندی ذبح نمود و آنها از طعامش خوردند و او برخاست و راه را به آنها نشان داد و گفت: آیا رسول خدا(ص) در مدینه ظهور کرده است؟ گفتند: بلی و سلام رسول خدا(ص) را به او رساندند. آن شخص، قیمی برای کارهای خود قرار داد و به سوی رسول خدا(ص) رفت: او عمرو بن حمق خزاعی... بود. مدتی نزد آن جناب ماند و رسول خدا(ص) به او فرمود: برگرد به آن محلی که از آن جا به سوی من هجرت کردی تا زمانی که برادرم امیرالمؤمنین(ع) به کوفه نزول اجلال فرماید و آن جا را دار هجرتش قرار دهد، آن گاه خدمت او (امیرالمؤمنین(ع) ) بیا.
عمرو بن حمق به دنبال کار خود رفت تا این که امیرالمؤمنین(ع) به کوفه تشریف آورد و او نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد و با آن حضرت در کوفه اقامت جست. روزی امیرالمؤمنین(ع) نشسته بود و عمرو در مقابلش. حضرت به او فرمود: ای عمرو آیا خانه داری؟
گفت: بلی.
فرمود: آن را بفروش و پولش را صرف ازدیان (قبیله ازد) کن. در آینده اگر من از دنیا بروم، به دنبال تو میگردند و ازدیان از پی تو میآیند تا این که از کوفه به طرف موصل خارج شوی. در مسیرت به مرد نصرانی فلجی برخورد میکنی و نزدش مینشینی و از او آب میطلبی و او تو را سیراب میکند. از وضعت میپرسد و تو به او خبر میدهی. پس او را به اسلام دعوت کن و او احتمالاً اسلام میآورد. وقتی اسلام آورد، دستت را بر روی زانوهایش بکش و او در حالی که سلامت خود را بازیافته و مسلمان شده، از جا برمیخیزد و از تو پیروی میکند. در ادامه راه به مردی نابینا که در کنار جاده نشسته برخورد میکنی و از او آب میطلبی. او هم تو را سقایت میکند. به او بگو که معاویه به خاطر ایمانت به خدا و رسولش و اطاعتت از من و اخلاصت در ولایت من و خیر خواهی از برای خدا در دینت، به دنبال توست تا تو را به قتل برساند و مثله کند. پس او را به اسلام دعوت کن که حتماً اسلام میآورد. پس دستت را بر چشمان او بکش که به اذن خدا، نابینا میگردد. پس آن دو به دنبال تو میآیند و با تو خواهند بود و آن دو نفر، جسدت را در زمین دفن خواهند کرد. سپس به دیری در کنار نهری که به آن دجله گفته میشود میروی. در آن جا صدیقی است که پارهای از علوم مسیح(ع) را میداند. او را یار و یاور بر سر خود نمییابی، تا این که خداوند او را بر اعانت تو هدایت کند. وقتی لشکریان ابن ام الحکم، که او خلیفه معاویه در جزیره است و ساکن در موصل میباشد، تو را بیابد نزد همان صدیق که در دیر واقع در بلندیهای موصل است برو و او را صدا بزن. او امتناع میکند، پس اسم اعظم خدای تعالی را که به تو یاد دادم، به او بگو (که در اثر ذکر این اسم) دیر برای تو پایین میآید تا این که به بالای آن میرسی و هنگامی که آن راهب صدیق تو را ببیند، به شاگردی که همراه اوست میگوید: اکنون زمان حضرت مسیح نیست. محمد(ص) هم که رحلت فرموده و وصیاش هم در کوفه به شهادت رسیده، پس این، شخص کریمی از حواریین آن جناب است.
سپس راهب با خشوع و فروتنی به نزد تو میآید و میگوید: ای شخص بزرگ، تو مرا در منزلتی قرار دادی که استحقاق آن را ندارم. اکنون مرا به چه امر میکنی؟ و به او میگویی این دو شاگرد مرا، نزد خودت پنهان کن و از فراز دیر، نظر کن که چه میبینی. وقتی که به تو بگوید: همانا اسب سواران بسیاری را میبینم که به جانب ما میآیند، شاگردانت را نزد او بگذار و از دیر پایین بیا و اسبت را سوار شو و به طرف غاری در کنار ساحل دجله برو و پنهان شو. آن غار تو را پنهان میدارد در حالی که در میان آن جن و انسهای فاسقی هستند. هنگامی که در آن جا پنهان شدی، یکی از جنهای فاسق و سرکش، تو را میشناسد و به صورت ماهی سیاهی در نزد تو ظاهر میشود و تو را میگزد که باعث ضعف شدید تو میشود و اسب تو فرار میکند و آن لشکریان به طرف تو میشتابند و میگویند: این اسب عمرو است و به دنبال رد پای اسب میآیند. وقتی که آنها را در پایین غار مشاهده کردی، به طرف آنها بیرون بیا و در حالی که بین جاده و دجله قرار میگیری، در آن قسمت از زمین، منتظر آنها بایست. همانا خدای تعالی، آن جا را قبر و حرم تو قرار داده. پس با شمشیرت، هر چه قدرت داری از آنها بکش تا این که مرگ تو فرا رسد. وقتی که بر تو غلبه نمایند، سرت را بریده و بر نیزه میکنند، به نزد معاویه میبرند و سر تو، اولین سری است در اسلام که از این شهر به آن شهر برده میشود.
