دیوانه شدن مرد عبسی

عده‏ای روایت کرده‏اند روزی علی(ع) بر فراز منبر می‏فرمود: من بنده خدا و برادر رسول او و وارث آن جناب و همسر سیده زن‏های بهشت و سید اوصیا و آخرین وصی پیغمبرانم. هیچ کسی به جز از من نمی‏تواند چنین ادعایی بنماید و اگر کسی دم از این ادعا زند خدا او را به بیچارگی گرفتار می‏کند.
مردی از مردم عبس که در آن جا حضور داشت گفت: چگونه کسی نمی‏تواند سخنانی که تو گفتی به زبان بیاورم و سخنان علی(ع) را به طور تمسخر تکرار کرد. هنوز از جای خود حرکت نکرده دیوانه شده به بیماری صرع مبتلا گردید، چنانچه مردم پاهای او را گرفته از مسجد خارج کردند.
راویان گویند: ما از کسان او پرسیدیم. آیا پیش از این سابقه جنون و صرع داشته؟ گفتند: نه!(249)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

دیوانگی بسر بن ارطات

هنگامی که علی(ع) از کار ناروای بسر بن ارطات اطلاع یافت گفت: پرورگارا، بسر، دینش را به دنیای خود فروخت تو هم در برابر نعمت عقل را از او بگیر و از امور دینی چیزی را برای او باقی مگذار که در نتیجه مورد ترحم تو واقع شود، فاصله‏ای نشد بسر، دیوانه گردید و شمشیر طلب می‏کرد. شمشیری می‏زد تا بی هوش می‏شد و چون به هوش می‏آمد باز شمشیر می‏خواست و همان شمشیر را به او می‏دادند و او هم باز می‏زد و می‏زد تا غشوه بر او عارض می‏گردید و بالاخره چندی با حال جنون به سر برد تا از دنیا رفت.(251)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

دیوار به سبب علی طلا می شود

نقل است از ریاحی در بصره که روزی حضرت امیر(ع) وارد منزل شدند در حالی که گرسنه بودند و حضرت فاطمه(س) نیز اظهار داشتند که طعامی در منزل موجود نیست.
پس حضرت عبای خود را نزد یهودی که در همسایگی آنها منزل داشت گرو گذاشته و مقداری جو گرفتند. چون امیرالمؤمنین(ع) به راه افتادند رو به منزل خود، یهودی حضرت را صدا زد و گفت: قسم می‏دهم شما را صبر کنی تا از شما مسئله‏ای بپرسم.
سپس گفت: پسر عموی شما (یعنی پیغمبر اسلام(ص) ) گمان می‏کند اینکه او حبیب خدا و اشرف انبیاء است چرا سؤال نمی‏کند از خدای تعالی که شما را بضاعتی بدهد از این فقر و فاقه که در آن هستی نجات یابید؟
چون کلام یهودی به آن جا رسید علی(ع) سر مبارک به زیر انداخت و تأمل فرمود، بعداً سر بلند کرد و فرمود: ای برادر یهودی به خدا قسم از برای خداوند بندگانی است که اگر از خدا تقاضا کنند که این دیوار را برای آنها طلا کند البته خواهد کرد، ناگاه دیوار به تلألو درآمد و می‏درخشید و طلای خالص شد.
در این هنگام علی(ع) اشاره کرد به دیوار و فرمود: قصد نداشتم تو را، خواستم مثلی زده باشم.
چون مرد یهودی این بزرگی و بزرگواری را از مولای متقیان امیرالمؤمنین(ع) مشاهده نمود نور اسلام در قلب او تابید و مسلمان شد.(88)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

