شفای فلج
مردی فلج شد و زبانش بند آمد، حضرت علی(ع) امر کرد آتشی روشن کردند، حضرت شبانه در آن وارد شد و پس از مدتی طولانی سری به دستش بود و بیرون آمد، و فرمود: شیطانی را که به این مرد حمله کرده بود کشتم و این سر اوست، پس فلج آن مرد بر طرف شد، و زبانش باز شد.(227)
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
محمد بن علی شبیبانی گفت: در زمان کودکی با پدر و عمویم حسین بهطور پنهانی شبی به زیارت قبر امیرالمؤمنین(ع) رفتیم، چون به نزد قبر آن حضرت رسیدیم، دیدم که به دور آن قبر مطهر سنگهای سیاه گذاشته و ساختمانی ندارد پس ما نزدیک آن رفتیم، بعضی از ما شروع کردند به خواندن قرآن و بعضی دیگر مشغول به نماز شدند و بعضی مشغول به زیارت و در این حال بودیم که ناگاه دیدیم شیری به جانب ما میآید چون نزدیک ما آمد به فاصله کمی از آن محل شریف دور شدیم، آن حیوان به نزدیک قبر رفت و شروع کرد به مالیدن ذراع خود به قبر، یکی از ما نزدیک او رفت، شیر متعرض او نشد او برگشت و ما را به حال شیر خبر داد پس ترس از ما برطرف شد و همگی نزدیک او رفتیم و او را مشاهده کردیم، دیدم که ذراع او جراحتی است و آن دست مجروح را به قبر آن حضرت میمالید پس ساعتی با این حال بود آن گاه رفت و ما دوباره به حال اول خود به نماز و زیارت و قرائت مشغول شدیم.(265) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
حضرت زهرا(س) بیمار شده بود، رسول اکرم(ص) به دیدار او آمد، فرمود: حالت چطور است، چرا غمگین هستی؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از ابوالدنیا میگوید: هنگامی که علی بن ابیطالب(ع) به جانب صفین رفت، من با او بودم و دهانه اسبش آهن محکمی بود، و اسب سرش را بلند کرد و (صورت) مرا مجروح کرد، به این زخمی که در کنار روی من است، و آن جناب مرا خواند و آب دهان مبارک در زخم ریخت، و مشتی از خاک گرفت و روی آن گذاشت، و به خدا قسم من هیچ دردی و المی در آن نیافتم.(234) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
اگر اشتباه نباشد ظاهراً در سال 1334 شمسی که در اعتاب مقدسه مشرف بودم موضوع شفای دختر مریضی را متواتراً شنیدم و برای تحقیق از چگونگی آن کوشش کردم و با پدر دختر ملاقات کردم و به اتفاق پدر به منزل ایشان رفتم و اظهارات پدر را مشروحاً نوشتم و به امضای پدر رساندم و آن این است: نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
دکتر سید جعفر شهیدی میگویند: سالیانی که در نجف اشرف به سر میبردم، مبتلا به درد چشم شدم بسیار آزارم میداد. دو سه بار به مطب پزشکی به نام دکتر محمد العید رفتم، و هر بار یک ربع دینار، یعنی اندکی کمتر از یک چهارم ماهیانهام را به او میدادم. قطعه فلزی به چشمم میکشید و میگفت: همت جوانان را داری. چرا چنین میگفت؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
در بحرین مردی بود که گاوی داشت و زندگی او با شیر این گاو میگذشت، تا این که رییس انتظامات شهر، یعنی کلانتر محل، آن گاو را به زور از او گرفت (معلوم است که وقتی تنها راه درآمد شخصی ضبط شود چه حالتی خواهد داشت) او به حاکم شهر مراجعه کرد (و چون نتیجه نگرفت به نجف اشرف رفت) و به حضرت امیر(ع) پناه برد (شاید از خستگی راه) به خواب رفت، در خواب حضرت را دید به او فرمود: به خاطر من از آن مرد غاصب بگذر و او را ببخش، آن مرد عرض کرد: چرا از او بگذرم؟! نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از مرحوم حاج شیخ حسنعلی مقدادی اصفهانی - رحمةالله علیه - نقل شده است: مرحوم پدرم - رحمةالله علیه - نقل میفرمودند که: در شهر حِلّه (در عراق) شخصی بود از الواط که صاحب مکنتی فراوان و در شرارت نیز معروف بود. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
