شفای فلج

مردی فلج شد و زبانش بند آمد، حضرت علی(ع) امر کرد آتشی روشن کردند، حضرت شبانه در آن وارد شد و پس از مدتی طولانی سری به دستش بود و بیرون آمد، و فرمود: شیطانی را که به این مرد حمله کرده بود کشتم و این سر اوست، پس فلج آن مرد بر طرف شد، و زبانش باز شد.(227)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شفای شیر

محمد بن علی شبیبانی گفت: در زمان کودکی با پدر و عمویم حسین به‏طور پنهانی شبی به زیارت قبر امیرالمؤمنین(ع) رفتیم، چون به نزد قبر آن حضرت رسیدیم، دیدم که به دور آن قبر مطهر سنگهای سیاه گذاشته و ساختمانی ندارد پس ما نزدیک آن رفتیم، بعضی از ما شروع کردند به خواندن قرآن و بعضی دیگر مشغول به نماز شدند و بعضی مشغول به زیارت و در این حال بودیم که ناگاه دیدیم شیری به جانب ما می‏آید چون نزدیک ما آمد به فاصله کمی از آن محل شریف دور شدیم، آن حیوان به نزدیک قبر رفت و شروع کرد به مالیدن ذراع خود به قبر، یکی از ما نزدیک او رفت، شیر متعرض او نشد او برگشت و ما را به حال شیر خبر داد پس ترس از ما برطرف شد و همگی نزدیک او رفتیم و او را مشاهده کردیم، دیدم که ذراع او جراحتی است و آن دست مجروح را به قبر آن حضرت می‏مالید پس ساعتی با این حال بود آن گاه رفت و ما دوباره به حال اول خود به نماز و زیارت و قرائت مشغول شدیم.(265)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شفای زهرا به دست علی

حضرت زهرا(س) بیمار شده بود، رسول اکرم(ص) به دیدار او آمد، فرمود: حالت چطور است، چرا غمگین هستی؟
فاطمه: کسالت دارم.
پیامبر: آیا به چیزی میل داری؟
فاطمه به انگور میل دارم، ولی می‏دانم که اکنون فصل انگور نیست.
پیامبر: خدا قدرت آن را دارد که انگور را برای ما بفرستد، آن گاه چنین دعا کرد: اللهم ائتنا به مع افضل عندک منزلة: خدایا! انگور را همراه کسی که از نظر مقام بهترین فرد امت من در پیشگاه تو است، نزد ما بفرست.
چند لحظه‏ای نگذشت، ناگاه حضرت علی(ع) وارد خانه شد، دیدند زنبیلی در دست دارد و زیر عبا گرفته است، پیامبر(ص) به او فرمود: چه همراه داری؟
علی: انگور است که برای فاطمه(س) آورده‏ام.
پیامبر(ص) دوباره فرمود: الله اکبر، الله اکبر همان گونه که دعای مرا (بهترین فرد امت) به علی(ع) اختصاص دادی، شفای دختر مرا در این انگور قرار بده.
فاطمه(س) از آن انگور خورد، و هنوز پیامبر(ص) از خانه حضرت زهرا(س) بیرون نیامده بود که آن بانوی بزرگوار شفا یافت.(229)(230)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شفای زخم

از ابوالدنیا می‏گوید: هنگامی که علی بن ابیطالب(ع) به جانب صفین رفت، من با او بودم و دهانه اسبش آهن محکمی بود، و اسب سرش را بلند کرد و (صورت) مرا مجروح کرد، به این زخمی که در کنار روی من است، و آن جناب مرا خواند و آب دهان مبارک در زخم ریخت، و مشتی از خاک گرفت و روی آن گذاشت، و به خدا قسم من هیچ دردی و المی در آن نیافتم.(234)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شفای دختر