دوستی با امیرالمؤمنین

سید اسماعیل حمیری (علیه الرحمه) مداح اهل بیت(ع) در سال 173 هجری وفات نمود و در هر یک از فضایل علی(ع) قصیده‏ای انشاد فرموده است و در مجلسی قرار نمی‏گرفت مگر این که فضیلتی از فضایل آل محمد(ص) باید ذکر شود. در حال وفاتش کرامت عظیمه‏ای برای آن بزرگوار پیش آمد که در کتب شیعه و سنی ذکر شده چنانچه در جلد سوم الغدیر، کتابی الاغانی و مناقب سروی و کشف الغمه و امالی شیخ و بشارة المصطفی و رجال کشی نقل فرموده و خلاصه آن این است:
در حال وفات سید، جماعتی از همسایگانش، که مخالف مذهب شیعه بودند، نزدش حاضر شدند. سید خوش منظر بود؛ در آن حال اظهار حسرت زیادی می‏کرد، ناگاه در صورتش نقطه سیاهی مانند مرکب نمودار گردید، پس زیاد شد، به قسمتی که تمام صورتش مثل قیر سیاه گردید و تمام دشمنانش شاد شدند و او را شماتت می‏نمودند. سید حرف نمی‏زد، تا این که به هوش آمد و چشمان خود را باز نمود، رو را به نجف اشرف کرده، گفت: یا امیرالمؤمنین! آیا با دوست تو این‏طور معامله می‏شود؟ و سه مرتبه این جمله را تکرار نمود. پس به خدا قسم نوری سفید در پیشانی او ظاهر شد و زیاد گردید. سید شاد و خندان شده، اشعاری را بدین مضمون انشاد فرمود: دروغ گفت کسی که گمان کرد علی(ع) دوستش را از سختی‏ها نجات نمی‏دهد، به خدا قسم که به بهشت داخل شدم و خدا مرا از گناهانم بخشید، پس بشارت باد شما را ای دوستان علی(ع)، و دوست بدارید علی(ع) را تا هنگام مرگ، از بعد اولادش را یکی پس از دیگری دوست بدارید که دارای صفات امامت‏اند.
پس از آن اقرار به وحدانیت خدا و رسالت خاتم‏الانبیاء و ولایت امیرالمؤمنین(ع) کرد و چشم بر هم گذاشت و از دنیا رفت.(263)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