عبدالرحمن بن زید گفت: در سالی به حج خانه خدا رفتم پس در بین طواف دیدم دو نفر زن در نزد رکن یمانی گفتگو میکنند یکی میگوید به دیگری به حق کسی که انتخاب شده برای وصیت (یعنی به حق کسی که وصی حضرت خاتم الانبیاء است) شوهر فاطمه رضیه مرضیه، که مطلب چنین نیست که تو میگویی. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
معاویه بعد از جریان حکمیت (در صفین، و تمام شدن کار به نفع معاویه) به همنشینان گفت: چگونه میتوانیم عاقبت کارمان را بدانیم؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
در حدیث طولانی جنگ صفین روایت شده است که: عراقیان امیرالمؤمنین(ع) را نیافتند، بد گمان شده گفتند: شاید کشته شده، صدای گریه و زاری از آنها بلند شد، امام حسن(ع) از گریه منع شان کرد و فرمود: پدرم به من خبر داده که قتل او در کوفه واقع میشود، در این بین پیر مردی فرتوت آمد و گفت: امیرالمؤمنین را دیدم در میان کشتگان افتاده، پس گریه و زاری زیاد شد، امام حسن(ع) فرمود: مردم! این پیر دروغ میگوید، تصدیقش نکنید، زیرا علی(ع) فرموده: مردم از مراد در این کوفه مرا میکشد.(218) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
دعبل شاعر حماسهسرا و مبارز، که از حامیان آل علی(ع) بود، و در زمان حضرت رضا(ع) میزیست، وقتی که در بستر مرگ قرار گرفت، کاغذی طلبید و سه شعر زیر را در آن نوشت: نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
در سنه 300 هجری مسعود بن آل بویه به نجف اشرف آمد، عضدالدوله، گنجی پیدا کرده بود، میخواست قبر علی(ع) را بسازد، لذا مسعود را به نجف فرستاد و سرگرم بنا و تعمیرات و تأسیسات شد، در همان اوقات شاعر روزگار جناب حسین بن حجاج از شعرای فصیح عرب که فضایل علی(ع) را آشکار میکرد، اشعاری به مناسبت تعمیر قبر گفته بود در مجلس رسمی با حضور آل بویه و سید مرتضی نقیب سادات قصیدهاش را خواند: یا صاحب القبة البیضاء فی النجف. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از اصبغ بن نباته روایت کرده که گفت: امیرالمؤمنین(ع) ما را به رفتن از کوفه به مداین امر فرمود، روز یکشنبه حرکت کردیم، عمروبن حریث با هفت نفر دیگر تخلف کرده رفتند در جایی در حیرة که خورنق نامیده میشد، گفتند: در این بین تفریحی میکنیم و روز چهارشنبه حرکت میکنیم، و قبل از آن که حضرت، اقامه جمعه کند به او ملحق میشویم، پس در حین غذا خوردن بودند که سوسماری پیدا شد، و شکارش کردند و عمروبن حریث آن را گرفت و دستش را نگه داشت و گفت: بیعت کنید، این فرمانروای مؤمنان است، و آن را هفت نفر با او بیعت کردند و خود عمرو هشتم بود، و شب چهارشنبه حرکت کردند، و روز جمعه هنگامی که علی (ع) خطبه میخواند به مداین وارد شدند و از یکدیگر جدا نشده بودند و همه با هم بودند که بر در مسجد فرود آمدند، و چون داخل شدند امیرالمؤمنین(ع) نگاهی به آنها کرد و فرمود: ایهاالناس، همانا پیغمبر(ص) هزار حدیث سری به من فرمود که در هر حدیثی هزار در است، و هر دری را هزار کلید است، و من شنیدم خدای عزوجل میفرماید: روزی که هر عدهای را به امامشان میخوانیم، سوره اسراء آیه 69 و من برای شما به خدا قسم یاد میکنم که هشت نفر روز قیامت مبعوث میشوند که به امامشان که سوسماری است خوانده میشوند، و اگر میخواستم نامشان را میبردم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از سید رضی منقول است که در کتاب مناقب الفاخره از عمار یاسر روایت نموده است که: من و امیرالمؤمنین(ع) در مسجد جامع کوفه بودیم و شخص دیگری نبود در آن جا ناگاه دیدم امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: تصدیق کن او را تصدیق کن او را. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 شفای شیر
ادامه ندارد
شفای زهرا به دست علی
فاطمه: کسالت دارم.
