بستن پیمان شهادت با خدا
جعد بن بعجه که یکی از خوارج بود به علی(ع) عرض کرد از خدا بترس برای آن که خواهی مرد، فرمود: نه چنین است بلکه من ضربتی دنیا را وداع خواهم گفت که محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد و پیمان هم چنان بر این پیمانه شده و کسی که افترا زند زیانکار است.
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
از خرائج و جرائح نقل شده که اشعث بن قیس اذن خواست که در منزل علی(ع) وارد شود، قنبر او را اذن نداد، و لذا او بر بینی قنبر کوفت و از بینی او خون آمد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
روزی حضرت امیرالمؤمنین(ع) بر منبر فرمود: ای گروه مردم! حق بر باطل غالب گردید و به زودی برخواهد گشت و باطل برحق غالب خواهد شد، پس فرمود: کجاست بدبختترین امت که ضربتی بر سر من زند و محاسنم را از آن رنگین کند.(208) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مرجع بزرگ محقق اردبیلی، ملا احمد، معروف به مقدی اردبیلی(ره) از علمای بسیار برجسته، و از پارسایان بسیار پاک و با فضیلت بود که به سال 933 هق در نجف اشرف از دنیا رفت. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
سلمان گفت: هنگامی که مردم با عمر بیعت کردند، ما با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) در منزل آن حضرت بودیم. من، امام حسن، امام حسین(ع)، محمد بن حنیفه، محمد بن ابی بکر، عمار بن یاسر و مقداد بن اسود کندی - رضی الله عنهم - امام حسن (ع) عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، سلیمان بن داوود از پروردگارش ملکی درخواست کرد که برای احدی بعد از خودش شایسته نباشد و خداوند شایسته نباشد و خداوند خواستهاش را به او عطا فرمود. آیا شما قدرت و سیطره دارید بر آن چه سلیمان بر آن حکومت داشت؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
پس از رحلت پیغمبر حضرت علی(ع) در بابل تشریف داشت و میخواست از فرات عبور کند، عده بسیاری از یارانش به عبور دادن مرکبها و توشهها از آب فرات اشتغال داشتند، آن حضرت با گروهی از اصحاب نماز عصر را خواند و مردم هنوز از کار عبور از فرات فارغ نشده بودند که خورشید غروب کرد، در نتیجه نماز عصر عده بسیاری قضا شد و از نماز جماعت با آن حضرت محروم ماندند و در این خصوص با آن جناب به گفتگو پرداختند. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
آیة الله دستغیب میگوید: در اوقات مجاورت حقیر در نجف اشرف در ماه محرم، سنه 1358 از طرف حکومت عراق قمه زدن و سینه زدن و بیرون آمدن دسته جات منع شده بود، شب عاشورا برای این که در حرم مطهر و صحن شریف سینه زنی نشود از طرف حکومت، اول شب درهای حرم و رواق را قفل کردند و هم چنین درهای صحن را و آخرین دری که مشغول بستن آن شدند در قبله بود و یک لنگه آن را بسته بودند که ناگاه جمعیت دسته دسته سینه زن هجوم آورده وارد صحن شده و رو به حرم آوردند درها را بسته دیدند در همان ایوان مشغول عزاداری و سینه زنی شدند. ناگاه عدهای شرطی با رییس آنها آمده و آن رییس با چکمهای که به پا داشت در ایوان آمده و بعضی را میزد و امر میکرد آنها را بگیرند، سینه زنها بر او هجوم آوردند و او را بلند کرده و در صحن انداختند و سخت او را مجروح و ناتوان ساختند و چون دیدند ممکن است قوای دولتی تلافی کنند و بالاخره مزاحمشان شود، با کمال التجا و شکستگی خاطر همگی متوجه در بسته حرم شده و به سینه میزدند و میگفتند: یا علی فک الباب ما عزادار فرزندت هستیم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
یکی از ثقات نقل کرد که چندی قبل از این، در کاشان مردی بود به نام آقا محمد علی، که شغلش مباشر صنف عطار متوجه امور دیوانی بود. ایشان قدغن کرده بود که دیگر به هیچ وجه اجناس عطاری خرید و فروش نشود، شخص سید فقیری به قدر یک من سریشم خریده و آن رابه شخص دیگری فروخت. آن مرد ظالم مطلع شد در بازار به او برخورد کرد و دشنام بسیاری به او داد و چند سیلی به رویش زد و آن بیچاره رفت در حالی که میگفت: جدم سزای تو را بدهد، وقتی آن ظالم این جمله را شنید برگشت و غلام خود را گفت: آن سید را برگردانید و چند پشت گردنی به او زده و گفت: حال برو و به جدت بگو: کتف مرا بیرون آورد. روز دیگر آن ظالم تب کرد و در شب کتفهای او درد گرفت و روز دوم ورم شدید کرد، دوا به کتفهای او مالیدند، روز چهارم جراحان تمام گوشتهای کتف او را تراشیدند به طوری که سرهای کتف او نمایان شد و روز هفتم مرد با آل علی(ع) هر که در افتاد ور افتاد(330)(331) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از امام حسن(ع) روایت شده که: به امام حسین (ع) فرمود: جعدة (دختر اشعث بن قیس) میداند که پدرش با پدرت امیر المؤمنین مخالفت کرد، تا آن جا که گفته: و پدرت او را گردن آتش مینامید پس از علت این اسم پرسیدند. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
عمر مردی را به یکی از شهرستانهای شام فرستاد و آن جا را فتح کرد، و مردمش مسلمان شدند و مسجدی برای آنها ساخت و خراب شد، و باز ساخت خراب شد، و باز برای بار سوم ساخت خراب شد، مطلب را برای عمر نوشت، عمر چون نامه را خواند از اصحاب پیغمبر(ص) پرسید: شما راجع به این موضوع اطلاعی دارید؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