دوستدار حقیقی

در کتاب جامع المعجزات رضا قائمی نقل شده: روزی از روزها امیر مؤمنان علی(ع) در مسجد کوفه نشسته بود، مردی از اهل کوفه به خدمت آن حضرت رسیده و بعد از سلام عرض کرد: من شما را دوست دارم.
امام (ع) فرمودند: با زبان یا قلب و زبان؟
جواب داد: با قلب و زبان شما را دوست دارم.
حضرت فرمودند: انشاءالله به تو نشان خواهم داد که چه کسی مرا با دل و زبان دوست دارد.
امام (ع) فرمودند: برخیز با من بیا. از کوفه بیرون رفتند، حضرت فرمودند: چشمت را روی هم بگذار، آن مرد چشمانش را روی هم گذاشت و سه قدم برداشت.
حضرت فرمودند: چشمت را باز کن، چشمش را باز کرد. خودش را در شهری بزرگ دید که مردم آن بعضی مسلمان و برخی کافر بودند، امام فرمودند: با من بیا تا دوست قلبی و زبانی را به تو معرفی کنم، رفتند تا به دکان قصابی رسیدند، امام درهمی به آن مرد داده و فرمودند: از این قصاب گوشت خریداری کن.
مرد کوفی درهم را گرفت و به سوی قصاب رفت و گفت: این درهم را بگیر و به گوشت بده، قصاب او را غریب دیده، لذا از او پرسید: اهل کجایی؟
گفت: اهل کوفه هستم.
قصاب گفت: تو از شهر مولای من علی بن ابی طالب هستی؟
گفت: بله.
قصاب گفت: باید امشب مهمان من باشی به خاطر محبت علی مرتضی(ع).
کوفی گفت: رفیقی دارم.
قصاب گفت: او را نیز بیاور.
کوفی به خدمت امام (ع) آمده و جریان را به عرض آن حضرت رسانید و باهم بر در دکان قصاب رفتند. قصاب با خوشحالی پرسید: شما از کوفه شهر مولای من امیر مؤمنان هستید؟
جواب دادند: بله، قصاب دکانش را بست و باهم به خانه آمدند. قصاب به همسرش گفت: دو مرد غریب از شهر مولایم علی ابن ابی‏طالب نزد من آمدند، آنها را گرامی بدار. همسر قصاب با شادی برخاست و برای آنها مکان لایقی را فرش کرده و مشغول خدمت شد.
امام(ع) نگاهی به داخل خانه کرد، دو طفل کوچک دوست داشتنی مثل دو ستاره درخشان مشاهده کرد. شبانگاه قصاب به خانه آمد به همسر خود گفت: چه کردی؟ گفت: آنچه دستور دادی انجام دادم. مغرب شد امام به نماز مشغول گردید، قصاب به آن بزرگوار اقتدا کرد، بعد از نماز مغرب شخصی در خانه قصاب را کوبید و قصاب بیرون آمد. جلادی را دید، گفت: چه کار داری؟ گفت: پادشاه دستور داده تو را به قتل برسانم و خونت را برای او ببرم، چرا که او بیمار شده و برای صحتش اطباء خون محب علی(ع) را تجویز کرده‏اند. قصاب گفت: من مهمان دارم، اجازه بده سفارش آنها را به همسرم بکنم. داخل خانه شد و به همسرش گفت: ای یار وفادار و بانوی نیکوکار، مهمانان را گرامی بدار که شنیده‏ام مولای من مهمان را زیاد دوست دارد، من بیرون منزل کاری دارم، این را گفت و از خانه بیرون رفت، بلافاصله کودکانش از پی پدر بیرون رفتند و پدر متوجه نشد! جلاد قصاب را زیر تیغ خوابانید، ناگاه پسر بزرگتر پیش رفت و گفت: ای جلاد پدرم را رها کن و مرا به جای او به قتل برسان، جلاد طفل را زیر تیغ خوابانید، خواست سر از بدنش جدا کند برادر کوچک خود را روی برادر بزرگتر افکند، جلاد هر دو را کشت و خون آنها را گرفته به نزد پادشاه برد و تمام ماجرا را نقل کرد.
قصاب با چشم پرآب و جگر کباب سر و تن فرزندان خود را برداشته و مخفی از همسرش در زاویه خانه‏اش گذاشت و نزد همسرش رفت و گفت: غذا را حاضر کن. به خدمت امام آمد دید نمازشان تمام شده، سفره را گسترده و غذا را آورد و گفت: بفرمایید به نام خدا و محبت مولایم غذا میل کنید.
امام فرمودند: تا بچه‏ها نیایند غذا نمی‏خوریم!
قصاب گفت: ای برادر غذا بخورید، بچه‏ها جای دیگری رفته‏اند!
امام فرمودند: ما غذا نمی‏خوریم تا آنها بیایند. هر چه قصاب اصرار به غذا خوردن کرد، امام قبول نکردند تا این که فرمودند: آیا مرا نمی‏شناسی؟ من مولای تو علی بن ابی طالب هستم.
قصاب گفت: ای مولای من فرزندان، مال و همسرم فدای تو باد!
سپس نزد همسرش رفت، زن گفت: بچه‏هایم کو؟ قصاب گفت: خاموش باش که به خاطر محبت مولایم ذبح شدند، همسرش گریان شد. قصاب گفت: ساکت باش که مهمان مهربان کودکانمان را زنده خواهد کرد.
زن گفت: چه طور زنده می‏کند؟!
قصاب گفت: این مهمان امیر مؤمنان است.
همسر قصاب با شنیدن این کلمات خودش را روی قدم‏های امام انداخت. امام فرمودند: ناراحت نباش! الآن به اذن خدا فرزندانت را زنده می‏کنم!
امام به قصاب فرمودند: نعش طفلانت را بیاور، قصاب نعش کودکان را آورد، امام برخاست دو رکعت نماز به جای آورد و دعا کرد. مرد کوفی می‏گوید: دیدم آن دو طفل نشستند و گفتند: لبیک، لبیک، یا مولانا یا اباالحسن و بر قدم‏های آن حضرت افتادند و دست و پای آن بزرگوار را بوسیدند، قصاب و همسرش بسیار مسرور شدند.
امام به آن مرد کوفی فرمودند: آیا شما هم مثل این قصاب با زبان و قلب مرا دوست دارید؟ گفت: نه، امام فرمودند: این‏ها محب قلبی و زبانی من هستند، آن وقت نشستند و غذا خوردند.
قصاب دامن امام را گرفت و گفت: ای آقای من اگر این راز در شهر فاش شود و پادشاه از این جریان باخبر گردد همه ما را خواهد کشت!
امام فرمودند: نترس، هرگاه مشکلی برایت پیش آمد مرا صدا بزن! سپس خداحافظی کرده و رفتند و به مرد کوفی فرمودند: چشم را روی هم بگذار، کوفی چشم را روی هم گذاشت و پس از سه قدم خود را در کوفه دید.
طولی نکشید که جریان مرد قصاب در شهر منتشر گردید و پادشاه در جریان قرار گرفت، اراده کرد آنها را بکشد وقتی که مأمورین به آنان حمله کردند، قصاب شاه ولایت را خواند، همان ساعت امام حاضر شده و مهاجمین را به قتل رسانید و سپس رفتند که پادشاه را به سزای عملش برسانند، پادشاه به وحشت افتاد و با سر و پای برهنه به حضور آن حضرت شرفیاب شد و فریاد الامان برداشت و ایمان آورد و از هلاکت نجات یافت و عاقبتش به خیر گردید.(252)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