اگر اشتباه نباشد ظاهراً در سال 1334 شمسی که در اعتاب مقدسه مشرف بودم موضوع شفای دختر مریضی را متواتراً شنیدم و برای تحقیق از چگونگی آن کوشش کردم و با پدر دختر ملاقات کردم و به اتفاق پدر به منزل ایشان رفتم و اظهارات پدر را مشروحاً نوشتم و به امضای پدر رساندم و آن این است:
آقای حاج جواد که یکی از تجار متدین شیعه مذهب و در بغداد مغازه بزرگی دارد که انواع رنگ معامله می‏کند. محل مغازه در خیابان است جنب بازار سوق الصفافیر خانه ایشان قبلاً در کاظمین بود ولی فعلاً در کوچه مقابل مغازه سکونت دارد که قسمتی از مال التجاره را در منزل می‏گذارد حاج جواد تاجر معروفی است. مخصوصاً در کاظمین معروفیت بیشتری دارد و در امور خیریه هم موفق است، از جمله این که مسجد بزرگی که داخل کوچه نزدیک حمام هاشمی است از طرف صحن مطهر قسمت بالای سر و مسجد مزبور را تعمیرات کامل نموده، حقیر به اتفاق یکی از آشنایان به مغازه وی رفتیم، همین که مقصود را مطلع شدند و دانستند که برای تحقیق از چگونگی شفای دخترش آمدیم، ما را به منزل بردند و راجع به قضیه مزبور چنین اظهار داشتند.
دختر من که الساعة در همین منزل است در چهارده سالگی با پسر خواهرم که در حجره‏ام کار می‏کند تزویج کرد و قرار بود که چند ماه بعد از عقد مراسم عروسی صورت گیرد، به همین منظور هم، مادر دختر مشغول تهیه جهیزیه شدند ولی بعد از مدت کوتاهی دختر مریض شد و کم‏کم مرض طولانی شد و من از هیچ‏گونه خرجی خودداری نکردم و اطباء حاذق و درجه اول را برای معالجه او آوردم ولی متأسفانه مؤثر نشد.
هر روز بر ضعف و ناتوانی وی اضافه می‏شد تا چهار سال مریضی او طول کشید، او یک پوست و استخوان فقط بود. کم‏ترین قدرت حرکت را نداشت حتی قدرت آن که چشم باز کند و کسی را ببیند نداشت ولی مادرش پلک چشم او را بلند می‏کرد تا بتواند ببیند. خوراک دختر فقط یک زرده تخم مرغ بود که مادر تدریجاً در گلوی او می‏ریخت و گاه گاهی مادرش او را مثل یک طفل بغل می‏کرد و نقل و انتقال می‏داد، پیوسته از شدت علاقه با حالت تأثرآمیز غیر قابل وصفی کنار دختر نشسته بود، و نیز برای آخرین دفعه طبیب مخصوص خانواده فیصل (خانواده سلطنتی) را با ویزیت زیادی آوردم ولی متأسفانه او با دیدن دختر بدون کمترین تأمل و معاینه بیرون رفت و اصلاً نسخه‏ای هم ننوشت.
همه قطع امید از حیات او نمودند ولی با تمام این احوال مادر دختر به هیچ وجه نمی‏تواند و حاضر نیست از دختر تازه عروس خود قطع امید کند، روزهای 23 و 24 شعبان المعظم بود که مادر دختر مصمم شد که برای شفا، او را به حرم مطهر امیرالمؤمنین علی(ع) ببرد.
این تصمیم و تقاضای مادر اسباب تعجب من بود، زیرا دختر را چگونه می‏شود برد ولی در مقابل اراده و تصمیم و تقاضای مادر که با یک دنیا عشق و علاقه و امید می‏خواهد این عمل را انجام دهد تسلیم شدم و یک اتومبیل سواری تهیه کردم به در منزل آوردم، مادر دختر و شوهر دختر را در اتومبیل گذاشتند و از راه کربلا حرکت کردند و شب در کربلا توقف نمودند و روز بعد عازم نجف شدند، وقتی که وارد شدند معلوم شد که نوری سعید نخست‏وزیر عراق در حرم مشرف است و کسی حق تشریف ندارد، لهذا مستقیماً به مسجد کوفه رفتند و شب را به نجف مراجعت کرده، دختر را بغل کرده و آوردند در حرم شاه ولایت کنار ضریح خواباندند، مادر هم با حال توسل پهلوی دختر نشسته بود و متصل عرض حاجت می‏کرد.
ناگهان دید که دختر چشم باز کرده، مادری که می‏دانست دختر قدرت چشم باز کردن ندارد و باید پلک چشم را با دست بالا ببرد ولی الآن بدون کمک دیگری چشم باز کرده، روح امید بیشتری در وی ایجاد و با حضور قلب بیشتری توجه پیدا کرد و متوسل بود، تا این که تدریجاً حرکات بدن دختر زیاد می‏شود و در همان شب آن قدر مشمول عنایت حق و توجه حضرت امیرالمؤمنین(ع) می‏شود که دختر با معاضدت مادر اطراف ضریح مقدس طواف می‏کند.
مادر با یک دنیا مسرت می‏خواهد که داد کند و مردم را از این عنایت خبردار سازد ولی به شدت خود را کنترل می‏کند، که اگر زوار متوجه شوند ممکن است هجوم زوار طفل را هلاک کند، شب را در نجف توقف می‏کند فردا صبح دختر با پای خود به حرم مطهر مشرف می‏شود و از حرم بیرون آمده مستقیماً عازم بغداد می‏شوند.
تا این جا شرح مطلب به زبان پدر دختر بود، آن روز که در منزل حاج جواد بودم، سیزدهم ماه رمضان بود دختر با کمال سلامت تمام روزه‏های ماه رمضان را گرفته و تا امروز یک ختم قرآن خوانده بود این خلاصه تحقیقات و اظهارات آقای حاج جواد بود که نوشتم و به امضاء ایشان رساندم و جمعی از محترمین که آقای حاج جواد را می‏شناختند و کسالت دختر و عافیت او را می‏دانستند شهادت خود را در ورقه‏ای نوشتند. و آقای آشیخ هادی شطیطه که یکی از علماء مورد احترام و اعتماد کاظمین است و در مسجد صحن مطهر جماعت دارد در ورقه نوشتند که خودم صیغه عقد دختر را خواندم و در موقع کسالت مکرر عیادت کردم و تمام جریان را مطلعم و شهادت می‏دهم بر صدق و راستی مطلب.
عین ورقه امضاء شده را مرحوم آیة الله آقای بروجردی (ره) برای ثبت در کتابی خواستند و تقدیم کردم، در این تاریخ پدر و مادر و شوهر دختر و خود دختر و بسیاری از شهود زنده‏اند و فقط آقای شیخ هادی شطیطه به رحمت ایزدی پیوسته رحمة الله علیه.(268)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شفای چشم درد