عالم زاهد و محب صادق مرحوم حاج شیخ محمد شفیع محسنی جمی - اعلی الله مقامه - که قریب دو ماه است به دار باقی رحلت فرموده، نقل نمود در کنکان یک نفر فقیر در خانهها مدح حضرت امیرالمؤمنین(ع) میخوانده و مردم به او احسان میکردند، تصادفاً به خانه قاضی سنی ناصبی میرسد و مدح زیادی میخواند، قاضی سخت ناراحت میشود در را باز میکند و میگوید: چقدر اسم علی را میبری، چیزی به تو نمیدهم، مگر این که مدح عمر کنی! آن وقت من به تو احسان میکنم، فقیر میگوید: اگر در راه عمر چیزی به من بدهی از زهر مار بدتر است و نمیگیرم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
عالم بزرگوار، مرحوم سید عبدالرزاق مقرم، در کتاب العباس از کتاب منتخب طریحی (280) نقل میکند که شخص آهنگری از اهل کوفه گفت: من هم با لشکر ابن زیاد به کربلا رفته بودم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
حضرت زهرا(س) بیمار و بستری گردید، حضرت علی(ع) به بالین او آمد و گفت: چه میل داری تا برایت فراهم کنم؟. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
علامه امینی فرمودند: وقتی الغدیر را مینوشتم خیلی مایل بودم کتاب الصراط المستقیم (283) را هم ببینم. شنیده بودم نسخه خطیاش در نجف نزد شخصی است، خیلی مایل بودم ایشان را ببینم و تقاضا کنم کتاب را امانت بدهند که مطالعه کنم و سپس برگردانم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
درباره ملا حسین کاشفی بیهقی سبزواری آمده است که: چون خواهر ملا عبدالرحمن جامی را به ازدواج خود در آورد، مردم سبزوار که شیعیان متعصبی بودند به او بدگمان شدند. لذا روزی که در مسجد جامع سبزوار بر بالای منبر به موعظه مشغول بود، پیرمردی از شیعیان سبزوار عصا در دست گرفته و کنار منبر او ایستاد، منتظر او بود سؤالی از ملا حسین کند تا شیعه و سنی بودن او مشخص شود. در این موقع ملا حسین در ادامه سخنرانی خود گفت: جبرییل دوازده هزار مرتبه بر پیامبر نازل شد! پیرمرد وقتی این سخن را شنید، فرصت یافته و به ملا حسین گفت: جبرییل بر امیر مؤمنان علی(ع) چند بار نازل شد؟ ملا حسین چون میدانست مردم سبزوار به او شک دارند، لذا متحیر ماند که چه جوابی دهد؟ اگر بگوید که اصلاً جبرییل بر علی(ع) نازل نشد که سبزواریان نسبت سنی بودن به او خواهند بست، و اگر بگوید جبرییل بر علی(ع) نازل شده است که به ظاهر دروغ گفته است! ناگهان به ذهنش آمد و گفت: جبرییل بیست و چهار هزار مرتبه بر علی(ع) نازل شده! پیرمرد سبزواری گفت: آیا بر این حرفت دلیل داری و یا برای خوشامد من این مطلب را میگویی؟ ملاحسین گفت: دلیل آن این است که پیامبر(ص) فرمود: من شهر علمم و علی دروازه آن است. در این دوازده هزار بار که جبرییل بر پیامبر نازل شد، مجبور بود که از دروازه وارد شود و بر علی هم نازل شود و موقع خروج هم مجبور بود از دروازه خارج شود و باز بر علی نازل شود، که جمیعاً بیست و چهار هزار مرتبه میشود! مردم با این سخن با او گمان خیر بردند.(300) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 برخورد علی با اشعث
حضرت از منزل بیرون آمد و گفت: (مالی و لک یا اشعث)؟ ای اشعث، من با تو چه کردهام که چنین میکنی ای اشعث؟ به خدای که اگر از پهلوی غلام ثقیف عبور کنی، موهای اسافل اعضای بدن تو به لرزه درمیآید.
گفت: غلام ثقیف کیست؟
فرمود: غلامی است که حکومت آنها را به دست میگیرد، و هیچ خانهای در عرب باقی نمیماند مگر آن که ذلت و خواری و پستی را در آن وارد میسازد.
راوی در این خبر میگوید: مراد از غلام ثقیف، حجاج بن یوسف ثقفی است که در سنه هفتاد و پنج به ولایت کوفه رسید و بیست سال حکومت کرد و در سنه نود و پنج از دنیا رفت.(146)
ادامه ندارد
بدبخت ترین مردم
به روایت دیگر: دست خود را بر ریش خود کشید فرمود: چه مانعه شده است شقیترین این امت را که این ریش را بالاتر آن رنگین کند.(209)
ادامه ندارد
باطن ولایت و محبت علی
درباره کمالات اخلاقی و فضایل معنوی این مرد بزرگ، مطالب بسیار نقل شده، از جمله: برای زیارت به کربلا رفته بود. یکی از زایران که او را نمیشناخت، از لباس و قیافه ساده او، خیال میکرد که یک خدمتکار عادی است. لباسهای چرک شده خود را به او داد و گفت: اینها را برای من بشوی!.
محقق اردبیلی لباسهای او را گرفت و شست و سپس به او تحویل داد. در آن هنگام، آن مرد زایر، او را شناخت و چند نفر نیز که در آن جا بودند از جریان آگاه شدند و آن مرد زایر را سرزنش نمودند که چرا به عالم بزرگ، مقدس اردبیلی توهین کرد؟...
محقق اردبیلی (ره) آنها را از سرزنش کردن بازداشت و گفت: حقوق برادران دینی نسبت به یکدیگر، خیلی زیادتر از اینها است، کاری نکردهام که شما این چنین جوش و خروش میکنید.
این مرد بزرگ از دنیا رفت. پس از مدتی، یکی از مجتهدین وارسته او را در عالم خواب دید که با لباس زیبایی که در تن دارد، با سیمای جذاب از حرم امیر مؤمنان علی(ع) بیرون میآید، از او پرسید: چه عملی باعث شده که شما دارای آن همه مقام شدید که در سیمایتان پیدا است؟.
محقق اردبیلی(ره) در پاسخ گفت: بازار اعمال کساد است، و نفع نبخشید ما را غیر از ولایت و محبت صاحب این قبر.(288)
ادامه ندارد
بازگو کردن کرامات و معجزات به امام حسن
فرمود: به خدایی که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید، گرچه سلیمان بن داوود از پروردگارش ملک و پادشاهی را مسألت کرد و خداوند به او مرحمت فرمود، ولی پدر تو تملک یافت بر ملکی که بعد از جدت رسول خدا(ص) احدی نه قبل از ایشان و نه بعد از آن جناب بر آن تملک نیافت و نمییابد.
