بستن پیمان شهادت با خدا

جعد بن بعجه که یکی از خوارج بود به علی(ع) عرض کرد از خدا بترس برای آن که خواهی مرد، فرمود: نه چنین است بلکه من ضربتی دنیا را وداع خواهم گفت که محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد و پیمان هم چنان بر این پیمانه شده و کسی که افترا زند زیانکار است.


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

برخورد علی با اشعث

از خرائج و جرائح نقل شده که اشعث بن قیس اذن خواست که در منزل علی(ع) وارد شود، قنبر او را اذن نداد، و لذا او بر بینی قنبر کوفت و از بینی او خون آمد.
حضرت از منزل بیرون آمد و گفت: (مالی و لک یا اشعث)؟ ای اشعث، من با تو چه کرده‏ام که چنین می‏کنی ای اشعث؟ به خدای که اگر از پهلوی غلام ثقیف عبور کنی، موهای اسافل اعضای بدن تو به لرزه درمی‏آید.
گفت: غلام ثقیف کیست؟
فرمود: غلامی است که حکومت آنها را به دست می‏گیرد، و هیچ خانه‏ای در عرب باقی نمی‏ماند مگر آن که ذلت و خواری و پستی را در آن وارد می‏سازد.
راوی در این خبر می‏گوید: مراد از غلام ثقیف، حجاج بن یوسف ثقفی است که در سنه هفتاد و پنج به ولایت کوفه رسید و بیست سال حکومت کرد و در سنه نود و پنج از دنیا رفت.(146)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بدبخت ترین مردم

روزی حضرت امیرالمؤمنین(ع) بر منبر فرمود: ای گروه مردم! حق بر باطل غالب گردید و به زودی برخواهد گشت و باطل برحق غالب خواهد شد، پس فرمود: کجاست بدبخت‏ترین امت که ضربتی بر سر من زند و محاسنم را از آن رنگین کند.(208)
به روایت دیگر: دست خود را بر ریش خود کشید فرمود: چه مانعه شده است شقی‏ترین این امت را که این ریش را بالاتر آن رنگین کند.(209)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

باطن ولایت و محبت علی

مرجع بزرگ محقق اردبیلی، ملا احمد، معروف به مقدی اردبیلی(ره) از علمای بسیار برجسته، و از پارسایان بسیار پاک و با فضیلت بود که به سال 933 هق در نجف اشرف از دنیا رفت.
درباره کمالات اخلاقی و فضایل معنوی این مرد بزرگ، مطالب بسیار نقل شده، از جمله: برای زیارت به کربلا رفته بود. یکی از زایران که او را نمی‏شناخت، از لباس و قیافه ساده او، خیال می‏کرد که یک خدمتکار عادی است. لباس‏های چرک شده خود را به او داد و گفت: این‏ها را برای من بشوی!.
محقق اردبیلی لباس‏های او را گرفت و شست و سپس به او تحویل داد. در آن هنگام، آن مرد زایر، او را شناخت و چند نفر نیز که در آن جا بودند از جریان آگاه شدند و آن مرد زایر را سرزنش نمودند که چرا به عالم بزرگ، مقدس اردبیلی توهین کرد؟...
محقق اردبیلی (ره) آنها را از سرزنش کردن بازداشت و گفت: حقوق برادران دینی نسبت به یکدیگر، خیلی زیادتر از این‏ها است، کاری نکرده‏ام که شما این چنین جوش و خروش می‏کنید.
این مرد بزرگ از دنیا رفت. پس از مدتی، یکی از مجتهدین وارسته او را در عالم خواب دید که با لباس زیبایی که در تن دارد، با سیمای جذاب از حرم امیر مؤمنان علی(ع) بیرون می‏آید، از او پرسید: چه عملی باعث شده که شما دارای آن همه مقام شدید که در سیمایتان پیدا است؟.
محقق اردبیلی(ره) در پاسخ گفت: بازار اعمال کساد است، و نفع نبخشید ما را غیر از ولایت و محبت صاحب این قبر.(288)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بازگو کردن کرامات و معجزات به امام حسن