دکتر سید جعفر شهیدی می‏گویند: سالیانی که در نجف اشرف به سر می‏بردم، مبتلا به درد چشم شدم بسیار آزارم می‏داد. دو سه بار به مطب پزشکی به نام دکتر محمد العید رفتم، و هر بار یک ربع دینار، یعنی اندکی کمتر از یک چهارم ماهیانه‏ام را به او می‏دادم. قطعه فلزی به چشمم می‏کشید و می‏گفت: همت جوانان را داری. چرا چنین می‏گفت؟
نمی‏دانم. اگر درد چشم بیشتر نمی‏شد کمتر نمی‏گردید. پسین روزی در یکی از ایوان‏های صحن مقدس رو به روی گنبد مطهر نشسته بودم افسرده و از درد چشم آزرده، روی به گنبد کردم و گفتم: یا علی من برای درس خواندن به شهر تو آمده‏ام و تنها وسیله‏ام چشم است.
گریه‏ام گرفت، دو رباعی به ذهنم آمد و در آن حال زمزمه کردم:
ای بارگهت قبله‏گه اهل نیاز ----- وی روضه حضرت تو خلوتگه راز
در خانه کعبه زادی و زادگهت ----- شد قبله مسلمین به هنگام نماز
ای ذات خدای را تو مرآت جلی ----- وی نور مبین کاشف سر ازلی‏
در مدح تو این بس که نبودی دوزخ ----- لو اجتمع الناس علی حب علی در همین حال بودم که یکی از آشنایان که نامش را فراموش کرده‏ام به صحن درآمد. مرا دید و حالم را پرسید. گفتم: از چشم درد رنج می‏برم. گفت: فردا بیا با هم به کوفه برویم سید احمد ربیعی چشمت را ببیند.
فردا به همراهی او به کوفه رفتم به خانه سید در آمدیم. پیرمردی بود نورانی در زیر زمین خانه نشسته، تنی چند گرد او. نوبت به من رسید با ذره‏بینی درشت چشمم را نگاه کرد. پاره‏ای کاغذ برداشت و چیزی بر آن نوشت و چون دستم داد، نوشته بود آرْجِدُل.
گفت: روزی سه بار در چشم بریز. دو بار ریختم و نمی‏دانم به نوبت سوم نیازی افتاد یا نه، همان روز درد چشم آرام گرفت.(262)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شفاعت علی از غاصب

