جزای تخطئه به علی

علی بن هارون منجم می‏گوید: خلیفه الراضی درباره علی(ع) زیاد با من بحث می‏کرد و می‏گفت: علی(ع) در سیاست کردن معاویه اشتباه کرد!
می‏گوید: به او حجت و دلیل می‏آوردم که علی(ع) خطا نمی‏کند و هر کاری که انجام دهد درست است ولی او قبول نمی‏کرد. روزی به سوی ما خارج شد و ما را از خوض در این امور نهی کرد.
خلیفه می‏گوید: شبی در خواب دیدم که از شهر خارج شدم و به طرف بعضی از باغ‏هایم رفتم. مردی آمد سرش مثل سر سگ بود. در مورد آن پرسیدم؟
گفتند: این مرد، علی(ع) را تخطئه می‏کرد. از آن به بعد فهمیدم باید برای من و امثال من عبرتی باشد. از این رو توبه کردم.(316)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

تولد میرداماد از کرامات علی

شیخ فقیه و عالم بصیر علی بن عبدالعال الکرکی از دانشمندان عصر صفوی است، در مستدرک الوسایل از علی قلی خان داغستانی معروف به شش انگشتی متخلص به واله نقل شده که وی حضرت امیرالمؤمنین(ع) را در خواب دید که فرمودند: دخترت را به عقد ازدواج میر شمس الدین درآور که از وی فرزندی به دنیا می‏آید که وارث دانش انبیاء و اولیاء خواهد بود.
شیخ محقق (علی بن عبدالعال) دخترش را به وی تزویج نمود، بعد از مدتی آن دختر از دنیا رفت، قبل از آن که اولادی بیاورد، پس مرحوم محقق متحیر شد، دو مرتبه در خواب دید که حضرت امیرالمؤمنین(ع) فرمود: منظور ما این دختر نبود و چون دختر دیگری را به میر شمس الدین تزویج کرد، میرداماد متولد شد.(297)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

توسل علی

عمرو بن حمق یکی از یاران مخلص و دوستان صمیمی امیر مؤمنان علی(ع) است، در جنگ صفین که جنگ سختی بین سپاه علی(ع) با لشکر معاویه بود، به علی(ع) عرض کرد: ما به خاطر تحصیل مال و یا خویشاوندی، با تو بیعت نکرده‏ایم، بلکه بیعت ما با تو بر اساس پنج چیز است:
1 - تو پسر عموی رسول خدا(ص) هستی 2 - تو داماد آن حضرت و همسر حضرت زهرا(س) هستی 3 - تو پدر دو فرزند رسول خدا می‏باشی 4 - تو نخستین فردی هستی که به پیامبر(ص) ایمان آوردی 5 - تو بزرگ‏ترین مرد از مجاهدان اسلام بوده و سهم تو در جهاد با کفار، از همه بیشتر است.
بنابراین اگر فرمان دهی تا کوه را از جای برکنیم، و دریا را از آب تهی سازیم تا جان بر تن داریم سر از فرمان تو برنتابیم و دوستانت را یاری نموده و با دشمنانت، دشمن می‏باشیم.
امیر مؤمنان(ع) برای این دوست مخلص خود چنین دعا کرد:
اللهم نور قلبه بالتقوی و اهده الی صراط مستقیم:
خداوندا! قلب او را به تقوی و پاکی منور گردان و به راه راست هدایتش کن.
سپس فرمود: ای عمرو! کاش صد تن در لشکر من مانند تو وجود داشت..(94)
عمرو بن حمق سرانجام به دستور معاویه به شهادت رسید و سرش را از بدن جدا کردند و به نیزه زدند و برای همسرش آمنه که در زندان بود فرستادند.
امیر مؤمنان علی(ع) روزی به او فرمود: تو را بعد از من می‏کشند، و سرت را از تن جدا کرده و می‏گردانند و این سر، نخستین سری است که در تاریخ اسلام، از جایی به جای دیگر منتقل می‏شود، وای بر قاتل تو.(95)
همان گونه که علی(ع) خبر داده بود، واقع شد، و عمرو با این که می‏دانست به دشواری‏های بسیار گرفتار می‏شود، با کمال قدرت و صلابت به راه خود ادامه داد و لحظه‏ای از خط علی(ع) خارج نشد، و دعای علی(ع) در وجود او دیده می‏شد، او هم دلی پاک و نورانی داشت و هم تا دم مرگ، در راه راست گام برداشت.