سلمان گفت: هنگامی که مردم با عمر بیعت کردند، ما با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) در منزل آن حضرت بودیم. من، امام حسن، امام حسین(ع)، محمد بن حنیفه، محمد بن ابی بکر، عمار بن یاسر و مقداد بن اسود کندی - رضی الله عنهم - امام حسن (ع) عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، سلیمان بن داوود از پروردگارش ملکی درخواست کرد که برای احدی بعد از خودش شایسته نباشد و خداوند شایسته نباشد و خداوند خواسته‏اش را به او عطا فرمود. آیا شما قدرت و سیطره دارید بر آن چه سلیمان بر آن حکومت داشت؟
فرمود: به خدایی که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید، گرچه سلیمان بن داوود از پروردگارش ملک و پادشاهی را مسألت کرد و خداوند به او مرحمت فرمود، ولی پدر تو تملک یافت بر ملکی که بعد از جدت رسول خدا(ص) احدی نه قبل از ایشان و نه بعد از آن جناب بر آن تملک نیافت و نمی‏یابد.
امام حسن (ع) عرض کرد: ما می‏خواهیم بعضی از کراماتی را که خداوند به شما تفضل کرده، به ما نشان دهید.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ان شاء الله چنین خواهم کرد. سپس برخاست و وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و مقداری دعا کرد که احدی آن را نفهمید. بعد با دست به سمت مغرب اشاره کرد و فوراً تکه ابری آمد و بر بالای خانه ایستاد، در حالی که قطعه ابر دیگری در کنار آن بود. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ای ابر، به اذن خدای تعالی پایین بیا. ابر پایین آمد در حالی که می‏گفت: شهادت می‏دهم خدایی جز الله نیست و محمد رسول اوست و تو خلیفه و وصی رسول خدا هستی. هر کس در تو شک کند، حتماً هلاک می‏شود و هر کس به تو تمسک جوید، راه نجات و رستگاری داخل می‏گردد. سپس قطعه ابر بر زمین گسترده شد؛ به طوری که گویی فرشی مبسوط در آن جا بود. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: بر روی ابر بنشینید. همگی نشستیم و جا گرفتیم. بعد به تکه ابر اشاره کرد و او نیز همانند اولی سخن گفت و امیرالمؤمنین(ع) تنهایی بر آن نشست. سپس به کلامی تکلم فرمود و به ابر اشاره کرد که به طرف مغرب حرکت کند. ناگاه بادی به زیر دو ابر در آمد و آنها را به آرامی از زمین بلند کرد. من به طرف امیرالمؤمنین(ع) متمایل شدم. علی(ع) بر مسندی قرار داشت و نور از چهره مبارکش می‏درخشید؛ به طوری که چشم‏ها تاب دیدن آن را نداشت.
امام حسن (ع) عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، سلیمان بن داوود به واسطه انگشتریش اطاعت می‏شد، امیرالمؤمنین به چه وسیله‏ای فرمانبرداری می‏شود؟ فرمود: من چشم خدا در زمین و زبان گویای او در میان خلقش هستم. من آن نور خدایی هستم که هرگز خاموش نمی‏شود. من آن در (رحمتی) هستم. که خداوند از طریق آن، به سایر مخلوقات نعمت می‏دهد و من حجت خدا در میان بندگانش هستم. سپس فرمود: آیا دوست دارید انگشتری سلیمان بن داوود را به شما نشان دهم؟ عرضه داشتیم: آری. دست در گریبان نمود و انگشتری از طلا بیرون آورد که نگین آن از یاقوت سرخ بود و بر آن نوشته شده بود: محمد و علی. سلمان گفت: ما تعجب کردیم. فرمود: از چه چیزی تعجب می‏کنبد؟ (چنین کاری) از مثل من عجیب نیست. من امروز به شما چیزی نشان خواهم داد که هرگز ندیده‏اید.
امام حسن (ع) عرض کرد: میل دارم یأجوج و مأجوج و سدی که بین ما و آن‏هاست، را به من نشان دهی. بادی از پایین، تکه ابر را به حرکت درآورد و در هوا بالا برد. ما صدای آن باد را که همانند رعد بود می‏شنیدیم. امیرالمؤمنین(ع) در جلوی ما حرکت می‏کردتا این که به کوه بلندی رسیدیم که در آن درختی بود که برگ‏هایش ریخته و شاخه هایش خشک شده بود.
امام حسن (ع) عرض کرد: چرا این درخت خشک شده؟
فرمود: از آن بپرس؛ به تو پاسخ خواهد داد.
امام حسن (ع) فرمود: ای درخت، چرا آثار خشکی بر تو می‏بینم؟ درخت پاسخ نداد.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: به حقی که من بر تو دارم، او را پاسخ بده.
سلمان می‏گوید: سوگند به خدا شنیدم درخت می‏گفت: لبیک، لبیک ای وصی و جانشین رسول خدا(ص)، سپس عرض کرد: ای ابا محمد، همانا امیرالمؤمنین(ع) در هر شب، وقت سحر نزد من می‏آید و دو رکعت نماز در کنار من می‏خواند و بسیار تسبیح می‏گوید. وقتی از دعا فراغت می‏یابد، تکه ابری سفید که از آن بوی مشک به مشام می‏رسد می‏آید؛ در حالی که بر روی آن، تختی و حضرت بر آن می‏نشیند و حرکت می‏نماید و به سبب اقامتی که نزد من می‏فرماید و به برکت آن جناب، من زندگی می‏کنم. چهل روز نزد من نیامده و این، سبب خشکی من است. سپس امیرالمؤمنین برخاست و دو رکعت نماز خواند و دست مبارکش را بر آن درخت کشید، درخت سبز شد و به حال اولش بازگشت و سپس امیرالمؤمنین(ع) به باد دستور داد تا ما را به حرکت در آورد. ناگهان ملکی را دیدیم که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق بود. وقتی امیرالمؤمنین(ع) را دید، گفت: شهادت می‏دهم جز الله خدایی نیست، شریک و همتایی ندارد و گواهی می‏دهم که محمد بنده و رسول خداست که او را با هدایت و دین حق ارسال فرمود تا آن دین را بر سایر ادیان برتری دهد؛ اگر چه مشرکان را خوش نیاید و شهادت می‏دهم که تو به حقیقت و به راستی وصی و جانشین رسول خدایی.
سلمان گفت: عرض کردم: یا امیرالمؤمنین، این کیست که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق است؟
حضرت فرمود: این ملکی است که خداوند او را مأمور ظلمت شب و روشنایی روز ساخته و از این مأموریت تا روز قیامت، کنار می‏رود. به درستی که خداوند، امر دنیا را به من واگذارده و اعمال بندگان در هر روز، به من عرضه می‏شود و بعد به جانب حق تعالی بالا می‏رود. سپس به سیر خودمان ادامه دادیم تا این که به سد یأجوج و مأجوج رسیدیم، امیرالمؤمنین(ع) به باد فرمود: ما را در دامنه این کوه پایین آورد و با دست به کوه بلندی اشاره کرد که کوه خضر بود. ما به سد نگاه کردیم. ارتفاعش به اندازه‏ای که چشم کار می‏کرد بود. رنگش سیاه بود که گویی پاره‏ای از شب ظلمانی است. از اطرافش دود بیرون می‏آمد. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ای ابا محمد، من صاحب اختیار بر این بندگان هستم.
سلمان گفت: من سه دسته را دیدم که طول یک دسته از آن‏ها به اندازه صد و بیست ذراع بود و بلندی دسته دوم به اندازه شصت ذراع و دسته سوم؛ یکی از گوش‏هایش را زیرش پهن می‏کرد و با گوش دیگر، خودش را می‏پوشاند.
سپس امیرالمؤمنین(ع) به باد فرمان حرکت داد و او ما را به طرف کوه قاف برد. به آن که رسیدیم، دیدیم از زمرد سبز است و ملکی به صورت شاهین بر فراز آن بود. وقتی با امیرالمؤمنین(ع) را دید، عرضه داشت: سلام بر تو ای وصی و جانشین رسول خدا، آیا به من اجازه سخن گفتن می‏دهید؟
امام پاسخ سلام او را داد و به او فرمود: اگر می‏خواهی صحبت کن و اگر بخواهی، به آن چه از من بپرسی تو را خبر می‏دهم.
ملک گفت: یا امیرالمؤمنین، شما بفرمایید.
حضرت فرمود: به تو اجازه دهم تا به زیارت خضر بروی.
گفت: آری.
حضرت فرمود: به تو اجازه می‏دهم، ملک بعد از آن گفت: به نام خداوند بخشنده مهربان، به سرعت حرکت کرد.
سلمان گفت: مدت کم بر فراز کوه راه رفتیم. ناگهان همان ملک را دیدیم که به مکان خودش بعد از زیارت خضر بازگشت. به امیرالمؤمنین(ع) عرض کردم: آن ملک را دیدیم به زیارت خضر نرفت، مگر وقتی که از شما اجازه گرفت.