پیامبر: آیا به چیزی میل داری؟
فاطمه به انگور میل دارم، ولی میدانم که اکنون فصل انگور نیست.
پیامبر: خدا قدرت آن را دارد که انگور را برای ما بفرستد، آن گاه چنین دعا کرد: اللهم ائتنا به مع افضل عندک منزلة: خدایا! انگور را همراه کسی که از نظر مقام بهترین فرد امت من در پیشگاه تو است، نزد ما بفرست.
چند لحظهای نگذشت، ناگاه حضرت علی(ع) وارد خانه شد، دیدند زنبیلی در دست دارد و زیر عبا گرفته است، پیامبر(ص) به او فرمود: چه همراه داری؟
علی: انگور است که برای فاطمه(س) آوردهام.
پیامبر(ص) دوباره فرمود: الله اکبر، الله اکبر همان گونه که دعای مرا (بهترین فرد امت) به علی(ع) اختصاص دادی، شفای دختر مرا در این انگور قرار بده.
فاطمه(س) از آن انگور خورد، و هنوز پیامبر(ص) از خانه حضرت زهرا(س) بیرون نیامده بود که آن بانوی بزرگوار شفا یافت.(229)(230)
ادامه ندارد
شفای زخم
ادامه ندارد
شفای دختر
آقای حاج جواد که یکی از تجار متدین شیعه مذهب و در بغداد مغازه بزرگی دارد که انواع رنگ معامله میکند. محل مغازه در خیابان است جنب بازار سوق الصفافیر خانه ایشان قبلاً در کاظمین بود ولی فعلاً در کوچه مقابل مغازه سکونت دارد که قسمتی از مال التجاره را در منزل میگذارد حاج جواد تاجر معروفی است. مخصوصاً در کاظمین معروفیت بیشتری دارد و در امور خیریه هم موفق است، از جمله این که مسجد بزرگی که داخل کوچه نزدیک حمام هاشمی است از طرف صحن مطهر قسمت بالای سر و مسجد مزبور را تعمیرات کامل نموده، حقیر به اتفاق یکی از آشنایان به مغازه وی رفتیم، همین که مقصود را مطلع شدند و دانستند که برای تحقیق از چگونگی شفای دخترش آمدیم، ما را به منزل بردند و راجع به قضیه مزبور چنین اظهار داشتند.
دختر من که الساعة در همین منزل است در چهارده سالگی با پسر خواهرم که در حجرهام کار میکند تزویج کرد و قرار بود که چند ماه بعد از عقد مراسم عروسی صورت گیرد، به همین منظور هم، مادر دختر مشغول تهیه جهیزیه شدند ولی بعد از مدت کوتاهی دختر مریض شد و کمکم مرض طولانی شد و من از هیچگونه خرجی خودداری نکردم و اطباء حاذق و درجه اول را برای معالجه او آوردم ولی متأسفانه مؤثر نشد.