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

توسل شیفته علی به آن حضرت

به نقل یکی از موثقین، علامه امینی فرمودند:
در بغداد کنفرانسی از علما و شخصیت‏های برجسته بر پا شده بود و مرا نیز به مناسبتی دعوت کرده بودند وقتی وارد سالن شدم دیدم همه صندلی‏ها اشغال شده است و صندلی خالی نیست که بر آن بنشینم. عبایم را وسط سالن پهن کرده و روی آن نشستم (گویا تعمدی در کار بود که به ایشان اهانت شود). در این میان پسر بچه‏ای سراسیمه وارد سالن شد، تا مرا دید گفت: هو هذا(او همین است).
سپس بیرون رفت. من ترسیدم که جریان چیست، ممکن است زیر کاسه نیم کاسه‏ای باشد (بعد معلوم شد مادر آن بچه غش کرده و قبلاً دعا نویسی که عمامه‏ای شبیه عمامه امینی داشته دعا نوشته و مادر او خوب شده است، حالا بچه خیال کرده که آن دعا نویس همین آقاست). بعد همراه بچه، شخصی آمد و به من گفت: آقا، شما دعا می‏نویسی؟ گفتم: آری می‏نویسم.
آن گاه کاغذی برداشتم و در آغاز آن بسم الله الرحمن الرحیم و سپس آیه‏ای از قرآن را نوشتم و کاغذ را پیچیدم و به او دادم و گفتم: ان شاءالله خوب می‏شود. بعد که رفت، گوشه عبایم را به صورتم انداختم و متوسل به مولی علی(ع) شدم و با گریه عرض کردم: السلام علیک یا مولای یا امیرالمؤمنین. در این جلسه آبروی مرا حفظ کن (در میان این افرادی که حتی اجازه نشستن روی صندلی را به من ندادند). یا علی، دستم به دامنت! ناگهان دیدم بچه پرید به داخل سالن و گفت: مادرم خوب شد. آن گاه مجلسیان به نظر احترام به من نگریستند و مرا سلام و صلوات در بهترین جایگاه آن سالن نشاندند.
این یک نمونه از توسل حقیقی شیفته واقعی علی(ع) است که این چنین نتیجه بخش بوده و موجب سرافرازی عالم بزرگ تشیع در مجلس کذایی گردید. آری، چنان که در اواخر زیارت جامعه (که از حضرت رضا(ع) نقل شده) می‏خوانیم:
و من اعتصم بهم فقد اعتصم بالله و من تخلی‏ من الله عزوجل.
هر کس به امامان(ع) توسل جست به خدا دست آویخته است، و هر کس از آنها بر کنار شد از خدا بر کنار شده است.
بنابر این، پیامبر اسلام(ص) و اوصیای بر حقش درهای رحمت خدا هستند و خداوند آنها را شایسته این مقام دانسته است و توسل و اعتصام به آنها گویی توسل و اعتصام به خداوند است. در فراز دیگری از این زیارت نامه می‏خوانیم:
کسی که آن‏ها را دوست بدارد خدا را دوست داشته و کسی که با آنها دشمنی کند با خدا دشمنی نموده است. کسی که آنها را بشناسد خدا را شناخته، و کسی که آنها را نشناسد خدا را شناخته است.(255)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

توسل به امیرالمؤمنین

از یکی از شاگردان شیخ مرتضی انصاری رضوان الله علیه که او گفت: چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتم برای تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس درس شیخ درآمدم ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نفهمیدم خیلی از این وضع متأثر شدم تا جایی که دست به ختوماتی زدم باز فایده نبخشیده بالاخره به حضرت امیر(ع) متوسل گشتم.
شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم، بسم الله الرحمن الرحیم را در گوش من قرائت نمود. صبح چون در مجلس درس حاضر شدم درس را می‏فهمیدم کم‏کم پیشرفت کرده پس از آن چند روز به جایی رسیدم که در آن مجلس صحبت می‏کردم.
روزی از زیر منبر درس با شیخ بسیار صحبت می‏نمودم و اشکال می‏گرفتم. آن روز پس از ختم درس خدمت شیخ رسیدم وی آهسته در گوش من فرمود: آن کسی که بسم الله را در گوش تو خوانده است تا (ولا الظالین) در گوش من خوانده است این را گفت و رفت.(293)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