حضرت فرمود: ای سلمان، به آن کسی که آسمان را بدون ستون برافراشت، اگر هر کدام از (ملایکه) اراده کند به اندازه یک نفس از مکانی که در آن هست جا به جا شود، چنین نخواهد کرد، مگر اینکه من به او اجازه دهم و حال و وضع پسرم حسن نیز این گونه می‏شود، و بعد از او حسین و نه نفر از فرزندان حسین که نهمین آن‏ها حضرت قائم است.
گفتیم: اسم ملک موکل به کوه قاف چیست؟
فرمود: ترحابیل.
گفتیم: امیرالمؤمنین، چگونه هر روز به این مکان می‏آیید و باز می‏گردید؟
فرمود: همان گونه که شما را آوردم. سوگند به آن کسی که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید، به درستی که من بر ملکوت آسمان و زمین، تملکی دارم که اگر بعضی از آن را بدانید قلوب شما تاب تحمل آن را ندارد. همانا اسم اعظم (که نزد ما سوی الله است) هفتاد و دو حرف است که یک حرف آن نزد آصف بن برخیا بود که بدان تکلم نمود و خداوند، زمین بین او و بین تخت بلقیس را فرو برد؛ به طوری که دست او به تخت رسید.
سپس زمین در کمتر از یک چشم به هم زدن به حالت اولیه‏اش بازگشت. و نزد ما (اهل بیت)، هفتاد و دو حرف اسم اعظم است و یک حرف از آن نزد خداوند است که در علم غیبش، آن را به خودش اختصاص داده است. هیچ توانایی و نیرویی نیست، مگر به سبب خدای بلند مرتبه عظیم الشأن. شناخت ما را هر آن کس که شناخت و انکار کرد هر آن کس که انکار کرد.
سپس حضرت برخاست و ما نیز برخاستیم. ناگاه با جوانی در کوه مواجه شدیم که بین دو قبر نماز می‏خواند. عرضه داشتیم یا امیرالمؤمنین، این جوان کیست؟
فرمود: صالح پیغمبر خداست و این دو قبر، قبر پدر و مادر است که ما بین آنها خداوند را عبادت می‏کند. وقتی که جوان به امیرالمؤمنین(ع) نگاه کرد نتوانست خودش را نگه دارد و به گریه افتاد و با دست به امیرالمؤمنین(ع) اشاره کرد و دستش را به طرف سینه‏اش بازگرداند و گریه می‏کرد. امیرالمؤمنین(ع) نزد او ایستاد تا این که از نماز فراغت یافت. به او گفتیم: گریه تو برای چیست؟
صالح(ع) گفت: امیرالمؤمنین(ع) در هر صبح که از کنار من عبور می‏کند، نزد من می‏نشیند و وقتی که به او می‏نگرم قوتم افزونی می‏یابد و اکنون ده روز است که از دیدار او محروم هستم و این امر مرا مضطرب و بی‏تاب ساخته.
سلمان گفت: ما از این موضوع تعجب کردیم. آری، حضرت برخاست و ما نیز همراه آن جناب برخاستیم. سپس ما را وارد بستانی کرد که زیباتر از آن را ندیده بودیم. در میان آن، انواع میوه‏ها و انگورها بود. نهرهای آب جاری و پرندگان بر فراز درختان نغمه سرایی می‏کردند. هنگامی که پرندگان آن حضرت را دیدند، آمدند و بر دور سر آن جناب شروع به چرخیدن کردند تا این که به وسط بستان رسیدیم، تختی را مشاهده کردیم که بر آن جوانی دراز کشیده بود و دستش را بر سینه‏اش گذاشته بود. امیرالمؤمنین(ع) انگشترش را بیرون آورد و آن را در انگشت سلیمان (ع) کرد. سلیمان برخاست و گفت: سلام بر تو ای امیرالمؤمنین(ع) و ای وصی رسول خدا. به خدا سوگند تو صدیق اکبر و فاروق اعظم هستی. به راستی هر کس به تو متمسک شد رستگار گردید، و ناامید و زیانکار شد هر کس از تو تخلف نمود، و من به حرمت شما از خداوند مسألت کردم و خدای تعالی، این ملک را به من عطا فرمود. سلمان گفت: وقتی که سخن سلیمان بن داود را شنیدم، بی اختیار شدم و بر پاهای امیرالمؤمنین(ع) افتادم و آنها را بوسیدم و حمد خدا را به خاطر نعمت بزرگش که همان هدایت و راهنمایی به ولایت اهل بیت است، به جا آوردم. (اهل بیت) کسانی هستند که خداوند آنها را از هر گونه پلیدی پاک و منزه فرموده است. همراهان من نیز همانند من بر قدم مولا افتادند.
پس از امیرالمؤمنین(ع) پرسیدم: پشت کوه قاف چیست؟
فرمود: ورای آن چیزی است که علم شما به آن نمی‏رسد.
عرضه داشتیم: آیا شما آن را می‏دانید؟
فرمود: علم من به ورای کوه قاف مثل علم و آگاهی من است به احوال این دنیا و هر آن چه در آن است. همانا من بعد از رسول خدا(ص) محافظ و گواه بر آنم، اوصیای بعد از من رسول خدا(ص) محافظ و گواه بر آنم، اوصیای بعد از من نیز همین طور هستند. بعد فرمود: به راستی، من به راه‏های آسمان داناتر از زمینم. ما آن اسم مخزون و پوشیده‏ایم. ما اسماء حسنایی هستیم که هرگاه خدا را به حرمت آن (اسماء) بخوانند، اجابت می‏فرماید. ما نام‏های نوشته شده بر عرشیم و به سبب ما، خداوند آسمان و زمین و عرش و کرسی و بهشت و جهنم را آفرید و ملایکه، از ما تسبیح و تقدیس و توحید و تهلیل و تکبیر را آموختند. و ما کلماتی هستیم که حضرت آدم آن را از پروردگارش فرا گرفت و خداوند توبه او را (به برکت آن کلمات) پذیرفت.
سپس حضرت فرمود: آیا می‏خواهید، چیز عجیبی به شما نشان دهم؟
عرض کردم: آری.
فرمود: چشم‏هایتان را ببندید. چنین کردیم. بعد فرمود: چشم‏هایتان را باز کنید، وقتی چشم گشودیم، شهری را دیدیم که بزرگتر از آن را ندیده بودیم. بازارهایش برقرار و در میان آن‏ها، مردمانی بودند به بلندی درخت خرما که به بزرگی آنها ندیده بودیم، عرضه داشتیم: ای امیرالمؤمنین(ع)، این‏ها چه کسانی هستند؟
فرمود: باقیمانده‏های قوم عاد. کافرانی که ایمان به خداوند نمی‏آورند. دوست داشتم آن‏ها را به شما نشان دهم. می‏خواهم این شهر و اهل آن را هلاک نمایم، در حالی که آن‏ها نمی‏فهمند (و بی‏خبرند).
عرض کردیم: یا امیرالمؤمنین(ع)، آیا آنها را بدون دلیل هلاک می‏نماید؟
فرمود: نه، بلکه با دلیل و برهانی که به ضرر آن‏هاست. سپس حضرت به آن‏ها نزدیک شد و برای آن‏ها نمایان شد. آن‏ها قصد کشتن آن جناب را کردند و این در حالی بود که ما آنها را می‏دیدیم، ولی آن‏ها ما را نمی‏دیدند. حضرت از آن‏ها دور و به ما نزدیک شد و دست بر سینه‏ها و بدنهای ما کشید و کلماتی را بیان فرمود که آن را نفهمیدیم و برای بار دوم به سوی آن‏ها بازگشت تا این که برابر آن‏ها رفت و فریادی در میان آن‏ها کشید. سلمان گفت: گمان کردیم که زمین زیر و رو شد و آسمان فرو ریخت و صاعقه‏ها از دهان حضرت بیرون می‏آمد و احدی از آنها باقی نماند. عرض کردیم: یا امیر المؤمنین، خداوند با آنها چه کار کرد؟
فرمود: هلاک شدند و همگی به طرف آتش جهنم رفتند.
گفتیم: این معجزه‏ای است که ما نه مثل آن را دیده‏ایم و نه شنیده‏ایم.
حضرت فرمود: می‏خواهید چیز عجیب‏تری از این (قضیه) را به شما نشان دهم؟ گفتیم: تحمل چیز دیگری را نداریم. پس بر هر کس که تو را دوست نمی‏دارد و ایمان به فضل و بزرگی قدر و منزلت تو نمی‏آورد، لعنت لعنت کنندگان و لعنت مردم همه ملایکه تا روز قیامت بر او باد. پس از آن حضرت خواهش کردیم ما را به سرزمین خودمان بازگرداند.
فرمود: اگر خدا بخواهد، چنین خواهم کرد و به دو ابر اشاره فرمود و هر دو به ما نزدیک شدند. حضرت فرمود: بر سر جای خودتان بنشینید و ما بر روی ابر نشستیم و خود آن جناب بر ابر دیگری سوار شد و به باد فرمان داد تا این که به آسمان پرواز کردیم و زمین را همانند درهمی مشاهده می‏کردیم. سپس در کمتر از یک چشم به هم زدن، ما را در خانه امیرالمؤمنین(ع) پیاده کرد.
زمان رسیدن ما به مدینه ظهر بود و مؤذن اذان می‏گفت و این در حالی بود که وقتی از مدینه بیرون رفتیم، هنگام بالا آمدن خورشید بود. گفتیم عجبا! ما در کوه قاف بودیم که در فاصله 5 سال راه بود و در طی پنج ساعت از روز، به مدینه بازگشتیم. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: به راستی، اگر من اراده نمایم که تمام دنیا و آسمان‏های هفت گانه را در کمتر از یک چشم به هم زدن زیر پا بگذارم به سبب آنچه که از اسم اعظم نزد من است، چنین خواهیم کرد. عرضه داشتیم: به خدا قسم، شما آیه بزرگ خدا و معجزه روشن او بعد از برادر و پسر عمویت هستی.(17)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بازگشت خورشید در بابل