ده قدم از مدینه تا مداین

جابربن عبدالله انصاری گفت: امیرالمؤمنین(ع) پس از این که نماز صبح را با ما خواند، به طرف ما رو کرد و فرمود: مردم، خداوند اجر شما را در مورد برادرتان سلمان، عظیم گرداند. هر کس در این باره سخنی می‏گفت تا آن که حضرت عمامه رسول خدا(ص) را بر سر نهاده، و جامه آن حضرت را پوشید و عصا و شمشیر آن جناب را برداشت و بر عضباء (ناقه رسول خدا) سوار شد و به قنبر فرموده: ده (قدم) بشمار. قنبر گفت: چنین کردم. ناگاه به در خانه سلمان (در مداین) رسیدیم. زاذان گفت: هنگامی که زمان فوت سلمان رسید، به او گفتم: چه کسی تو را غسل می‏دهد؟
(سلمان) گفت: کسی که رسول خدا(ص) را غسل داد.
گفتم: تو در مداین هستی و حال آنکه علی(ع) در مدینه است. گفت: ای زاذان، هنگامی که چانه مرا بستی، صدای افتادن چیزی را خواهی شنید.
زاذان گفت: هنگامی که چانه او را بستم، صدای افتادن چیزی را شنیدم. به طرف در رفتم که با امیرالمؤمنین(ع) مواجه شدم.
فرمود: ای زاذان، ابوعبدالله سلمان در گذشت؟
گفتم: آری ای آقای من.
سپس حضرت داخل شد و ردا را از روی صورت سلمان کنار زد. سلمان به امیرالمؤمنین(ع) تبسم کرد. حضرت فرمود: آفرین بر تو، ای ابا عبدالله، وقتی که خدمت رسول خدا(ص) رسیدی، برای آن حضرت آن چه را که از امتش به برادرش رسید، بازگو کن. سپس علی(ع) تغسیل و کفن سلمان را شروع کرد و وقتی که بر او نماز می‏گزارد، از امیرالمؤمنین(ع) تکبیر بلندی می‏شنیدیم. من نیز همراه با آن جناب، دو مرد را دیدم که (بعداً) حضرت فرمود: یکی از آنها جعفر، برادرم بود و دیگر خضر؛ در حالی که با هر کدام از آن‏ها، هفتاد صف از ملایکه و در هر صف نیز، هزار هزار ملک همراه بود.(108)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

دعای علی در حق زاذان

سعد خفاف می‏گوید: به زاذان گفتم: تو قرآن را خوب تلاوت می‏کنی، چگونه یاد گرفتی؟
تبسمی کرد و گفت: روزی امیرالمؤمنین از کنار من می‏گذشت و من شعر می‏خواندم و اخلاق خوبی داشتم. از صدایم خوشش آمد. فرمود: ای زاذان! چرا قرآن حفظ نکرده‏ای؟
گفتم بیش از دو سوره که در نماز می‏خوانم، از قرآن چیزی نمی‏دانم.
فرمود: نزدیک بیا. پس نزدیک او رفتم. در گوشم چیزهائی گفت که نفهمیدم چیست. سپس فرمود: دهانت را باز کن، از آب دهان مبارک خود در دهان من انداخت به خدا سوگند وقتی که از کنار او برخاستم تمام قرآن را با اعرابش حفظ بودم، بعد از آن هیچ مشکلی نداشتم که از آن بپرسم.
سعد می‏گوید: داستان زاذان را برای امام باقر (ع) نقل کردم فرمود: زاذان راست می‏گوید، علی(ع) با اسم اعظمی که هیچ وقت رد نمی‏شود، برای زاذان دعا نمود.(14)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

دعای باران

مردم از کمی باران به حضرت علی(ع) شکایت کردند، و حضرت (از خدا) طلب باران کرد و فوراً باران نازل شد، به طوری که از زیادی آن به او شکایت کردند، و باز دعا کرد تا از میزان باران کم شد.(1)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