توجه به دوستی با اولادش

از مناقب ابن شهر آشوب نقل است که علی(ع) در خطبه‏ای اشاره فرمود به حالات خلفاء بنی عباس و از جمله کلمات حضرت در این خطبه است شانزدهمی آنها به صله رحم نزدیکتر است تا بقیه آنها و همین طور بود که علی(ع) فرمود: شانزدهمی آنها معتضد بالله است.
در خواب دید مردی را که آمد نزدیک دجله پس دست خود را به سوی دجله دراز کرد تمام آب‏های دجله در دست او جمع شد، سپس کف دست خود را باز کرد پس آب جوشیدن گرفت از کف دست او و سؤال نمود از معتضد آیا مرا می‏شناسی؟ گفت: نه، فرمود: منم علی بن ابی طالب چون خلافت به تو رسید با اولاد من نیکی کن.
چون به خلافت رسید دوستی کرد با علویین و سادات و لذا وصف فرمود علی(ع) را به صله رحم.(151)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

تلقین بسم الله و نجات از کندفهمی

علامه حسن‏زاده آملی نوشته است: آقای جلیل سید جلیل یعقوب فرزند محسن (1176 - 1256هق) از احفاد امام زین‏العابدین(ع) که مقبره‏اش در خوی مزار عموم است در یکی از شب‏ها جد بزرگوارش حضرت علی(ع) را در خواب دید و به آن حضرت از کندفهمی خود گلایه نمود، حضرت به وی فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم. پس از این که بسم الله از مقام ولایت به وی تلقین شد و از خواب برخاست، می‏دانست آنچه را باید بداند.(269)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

تکلم علی با مردگان یهود

از جابربن عبدالله رضی الله عنه نقل شده است که:
امیرالمؤمنین علی(ع) را در خارج کوفه دیدم پشت سر آن حضرت رفتم تا آن که آن حضرت به قبرستان یهود رسید. پس ایستاد و ندا کرد: ای گروه یهود! شنیدیم که به آن حضرت از داخل قبرها جواب دادند: لبیک لبیک، آن گاه فرمود: چگونه دیدید عذاب خدا را؟ گفتند: به سبب نافرمانی ما نسبت به شما در عذاب خدا هستیم تا روز قیامت، پس آن حضرت صیحه‏ای زد به صدایی مهیب که من از صدا بی‏حال شده به زمین افتادم، پس از آن که به هوش آمدم با علی(ع) مراجعت کرده داخل کوفه شدیم علی(ع) داخل مسجد کوفه شد و من عقب سر آن حضرت بودیم و شنیدیم که می‏فرمود: نه به خدا قسم نخواهم کرد نه به خدا نخواهد شد هرگز. عرض کردم: ای مولای من با چه کسی حرف می‏زنی در حالی که احدی را نمی‏بینم؟
در این جا فرمود: ای جابر برهوت آشکار شد پس شیبوبه و حبتر را در حالتی که در عذاب بودند در داخل تابوت دیدم پس آن دو مرد مرا صدا زدند و گفتند: یا اباالحسن برگردان ما را به دنیا تا اقرار کنیم به فضل تو و اقرار کنیم به ولایت و امامت تو.
گفتیم: نه و الله نمی‏کنم و نه به خدا نمی‏شود این مطلب ابداً. سپس حضرت این آیه را خواند: و لورد و العادوا لمانهوا و انهم لکاذبون. یعنی: اگر برگردانیده شوند بر همان طریقه‏ای که بودند برمی‏گردند و ایشان دروغگویانند.
ای جابر هیچ کس نیست که مخالفت وصی پیغمبر نماید مگر آن که به صورت انسان کوری به صورت افتاده است محشور می‏شود.(56)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