سپس امیرالمؤمنین(ع) گریه کرد و فرمود: جانم فدای ریحانه رسول خدا(ص)
و میوه دل و نور چشم آن حضرت، فرزندم حسین(ص). به درستی که بعد از تو ای عمرو، او را همراه فرزندانش میبینم که از کربلا، در کنار فرات، به طرف یزید بن معاویه علیهما لعنة الله حرکت میکنند (منظور سرهای شهدای کربلا است که به طرف شام برده میشود). سپس در همراه تو (که قبلاً) نابینا و فلج بودند، از دیر پایین آمده و جسد تو را در محلی که کشته شدی، دفن میکنند و فاصله مقبره تو با دیر و موصل، صد و پنجاه قدم است. پس آن گونه شد که امیرالمؤمنین(ع) از قول رسول خدا(ص) نقل کرد و این یکی از دلایل امامت آن جناب است.(96)
ادامه ندارد
شهادت شتر
سپس فرمود: بیرون برو و این مرد را از ظلم کردن به زنش بازدار. عمار گفت: از مسجد خارج شدم ناگهان دیدم یک زن و یک مرد زمام زمام شتری را گرفتهاند زن میگوید: مال من است.
عمار گفت: به آن مرد گفتم حضرت امیر(ع) میفرماید در حق این زن ظلم مکن.
جواب داد علی(ع) مشغول به شغل خود باشد و دستش را از خون مسلمانهایی که در بصره کشته است بشوید.
عمار رضی الله عنه گفت: برگشتم تا این که به مولای خود خبر دهم وقتی داخل مسجد شدم دیدم آن حضرت را که میآید و آثار غضب در صورتش ظاهر است، به آن مرد فرمود: وای بر تو، شتر این زن را بده.
جواب داد: این شتر مال من است.
امیر(ع) فرمود: دروغ میگویی.
گفت: چه کسی شهادت میدهد که این شتر از آن زن است؟
علی(ع) فرمود: شاهدی شهادت بدهد که احدی از اهل کوفه تکذیب آن ننماید.
پس علی(ع) فرمود: ای شتر صاحب تو کیست؟
آنگاه شتر به زبان فصیح گفت: یا امیرالمؤمنین و یا سید الوصیین من از آن این زن هستم.
و در بعضی از روایات آمده است که گفت: نوزده سال است که من از آن این زن هستم.
پس به آن زن فرمود: بگیر شتر خود را آنگاه علی(ع) پیش آمد و آن شخص را ذوالفقار به دو نیم کرد.(چون حکم ناصبی قتل است).(52)
ادامه ندارد
شهادت سنگریزه
ادامه ندارد
شهادت جامه یهودیان
حضرت فرمود: این یک نوع از شهودند، (آن گاه فرمود:) ای جامههای یهود که بر تن آنهایید، شهادت دهید برای محمد و وصیش، پس همه جامههای آنان به زبان آمده گفتند: راست گفتی یا علی، شهادت میدهیم که حقاً محمد، فرستاده خدا است، و این که تو، یا علی(ع) حقاً وصی اویی.(41)
ادامه ندارد
شناختن قاتل خود
چون اسامی را خدمت حضرت آوردند و اسامی آنها را خواند همین که بر اسم این ملجم رسید انگشت مبارک را بر آن اسم گذاشت و فرمود خدا تو را بکشد.(212)
ادامه ندارد
شکایت از سستی یاوران
ادامه ندارد
شقی ترین اشقیا
به روایت دیگر گفتند: یا امیرالمؤمنین چرا از میان این منافقان به در نمیروی که خود را به مدینه حضرت رسول الله (ص) برسانی و در جوار آن حضرت مدفون شوی؟
فرمود که: پیغمبر مرا خبر داده است که در این شهر شهید خواهم شد، و در پشت این شهر مدفون خواهم گردید.(206)
ادامه ندارد
شفای مریضان
گفت: دوستی و عشق تو ای امیر مؤمنان!
حضرت فرمود: دَم در، کسی را دیدی؟
گفت: بلی، چهار نفر را دیدم. مالک اشتر با علی(ع) به دم در رفتند و در آنجا شخصی نابینا، جذامی، فلج و شخصی مبتلا به مرض برص بودند.
حضرت فرمود: اینجا چه میکنید؟
گفتند: به خاطر مرضی که داریم آمدهایم. حضرت برگشت و بقچهای را باز کرد و در آن بسته چرمی را در آورد و از درون آن نیز کاغذی بیرون آورد و برای آنها خواند، همه آنها خواند، همه آنها شفا یافتند و برخاستند و رفتند.(222)(223)
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