امام حسن (ع) عرض کرد: ما میخواهیم بعضی از کراماتی را که خداوند به شما تفضل کرده، به ما نشان دهید.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ان شاء الله چنین خواهم کرد. سپس برخاست و وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و مقداری دعا کرد که احدی آن را نفهمید. بعد با دست به سمت مغرب اشاره کرد و فوراً تکه ابری آمد و بر بالای خانه ایستاد، در حالی که قطعه ابر دیگری در کنار آن بود. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ای ابر، به اذن خدای تعالی پایین بیا. ابر پایین آمد در حالی که میگفت: شهادت میدهم خدایی جز الله نیست و محمد رسول اوست و تو خلیفه و وصی رسول خدا هستی. هر کس در تو شک کند، حتماً هلاک میشود و هر کس به تو تمسک جوید، راه نجات و رستگاری داخل میگردد. سپس قطعه ابر بر زمین گسترده شد؛ به طوری که گویی فرشی مبسوط در آن جا بود. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: بر روی ابر بنشینید. همگی نشستیم و جا گرفتیم. بعد به تکه ابر اشاره کرد و او نیز همانند اولی سخن گفت و امیرالمؤمنین(ع) تنهایی بر آن نشست. سپس به کلامی تکلم فرمود و به ابر اشاره کرد که به طرف مغرب حرکت کند. ناگاه بادی به زیر دو ابر در آمد و آنها را به آرامی از زمین بلند کرد. من به طرف امیرالمؤمنین(ع) متمایل شدم. علی(ع) بر مسندی قرار داشت و نور از چهره مبارکش میدرخشید؛ به طوری که چشمها تاب دیدن آن را نداشت.
امام حسن (ع) عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، سلیمان بن داوود به واسطه انگشتریش اطاعت میشد، امیرالمؤمنین به چه وسیلهای فرمانبرداری میشود؟ فرمود: من چشم خدا در زمین و زبان گویای او در میان خلقش هستم. من آن نور خدایی هستم که هرگز خاموش نمیشود. من آن در (رحمتی) هستم. که خداوند از طریق آن، به سایر مخلوقات نعمت میدهد و من حجت خدا در میان بندگانش هستم. سپس فرمود: آیا دوست دارید انگشتری سلیمان بن داوود را به شما نشان دهم؟ عرضه داشتیم: آری. دست در گریبان نمود و انگشتری از طلا بیرون آورد که نگین آن از یاقوت سرخ بود و بر آن نوشته شده بود: محمد و علی. سلمان گفت: ما تعجب کردیم. فرمود: از چه چیزی تعجب میکنبد؟ (چنین کاری) از مثل من عجیب نیست. من امروز به شما چیزی نشان خواهم داد که هرگز ندیدهاید.
امام حسن (ع) عرض کرد: میل دارم یأجوج و مأجوج و سدی که بین ما و آنهاست، را به من نشان دهی. بادی از پایین، تکه ابر را به حرکت درآورد و در هوا بالا برد. ما صدای آن باد را که همانند رعد بود میشنیدیم. امیرالمؤمنین(ع) در جلوی ما حرکت میکردتا این که به کوه بلندی رسیدیم که در آن درختی بود که برگهایش ریخته و شاخه هایش خشک شده بود.
امام حسن (ع) عرض کرد: چرا این درخت خشک شده؟
فرمود: از آن بپرس؛ به تو پاسخ خواهد داد.
امام حسن (ع) فرمود: ای درخت، چرا آثار خشکی بر تو میبینم؟ درخت پاسخ نداد.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: به حقی که من بر تو دارم، او را پاسخ بده.
سلمان میگوید: سوگند به خدا شنیدم درخت میگفت: لبیک، لبیک ای وصی و جانشین رسول خدا(ص)، سپس عرض کرد: ای ابا محمد، همانا امیرالمؤمنین(ع) در هر شب، وقت سحر نزد من میآید و دو رکعت نماز در کنار من میخواند و بسیار تسبیح میگوید. وقتی از دعا فراغت مییابد، تکه ابری سفید که از آن بوی مشک به مشام میرسد میآید؛ در حالی که بر روی آن، تختی و حضرت بر آن مینشیند و حرکت مینماید و به سبب اقامتی که نزد من میفرماید و به برکت آن جناب، من زندگی میکنم. چهل روز نزد من نیامده و این، سبب خشکی من است. سپس امیرالمؤمنین برخاست و دو رکعت نماز خواند و دست مبارکش را بر آن درخت کشید، درخت سبز شد و به حال اولش بازگشت و سپس امیرالمؤمنین(ع) به باد دستور داد تا ما را به حرکت در آورد. ناگهان ملکی را دیدیم که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق بود. وقتی امیرالمؤمنین(ع) را دید، گفت: شهادت میدهم جز الله خدایی نیست، شریک و همتایی ندارد و گواهی میدهم که محمد بنده و رسول خداست که او را با هدایت و دین حق ارسال فرمود تا آن دین را بر سایر ادیان برتری دهد؛ اگر چه مشرکان را خوش نیاید و شهادت میدهم که تو به حقیقت و به راستی وصی و جانشین رسول خدایی.
سلمان گفت: عرض کردم: یا امیرالمؤمنین، این کیست که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق است؟
حضرت فرمود: این ملکی است که خداوند او را مأمور ظلمت شب و روشنایی روز ساخته و از این مأموریت تا روز قیامت، کنار میرود. به درستی که خداوند، امر دنیا را به من واگذارده و اعمال بندگان در هر روز، به من عرضه میشود و بعد به جانب حق تعالی بالا میرود. سپس به سیر خودمان ادامه دادیم تا این که به سد یأجوج و مأجوج رسیدیم، امیرالمؤمنین(ع) به باد فرمود: ما را در دامنه این کوه پایین آورد و با دست به کوه بلندی اشاره کرد که کوه خضر بود. ما به سد نگاه کردیم. ارتفاعش به اندازهای که چشم کار میکرد بود. رنگش سیاه بود که گویی پارهای از شب ظلمانی است. از اطرافش دود بیرون میآمد. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ای ابا محمد، من صاحب اختیار بر این بندگان هستم.
سلمان گفت: من سه دسته را دیدم که طول یک دسته از آنها به اندازه صد و بیست ذراع بود و بلندی دسته دوم به اندازه شصت ذراع و دسته سوم؛ یکی از گوشهایش را زیرش پهن میکرد و با گوش دیگر، خودش را میپوشاند.