هر روز بر ضعف و ناتوانی وی اضافه میشد تا چهار سال مریضی او طول کشید، او یک پوست و استخوان فقط بود. کمترین قدرت حرکت را نداشت حتی قدرت آن که چشم باز کند و کسی را ببیند نداشت ولی مادرش پلک چشم او را بلند میکرد تا بتواند ببیند. خوراک دختر فقط یک زرده تخم مرغ بود که مادر تدریجاً در گلوی او میریخت و گاه گاهی مادرش او را مثل یک طفل بغل میکرد و نقل و انتقال میداد، پیوسته از شدت علاقه با حالت تأثرآمیز غیر قابل وصفی کنار دختر نشسته بود، و نیز برای آخرین دفعه طبیب مخصوص خانواده فیصل (خانواده سلطنتی) را با ویزیت زیادی آوردم ولی متأسفانه او با دیدن دختر بدون کمترین تأمل و معاینه بیرون رفت و اصلاً نسخهای هم ننوشت.
همه قطع امید از حیات او نمودند ولی با تمام این احوال مادر دختر به هیچ وجه نمیتواند و حاضر نیست از دختر تازه عروس خود قطع امید کند، روزهای 23 و 24 شعبان المعظم بود که مادر دختر مصمم شد که برای شفا، او را به حرم مطهر امیرالمؤمنین علی(ع) ببرد.
این تصمیم و تقاضای مادر اسباب تعجب من بود، زیرا دختر را چگونه میشود برد ولی در مقابل اراده و تصمیم و تقاضای مادر که با یک دنیا عشق و علاقه و امید میخواهد این عمل را انجام دهد تسلیم شدم و یک اتومبیل سواری تهیه کردم به در منزل آوردم، مادر دختر و شوهر دختر را در اتومبیل گذاشتند و از راه کربلا حرکت کردند و شب در کربلا توقف نمودند و روز بعد عازم نجف شدند، وقتی که وارد شدند معلوم شد که نوری سعید نخستوزیر عراق در حرم مشرف است و کسی حق تشریف ندارد، لهذا مستقیماً به مسجد کوفه رفتند و شب را به نجف مراجعت کرده، دختر را بغل کرده و آوردند در حرم شاه ولایت کنار ضریح خواباندند، مادر هم با حال توسل پهلوی دختر نشسته بود و متصل عرض حاجت میکرد.
ناگهان دید که دختر چشم باز کرده، مادری که میدانست دختر قدرت چشم باز کردن ندارد و باید پلک چشم را با دست بالا ببرد ولی الآن بدون کمک دیگری چشم باز کرده، روح امید بیشتری در وی ایجاد و با حضور قلب بیشتری توجه پیدا کرد و متوسل بود، تا این که تدریجاً حرکات بدن دختر زیاد میشود و در همان شب آن قدر مشمول عنایت حق و توجه حضرت امیرالمؤمنین(ع) میشود که دختر با معاضدت مادر اطراف ضریح مقدس طواف میکند.
مادر با یک دنیا مسرت میخواهد که داد کند و مردم را از این عنایت خبردار سازد ولی به شدت خود را کنترل میکند، که اگر زوار متوجه شوند ممکن است هجوم زوار طفل را هلاک کند، شب را در نجف توقف میکند فردا صبح دختر با پای خود به حرم مطهر مشرف میشود و از حرم بیرون آمده مستقیماً عازم بغداد میشوند.
تا این جا شرح مطلب به زبان پدر دختر بود، آن روز که در منزل حاج جواد بودم، سیزدهم ماه رمضان بود دختر با کمال سلامت تمام روزههای ماه رمضان را گرفته و تا امروز یک ختم قرآن خوانده بود این خلاصه تحقیقات و اظهارات آقای حاج جواد بود که نوشتم و به امضاء ایشان رساندم و جمعی از محترمین که آقای حاج جواد را میشناختند و کسالت دختر و عافیت او را میدانستند شهادت خود را در ورقهای نوشتند. و آقای آشیخ هادی شطیطه که یکی از علماء مورد احترام و اعتماد کاظمین است و در مسجد صحن مطهر جماعت دارد در ورقه نوشتند که خودم صیغه عقد دختر را خواندم و در موقع کسالت مکرر عیادت کردم و تمام جریان را مطلعم و شهادت میدهم بر صدق و راستی مطلب.