در بحرین مردی بود که گاوی داشت و زندگی او با شیر این گاو می‏گذشت، تا این که رییس انتظامات شهر، یعنی کلانتر محل، آن گاو را به زور از او گرفت (معلوم است که وقتی تنها راه درآمد شخصی ضبط شود چه حالتی خواهد داشت) او به حاکم شهر مراجعه کرد (و چون نتیجه نگرفت به نجف اشرف رفت) و به حضرت امیر(ع) پناه برد (شاید از خستگی راه) به خواب رفت، در خواب حضرت را دید به او فرمود: به خاطر من از آن مرد غاصب بگذر و او را ببخش، آن مرد عرض کرد: چرا از او بگذرم؟!
حضرت فرمود: او هر سال به عزاداران حسین خدمت می‏کند و این کار را همیشه انجام می‏دهد، مرد بحرینی عرض کرد: از او گذشتم، آن گاه از خواب بیدار شد.
به بحرین آمد همین که به بندر رسید، دید که آن غاصب جهت دیدار او آمد و همراه خود گاو و بهای شیر مصرف شده را برگرداند و علت کار خود را چنین بیان نمود در خواب امیرالمؤمنین(ع) را دیدم که به من فرمود: چرا به فلان شخص ستم کردی؟ برو نزد او و حلالیت بخواه.
اما آن بحرینی از پس گرفتن گاو و پول شیر آن امتناع می‏نمود و غاصب اصرار می‏کرد و مرد بحرینی همچنان امتناع می‏کرد، تا این که توافق نمودند آن را در عزاداری امام حسین(ع) مصرف کنند.(362)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شفاعت علی