سپس امیرالمؤمنین(ع) به باد فرمان حرکت داد و او ما را به طرف کوه قاف برد. به آن که رسیدیم، دیدیم از زمرد سبز است و ملکی به صورت شاهین بر فراز آن بود. وقتی با امیرالمؤمنین(ع) را دید، عرضه داشت: سلام بر تو ای وصی و جانشین رسول خدا، آیا به من اجازه سخن گفتن میدهید؟
امام پاسخ سلام او را داد و به او فرمود: اگر میخواهی صحبت کن و اگر بخواهی، به آن چه از من بپرسی تو را خبر میدهم.
ملک گفت: یا امیرالمؤمنین، شما بفرمایید.
حضرت فرمود: به تو اجازه دهم تا به زیارت خضر بروی.
گفت: آری.
حضرت فرمود: به تو اجازه میدهم، ملک بعد از آن گفت: به نام خداوند بخشنده مهربان، به سرعت حرکت کرد.
سلمان گفت: مدت کم بر فراز کوه راه رفتیم. ناگهان همان ملک را دیدیم که به مکان خودش بعد از زیارت خضر بازگشت. به امیرالمؤمنین(ع) عرض کردم: آن ملک را دیدیم به زیارت خضر نرفت، مگر وقتی که از شما اجازه گرفت.
حضرت فرمود: ای سلمان، به آن کسی که آسمان را بدون ستون برافراشت، اگر هر کدام از (ملایکه) اراده کند به اندازه یک نفس از مکانی که در آن هست جا به جا شود، چنین نخواهد کرد، مگر اینکه من به او اجازه دهم و حال و وضع پسرم حسن نیز این گونه میشود، و بعد از او حسین و نه نفر از فرزندان حسین که نهمین آنها حضرت قائم است.
گفتیم: اسم ملک موکل به کوه قاف چیست؟
فرمود: ترحابیل.
گفتیم: امیرالمؤمنین، چگونه هر روز به این مکان میآیید و باز میگردید؟
فرمود: همان گونه که شما را آوردم. سوگند به آن کسی که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید، به درستی که من بر ملکوت آسمان و زمین، تملکی دارم که اگر بعضی از آن را بدانید قلوب شما تاب تحمل آن را ندارد. همانا اسم اعظم (که نزد ما سوی الله است) هفتاد و دو حرف است که یک حرف آن نزد آصف بن برخیا بود که بدان تکلم نمود و خداوند، زمین بین او و بین تخت بلقیس را فرو برد؛ به طوری که دست او به تخت رسید.
سپس زمین در کمتر از یک چشم به هم زدن به حالت اولیهاش بازگشت. و نزد ما (اهل بیت)، هفتاد و دو حرف اسم اعظم است و یک حرف از آن نزد خداوند است که در علم غیبش، آن را به خودش اختصاص داده است. هیچ توانایی و نیرویی نیست، مگر به سبب خدای بلند مرتبه عظیم الشأن. شناخت ما را هر آن کس که شناخت و انکار کرد هر آن کس که انکار کرد.
سپس حضرت برخاست و ما نیز برخاستیم. ناگاه با جوانی در کوه مواجه شدیم که بین دو قبر نماز میخواند. عرضه داشتیم یا امیرالمؤمنین، این جوان کیست؟
فرمود: صالح پیغمبر خداست و این دو قبر، قبر پدر و مادر است که ما بین آنها خداوند را عبادت میکند. وقتی که جوان به امیرالمؤمنین(ع) نگاه کرد نتوانست خودش را نگه دارد و به گریه افتاد و با دست به امیرالمؤمنین(ع) اشاره کرد و دستش را به طرف سینهاش بازگرداند و گریه میکرد. امیرالمؤمنین(ع) نزد او ایستاد تا این که از نماز فراغت یافت. به او گفتیم: گریه تو برای چیست؟
صالح(ع) گفت: امیرالمؤمنین(ع) در هر صبح که از کنار من عبور میکند، نزد من مینشیند و وقتی که به او مینگرم قوتم افزونی مییابد و اکنون ده روز است که از دیدار او محروم هستم و این امر مرا مضطرب و بیتاب ساخته.
سلمان گفت: ما از این موضوع تعجب کردیم. آری، حضرت برخاست و ما نیز همراه آن جناب برخاستیم. سپس ما را وارد بستانی کرد که زیباتر از آن را ندیده بودیم. در میان آن، انواع میوهها و انگورها بود. نهرهای آب جاری و پرندگان بر فراز درختان نغمه سرایی میکردند. هنگامی که پرندگان آن حضرت را دیدند، آمدند و بر دور سر آن جناب شروع به چرخیدن کردند تا این که به وسط بستان رسیدیم، تختی را مشاهده کردیم که بر آن جوانی دراز کشیده بود و دستش را بر سینهاش گذاشته بود. امیرالمؤمنین(ع) انگشترش را بیرون آورد و آن را در انگشت سلیمان (ع) کرد. سلیمان برخاست و گفت: سلام بر تو ای امیرالمؤمنین(ع) و ای وصی رسول خدا. به خدا سوگند تو صدیق اکبر و فاروق اعظم هستی. به راستی هر کس به تو متمسک شد رستگار گردید، و ناامید و زیانکار شد هر کس از تو تخلف نمود، و من به حرمت شما از خداوند مسألت کردم و خدای تعالی، این ملک را به من عطا فرمود. سلمان گفت: وقتی که سخن سلیمان بن داود را شنیدم، بی اختیار شدم و بر پاهای امیرالمؤمنین(ع) افتادم و آنها را بوسیدم و حمد خدا را به خاطر نعمت بزرگش که همان هدایت و راهنمایی به ولایت اهل بیت است، به جا آوردم. (اهل بیت) کسانی هستند که خداوند آنها را از هر گونه پلیدی پاک و منزه فرموده است. همراهان من نیز همانند من بر قدم مولا افتادند.
پس از امیرالمؤمنین(ع) پرسیدم: پشت کوه قاف چیست؟
فرمود: ورای آن چیزی است که علم شما به آن نمیرسد.