عین ورقه امضاء شده را مرحوم آیة الله آقای بروجردی (ره) برای ثبت در کتابی خواستند و تقدیم کردم، در این تاریخ پدر و مادر و شوهر دختر و خود دختر و بسیاری از شهود زندهاند و فقط آقای شیخ هادی شطیطه به رحمت ایزدی پیوسته رحمة الله علیه.(268)
ادامه ندارد
شفای چشم درد
نمیدانم. اگر درد چشم بیشتر نمیشد کمتر نمیگردید. پسین روزی در یکی از ایوانهای صحن مقدس رو به روی گنبد مطهر نشسته بودم افسرده و از درد چشم آزرده، روی به گنبد کردم و گفتم: یا علی من برای درس خواندن به شهر تو آمدهام و تنها وسیلهام چشم است.
گریهام گرفت، دو رباعی به ذهنم آمد و در آن حال زمزمه کردم:
ای بارگهت قبلهگه اهل نیاز ----- وی روضه حضرت تو خلوتگه راز
در خانه کعبه زادی و زادگهت ----- شد قبله مسلمین به هنگام نماز
ای ذات خدای را تو مرآت جلی ----- وی نور مبین کاشف سر ازلی
در مدح تو این بس که نبودی دوزخ ----- لو اجتمع الناس علی حب علی در همین حال بودم که یکی از آشنایان که نامش را فراموش کردهام به صحن درآمد. مرا دید و حالم را پرسید. گفتم: از چشم درد رنج میبرم. گفت: فردا بیا با هم به کوفه برویم سید احمد ربیعی چشمت را ببیند.
فردا به همراهی او به کوفه رفتم به خانه سید در آمدیم. پیرمردی بود نورانی در زیر زمین خانه نشسته، تنی چند گرد او. نوبت به من رسید با ذرهبینی درشت چشمم را نگاه کرد. پارهای کاغذ برداشت و چیزی بر آن نوشت و چون دستم داد، نوشته بود آرْجِدُل.
گفت: روزی سه بار در چشم بریز. دو بار ریختم و نمیدانم به نوبت سوم نیازی افتاد یا نه، همان روز درد چشم آرام گرفت.(262)
ادامه ندارد
شفاعت علی از غاصب
حضرت فرمود: او هر سال به عزاداران حسین خدمت میکند و این کار را همیشه انجام میدهد، مرد بحرینی عرض کرد: از او گذشتم، آن گاه از خواب بیدار شد.
به بحرین آمد همین که به بندر رسید، دید که آن غاصب جهت دیدار او آمد و همراه خود گاو و بهای شیر مصرف شده را برگرداند و علت کار خود را چنین بیان نمود در خواب امیرالمؤمنین(ع) را دیدم که به من فرمود: چرا به فلان شخص ستم کردی؟ برو نزد او و حلالیت بخواه.
اما آن بحرینی از پس گرفتن گاو و پول شیر آن امتناع مینمود و غاصب اصرار میکرد و مرد بحرینی همچنان امتناع میکرد، تا این که توافق نمودند آن را در عزاداری امام حسین(ع) مصرف کنند.(362)
ادامه ندارد
شفاعت علی
یکی از علمای نجف (که مرجع وقت خود بود و پدرم نام او را ذکر نکردند، ولی از علمای اهل الله بوده) شبی در خواب میبیند که لوطی مذکور در بهشت همسایه حضرت امیرالمؤمنین(ع) است. آن عالم چون به صحت خواب خود اعتقاد داشت، از نجف به قصد حله حرکت کرده و به منزل آن شخص شرور میرود و او را میطلبد. چون ورود عالم را به صاحب خانه خبر میدهند، بسیار ناراحت میشود و فکر میکند که مشارالیه حتماً برای نهی از منکر آمده است، ولی به هر حال به در منزل میرود و ایشان را به داخل دعوت میکند و برای ایشان چای و قهوه میآورد. وقتی میبیند که عالم مزبور چای و قهوه صرف نمیکند، یقین میکند که وی نه از روی دوستی، بلکه از راه مخامصه و دشمنی وارد شده است، زیرا در عرب رسم است که اگر کسی به منزل شخصی برود، ولی چیزی نخورد، این خود دلیل دشمنی است. لذا عرض میکند: آقا تا این زمان از جانب من به شما اسائه ادب نشده است. پس دلیل دشمنی شما چیست؟
عالم مزبور جواب میدهد: من با شما خصومتی ندارم، بلکه سؤالی دارم که اگر جواب بدهید، چای و قهوه شما را میخورم.