دست بوسی

در کتاب شرح دیوان میبدی به نقل از شیخ نجم الدین دایه آمده که وی گفته است: در حالت بین خواب و بیداری بودم که در آن حال رسول خدا(ص) را مشاهده کردم که حضرت علی(ع) در کنارش بود و من در همان حال دست مبارک علی(ع) را گرفته مصافحه کردم و به فکرم رسید که در روایتی از رسول اکرم(ص) شنیده‏ام که فرموده است: من صافح علیاً دخل الجنة یعنی هر کسی با علی(ع) مصافحه نماید، به بهشت داخل می‏گردد. پس صحت این حدیث را از امیر مؤمنان(ع) پرسیدم، ایشان پاسخ دادند:
نعم صدق رسول الله(ص) من صافحنی دخل الجنة یعنی، آری به درستی و راستی رسول خدا(ص) فرموده‏اند: هر کسی با من مصافحه کند، جایش در بهشت است.(278)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

دریافت آذوقه غیبی در صفین

زمانی که ماندن آن حضرت در صفین (برای جنگ با معاویه) طولانی شد مردم به آن حضرت از تمام شدن توشه و علوفه شکایت کردند به طوری که کسی از اصحاب آن حضرت چیزی که قابل خوردن باشد نمی‏یافت، پس آن حضرت فرمودند: فردا چیزی که شما را کفایت کند می‏رسد. چون صبح فردا شد آمدند و تقاضا نمودند که چه شد وعده شما؟
آن حضرت بالای تلّی که در آنجا بود رفت و دعا نمود و از خداوند تعالی خواست که طعام دهد آنها را و علف دهد حیوانات آنها را.
پس پایین آمد از تل و برگشت به مکان خود. هنوز آن حضرت به جای خود آرام نگرفته بود که آمدند قافله‏ای بعد از قافله، بار آنها بود دو قسم گوشت و آرد و خرما بقدری که صحرا پر شد و صاحب شتران خالی کردند هر چه با آنها بود از طعام و هر چه با آنها بود از علف چهارپایان و لباس و پشگل گوسفند و سرگین خشک که محتاج بودند به آنها برای طبخ سپس رفتند و معلوم نشد که از کدام قریه آمده‏اند از انس بودند یا از جن و مردم تعجب نمودند از این قضیه.(85)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