عرضه داشتیم: آیا شما آن را میدانید؟
فرمود: علم من به ورای کوه قاف مثل علم و آگاهی من است به احوال این دنیا و هر آن چه در آن است. همانا من بعد از رسول خدا(ص) محافظ و گواه بر آنم، اوصیای بعد از من رسول خدا(ص) محافظ و گواه بر آنم، اوصیای بعد از من نیز همین طور هستند. بعد فرمود: به راستی، من به راههای آسمان داناتر از زمینم. ما آن اسم مخزون و پوشیدهایم. ما اسماء حسنایی هستیم که هرگاه خدا را به حرمت آن (اسماء) بخوانند، اجابت میفرماید. ما نامهای نوشته شده بر عرشیم و به سبب ما، خداوند آسمان و زمین و عرش و کرسی و بهشت و جهنم را آفرید و ملایکه، از ما تسبیح و تقدیس و توحید و تهلیل و تکبیر را آموختند. و ما کلماتی هستیم که حضرت آدم آن را از پروردگارش فرا گرفت و خداوند توبه او را (به برکت آن کلمات) پذیرفت.
سپس حضرت فرمود: آیا میخواهید، چیز عجیبی به شما نشان دهم؟
عرض کردم: آری.
فرمود: چشمهایتان را ببندید. چنین کردیم. بعد فرمود: چشمهایتان را باز کنید، وقتی چشم گشودیم، شهری را دیدیم که بزرگتر از آن را ندیده بودیم. بازارهایش برقرار و در میان آنها، مردمانی بودند به بلندی درخت خرما که به بزرگی آنها ندیده بودیم، عرضه داشتیم: ای امیرالمؤمنین(ع)، اینها چه کسانی هستند؟
فرمود: باقیماندههای قوم عاد. کافرانی که ایمان به خداوند نمیآورند. دوست داشتم آنها را به شما نشان دهم. میخواهم این شهر و اهل آن را هلاک نمایم، در حالی که آنها نمیفهمند (و بیخبرند).
عرض کردیم: یا امیرالمؤمنین(ع)، آیا آنها را بدون دلیل هلاک مینماید؟
فرمود: نه، بلکه با دلیل و برهانی که به ضرر آنهاست. سپس حضرت به آنها نزدیک شد و برای آنها نمایان شد. آنها قصد کشتن آن جناب را کردند و این در حالی بود که ما آنها را میدیدیم، ولی آنها ما را نمیدیدند. حضرت از آنها دور و به ما نزدیک شد و دست بر سینهها و بدنهای ما کشید و کلماتی را بیان فرمود که آن را نفهمیدیم و برای بار دوم به سوی آنها بازگشت تا این که برابر آنها رفت و فریادی در میان آنها کشید. سلمان گفت: گمان کردیم که زمین زیر و رو شد و آسمان فرو ریخت و صاعقهها از دهان حضرت بیرون میآمد و احدی از آنها باقی نماند. عرض کردیم: یا امیر المؤمنین، خداوند با آنها چه کار کرد؟
فرمود: هلاک شدند و همگی به طرف آتش جهنم رفتند.
گفتیم: این معجزهای است که ما نه مثل آن را دیدهایم و نه شنیدهایم.
حضرت فرمود: میخواهید چیز عجیبتری از این (قضیه) را به شما نشان دهم؟ گفتیم: تحمل چیز دیگری را نداریم. پس بر هر کس که تو را دوست نمیدارد و ایمان به فضل و بزرگی قدر و منزلت تو نمیآورد، لعنت لعنت کنندگان و لعنت مردم همه ملایکه تا روز قیامت بر او باد. پس از آن حضرت خواهش کردیم ما را به سرزمین خودمان بازگرداند.
فرمود: اگر خدا بخواهد، چنین خواهم کرد و به دو ابر اشاره فرمود و هر دو به ما نزدیک شدند. حضرت فرمود: بر سر جای خودتان بنشینید و ما بر روی ابر نشستیم و خود آن جناب بر ابر دیگری سوار شد و به باد فرمان داد تا این که به آسمان پرواز کردیم و زمین را همانند درهمی مشاهده میکردیم. سپس در کمتر از یک چشم به هم زدن، ما را در خانه امیرالمؤمنین(ع) پیاده کرد.
زمان رسیدن ما به مدینه ظهر بود و مؤذن اذان میگفت و این در حالی بود که وقتی از مدینه بیرون رفتیم، هنگام بالا آمدن خورشید بود. گفتیم عجبا! ما در کوه قاف بودیم که در فاصله 5 سال راه بود و در طی پنج ساعت از روز، به مدینه بازگشتیم. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: به راستی، اگر من اراده نمایم که تمام دنیا و آسمانهای هفت گانه را در کمتر از یک چشم به هم زدن زیر پا بگذارم به سبب آنچه که از اسم اعظم نزد من است، چنین خواهیم کرد. عرضه داشتیم: به خدا قسم، شما آیه بزرگ خدا و معجزه روشن او بعد از برادر و پسر عمویت هستی.(17)
ادامه ندارد
بازگشت خورشید در بابل
علی(ع) که اصحاب خود را این گونه نگران دید از خدای متعال درخواست کرد تا خورشید را به محل اول خود برگرداند تا همه اصحاب بتوانند نمازشان را در وقت خود بخوانند. خدای متعال دعای او را اجابت کرد و در افق وقت عصر ظاهر شد و چون مردم از سلام نماز فارغ شدند، خورشید غروب کرد و صدای عجیب هولناکی به گوش رسید که مردم ترسیدند و به تسبیح و تهلیل و استغفار پرداختند و از خدا سپاسگزاری نمودند که چنین نعمتی به آنها ارزانی داشت.
این خبر در عالم منتشر شد و همه جا نقل مجالس بود. سید حمیری در این باره چنین سروده:
چون نماز عصر او قضا شد و آفتاب غروب کرد دوباره به حال اول برگشت و نور او هنگام عصر را نمودار ساخت و سپس چون ستارهای که سقوط کند غروب نمود و بار دیگر در بابل نیز همین قضیه اتفاق افتاد با این که چنین پیشامدی برای هیچ گوینده فصیحی پیش نیامده مگر برای یوشع بن نون و پس از آن برای علی(ع) و آری رد شمس از امر عجیبی حکایت میکند.(30)
ادامه ندارد
باز کننده درب ها
پس در یک لحظه، تمام درهای حرم و رواق و صحن گشوده گردید و بعضی موثقین که مشاهده کرده بودند برای حقیر نقل کردند که میلهای آهنین که بین درها و دیوارها بود وسط آنها بریده شده بود.