از مرحوم حاج شیخ حسنعلی مقدادی اصفهانی - رحمةالله علیه - نقل شده است: مرحوم پدرم - رحمةالله علیه - نقل می‏فرمودند که: در شهر حِلّه (در عراق) شخصی بود از الواط که صاحب مکنتی فراوان و در شرارت نیز معروف بود.
یکی از علمای نجف (که مرجع وقت خود بود و پدرم نام او را ذکر نکردند، ولی از علمای اهل الله بوده) شبی در خواب می‏بیند که لوطی مذکور در بهشت همسایه حضرت امیرالمؤمنین(ع) است. آن عالم چون به صحت خواب خود اعتقاد داشت، از نجف به قصد حله حرکت کرده و به منزل آن شخص شرور می‏رود و او را می‏طلبد. چون ورود عالم را به صاحب خانه خبر می‏دهند، بسیار ناراحت می‏شود و فکر می‏کند که مشارالیه حتماً برای نهی از منکر آمده است، ولی به هر حال به در منزل می‏رود و ایشان را به داخل دعوت می‏کند و برای ایشان چای و قهوه می‏آورد. وقتی می‏بیند که عالم مزبور چای و قهوه صرف نمی‏کند، یقین می‏کند که وی نه از روی دوستی، بلکه از راه مخامصه و دشمنی وارد شده است، زیرا در عرب رسم است که اگر کسی به منزل شخصی برود، ولی چیزی نخورد، این خود دلیل دشمنی است. لذا عرض می‏کند: آقا تا این زمان از جانب من به شما اسائه ادب نشده است. پس دلیل دشمنی شما چیست؟
عالم مزبور جواب می‏دهد: من با شما خصومتی ندارم، بلکه سؤالی دارم که اگر جواب بدهید، چای و قهوه شما را می‏خورم.
ایشان خواب خود را نقل و تأکید می‏کند که من یقین دارم خواب من صحیح است و تو با این سابقه و شهرت بدی که داری، چه کرده‏ای که با امیرالمؤمنین(ع) در بهشت همسایه شده‏ای؟
عرض می‏کند: این سری بود بین من و حضرتش، معلوم بود حضرت اراده فرموده‏اند این سر فاش شود. سپس دختر بچه نه ساله‏اش را نشان می‏دهد و می‏گوید: مادر این کودک دختر شیخ حله بود و من عاشق او شدم، ولی چون بدنام بودم می‏دانستم که شیخ دختر خود را به من نخواهد داد. در عین حال از من واهمه داشتند. به خواستگاری رفتم. پدرش گفت: این دختر نامزد پسرعمویش می‏باشد، اگر تو بتوانی پسر عمویش را راضی کنی، من مخالفتی ندارم. نزد پسر عمویش رفتم و علاقه خود را به دختر ابراز کردم. گفت: اگر تو مادیان خود را به من ببخشی، من به این ازدواج رضایت می‏دهم (باید دانست که در عرب مادیان حکم زن را دارد و معمولاً کسی آن را به دیگری نمی‏بخشد). ولی چون من عاشق بودم، مادیان را به او بخشیدم و از او رضایت گرفتم و نزد پدر دختر رفتم و جریان را گفتم. گفت: برادر دختر را نیز باید راضی کنی. نزد برادر دختر رفتم و مطلب را گفتم. در آن زمان باغی زیبا و مصفا در خارج شهر داشتم. برادرش گفت: اگر آن باغ خارج شهر را به من ببخشی، من رضایت می‏دهم. باغ را هم به او بخشیدم و پیش پدر دختر رفتم. این بار گفت: باید مادر دختر را هم راضی کنی و علت این همه اشکال‏تراشی آن بود که نمی‏خواستند دخترشان را به من تزویج کنند و در ضمن از من هم می‏ترسیدند. لذا نزد مادر دختر رفتم و او برای موافقت خود خانه خوبی را که در حله داشتم، از من مطالبه کرد. دادم و موافقت او را نیز گرفتم و باز پیش پدر دختر رفتم. این بار نوبت راضی کردن پدر بود که رضایت او با بخشیدن یک پارچه ملک‏آباد تحصیل شد. دیگر بهانه‏ای نداشتند. با این وجود، با اکراه دختر را عقد کردند و به زنی به من دادند. شب عروسی، هنگامی که به حجله رفتیم، عروس به من گفت: این بار منم که از تو چیزی می‏خواهم.
گفتم: من هرچه داشتم در راه تو دادم و اکنون هم هر چه از ثروت من باقی مانده است از آن تو باشد.
گفت: من حاجت دیگری دارم.
گفتم: هر حاجتی داری بخواه.
گفت: حاجت من بسیار مهم است و قبل از آن که حاجت خود را بگویم، شفیعی دارم که باید او را به تو معرفی کنم: شفیع من فرق شکافته حضرت امیرالمؤمنین(ع) است. اما حاجت من این است که من با پسر عمویم قبل از عقد به موجب صیغه، محرم و هم‏بستر شده‏ام و از او باردارم و هیچ کس از این موضوع آگاه نیست. اگر این راز فاش شود، برای قبیله ما ننگی بزرگ است و تو به خاطر حضرت مرا امشب خفه کن و بگو مرده است و این ننگ را از خانواده ما بردار، زیرا تا وضع حمل نکنم بر تو حرام و بعداً نیز صدمه زیادی به ما می‏خورد.
گفتم: آن شفیعی را که تو آورده‏ای، بزرگتر از آن است که من مرتکب چنین جنایتی شوم. از اکنون تو به منزله خواهر من هستی و از حجله بیرون آمدم. تا امروز کسی از این راز ما اطلاع نداشت و معلوم می‏شود حضرت می‏خواستند شما مطلع شوید. این دختر بچه نه ساله همان طفل است که در رحم او بود. همه بستگان این بچه را از آن من می‏دانند و این زن هم تا امروز حکم خواهر مرا داشته است.(365)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شفا به برکت دست علی