پس از رحلت پیغمبر حضرت علی(ع) در بابل تشریف داشت و می‏خواست از فرات عبور کند، عده بسیاری از یارانش به عبور دادن مرکب‏ها و توشه‏ها از آب فرات اشتغال داشتند، آن حضرت با گروهی از اصحاب نماز عصر را خواند و مردم هنوز از کار عبور از فرات فارغ نشده بودند که خورشید غروب کرد، در نتیجه نماز عصر عده بسیاری قضا شد و از نماز جماعت با آن حضرت محروم ماندند و در این خصوص با آن جناب به گفتگو پرداختند.
علی(ع) که اصحاب خود را این گونه نگران دید از خدای متعال درخواست کرد تا خورشید را به محل اول خود برگرداند تا همه اصحاب بتوانند نمازشان را در وقت خود بخوانند. خدای متعال دعای او را اجابت کرد و در افق وقت عصر ظاهر شد و چون مردم از سلام نماز فارغ شدند، خورشید غروب کرد و صدای عجیب هولناکی به گوش رسید که مردم ترسیدند و به تسبیح و تهلیل و استغفار پرداختند و از خدا سپاسگزاری نمودند که چنین نعمتی به آنها ارزانی داشت.
این خبر در عالم منتشر شد و همه جا نقل مجالس بود. سید حمیری در این باره چنین سروده:
چون نماز عصر او قضا شد و آفتاب غروب کرد دوباره به حال اول برگشت و نور او هنگام عصر را نمودار ساخت و سپس چون ستاره‏ای که سقوط کند غروب نمود و بار دیگر در بابل نیز همین قضیه اتفاق افتاد با این که چنین پیشامدی برای هیچ گوینده فصیحی پیش نیامده مگر برای یوشع بن نون و پس از آن برای علی(ع) و آری رد شمس از امر عجیبی حکایت می‏کند.(30)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