و بالجمله سینه زنان وارد حرم مطهر میشوند سایر نجفیها که با خبر میشوند همه در صحن و حرم جمع میشوند و شرطیها پنهان میگردند. موضوع را به بغداد گزارش میدهند دستور داده میشود که مزاحم آنها نشوید. در آن سال در نجف و کربلا بیش از سالهای گذشته اقامه عزا شد و این معجزهها باهره را شعرا در اشعار خود نقل نموده و منتشر ساختند.
از آن جمله یکی از فضلای عرب اشعار یکی از ایشان را بر لوحی نوشته و به دیوار حرم مطهر چسبانده بود و بنده هم چند شعر آن را همان وقت یادداشت کردم بدین قرار:
من لم یقر بمعجزات المرتضی ----- صنو النبی(ص) فلیس بمسلم
متحت لنا الابواب راحة کفه ----- اکرم بتلک الراحتین و انعم
اذا قد ارادوا منع ارباب العزاء ----- بوقوع ما یجری الدم بمحرم
فاذا الوصی براحیته ارحوا ----- او مأففک الباب حفظاً للدم
و چنان چه در شعر آخر اشاره شد، راستی اگر این عنایت از طرف آن حضرت نشده بود، قتنه عظیمی بر پا میشد و خونها ریخته میگردید، صلوات الله و سلامه علیه.(356)
ادامه ندارد
با آل علی هر که درافتاد ور افتاد
ادامه ندارد
آه از کینه و مخالفت با علی
فرمود: چون وفات اشعث برسد شعلهای از آتش شبیه به گردن از آسمان به جانب او کشیده میشود و همان حال او را میسوزاند، و مانند زغال سیاهی به خاک میرود، چون مرگ اشعث در رسید حاضرین دیدند همان آتش آمد؛ او را سوزانید و فریاد میزد: وای از کینه و مخالفت علی(ع).(250)
ادامه ندارد
آنجا را بشکافید
گفتند: نه، فرستاد و از علی(ع) پرسید: حضرت فرمود: این جا پیغمبری بوده که قومش او را کشتهاند، و در این مسجد او را دفن کردهاند و او به خون خود آلوده است، به رفیقت بنویس: آن جا را بشکافد و او را تر و تازه خواهد یافت، پس بر او نماز بخواند، و در فلان جا دفنش کند و آن گاه مسجد را بنا کند که سرپا میایستد و چنین کرد و مسجد را ساخت و خراب نشد.(161)
ادامه ندارد
انتقام علوی
قاضی عصبانی میشود و فقیر را به سختی میزند، زن قاضی واسطه میشود و به قاضی میگوید: دست از او بردار؛ زیرا اگر کشته شود تو را خواهند کشت، بالاخره قاضی را داخل خانه میآورد و از فقیر کاملاً دلجوئی میکند که فسادی واقع نشود. قاضی به اتاقش میرود، پس از لحظهای زن صدای ناله عجیبی از او میشنود، وقتی که میآید میبیند، قاضی حالت فلج پیدا کرده و لال هم شده است.
بستگانش را خبر میکند از او میپرسند: چه شده؟ آن چه از اشاره خودش فهمیده شد این بود که تا به خواب رفتم مرا به آسمان هفتم بردند، شخص بزرگی سیلی به صورتم زد و مرا پرت نمود که به زمین افتادم. بالجمله او را به مریض خانه بحرین میبرند و قریب دو ماه تحت معالجه واقع میشود و هیچ فایده نمیبخشد. او را به کویت میبرند، مرحوم حاج شیخ مزبور فرمود: تصادفاً در همان کشتی که من بودم او را آوردند و به اتفاق هم وارد کویت شدیم.
به من متوسل شد و التماس دعا میکرد، من به او فهماندم که از دست همان کسی که سیلی خوردهای باید شفا بیابی و این حرف به آن بدبخت اثری نکرد و بالجمله چندی هم به بیمارستان کویت مراجعه کرد فایده نبخشید و فرمود: سال گذشته او را در بحرین دیدم به همان حال با فقر و فلاکت دردناکی زندگی میکرد و گدایی مینمود.(319)
ادامه ندارد
انتقام از قاتلان حسین
ما خیمههای خود را بر لب نهر علقمه برپا کردیم و سپاه ما آب را بر روی امام حسین(ع) و یارانش بستند تا این که همگی آنان کشته شدند، و این در حالی بود که اهل و عیال آن بزرگوار همه تشنه بودند.
بعد از این جریان به سوی کوفه مراجعت نمودیم و ابن زیاد اسیران آل محمد(ص) را به طرف شام اعزام کرد. پس از عزیمت اسراء، شبی در عالم خواب، دیدم که گویا قیامت برپا شده است. مردمک نظیر دریا به موج آمده و دچار عطش شدیدی بودند. من احساس میکردم که از همه آنان تشنهترم. آفتاب فوقالعاده گرم بود و زمین هم نظیر دیگ میجوشید. در همین موقع، شخصی را دیدم که نور جمالش صحرای محشر را روشن کرده بود و در عقب وی شهسوار را دیدم که صورتش از ماه شب چهارده نورانیتر بود.
در حینی که ایستاده بودم، ناگاه مردی آمد و مرا به وسیله زنجیر، کشان کشان، به سوی آن بزرگوار بود. من آن شخص راقسم دادم و گفتم: تو را به حق آن کسی که این مأموریت را به تو داده بگو بدانم تو کیستی؟!
گفت: من یکی از ملایکه میباشم.
گفتم: آن شهسوار کیست؟
گفت: علی بن ابی طالب(ع).
گفتم: آن مرد نورانی کیست؟
گفت: حضرت محمد(ص).
پس از این منظره، عمر بن سعد و نیز گروه دیگری را که برایم ناشناخته بودند، مشاهده کردم که غل و زنجیرهایی به گردن داشتند و از چشم و گوشهای آنان آتش خارج میشد. نیز پیامبران و صدیقین را دیدم که در اطراف حضرت محمد(ص) حلقه زده بودند.
باری، در همین حال بودم که شنیدم حضرت رسول(ص) به علی بن ابی طالب(ع) فرمود: چه کار کردی؟
علی(ع) به عرض رساند: احدی از کشتگان حسین(ع) را رها ننمودم، بلکه همه را حاضر کردم. سپس تمامی قاتلین امام حسین(ع) را به حضور پیامبر خدا(ص) آوردند و پیغمبر اعظم، راجع به داستان کربلا و جنایاتی که آنان مرتکب شده بودند از ایشان جویا میشد.