عبدالرحمن بن زید گفت: در سالی به حج خانه خدا رفتم پس در بین طواف دیدم دو نفر زن در نزد رکن یمانی گفتگو می‏کنند یکی می‏گوید به دیگری به حق کسی که انتخاب شده برای وصیت (یعنی به حق کسی که وصی حضرت خاتم الانبیاء است) شوهر فاطمه رضیه مرضیه، که مطلب چنین نیست که تو میگویی.
پس من سؤال کردم از او که مراد تو از این شخص کیست که به حق او قسم یاد می‏کنی جواب داد: امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب است که قسمت کننده بهشت و دوزخ خواهد بود. گفتم: از کجا معرفت به حال او پیدا کردی؟ جواب داد: چطور نشناسم او را و حال آن که پدر من کشته شده است در رکاب او در صفین (یعنی در جنگ با معاویه) و آن حضرت آمد به خانه مادرم زمانی که از صفین برگشت و به مادرم گفت: ای مادر یتیم‏ها حال تو چطور است؟ جواب داد: به خیر و خوبی.
سپس مادرم من و خواهرم را خدمت آن سرور آورد و من در آن وقت به واسطه آبله‏ای که مبتلا شده بودم نور چشمم رفته بود پس چون نظر آن حضرت به من افتاد آهی کشید و شعری چند خواند که مضمون آن اشعار این است دل علی را هیچ چیز نمی‏سوزاند مثل دیدن اطفال یتیم که در حال کوچکی پدرشان از دنیا رفته که متکفل آنها بود و در حوادث ایام و روزگار، سپس دست مبارک کشید بر صورت من پس چشمم باز شد و در همان وقت و ساعت.
پس به خدا قسم به برکت آن حضرت می‏بینم شتری که فرار کرده است در شب تاریک.(259)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شایعه مرگ معاویه

معاویه بعد از جریان حکمیت (در صفین، و تمام شدن کار به نفع معاویه) به همنشینان گفت: چگونه می‏توانیم عاقبت کارمان را بدانیم؟
گفتند: راهی برای آن نمی‏دانیم.
گفت: پس من علم آن را از علی(ع) استخراج می‏کنم، چون که او سخن باطل نمی‏گوید، و سه نفر از معتمدانش را خواست و گفت: تا یک منزلی کوفه بروید، و آن جا با هم توطئه و قرارداد کنید که در کوفه خبر مرگ مرا منتشر کنید، و باید سخن‏تان درباره شب و روز و وقت مرگ، و جای قبر، و کسی که بر جنازه من نماز خوانده و سایر خصوصیات متفق باشد، تا در چیزی باهم مختلف نشوید، آن‏گاه اول یکی وارد شود و خبر مرگ مرا بدهد، و بعد دومی وارد شود و همان‏طور نقل کند، و سپس سومی و باز مثل آنها خبر دهد، و ببینید علی(ع) چه می‏گوید؟ سپس طبق دستور رفتند و یکی از آنها چاشتگاه با رنگ متغیر سواره وارد شد، مردم گفتند: از کجا می‏آیی؟
گفت: از شام.
گفتند: چه خبر داری؟
گفت: معاویه مرد، خدمت علی(ع) آمدند و گفتند: شتر سواری از شام آمده از مرگ معاویه خبر می‏دهد، حضرت اعتنایی نکرد، آن گاه فردا صبح، دیگری وارد شد و مردم گفتند: چه خبر؟
گفت: معاویه مرد و همان‏طور که رفیقش خبر داده بود خبر داد، و باز نزد علی(ع) آمدند و گفتند: شترسواری از مرگ معاویه خبر می‏دهد همان طور که رفیقش خبر داد، بدون اختلاف، علی(ع) باز اظهاری نکرد، و روز سوم، دیگری وارد شد و مردم گفتند: پشت سر چه داری؟ (یعنی شام چه خبر بود؟) گفت: معاویه مرد، و از آنچه مشاهده کرده پرسیدند، و با گفتار آن دو نفر مخالف درنیامد، و نزد علی(ع) آمده گفتند: یا امیرالمؤمنین! خبرصحیح است، این شتر سوار سوم است و مثل آن دو نفر خبر داد، و چون زیاد دنبال کردند فرمود: هرگز چنین نمی‏شود، تا اینکه این از این رنگین شود، یعنی محاسن مبارکش از سر مقدسش، و پسر آن زنی که جگرها را می‏جوید (یعنی هند که جگر حمزه را جوید) با خلافت بازی کند، و این خبر را برای معاویه بردند.(132)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شایعه قتل علی شفا و درمان بیماران