ایشان خواب خود را نقل و تأکید میکند که من یقین دارم خواب من صحیح است و تو با این سابقه و شهرت بدی که داری، چه کردهای که با امیرالمؤمنین(ع) در بهشت همسایه شدهای؟
عرض میکند: این سری بود بین من و حضرتش، معلوم بود حضرت اراده فرمودهاند این سر فاش شود. سپس دختر بچه نه سالهاش را نشان میدهد و میگوید: مادر این کودک دختر شیخ حله بود و من عاشق او شدم، ولی چون بدنام بودم میدانستم که شیخ دختر خود را به من نخواهد داد. در عین حال از من واهمه داشتند. به خواستگاری رفتم. پدرش گفت: این دختر نامزد پسرعمویش میباشد، اگر تو بتوانی پسر عمویش را راضی کنی، من مخالفتی ندارم. نزد پسر عمویش رفتم و علاقه خود را به دختر ابراز کردم. گفت: اگر تو مادیان خود را به من ببخشی، من به این ازدواج رضایت میدهم (باید دانست که در عرب مادیان حکم زن را دارد و معمولاً کسی آن را به دیگری نمیبخشد). ولی چون من عاشق بودم، مادیان را به او بخشیدم و از او رضایت گرفتم و نزد پدر دختر رفتم و جریان را گفتم. گفت: برادر دختر را نیز باید راضی کنی. نزد برادر دختر رفتم و مطلب را گفتم. در آن زمان باغی زیبا و مصفا در خارج شهر داشتم. برادرش گفت: اگر آن باغ خارج شهر را به من ببخشی، من رضایت میدهم. باغ را هم به او بخشیدم و پیش پدر دختر رفتم. این بار گفت: باید مادر دختر را هم راضی کنی و علت این همه اشکالتراشی آن بود که نمیخواستند دخترشان را به من تزویج کنند و در ضمن از من هم میترسیدند. لذا نزد مادر دختر رفتم و او برای موافقت خود خانه خوبی را که در حله داشتم، از من مطالبه کرد. دادم و موافقت او را نیز گرفتم و باز پیش پدر دختر رفتم. این بار نوبت راضی کردن پدر بود که رضایت او با بخشیدن یک پارچه ملکآباد تحصیل شد. دیگر بهانهای نداشتند. با این وجود، با اکراه دختر را عقد کردند و به زنی به من دادند. شب عروسی، هنگامی که به حجله رفتیم، عروس به من گفت: این بار منم که از تو چیزی میخواهم.
گفتم: من هرچه داشتم در راه تو دادم و اکنون هم هر چه از ثروت من باقی مانده است از آن تو باشد.
گفت: من حاجت دیگری دارم.
گفتم: هر حاجتی داری بخواه.
گفت: حاجت من بسیار مهم است و قبل از آن که حاجت خود را بگویم، شفیعی دارم که باید او را به تو معرفی کنم: شفیع من فرق شکافته حضرت امیرالمؤمنین(ع) است. اما حاجت من این است که من با پسر عمویم قبل از عقد به موجب صیغه، محرم و همبستر شدهام و از او باردارم و هیچ کس از این موضوع آگاه نیست. اگر این راز فاش شود، برای قبیله ما ننگی بزرگ است و تو به خاطر حضرت مرا امشب خفه کن و بگو مرده است و این ننگ را از خانواده ما بردار، زیرا تا وضع حمل نکنم بر تو حرام و بعداً نیز صدمه زیادی به ما میخورد.