یکی از گروه ستمگر گفت: من آب را به روی امام حسین(ع) بستم. دیگری گفت: من امام حسین(ع) را تیر باران کردم. سومی میگفت: من سینه آن حضرت را پایمال نمودم.
چهارمین نفر گفت: من فرزند حسین(ع) را کشتم. پیغمبر خدا پس از شنیدن این اعترافات به قدری گریه کرد که افرادی که در حضورش بودند از گریه آن بزرگوار به گریه افتادند.
سپس رسول خدا(ص) دستور داد تا عموم آنان را به سوی جهنم بردند.
در همین گیر و دار بود که شخص دیگری را آوردند. پیامبر خدا(ص) به وی فرمود: تو نسبت به حسین من چه کردی؟
او گفت: من فقط نجار بودم، و جنگ و جدالی نکردم. پیغمبر اکرم(ص) فرمود: جرم تو این بوده که بر علیه حسین من سیاهی لشکر تشکیل دادهای، سپس دستور داد تا وی را هم به سوی دوزخ بردند.
پس از این کیفرها بود که به سراغ من آمدند و مرا نیز به حضور پیغمبر(ص) بردند. من هم جریان رفتن خود به کربلا را برای آن حضرت شرح دادم و آن بزرگوار امر کرد که مرا نیز به جانب دوزخ ببرند.
هنگامی که این شخص از نقل خواب خویشتن فراقت یافت، زبانش در حضور عموم حاضرین خشک شد و با بدترین وضع به درک اسفل نازل گردید و کلیه آن افرادی که این خواب را از زبان آن مرد شنیدند از وی بیزار شدند.(281)
ادامه ندارد
انار بهشتی
فاطمه(س) که یک عنصر کامل حیاء و عزت بود، نمیخواست شوهرش را به زحمت اندازد، در پاسخ گفت: من از شما چیزی نمیخواهم.
حضرت علی(ع) اصرار کرد.
فاطمه(س) گفت: ای پسر عمو! پدرم به من سفارش کرده که هرگز چیزی را از شوهرت درخواست نکن، مبادا او نداشته باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود.
علی(ع) فرمود: ای فاطمه! به حق من، هر چه میل داری بگو
فاطمه(س) گفت: اکنون که مرا سوگند دادی، اگر اناری برایم فراهم کنی خوب است.
حضرت علی(ع) برخاست و برای فراهم نمودن انار، از خانه بیرون رفت، و با بعضی از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسید:انار در کجا پیدا میشود؟.
آنها عرض کردند: فصل انار گذشته، ولی چند روز قبل، شمعون یهودی، چند عدد انار از طایف آورده است.
حضرت علی(ع) به در خانه شمعون رفت و در خانه را زد، شمعون از خانه بیرون آمد، وقتی که چشمش به چهره علی(ع) افتاد، از علت آمدن آن حضرت به آنجا پرسید.
حضرت علی(ع) ماجرا را گفت و افزود که برای خرید انار آمدهام.
شمعون: چیزی از آن انارها باقی نمانده است، همه را فروختم.
امام علی(ع) که از راه علم امامت دریافته بود که یک انار، باقی مانده، به شمعون فرمود: شاید یک انار باقی مانده و تو اطلاع نداری.
شمعون: من از خانه خود اطلاع دارم، و میدانم که اکنون هیچ اناری در خانهام نیست.
همسر شمعون که پشت در بود، سخن آنها را شنید و به شوهرش شمعون گفت: من یک عدد انار را برای خود ذخیره و در زیر برگها پنهان نمودهام که تو اطلاع نداری.
آن گاه رفت و انار را آورد و به دست حضرت علی(ع) داد، آن حضرت چهار درهم به شمعون داد، شمعون گفت: قیمتش نیم درهم است.
امام علی: این زن این انار را برای خود ذخیره کرده تا روزی نفع بیشتری به او برسد، نیم درهم مال تو باشد و سه درهم و نیم مال همسرت باشد.
به این ترتیب حضرت علی(ع) چهار درهم را داد، انار را گرفت و به سوی خانه رهسپار گردید، در مسیر راه صدای ناله درماندهای را شنید، به دنبال صدا رفت دید مرد غریب و بیمار و نابینایی در خرابهای بدون سرپرست و غذا، در زمین خوابیده است.
حضرت علی(ع) در بالین او نشست و سر او را به دامن گرفت و از او پرسید: تو کیستی و از کدام قبیلهای و چند روز است در اینجا بیمار میباشی؟.
او گفت: ای جوان صالح من از اهالی مداین (ایران) میباشم، در مداین به بدهکاری بسیار مبتلا گشتم، ناگزیر سوار بر کشتی شدم و با خود گفتم: خود را به مولایم امیرمؤمنان(ع) میرسانم، شاید آن حضرت، چاره کار مرا بنماید، و قرضهایم را ادا کند (و این سخن را به آن جوان صالح گفت، ولی نمیشناخت که آن جوان صالح، خود علی(ع) است).
حضرت علی(ع) فرمود: من یک عدد انار برای بیمار عزیزم، به دست آوردهام، ولی تو را محروم نمیکنم، نصفش را به تو میدهم.
آن حضرت، آن انار را دو نصف کرد و نصف آن را کمکم در دهان آن بیمار میگذاشت تا تمام شد.
بیمار گفت: اگر مرحمت بفرمایی، نصف دیگرش را نیز به من بخوران که چه بسا حال من خوب شود!.
حضرت علی(ع) که معدن کرم و حیا و بزرگواری بود به خود خطاب کرد: امید این بیمار غریب در این خرابه از همه جا بریده شده، بنابراین بر دیگران مقدمتر است، شاید خداوند برای فاطمه (س) وسیله دیگری فراهم سازد.
نیم دیگر انار را نیز کمکم به دهان بیمار گذاشت تا تمام شد.
آن گاه حضرت علی(ع) با دست خالی به خانه بازگشت، در حالی که از شدت حیاء غرق در فکر بود که چگونه با دست خالی به خانه بازگردد، آهسته آهسته تا نزدیک خانهاش آمد، حیاء کرد که وارد خانه شود، از شکاف در به درون خانه نگاه کرد تا ببیند آیا فاطمه(س) در خواب است یا بیدار؟!.
دید فاطمه(س) تکیه کرده و طبقی از انار در پیش روی او است و میل میفرماید.