در حدیث طولانی جنگ صفین روایت شده است که: عراقیان امیرالمؤمنین(ع) را نیافتند، بد گمان شده گفتند: شاید کشته شده، صدای گریه و زاری از آنها بلند شد، امام حسن(ع) از گریه منع شان کرد و فرمود: پدرم به من خبر داده که قتل او در کوفه واقع می‏شود، در این بین پیر مردی فرتوت آمد و گفت: امیرالمؤمنین را دیدم در میان کشتگان افتاده، پس گریه و زاری زیاد شد، امام حسن(ع) فرمود: مردم! این پیر دروغ می‏گوید، تصدیقش نکنید، زیرا علی(ع) فرموده: مردم از مراد در این کوفه مرا می‏کشد.(218)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شاعر مشمول رحمت

دعبل شاعر حماسه‏سرا و مبارز، که از حامیان آل علی(ع) بود، و در زمان حضرت رضا(ع) می‏زیست، وقتی که در بستر مرگ قرار گرفت، کاغذی طلبید و سه شعر زیر را در آن نوشت:


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

شاعر اهل بیت

در سنه 300 هجری مسعود بن آل بویه به نجف اشرف آمد، عضدالدوله، گنجی پیدا کرده بود، می‏خواست قبر علی(ع) را بسازد، لذا مسعود را به نجف فرستاد و سرگرم بنا و تعمیرات و تأسیسات شد، در همان اوقات شاعر روزگار جناب حسین بن حجاج از شعرای فصیح عرب که فضایل علی(ع) را آشکار می‏کرد، اشعاری به مناسبت تعمیر قبر گفته بود در مجلس رسمی با حضور آل بویه و سید مرتضی نقیب سادات قصیده‏اش را خواند: یا صاحب القبة البیضاء فی النجف.
راستی که شعرش هم عجیب است، فضایل علی(ع) را در این اشعار جمع کرده بود، هر شعرش اسباب روشنایی چشم دوستان و کوری چشم دشمنان علی(ع) بود. همین‏طور که می‏خواند رسید به جایی که طعن بر خلفاء، ابی حنیفه تقیه بود، لذا سید مرتضی به ملاحظه تقیه نهیب کرد گفت: کافی است.
حسین شاعر، با ناراحتی مجلس را ترک کرد به جای احسنت و آفرین و صله و خلعت او را نهیب دادند، محزون و غمگین به خانه رفت. شب در عالم رؤیا علی(ع) را دید فرمود: یابن الحجاج، ناراحت نباش. من برای جبرانش دستور دادم، فردا سید نزد تو بیاید و سر جایت بنشین تا احترامت نگه داشته شود.
سید مرتضی خیلی جلیل‏القدر است به حسب ظاهر هم نقیب سادات و بزرگ علوی‏ها است. شب در خواب، جدش علی(ع) را دید در حالی که بر او خشمناک است، گفت: یا مولای، من فرزند مخلص شمایم، چه شده مورد غضب شما شده‏ام؟
فرمود: چرا دل شاعر ما را شکستی؟ (شاعرهای اهل بیت جان‏شان را به کف دست‏شان گرفته بودند، راستی جانشان در خطر بود لذا سخت مورد علاقه اهل بیت بودند) فردا می‏روی از او عذر می‏خواهی و به علاوه سفارش او را به ابن بویه می‏کنی (تا جایزه فراوانی به او بدهد).
سید هم با آن جلالت قدرش، خودش برخاست به در خانه ابن حجاج رفت. ابن حجاج از داخل خانه صدا زد: آن آقایی که شما را فرستاده است، به من هم امروز فرموده است از جایم برنخیزم، سید هم پاسخ داد سمعاً و طاعة. بر او وارد شد و معذرت خواست و او را با خود نزد آل بویه برد و معرفی‏اش کرد که مورد نظر آقا علی(ع) است، خلعت و انعام مستمر برایش مقرر داشت.(311)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