تکلم علی با کشتگان جمل

حضرت علی(ع) پس از جنگ جمل در میان صفوف حرکت می‏کرد و آنها را می‏شکافت تا آن که به کعب بن سورة رسید (کعب قاضی بصره بود و این ولایت را به او، عمربن خطاب داده بود. کعب در میان اهل بصره در زمان عمر و عثمان به قضاوت باقی بود؛ چون فتنه اهل جمل در بصره علیه امیرالمؤمنین(ع) برپا شد، کعب قرآنی بر گردن خود حمایل نمود و با تمام فرزندان و اهل خود برای جنگ با آن حضرت خارج شد، و همگی آنها کشته شدند.)
وقتی حضرت از کنار جنازه کعب عبور فرمود، در آنجا درنگ کرد و فرمود: و فرمود: کعب را بنشانید، کعب را بین دو مرد نشاندند.
حضرت فرمود: ای کعب بن سوره! قد وجدت ما وعدنی ربی حقاً فهل وجدت ما وعد ربک حقاً؟ آن چه را که پروردگار من به من وعده داد یافتم که تمامش حق بود، آیا تو هم وعده‏های پروردگارت را به حق یافتی؟ و سپس فرمود: کعب را بخوابانید. حضرت کمی حرکت کرد تا به طلحة بن عبدالله رسید که او هم در میان کشتگان افتاده بود، حضرت فرمود: او را بنشانید، نشاندند و همان خطاب را عیناً به طلحه فرمود و سپس فرمود: طلحه را بخوابانید.
یکی از اصحاب به آن حضرت گفت: ای امیرالمؤمنین! در سخن گفتن شما با این دو مرد کشته که کلامی را نمی‏شنوند چه فایده‏ای داشت؟
حضرت فرمود: ای مرد! سوگند به خدا آنها کلام مرا شنیدید، همان طوری که اهل قلیب (چاه بدر) کلام رسول خدا(ص) را شنیدند.(54)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

تکلم خورشید با علی

ابوذر گفت: رسول خدا (ص) به علی(ع) فرمود: هنگامی که فردا صبح وقت طلوع آفتاب شد، به صحرای بقیع برو و بر روی جای بلندی بایست، وقتی که خورشید طلوع کرد، بر او سلام کن. همانا خداوند تعالی او را امر کرده که تو را پاسخ گوید بدان چه که در وجود توست. هنگامی که فردا صبح شد، امیرالمؤمنین(ع) در حالی که ابوبکر و عمر و جماعتی از مهاجرین و انصار همراهش بودند، بیرون آمد تا این که به بقیع رسیده و بر بالای منبر بلندی ایستاد.
وقتی که خورشید طلوع کرد، فرمود: سلام بر تو ای آفریده جدید خدا و مطیع او. پس صدایی از آسمان شنیده شد که گوینده‏ای می‏گفت: و سلام بر تو باد ای اول، ای آخر، ای ظاهر، ای باطن، ای کسی که بر همه چیز دانایی. در این حال، عمر و ابوبکر و مهاجر و انصار سخن خورشید را شنیدند و بی‏هوش شدند و پس از مدتی به هوش آمدند. در حالی که امیرالمؤمنین(ع) از آن جا بازگشته بود و آنان نیز برخاستند و به سوی رسول خدا (ص) آمدند و گفتند: یا رسول الله، ما درباره علی(ع) می‏گوییم انسانی است مثل ما، ولی خورشید او را خطاب کرد آن طور که خداوند خودش را خطاب کرده.
پیامبر فرمود: چه شنیدید از او؟
گفتند: شنیدیم که خورشید گفت: سلام بر تو ای اول.
فرمود: راست گفت: او اول کسی است که به من ایمان آورد.
گفتند خورشید گفت: ای آخر.
فرمود: راست گفت، او آخرین کسی است که متعهد امر من می‏شود و مرا غسل می‏دهد و کفن می‏کند و در قبرم می‏گذارد.
گفتند: شنیدیم خورشید گفت: ای ظاهر.
فرمود: راست گفت، او آن کسی است که علم مرا ظاهر می‏کند.
گفتند: شنیدیم می‏گفت: ای باطن.
فرمود: راست گفت، همه سر مرا پنهان می‏سازد.
گفتند: شنیدیم می‏گفت: ای کسی که به همه چیز دانایی.
فرمود: راست گفت، او داناترین فرد است نسبت به حلال و حرام و سنن و واجبات و آن چه شبیه آن است.
پس برخاستند و گفتند: محمد ما را در تاریکی شدیدی انداخته است و از در مسجد خارج شدند.(28)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