باز کننده درب ها

آیة الله دستغیب می‏گوید: در اوقات مجاورت حقیر در نجف اشرف در ماه محرم، سنه 1358 از طرف حکومت عراق قمه زدن و سینه زدن و بیرون آمدن دسته جات منع شده بود، شب عاشورا برای این که در حرم مطهر و صحن شریف سینه زنی نشود از طرف حکومت، اول شب درهای حرم و رواق را قفل کردند و هم چنین درهای صحن را و آخرین دری که مشغول بستن آن شدند در قبله بود و یک لنگه آن را بسته بودند که ناگاه جمعیت دسته دسته سینه زن هجوم آورده وارد صحن شده و رو به حرم آوردند درها را بسته دیدند در همان ایوان مشغول عزاداری و سینه زنی شدند. ناگاه عده‏ای شرطی با رییس آنها آمده و آن رییس با چکمه‏ای که به پا داشت در ایوان آمده و بعضی را می‏زد و امر می‏کرد آنها را بگیرند، سینه زن‏ها بر او هجوم آوردند و او را بلند کرده و در صحن انداختند و سخت او را مجروح و ناتوان ساختند و چون دیدند ممکن است قوای دولتی تلافی کنند و بالاخره مزاحمشان شود، با کمال التجا و شکستگی خاطر همگی متوجه در بسته حرم شده و به سینه می‏زدند و می‏گفتند: یا علی فک الباب ما عزادار فرزندت هستیم.
پس در یک لحظه، تمام درهای حرم و رواق و صحن گشوده گردید و بعضی موثقین که مشاهده کرده بودند برای حقیر نقل کردند که میل‏های آهنین که بین درها و دیوارها بود وسط آنها بریده شده بود.
و بالجمله سینه زنان وارد حرم مطهر می‏شوند سایر نجفی‏ها که با خبر می‏شوند همه در صحن و حرم جمع می‏شوند و شرطی‏ها پنهان می‏گردند. موضوع را به بغداد گزارش می‏دهند دستور داده می‏شود که مزاحم آنها نشوید. در آن سال در نجف و کربلا بیش از سال‏های گذشته اقامه عزا شد و این معجزه‏ها باهره را شعرا در اشعار خود نقل نموده و منتشر ساختند.
از آن جمله یکی از فضلای عرب اشعار یکی از ایشان را بر لوحی نوشته و به دیوار حرم مطهر چسبانده بود و بنده هم چند شعر آن را همان وقت یادداشت کردم بدین قرار:
من لم یقر بمعجزات المرتضی‏ ----- صنو النبی(ص) فلیس بمسلم‏
متحت لنا الابواب راحة کفه ----- اکرم بتلک الراحتین و انعم‏
اذا قد ارادوا منع ارباب العزاء ----- بوقوع ما یجری الدم بمحرم‏
فاذا الوصی براحیته ارحوا ----- او مأففک الباب حفظاً للدم‏
و چنان چه در شعر آخر اشاره شد، راستی اگر این عنایت از طرف آن حضرت نشده بود، قتنه عظیمی بر پا می‏شد و خون‏ها ریخته می‏گردید، صلوات الله و سلامه علیه.(356)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

با آل علی هر که درافتاد ور افتاد

یکی از ثقات نقل کرد که چندی قبل از این، در کاشان مردی بود به نام آقا محمد علی، که شغلش مباشر صنف عطار متوجه امور دیوانی بود. ایشان قدغن کرده بود که دیگر به هیچ وجه اجناس عطاری خرید و فروش نشود، شخص سید فقیری به قدر یک من سریشم خریده و آن رابه شخص دیگری فروخت. آن مرد ظالم مطلع شد در بازار به او برخورد کرد و دشنام بسیاری به او داد و چند سیلی به رویش زد و آن بیچاره رفت در حالی که می‏گفت: جدم سزای تو را بدهد، وقتی آن ظالم این جمله را شنید برگشت و غلام خود را گفت: آن سید را برگردانید و چند پشت گردنی به او زده و گفت: حال برو و به جدت بگو: کتف مرا بیرون آورد. روز دیگر آن ظالم تب کرد و در شب کتف‏های او درد گرفت و روز دوم ورم شدید کرد، دوا به کتف‏های او مالیدند، روز چهارم جراحان تمام گوشت‏های کتف او را تراشیدند به طوری که سرهای کتف او نمایان شد و روز هفتم مرد با آل علی(ع) هر که در افتاد ور افتاد(330)(331)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

آه از کینه و مخالفت با علی

از امام حسن(ع) روایت شده که: به امام حسین (ع) فرمود: جعدة (دختر اشعث بن قیس) می‏داند که پدرش با پدرت امیر المؤمنین مخالفت کرد، تا آن جا که گفته: و پدرت او را گردن آتش می‏نامید پس از علت این اسم پرسیدند.
فرمود: چون وفات اشعث برسد شعله‏ای از آتش شبیه به گردن از آسمان به جانب او کشیده می‏شود و همان حال او را می‏سوزاند، و مانند زغال سیاهی به خاک می‏رود، چون مرگ اشعث در رسید حاضرین دیدند همان آتش آمد؛ او را سوزانید و فریاد می‏زد: وای از کینه و مخالفت علی(ع).(250)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

آنجا را بشکافید

عمر مردی را به یکی از شهرستانهای شام فرستاد و آن جا را فتح کرد، و مردمش مسلمان شدند و مسجدی برای آنها ساخت و خراب شد، و باز ساخت خراب شد، و باز برای بار سوم ساخت خراب شد، مطلب را برای عمر نوشت، عمر چون نامه را خواند از اصحاب پیغمبر(ص) پرسید: شما راجع به این موضوع اطلاعی دارید؟
گفتند: نه، فرستاد و از علی(ع) پرسید: حضرت فرمود: این جا پیغمبری بوده که قومش او را کشته‏اند، و در این مسجد او را دفن کرده‏اند و او به خون خود آلوده است، به رفیقت بنویس: آن جا را بشکافد و او را تر و تازه خواهد یافت، پس بر او نماز بخواند، و در فلان جا دفنش کند و آن گاه مسجد را بنا کند که سرپا می‏ایستد و چنین کرد و مسجد را ساخت و خراب نشد.(161)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