حضرت علی(ع) بسیار خشنود شد، سپس وارد خانه گردید، ملاحظه کرد که آن طبق انار مربوط به این عالم نیست (بلکه از بهشت آمده) پرسید: این انار را چه کسی این جا آورد؟.
فاطمه(س) گفت: ای پسر عمو! وقتی که تشریف بردی، چندان طول نکشید که نشانه سلامتی را در خود یافتم، ناگاه صدای در به گوشم رسید، فضه خادمه رفت و در را گشود، مردی را پشت در دید که طبق انار را داد و گفت: این طبق انار را امیرمؤمنان علی(ع) برای فاطمه(س) فرستاده است.(231)
در این داستان چندین درس بزرگ دیده میشود، مانند:
1- فاطمه (س) در شدت بیماری، نمیخواست شوهرش را با تقاضای چیزی به زحمت اندازد.
2- علی(ع) شوهر مهربانی بود که حتی برای یافتن انار، به در خانه شمعون یهودی رفت.
3- علی(ع) با علم امامت دریافت که یک عدد انار در خانه شمعون، باقی مانده است.
4- با این که قیمت انار نیم درهم بود، علی(ع) سه درهم و نیم زیادتر به همسر شمعون داد تا او را راضی کند (بنازم به کرم و بزرگواریت ای علی مرتضی!)
5- بیمار ایرانی که دستش از همه جا بریده شده، سراغ علی(ع) را میگیرد و از مداین تا مدینه میآید تا امام علی(ع) بر زخمهای او مرهم نهد، و دردهای او را درمان بخشد.
6- علی(ع) آن انار را به زحمت به دست آورده بود، به بیمار غریب داد، و او را بر بیمار خودش، مقدم داشت.
7- علی(ع) از این که با دست خالی به خانه باز میگردد، شرمنده است، و پاهایش توان رفتن به سوی خانه را ندارد.
8- نیت و عمل پاک و نیک علی(ع)، باطن خود را نشان داد، خداوند به جای آن انار دنیایی، یک ظرف از انارهای بهشتی را برای فاطمه (س) فرستاد چرا که فرستاده خدا گفت: این طبق انار را، علی(ع) فرستاده است (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل).(232)(233)
ادامه ندارد
الهامی از امیرالمؤمنین
یک شب اوایل مغرب که میخواستم به حرم مطهر مشرف شوم، دیدم همان شخص با یکی دو نفر از علماء در ایوان مطهر نشسته و مشغول صحبتاند. خدمت ایشان رفتم و بعد از احوالپرسی، تقاضای خود را اظهار کردم عذرهایی آورد، من گفتم: اگر میخواهی، به من امانت ده و اگر نمیشود، بیرونی منزلت میآیم و همان جا مطالعه میکنم و اگر این را هم قبول ندارید، در دالان منزلت مینشینم و مطالعه میکنم.
گفتند: خیر، نمیشود. در نهایت آن شخص گفت: شما هیچ گاه این کتاب را نخواهید دید. علامه امینی فرمودند: مثل آن که آسمان را بر سر من زدند (نه از آن جهت که او قبول نکرد بلکه از مظلومیت آقا امیرالمؤمنین(ع) به حرم مشرف شدم و خطاب به آن حضرت عرض کردم: چقدر شما مظلومید؟ یکی از ارادتمندان و شیعیان شما کتابی را در فضایل و حقانیت شما نوشته است و یکی از ارادتمندان و خدمتگزاران شما هم میخواهد بخواند و به دیگران برساند. این کتاب پیش یکی از شیعیان و ارادتمندان شما و در محیط شیعیان شماست و در کنار قبر مطهرت، اما باز هم از این کار ابا دارد. به راستی که مظلوم تاریخ و قرنهایی!
آن مرحوم فرمودند: حال گریه عجیبی داشتم، به طوری که تمام بدنم تکان میخورد.
ناگهان در قلبم افتاد که: فردا صبح به کربلا برو. به مجرد این خطاب در قلبم، دیدم حال بکاء از میان رفته و یک شادابی مرا گرفته است. هر چه به خودم فشار آوردم که به آن حال خوش و گریه و درد دل ادامه دهم، دیدم هیچ نمیتوانم و به کلی آن حال رفته و تنها یک مطلب در دل من جایگزین شده است: به کربلا برو.
از حرم مطهر به منزل آمدم. صبح به اهل منزل گفتم: قدری صبحانه به من بدهید، میخواهم به کربلا بروم. گفتند: چرا وسط هفته میروید و شب جمعه نمیروید؟
گفتم: کاری دارم. به کربلا آمدم و یکسره به حرم مطهر حسینی مشرف شدم. در حرم مطهر به یکی از آقایان محترم اهل علم برخوردم. خیلی محبت و احوالپرسی کردند، گفتند: آقای امینی، چه عجب وسط هفته به کربلا آمدهاید؟ زیرا رسم علما آن بود که پنجشنبهها مشرف شوند تا زیارت شب جمعه را درک کنند.
گفتم: کاری داشتم. گفت: آقای امینی، ممکن است از شما خواهشی کنم؟ گفتم: بفرمایید.
گفت: تعدادی کتاب نفیس از مرحوم والد باقی است که بدون استفاده مانده و تقریباً محبوس است، بیایید ببینید، اگر چیزی به درد شما میخورد به صورت امانت ببرید و بعد برگردانید. گفتم: کی بیایم؟
گفت: من امروز کتابها را بیرون میآورم و آماده میکنم. جناب عالی فردا صبح برای صرف صبحانه به منزل ما تشریف بیاورید، هم صبحانه صرف کنید و هم کتابها را ملاحظه بفرمایید.
قبول کردم و رفتم. مقدار بیست و چند جلد کتاب روی هم گذاشته بود. من تا نشستم، دست دراز کردم و اولین کتاب را که برداشتم، دیدم نسخهای بسیار پاکیزه نفیس و مجدول از کتاب الصراط المستقیم است. حالت گریه شدیدی به من دست داد. صاحب خانه علت را جویا شد، من قضیه کتاب را در نجف نقل کردم. ایشان هم از لطف الهی به گریه افتادند، کتاب مذکور و چند جلد کتاب نفیس دیگر را به امانت دادند و مدت سه سال نزد من بود تا بعد از انجام رسیدن کارم به شخص مذکور بازگردانم.(284)
ادامه ندارد
الهام غیبی
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