تکلم با فیل

پیغمبر (ص) علی(ع) را برای جنگ با جلندا به عمان فرستاد، جنگ عظیمی میان آنها روی داد، تا این که فرمود: کندا(غلام جلندا) بر فیل سفیدی سوار شد و با لشکری که سی‏فیل همراه داشت به مسلمین حمله کرد، علی(ع) از استر پیاده شد و سرش را برهنه کرد، بیابان روشن شد، نزدیک فیل‏ها رفت و سخنی با آنها گفت که ما نمی‏فهمیدیم، بیست و نه فیل برگشته با مشرکین جنگیدند تا به دروازه عمان واردشان کردند و برگشتند و گفتند: یا علی(ع)! ما همه به محمد ایمان داریم جز آن فیل سفید. پس حضرت بانگ بر او زد ایستاد و ضربتی بر او زد سرش را دور افکند و کندا از پشتش به پایین افتاد.(45)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

تکلم با شیر

منقذین اصبغ اسدی گوید: در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمؤمنین(ع) بودم، امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به دهی رفتند، در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند، من افسار شتر را داشتم، یک مرتبه گوش‏های شتر تیز و مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه دارم؛ امام پرسید: چه شده است؟
عرض کردم: شتر چیزی دیده که این طور بی‏تابی می‏کند.
امام نگاه کرد و فرمود: درنده‏ای است؛ ذوالفقار را برداشت و نعره‏ای زد و چند قدم برداشت؛ آن درنده شیر بود چون صدای امام را شنید نزدیک آمد و مانند گناهکاران، سر در پیش انداخت؛ امام دست دراز کرد موی گردن شیر را گرفته و فرمود: مگر نمی‏دانی من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شیرها) و حیدرم، قصد شترم را نمودی؟
شیر به زبان فصیح عرض کرد: یا امیرالمؤمنین(ع)! هفت روز بود که شکاری به دستم نیفتاد و گرسنگی بی طاقتم کرده است، از دور شبح شما را دیدم خجل که خدای تعالی بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و بر دشمنان شما حلال نموده است. امام دست بر پشت شیر کشید و با او حرف زد تا آن که عرض کرد: یا ولی الله! گرسنگی، گرسنگی؛ امام دست برآورد و فرمود: خداوندا! به حق محمد و آل محمد (ص) او را روزی ده؛ همان حال، چیزی نزد شیر آمد و به خوردن مشغول شد.
بعد امام پرسید: مسکن تو کجاست؟
گفت: کنار رود نیل.
فرمود: این جا چه می‏کنی؟
عرض کرد: به قصد زیارت شما به حجاز آمدم، در آن جا کوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم، حال اجازه رفتن می‏خواهم که دو پسر و جفتی دارم که از من بی خبرند.
چون اجازه گرفت، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین(ع)! در این سفر به قادسیه می‏روم و از گوشت سنان بن و اهل شامی که از دشمنان شماست، و در جنگ صفین گریخته، توشه راه کنم. امام دعا کرد و شیر رفت.
منقذبن اصبغ گوید:متعجب و حیران شدم که امام فرمود: ای منقذ! از این واقعه تعجب نمودی؟! بدان خدایی که دانه را می‏رویاند و خلق را می‏آفریند، اگر از معجزاتی که رسول خدا به من تعلیم داده، ظاهر کنم مردم به گمراهی می‏افتند؛ و بعد امام متوجه نماز شد و پس از آن نمازش تمام شد در خدمتش بودم تابه قادسیه رسیدیم که هنگام اذان صبح بود؛ و در میان مردم غوغایی بود که می‏گفتند: سنان بن و اهل شامی را شیری خورد و استخوان‏های بدنش را نشان دادند؛ من واقعه سخن گفتن شیر را با امام را برای مردم نقل کردم، مردم دویدند و به خدمت امام رسیدند و از وجودش تبرک می‏جستند.(40)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