انتقام علوی

عالم زاهد و محب صادق مرحوم حاج شیخ محمد شفیع محسنی جمی - اعلی الله مقامه - که قریب دو ماه است به دار باقی رحلت فرموده، نقل نمود در کنکان یک نفر فقیر در خانه‏ها مدح حضرت امیرالمؤمنین(ع) می‏خوانده و مردم به او احسان می‏کردند، تصادفاً به خانه قاضی سنی ناصبی می‏رسد و مدح زیادی می‏خواند، قاضی سخت ناراحت می‏شود در را باز می‏کند و می‏گوید: چقدر اسم علی را می‏بری، چیزی به تو نمی‏دهم، مگر این که مدح عمر کنی! آن وقت من به تو احسان می‏کنم، فقیر می‏گوید: اگر در راه عمر چیزی به من بدهی از زهر مار بدتر است و نمی‏گیرم.
قاضی عصبانی می‏شود و فقیر را به سختی می‏زند، زن قاضی واسطه می‏شود و به قاضی می‏گوید: دست از او بردار؛ زیرا اگر کشته شود تو را خواهند کشت، بالاخره قاضی را داخل خانه می‏آورد و از فقیر کاملاً دلجوئی می‏کند که فسادی واقع نشود. قاضی به اتاقش می‏رود، پس از لحظه‏ای زن صدای ناله عجیبی از او می‏شنود، وقتی که می‏آید می‏بیند، قاضی حالت فلج پیدا کرده و لال هم شده است.
بستگانش را خبر می‏کند از او می‏پرسند: چه شده؟ آن چه از اشاره خودش فهمیده شد این بود که تا به خواب رفتم مرا به آسمان هفتم بردند، شخص بزرگی سیلی به صورتم زد و مرا پرت نمود که به زمین افتادم. بالجمله او را به مریض خانه بحرین می‏برند و قریب دو ماه تحت معالجه واقع می‏شود و هیچ فایده نمی‏بخشد. او را به کویت می‏برند، مرحوم حاج شیخ مزبور فرمود: تصادفاً در همان کشتی که من بودم او را آوردند و به اتفاق هم وارد کویت شدیم.
به من متوسل شد و التماس دعا می‏کرد، من به او فهماندم که از دست همان کسی که سیلی خورده‏ای باید شفا بیابی و این حرف به آن بدبخت اثری نکرد و بالجمله چندی هم به بیمارستان کویت مراجعه کرد فایده نبخشید و فرمود: سال گذشته او را در بحرین دیدم به همان حال با فقر و فلاکت دردناکی زندگی می‏کرد و گدایی می‏نمود.(319)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

انتقام از قاتلان حسین

عالم بزرگوار، مرحوم سید عبدالرزاق مقرم، در کتاب العباس از کتاب منتخب طریحی (280) نقل می‏کند که شخص آهنگری از اهل کوفه گفت: من هم با لشکر ابن زیاد به کربلا رفته بودم.
ما خیمه‏های خود را بر لب نهر علقمه برپا کردیم و سپاه ما آب را بر روی امام حسین(ع) و یارانش بستند تا این که همگی آنان کشته شدند، و این در حالی بود که اهل و عیال آن بزرگوار همه تشنه بودند.
بعد از این جریان به سوی کوفه مراجعت نمودیم و ابن زیاد اسیران آل محمد(ص) را به طرف شام اعزام کرد. پس از عزیمت اسراء، شبی در عالم خواب، دیدم که گویا قیامت برپا شده است. مردمک نظیر دریا به موج آمده و دچار عطش شدیدی بودند. من احساس می‏کردم که از همه آنان تشنه‏ترم. آفتاب فوق‏العاده گرم بود و زمین هم نظیر دیگ می‏جوشید. در همین موقع، شخصی را دیدم که نور جمالش صحرای محشر را روشن کرده بود و در عقب وی شهسوار را دیدم که صورتش از ماه شب چهارده نورانی‏تر بود.
در حینی که ایستاده بودم، ناگاه مردی آمد و مرا به وسیله زنجیر، کشان کشان، به سوی آن بزرگوار بود. من آن شخص راقسم دادم و گفتم: تو را به حق آن کسی که این مأموریت را به تو داده بگو بدانم تو کیستی؟!
گفت: من یکی از ملایکه می‏باشم.
گفتم: آن شهسوار کیست؟
گفت: علی بن ابی طالب(ع).
گفتم: آن مرد نورانی کیست؟
گفت: حضرت محمد(ص).
پس از این منظره، عمر بن سعد و نیز گروه دیگری را که برایم ناشناخته بودند، مشاهده کردم که غل و زنجیرهایی به گردن داشتند و از چشم و گوشهای آنان آتش خارج می‏شد. نیز پیامبران و صدیقین را دیدم که در اطراف حضرت محمد(ص) حلقه زده بودند.
باری، در همین حال بودم که شنیدم حضرت رسول(ص) به علی بن ابی طالب(ع) فرمود: چه کار کردی؟
علی(ع) به عرض رساند: احدی از کشتگان حسین(ع) را رها ننمودم، بلکه همه را حاضر کردم. سپس تمامی قاتلین امام حسین(ع) را به حضور پیامبر خدا(ص) آوردند و پیغمبر اعظم، راجع به داستان کربلا و جنایاتی که آنان مرتکب شده بودند از ایشان جویا می‏شد.
یکی از گروه ستمگر گفت: من آب را به روی امام حسین(ع) بستم. دیگری گفت: من امام حسین(ع) را تیر باران کردم. سومی می‏گفت: من سینه آن حضرت را پایمال نمودم.
چهارمین نفر گفت: من فرزند حسین(ع) را کشتم. پیغمبر خدا پس از شنیدن این اعترافات به قدری گریه کرد که افرادی که در حضورش بودند از گریه آن بزرگوار به گریه افتادند.
سپس رسول خدا(ص) دستور داد تا عموم آنان را به سوی جهنم بردند.
در همین گیر و دار بود که شخص دیگری را آوردند. پیامبر خدا(ص) به وی فرمود: تو نسبت به حسین من چه کردی؟
او گفت: من فقط نجار بودم، و جنگ و جدالی نکردم. پیغمبر اکرم(ص) فرمود: جرم تو این بوده که بر علیه حسین من سیاهی لشکر تشکیل داده‏ای، سپس دستور داد تا وی را هم به سوی دوزخ بردند.
پس از این کیفرها بود که به سراغ من آمدند و مرا نیز به حضور پیغمبر(ص) بردند. من هم جریان رفتن خود به کربلا را برای آن حضرت شرح دادم و آن بزرگوار امر کرد که مرا نیز به جانب دوزخ ببرند.
هنگامی که این شخص از نقل خواب خویشتن فراقت یافت، زبانش در حضور عموم حاضرین خشک شد و با بدترین وضع به درک اسفل نازل گردید و کلیه آن افرادی که این خواب را از زبان آن مرد شنیدند از وی بیزار شدند.(281)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