در طلب انار برای زهرا

روزی حضرت امیر(ع) به خانه آمد، دید زهرا(س) بیمار افتاده. چون شدت بیماری و تب آن بانو را دید، سرش را به دامن گرفت و بر رخسارش نظر کرد و گریست و فرمود: یا فاطمه! چه میل داری؟ از من بخواه.
آن معدن حیا و عفت عرض کرد: یا پسر عم! چیزی از شما نمی‏خواهم.
علی(ع) دوباره اصرار نمود. آن بانوی معظمه قبول نکرد، به علت آنکه پدرم رسول خدا(ص) فرمود: از شوهرت علی هرگز خواهش مکن، مبادا خجالت بکشد.
حضرت فرمود: ای فاطمه! به جان من تو آنچه میل داری، بگو.
عرض کرد: حال که قسم دادی، چنانچه در این حالت اناری باشد، خوب است.
علی(ع) بیرون رفت و از اصحاب جویای انار شد، عرض کردند: فصل آن گذشته، مگر آن که چند دانه انار برای شمعون آوردند.
حضرت خود را به در خانه شمعون رسانید و دق الباب نمود.
شمعون بیرون آمد، دید اسدالله الغالب بر در است، عرض کرد: چه باعث شد که خانه مرا روشن نمودی؟ حضرت فرمود: شنیده‏ام که از طایف برای تو اناری آورده‏اند، اگر چیزی از آن باقی مانده یک دانه به من بفروش که می‏خواهم برای بیمار عزیزی ببرم. عرض کرد: فدای تو شوم، آن چه بود مدتی است فروخته‏ام. آن حضرت به فراست علم امامت می‏دانست که یکی باقی مانده، فرمود: جویا شو، شاید دانه‏ای باقی باشد و تو بی‏خبر باشی. عرض کرد: از خانه خود باخبرم. همسرش پشت در ایستاده بود و گفت و گو را می‏شنید، گفت: شمعون! یک انار در زیر برگ‏ها ذخیره و پنهان کرده‏ام. آن انار را خدمت حضرت آورد.
حضرت چهار درهم داد. شمعون گفت: یا علی! قیمت این انار نیم درهم است.
حضرت فرمود: همسرت آن را برای خود ذخیره کرده بود و اضافه پول برای او باشد.
آن را گرفت و به شتاب روانه خانه شد، اما در راه صدای ضعیف و ناله غریبی شنید. از پی آن رفت تا داخل خرابه شد، دید شخصی کور و بیمار غریب و تنها به خاک افتاده، از شدت ضعف و مرض می‏نالد. امام بر بالین او نشست و سر او را در کنار گرفت و پرسید: ای مرد! چند روز است، بیمار شده‏ای؟
عرض کرد: ای جوان صالح! من از اهل مداین هستم، قرض زیادی داشتم مدتی است به کشتی سوار و به این دیار آمده‏ام که شاید خدمت امیر مؤمنان برسم تا علاجی در قرض من نماید، در این حال مریض شدم و ناچار گردیدم.
آن جناب فرمود: یک انار در این شهر بود که برای بیمار عزیزی آن را به دست آوردم، اما نمی‏توانم تو را محروم کنم. نصف آن را به تو می‏دهم و نصف دیگر آن را برای او نگه می‏دارم. آن گاه انار را دو قسمت کرد و به دهان آن مریض گذاشت تا نصف تمام شد، آن گاه فرمود: دیگر میل داری؟ عرض کرد: بسیار دلم بی‏قرار است، هر گاه نصف دیگر را احسان نمایی، کمال امتنان است.
آن جناب سر خود را به زیر افکند به نفس خود خطاب نمود: یا علی! این مریض در این خرابه غریب افتاده، از این جهت به رعایت سزاوار است. شاید برای فاطمه وسیله دیگر فراهم شود. پس نیم دیگر انار را نیز به او دادند. چون تمام شد، آن بیمار کور دعا کرد.
حضرت با دست تهی، متفکر و متحیر، که آیا چه جوابی به زهرا(س) بگوید، زیرا به او وعده انار داده بود، از خرابه بیرون آمد، اما آهسته آهسته به عرق خجلت آمد تا به در خانه رسید و از داخل شدن خانه شرم داشت و سر مبارک را از در خانه پیش برد تا بنگرد آن مخدره در خواب است یا بیدار. دید آن بانوی معظمه عرق کرده و نشسته، و طبقی از انار نزد آن بانو است که از جنس انار دنیا نیست و تناول می‏فرماید. خوشحال شده و داخل خانه شد و از واقعه جویا شد.
فاطمه(س) عرض کرد: پسر عمو! زمانی که رفتید، چیزی نگذشت که بهبودی در من پیدا شد و ناگاه دق‏الباب شد، فضه رفت و دید شخصی طبقی انار آورده که آن را جناب امیرالمؤمنین داده که برای سیده زنان، فاطمه بیاورم.(93)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

در آوردن دینار از زمین

از حسن بن ابی الحسن بصری از امیرالمؤمنین(ع) در حدیثی روایت کرده که: آن جناب با تازیانه‏اش خطی بر زمین کشید و یک دینار بیرون آورد و سپس خط دیگری کشید و دینار دیگری درآورد تا سه دینار، و آنها را در دستش زیر و رو کرد تا مردم دیدند، آن گاه آنها را برگرداند و با شستش دفن کرد، و فرمود: بعد از من مرد نیکوکار یابد عملی صاحب اختیار تو شود، و رفت، و ما آن جا نشانه را گرفتیم، و زمین را حفر کردیم تا به نم رسیدیم و چیزی نیافتیم.(5)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