تکلم با ارواح

حبه عرنی می‏گوید: من با امیرالمؤمنین(ع) به سوی ظهر کوفه خارج شدیم. حضرت در وادی السلام توقف کرد و مثل این که با اقوامی گفتگو داشت، من به متابعت از قیام او ایستادم تا خسته شدم، و سپس نشستم به قدری که ملول شدم، و پس از آن ایستادم به قدری که همانند مرتبه اول خسته شدم، و سپس بازنشستم به قدری که ملول شدم.
و سپس ایستادم و ردای خود را جمع کردم، و عرض کردم: ای امیر مؤمنان! من از طول این قیام بر شما شفقت آرودم، آخر یک ساعتی استراحت نمایید و سپس ردا را به روی زمین گستردم تا آن حضرت به روی آن بنشیند. حضرت فرمود: ای حبه این قیام و وقوف نبود مگر تکلم با مؤمنی و یا مؤانست با او.
عرض کردم: ای امیر مؤمنان! آیا مردگان هم تکلم و مؤانست دارند؟
فرمود: بلی اگر پرده از جلوی دیدگان تو برداشته شود آنها را می‏بینی که حلقه حلقه نشسته و گفتگو دارند.
عرض کردم: آیا آنها اجسامی هستند یا ارواحی؟
حضرت فرمود: بلکه ارواح هستند و هیچ مؤمنی در زمینی از زمینهای دنیا نمی‏میرد، مگر آن که به روح او گفته می‏شود که به وادی السلام ملحق شود و وادی السلام بقعه‏ای از بهشت عدن است.(66)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

تکلم اژدها با علی

امام صادق(ع) فرمودند: امیرالمؤمنین(ع) در روز جمعه بر بالای منبر در مسجد کوفه خطبه می‏خواند که صدای دویدن مردم را شنید که بعضی، بعضی را پایمال می‏کردند. حضرت به ایشان فرمود: شما را چه شده؟
گفتند: یا امیرالمؤمنین، ماری بسیار بزرگ داخل مسجد شده که ما از آن هراسانیم و می‏خواهیم آن را به قتل برسانیم.
حضرت فرمود: احدی از شما به آن نزدیک نشود و راه را برای او باز کنید که او فرستاده‏ای است و برای حاجتی آمده.
راه را برایش گشودند او نیز از میان صف‏ها گذشت و از منبر بالا رفت، دهانش را بر گوش امیرالمؤمنین(ع) نهاد و در گوش آن حضرت صدایی کرد و امیرالمؤمنین(ع) گردن خود را کشیده و سرش را تکان می‏داد. سپس امیرالمؤمنین(ع) مانند صدای او صدایی برآورد و مار از منبر به پایین آمد و در میان جمعیت فرو رفت. مردم هر چه توجه کردند، دیگر او را ندیدند. عرض کردند: یا امیرالمؤمنین، این مار بزرگ که بود؟
حضرت فرمود: این، درجان بن مالک، جانشین من در میان جن‏های مسلمان است، آنها در موضوعاتی اختلاف کرده بودند؛ لذا او را به نزد من فرستادند و او نزد من آمد و از مسایلی پرسش نمود و من جواب مسایلش را دادم، سپس بازگشت.(46)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

تقلید از علی

یکی از پادشاهان مسخره‏ای داشت که با تقلید از اشخاصی باعث انبساط خاطر شاه می‏گردید، شاه خود مذهب اهل سنت را داشت ولی وزیرش مردی ناصبی و دشمن خاندان نبوت بود. زمانی پادشاه را مسافرتی پیش آمد وزیر را به جای خود نشاند. وزیر می‏دانست که مقلد از دوستان علی(ع) و شیعه مذهب است، روزی او را خواسته گفت: باید برای من تقلید علی بن ابی‏طالب(ع) را دربیاوری، مقلد هر چه پوزش خواست و طلب عفو نمود پذیرفته نشد، عاقبت از روی ناچاری یک روز مهلت خواست.
روز بعد با لباس اعراب در حالی که شمشیری بران در کمر داشت وارد شد، جلو وزیر آمد با لحنی جدی و آمرانه گفت: ایمان به خدا و پیغمبر و خلافت بلافصل من بیاور و الا گردنت را می‏زنم. وزیر به خیال اینکه شوخی و مسخرگی می‏کند، سخت در خنده شد.
مقلد جلوتر آمد، با لحنی جدی‏تر سخنان خود را تکرار کرد و مقداری شمشیر را از نیام خارج نمود، خنده وزیر شدیدتر شد. بالاخره در مرتبه سوم با کمال نیرو پیش آمد و تمام شمشیر را از نیام کشید، سخنان خود را برای آخرین بار گفت، وزیر در حالی که غرق در خنده بود ناگاه متوجه شد شمشیری بران بر فرقش فرود آمد. با همان ضربت به زندگیش خاتمه داد.
جریان به پادشاه رسید. مقلد فراری شد دستور داد او را پیدا کنند وقتی حاضر شد واقع جریان را مشروحاً نقل کرده پادشاه از عمل به جایش خندید و او را بخشید.(323)(324)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0