انار بهشتی

حضرت زهرا(س) بیمار و بستری گردید، حضرت علی(ع) به بالین او آمد و گفت: چه میل داری تا برایت فراهم کنم؟.
فاطمه(س) که یک عنصر کامل حیاء و عزت بود، نمی‏خواست شوهرش را به زحمت اندازد، در پاسخ گفت: من از شما چیزی نمی‏خواهم.
حضرت علی(ع) اصرار کرد.
فاطمه(س) گفت: ای پسر عمو! پدرم به من سفارش کرده که هرگز چیزی را از شوهرت درخواست نکن، مبادا او نداشته باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود.
علی(ع) فرمود: ای فاطمه! به حق من، هر چه میل داری بگو
فاطمه(س) گفت: اکنون که مرا سوگند دادی، اگر اناری برایم فراهم کنی خوب است.
حضرت علی(ع) برخاست و برای فراهم نمودن انار، از خانه بیرون رفت، و با بعضی از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسید:انار در کجا پیدا می‏شود؟.
آنها عرض کردند: فصل انار گذشته، ولی چند روز قبل، شمعون یهودی، چند عدد انار از طایف آورده است.
حضرت علی(ع) به در خانه شمعون رفت و در خانه را زد، شمعون از خانه بیرون آمد، وقتی که چشمش به چهره علی(ع) افتاد، از علت آمدن آن حضرت به آنجا پرسید.
حضرت علی(ع) ماجرا را گفت و افزود که برای خرید انار آمده‏ام.
شمعون: چیزی از آن انارها باقی نمانده است، همه را فروختم.
امام علی(ع) که از راه علم امامت دریافته بود که یک انار، باقی مانده، به شمعون فرمود: شاید یک انار باقی مانده و تو اطلاع نداری.
شمعون: من از خانه خود اطلاع دارم، و می‏دانم که اکنون هیچ اناری در خانه‏ام نیست.
همسر شمعون که پشت در بود، سخن آنها را شنید و به شوهرش شمعون گفت: من یک عدد انار را برای خود ذخیره و در زیر برگها پنهان نموده‏ام که تو اطلاع نداری.
آن گاه رفت و انار را آورد و به دست حضرت علی(ع) داد، آن حضرت چهار درهم به شمعون داد، شمعون گفت: قیمتش نیم درهم است.
امام علی: این زن این انار را برای خود ذخیره کرده تا روزی نفع بیشتری به او برسد، نیم درهم مال تو باشد و سه درهم و نیم مال همسرت باشد.
به این ترتیب حضرت علی(ع) چهار درهم را داد، انار را گرفت و به سوی خانه رهسپار گردید، در مسیر راه صدای ناله درمانده‏ای را شنید، به دنبال صدا رفت دید مرد غریب و بیمار و نابینایی در خرابه‏ای بدون سرپرست و غذا، در زمین خوابیده است.
حضرت علی(ع) در بالین او نشست و سر او را به دامن گرفت و از او پرسید: تو کیستی و از کدام قبیله‏ای و چند روز است در اینجا بیمار می‏باشی؟.
او گفت: ای جوان صالح من از اهالی مداین (ایران) می‏باشم، در مداین به بدهکاری بسیار مبتلا گشتم، ناگزیر سوار بر کشتی شدم و با خود گفتم: خود را به مولایم امیرمؤمنان(ع) می‏رسانم، شاید آن حضرت، چاره کار مرا بنماید، و قرض‏هایم را ادا کند (و این سخن را به آن جوان صالح گفت، ولی نمی‏شناخت که آن جوان صالح، خود علی(ع) است).
حضرت علی(ع) فرمود: من یک عدد انار برای بیمار عزیزم، به دست آورده‏ام، ولی تو را محروم نمی‏کنم، نصفش را به تو می‏دهم.
آن حضرت، آن انار را دو نصف کرد و نصف آن را کم‏کم در دهان آن بیمار می‏گذاشت تا تمام شد.
بیمار گفت: اگر مرحمت بفرمایی، نصف دیگرش را نیز به من بخوران که چه بسا حال من خوب شود!.
حضرت علی(ع) که معدن کرم و حیا و بزرگواری بود به خود خطاب کرد: امید این بیمار غریب در این خرابه از همه جا بریده شده، بنابراین بر دیگران مقدم‏تر است، شاید خداوند برای فاطمه (س) وسیله دیگری فراهم سازد.
نیم دیگر انار را نیز کم‏کم به دهان بیمار گذاشت تا تمام شد.
آن گاه حضرت علی(ع) با دست خالی به خانه بازگشت، در حالی که از شدت حیاء غرق در فکر بود که چگونه با دست خالی به خانه بازگردد، آهسته آهسته تا نزدیک خانه‏اش آمد، حیاء کرد که وارد خانه شود، از شکاف در به درون خانه نگاه کرد تا ببیند آیا فاطمه(س) در خواب است یا بیدار؟!.
دید فاطمه(س) تکیه کرده و طبقی از انار در پیش روی او است و میل می‏فرماید.
حضرت علی(ع) بسیار خشنود شد، سپس وارد خانه گردید، ملاحظه کرد که آن طبق انار مربوط به این عالم نیست (بلکه از بهشت آمده) پرسید: این انار را چه کسی این جا آورد؟.
فاطمه(س) گفت: ای پسر عمو! وقتی که تشریف بردی، چندان طول نکشید که نشانه سلامتی را در خود یافتم، ناگاه صدای در به گوشم رسید، فضه خادمه رفت و در را گشود، مردی را پشت در دید که طبق انار را داد و گفت: این طبق انار را امیرمؤمنان علی(ع) برای فاطمه(س) فرستاده است.(231)
در این داستان چندین درس بزرگ دیده می‏شود، مانند:
1- فاطمه (س) در شدت بیماری، نمی‏خواست شوهرش را با تقاضای چیزی به زحمت اندازد.
2- علی(ع) شوهر مهربانی بود که حتی برای یافتن انار، به در خانه شمعون یهودی رفت.
3- علی(ع) با علم امامت دریافت که یک عدد انار در خانه شمعون، باقی مانده است.
4- با این که قیمت انار نیم درهم بود، علی(ع) سه درهم و نیم زیادتر به همسر شمعون داد تا او را راضی کند (بنازم به کرم و بزرگواریت ای علی مرتضی!)
5- بیمار ایرانی که دستش از همه جا بریده شده، سراغ علی(ع) را می‏گیرد و از مداین تا مدینه می‏آید تا امام علی(ع) بر زخم‏های او مرهم نهد، و دردهای او را درمان بخشد.
6- علی(ع) آن انار را به زحمت به دست آورده بود، به بیمار غریب داد، و او را بر بیمار خودش، مقدم داشت.
7- علی(ع) از این که با دست خالی به خانه باز می‏گردد، شرمنده است، و پاهایش توان رفتن به سوی خانه را ندارد.
8- نیت و عمل پاک و نیک علی(ع)، باطن خود را نشان داد، خداوند به جای آن انار دنیایی، یک ظرف از انارهای بهشتی را برای فاطمه (س) فرستاد چرا که فرستاده خدا گفت: این طبق انار را، علی(ع) فرستاده است (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل).(232)(233)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