داستان حاج موصلی

در دارالسلام نقل است که در شهر موصل مردی بود بنام احمد بن حمدون که از دشمنان علی(ع) بود یکی از اهل موصل عازم مکه شد.
پس برای وداع نزد او رفت و گفت: قصد حج دارم شما را حاجتی هست؟ احمد بن حمدون گفت: مرا حاجتی مهم است و بر تو آسان است چون حج را تمام کردی و به مدینه رفتی و پیغمبر(ص) را زیارت کردی از من پیام به او برسان و بگو: یا رسول الله چه چیز علی بن ابی‏طالب شما را خوش آمد تا آنکه دخترت فاطمه(س) را به او تزویج کردی بزرگی شکمش یا باریکی ساق پایش یا بی‏مویی جلوی سرش و قسم داد او را که این پیام مرا برسان.
چون حاج موصلی وارد مدینه شد این مطلب را فراموش کرد.
پس امیرالمؤمنین(ع) را در خواب دید به او فرمود: پیام احمد بن حمدون را چرا نرساندی؟
حاج موصلی از خواب بیدار شد به حرم مطهر رفت و پیام او را رساند و برگشت به منزل و خواب دید امیرالمؤمنین(ع) را که دست او را گرفت و برد او را به منزل احمد بن حمدون و درب را باز کرد و سر او را با کارد برید و کارد را با پارچه‏ای پاک کرد. و سپس آمد نزدیک سقف درب خانه دست خود را بلند کرد و کارد را آنجا گذاشت، پس حاج موصلی از خواب بیدار شد، مضمون صورت خواب را یاران او تاریخ گذاشتند و نوشتند.
حاکم موصل از خواب بیدار شد و برای رسیدگی به قضیه همسایگان احمد بن حمدون و پاره‏ای اشخاص دیگر را به حبس انداخت و از این مطلب اهل موصل تعجب نمودند و سلطان نیز متحیر مانده بود و همسایگان تا ورود قافله حاجیان از مکه در حبس دیدند، از سبب حبس آنها سؤال کردند گفته شد: که در فلان شب احمد بن حمدون در خانه خود کشته شده و قاتل معلوم نشده است.
حاجی موصل به یاران خود گفت: صورت خواب را که در مدینه نوشته بودند بیرون آوردند چون تاریخ را ملاحظه کردند شب قتل را با تاریخ خواب نامه موافق دیدند.
پس حاجی موصلی با یاران همگی به سوی خانه مقتول راه افتادند و پارچه خونین را در همان مکان با کارد مشاهده کردند بر همه آن‏ها صدق خواب معلوم شد و محبوسین رها شدند و اهل مقتول ایمان به ولایت پیدا کردند از الطاف خدا بر بندگانش.(321)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

دادن خبر شهادت

علی(ع) پیش از شهادتش از قضیه ناگوار شهادت خود اطلاع داد و معلوم کرد با ضربتی که بر سر او وارد می‏آید و محاسنش را خونین می‏کند از دنیا رحلت می‏فرماید و حضرتش از این معنی با الفاظ مختلفی که ذیلاً اشاره می‏شود اطلاع داده:
سوگند به خدا محاسنم از خون سرم رنگین خواهد شد.
سوگند به خدا محاسنم به خون سرم رنگین می‏شود و چه امری شقی و بدبخت‏ترین امت را از انجام کار زشتش باز می‏دارد که نمی‏آید محاسن مرا خون آلود بسازد.
چه امری باعث شده که بدبخت‏ترین امت نیاید و محاسنم را به خون سرم رنگین سازد.
ماه رمضان که سید ماه‏ها و آغاز سال است فرا می‏رسد و آسیای سلطنت در آن ماه به چرخ در می‏آید و همه شما با یک طریقه و مرام به حج بیت الله خواهید رفت و نشانه آن است که من در میان شما نمی‏باشم.


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خورشید هفت بار با علی سخن گفت

خورشید هفت مرتبه با علی(ع) سخن گفت، اول؛ گفت: یا امیرالمؤمنین! نزد خدا شفاعت کن که مرا عذاب نفرماید.
دوم؛ گفت: مرا امر کن تا دشمنانت را بسوزانم.
سوم؛ هنگامی که علی(ع) در بابل به او فرمود: برگرد. گفت: لبیک.
چهارم؛ وقتی که به او فرمود: خطایی از من سراغ داری؟ به عزت پروردگارم اگر خدا مردم را مانند تو آفریده بود آتش خلق نمی‏شد.
پنجم؛ در زمان خلافت ابوبکر مسلمانان بر سر نماز اختلاف کردند و با علی(ع) مخالفت کردند، در این جا خورشید گفت: حق به جانب او و به دست او و همراه او است، و همه قریش و حاضرین شنیدند.
ششم؛ خورشید سطل آب برای علی(ع) آورد و وضو گرفت، فرمود: تو کیستی؟ گفت: خورشید فروزان!
هفتم؛ زمانی که رحلت علی(ع) نزدیک شد خدمت او آمده سلام کرد و سفارش هایی به هم کردند.(31)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0