سوسمار امامشان است

از اصبغ بن نباته روایت کرده که گفت: امیرالمؤمنین(ع) ما را به رفتن از کوفه به مداین امر فرمود، روز یکشنبه حرکت کردیم، عمروبن حریث با هفت نفر دیگر تخلف کرده رفتند در جایی در حیرة که خورنق نامیده می‏شد، گفتند: در این بین تفریحی می‏کنیم و روز چهارشنبه حرکت می‏کنیم، و قبل از آن که حضرت، اقامه جمعه کند به او ملحق می‏شویم، پس در حین غذا خوردن بودند که سوسماری پیدا شد، و شکارش کردند و عمروبن حریث آن را گرفت و دستش را نگه داشت و گفت: بیعت کنید، این فرمانروای مؤمنان است، و آن را هفت نفر با او بیعت کردند و خود عمرو هشتم بود، و شب چهارشنبه حرکت کردند، و روز جمعه هنگامی که علی (ع) خطبه می‏خواند به مداین وارد شدند و از یکدیگر جدا نشده بودند و همه با هم بودند که بر در مسجد فرود آمدند، و چون داخل شدند امیرالمؤمنین(ع) نگاهی به آنها کرد و فرمود: ایهاالناس، همانا پیغمبر(ص) هزار حدیث سری به من فرمود که در هر حدیثی هزار در است، و هر دری را هزار کلید است، و من شنیدم خدای عزوجل می‏فرماید: روزی که هر عده‏ای را به امامشان می‏خوانیم، سوره اسراء آیه 69 و من برای شما به خدا قسم یاد می‏کنم که هشت نفر روز قیامت مبعوث می‏شوند که به امامشان که سوسماری است خوانده می‏شوند، و اگر می‏خواستم نامشان را می‏بردم.
(اصبغ) گفت: عمرو بن حریث را دیدم که چون شاخه درخت خرما، از شرم و از ملامت امیرالمؤمنین(ع) بر زمین افتاد.(134)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

سلیمان بنی هاشم

از سید رضی منقول است که در کتاب مناقب الفاخره از عمار یاسر روایت نموده است که: من و امیرالمؤمنین(ع) در مسجد جامع کوفه بودیم و شخص دیگری نبود در آن جا ناگاه دیدم امیرالمؤمنین(ع) می‏فرماید: تصدیق کن او را تصدیق کن او را.
پس متوجه شدم به طرف راست و چپ، احدی را ندیدم تعجب کردم.
آنگاه علی(ع) فرمود: ای عمار با خود می‏گویی که علی با چه کس تکلم می‏کند؟
عرض کردم: بلی مطلب این است.
آنگاه فرمود: سرت را بلند کن چون سر خود را بلند کردم مشاهده کردم دو عدد کبوتر با هم حرف می‏زنند فرمود: ای عمار می‏دانی چه می‏گویند؟ عرض کردم: نه یا امیرالمؤمنین.
فرمود: آن کبوتر ماده به کبوتر می‏گوید: آیا زن دیگری اختیار نموده‏ای و مرا ترک گفته‏ای؟ آن کبوتر نر قسم می‏خورد که چنین کاری نکرده‏ام.
پس آن پرنده ماده می‏گوید: من تو را تصدیق نمی‏کنم. پس کبوتر نر گفت: قسم به حق این شخص که در مقابل ماست من زن دیگری نگرفتم. خواست آن ماده او را تکذیب کند، گفتم: تصدیق کن او را، تصدیق کن او را.
عمار گفت: عرض کردم: یا امیرالمؤمنین من نمی‏دانستم که احدی غیراز سلیمان بن داود زبان منطق پرندگان را بداند. آن جناب فرمود: ای عمار البته سلیمان بن داود سؤال کرد خدا را به احترام ما اهل بیت تا این که دانست منطق طیر را و در روایت دیگر حضرت صادق(ع) فرمود: که علی(ع) فرموده است: ما می‏دانیم زبان حیوانات را هم چنان که می‏دانست سلیمان بن داود و ما نیز نطق هر جنبنده در آب یا خشکی را می‏دانیم.(53)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0