الهامی از امیرالمؤمنین

علامه امینی فرمودند: وقتی الغدیر را می‏نوشتم خیلی مایل بودم کتاب الصراط المستقیم (283) را هم ببینم. شنیده بودم نسخه خطی‏اش در نجف نزد شخصی است، خیلی مایل بودم ایشان را ببینم و تقاضا کنم کتاب را امانت بدهند که مطالعه کنم و سپس برگردانم.
یک شب اوایل مغرب که می‏خواستم به حرم مطهر مشرف شوم، دیدم همان شخص با یکی دو نفر از علماء در ایوان مطهر نشسته و مشغول صحبت‏اند. خدمت ایشان رفتم و بعد از احوالپرسی، تقاضای خود را اظهار کردم عذرهایی آورد، من گفتم: اگر می‏خواهی، به من امانت ده و اگر نمی‏شود، بیرونی منزلت می‏آیم و همان جا مطالعه می‏کنم و اگر این را هم قبول ندارید، در دالان منزلت می‏نشینم و مطالعه می‏کنم.
گفتند: خیر، نمی‏شود. در نهایت آن شخص گفت: شما هیچ گاه این کتاب را نخواهید دید. علامه امینی فرمودند: مثل آن که آسمان را بر سر من زدند (نه از آن جهت که او قبول نکرد بلکه از مظلومیت آقا امیرالمؤمنین(ع) به حرم مشرف شدم و خطاب به آن حضرت عرض کردم: چقدر شما مظلومید؟ یکی از ارادتمندان و شیعیان شما کتابی را در فضایل و حقانیت شما نوشته است و یکی از ارادتمندان و خدمتگزاران شما هم می‏خواهد بخواند و به دیگران برساند. این کتاب پیش یکی از شیعیان و ارادتمندان شما و در محیط شیعیان شماست و در کنار قبر مطهرت، اما باز هم از این کار ابا دارد. به راستی که مظلوم تاریخ و قرن‏هایی!
آن مرحوم فرمودند: حال گریه عجیبی داشتم، به طوری که تمام بدنم تکان می‏خورد.
ناگهان در قلبم افتاد که: فردا صبح به کربلا برو. به مجرد این خطاب در قلبم، دیدم حال بکاء از میان رفته و یک شادابی مرا گرفته است. هر چه به خودم فشار آوردم که به آن حال خوش و گریه و درد دل ادامه دهم، دیدم هیچ نمی‏توانم و به کلی آن حال رفته و تنها یک مطلب در دل من جایگزین شده است: به کربلا برو.
از حرم مطهر به منزل آمدم. صبح به اهل منزل گفتم: قدری صبحانه به من بدهید، می‏خواهم به کربلا بروم. گفتند: چرا وسط هفته می‏روید و شب جمعه نمی‏روید؟
گفتم: کاری دارم. به کربلا آمدم و یکسره به حرم مطهر حسینی مشرف شدم. در حرم مطهر به یکی از آقایان محترم اهل علم برخوردم. خیلی محبت و احوالپرسی کردند، گفتند: آقای امینی، چه عجب وسط هفته به کربلا آمده‏اید؟ زیرا رسم علما آن بود که پنجشنبه‏ها مشرف شوند تا زیارت شب جمعه را درک کنند.
گفتم: کاری داشتم. گفت: آقای امینی، ممکن است از شما خواهشی کنم؟ گفتم: بفرمایید.
گفت: تعدادی کتاب نفیس از مرحوم والد باقی است که بدون استفاده مانده و تقریباً محبوس است، بیایید ببینید، اگر چیزی به درد شما می‏خورد به صورت امانت ببرید و بعد برگردانید. گفتم: کی بیایم؟
گفت: من امروز کتاب‏ها را بیرون می‏آورم و آماده می‏کنم. جناب عالی فردا صبح برای صرف صبحانه به منزل ما تشریف بیاورید، هم صبحانه صرف کنید و هم کتاب‏ها را ملاحظه بفرمایید.
قبول کردم و رفتم. مقدار بیست و چند جلد کتاب روی هم گذاشته بود. من تا نشستم، دست دراز کردم و اولین کتاب را که برداشتم، دیدم نسخه‏ای بسیار پاکیزه نفیس و مجدول از کتاب الصراط المستقیم است. حالت گریه شدیدی به من دست داد. صاحب خانه علت را جویا شد، من قضیه کتاب را در نجف نقل کردم. ایشان هم از لطف الهی به گریه افتادند، کتاب مذکور و چند جلد کتاب نفیس دیگر را به امانت دادند و مدت سه سال نزد من بود تا بعد از انجام رسیدن کارم به شخص مذکور بازگردانم.(284)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

الهام غیبی

درباره ملا حسین کاشفی بیهقی سبزواری آمده است که: چون خواهر ملا عبدالرحمن جامی را به ازدواج خود در آورد، مردم سبزوار که شیعیان متعصبی بودند به او بدگمان شدند. لذا روزی که در مسجد جامع سبزوار بر بالای منبر به موعظه مشغول بود، پیرمردی از شیعیان سبزوار عصا در دست گرفته و کنار منبر او ایستاد، منتظر او بود سؤالی از ملا حسین کند تا شیعه و سنی بودن او مشخص شود. در این موقع ملا حسین در ادامه سخنرانی خود گفت: جبرییل دوازده هزار مرتبه بر پیامبر نازل شد! پیرمرد وقتی این سخن را شنید، فرصت یافته و به ملا حسین گفت: جبرییل بر امیر مؤمنان علی(ع) چند بار نازل شد؟ ملا حسین چون می‏دانست مردم سبزوار به او شک دارند، لذا متحیر ماند که چه جوابی دهد؟ اگر بگوید که اصلاً جبرییل بر علی(ع) نازل نشد که سبزواریان نسبت سنی بودن به او خواهند بست، و اگر بگوید جبرییل بر علی(ع) نازل شده است که به ظاهر دروغ گفته است! ناگهان به ذهنش آمد و گفت: جبرییل بیست و چهار هزار مرتبه بر علی(ع) نازل شده! پیرمرد سبزواری گفت: آیا بر این حرفت دلیل داری و یا برای خوشامد من این مطلب را می‏گویی؟ ملاحسین گفت: دلیل آن این است که پیامبر(ص) فرمود: من شهر علمم و علی دروازه آن است. در این دوازده هزار بار که جبرییل بر پیامبر نازل شد، مجبور بود که از دروازه وارد شود و بر علی هم نازل شود و موقع خروج هم مجبور بود از دروازه خارج شود و باز بر علی نازل شود، که جمیعاً بیست و چهار هزار مرتبه می‏شود! مردم با این سخن با او گمان خیر بردند.(300)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0