گفتم: آن شفیعی را که تو آوردهای، بزرگتر از آن است که من مرتکب چنین جنایتی شوم. از اکنون تو به منزله خواهر من هستی و از حجله بیرون آمدم. تا امروز کسی از این راز ما اطلاع نداشت و معلوم میشود حضرت میخواستند شما مطلع شوید. این دختر بچه نه ساله همان طفل است که در رحم او بود. همه بستگان این بچه را از آن من میدانند و این زن هم تا امروز حکم خواهر مرا داشته است.(365)
ادامه ندارد
شفا به برکت دست علی
پس من سؤال کردم از او که مراد تو از این شخص کیست که به حق او قسم یاد میکنی جواب داد: امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب است که قسمت کننده بهشت و دوزخ خواهد بود. گفتم: از کجا معرفت به حال او پیدا کردی؟ جواب داد: چطور نشناسم او را و حال آن که پدر من کشته شده است در رکاب او در صفین (یعنی در جنگ با معاویه) و آن حضرت آمد به خانه مادرم زمانی که از صفین برگشت و به مادرم گفت: ای مادر یتیمها حال تو چطور است؟ جواب داد: به خیر و خوبی.
سپس مادرم من و خواهرم را خدمت آن سرور آورد و من در آن وقت به واسطه آبلهای که مبتلا شده بودم نور چشمم رفته بود پس چون نظر آن حضرت به من افتاد آهی کشید و شعری چند خواند که مضمون آن اشعار این است دل علی را هیچ چیز نمیسوزاند مثل دیدن اطفال یتیم که در حال کوچکی پدرشان از دنیا رفته که متکفل آنها بود و در حوادث ایام و روزگار، سپس دست مبارک کشید بر صورت من پس چشمم باز شد و در همان وقت و ساعت.
پس به خدا قسم به برکت آن حضرت میبینم شتری که فرار کرده است در شب تاریک.(259)
ادامه ندارد
شایعه مرگ معاویه
گفتند: راهی برای آن نمیدانیم.
گفت: پس من علم آن را از علی(ع) استخراج میکنم، چون که او سخن باطل نمیگوید، و سه نفر از معتمدانش را خواست و گفت: تا یک منزلی کوفه بروید، و آن جا با هم توطئه و قرارداد کنید که در کوفه خبر مرگ مرا منتشر کنید، و باید سخنتان درباره شب و روز و وقت مرگ، و جای قبر، و کسی که بر جنازه من نماز خوانده و سایر خصوصیات متفق باشد، تا در چیزی باهم مختلف نشوید، آنگاه اول یکی وارد شود و خبر مرگ مرا بدهد، و بعد دومی وارد شود و همانطور نقل کند، و سپس سومی و باز مثل آنها خبر دهد، و ببینید علی(ع) چه میگوید؟ سپس طبق دستور رفتند و یکی از آنها چاشتگاه با رنگ متغیر سواره وارد شد، مردم گفتند: از کجا میآیی؟
گفت: از شام.
گفتند: چه خبر داری؟
گفت: معاویه مرد، خدمت علی(ع) آمدند و گفتند: شتر سواری از شام آمده از مرگ معاویه خبر میدهد، حضرت اعتنایی نکرد، آن گاه فردا صبح، دیگری وارد شد و مردم گفتند: چه خبر؟
گفت: معاویه مرد و همانطور که رفیقش خبر داده بود خبر داد، و باز نزد علی(ع) آمدند و گفتند: شترسواری از مرگ معاویه خبر میدهد همان طور که رفیقش خبر داد، بدون اختلاف، علی(ع) باز اظهاری نکرد، و روز سوم، دیگری وارد شد و مردم گفتند: پشت سر چه داری؟ (یعنی شام چه خبر بود؟) گفت: معاویه مرد، و از آنچه مشاهده کرده پرسیدند، و با گفتار آن دو نفر مخالف درنیامد، و نزد علی(ع) آمده گفتند: یا امیرالمؤمنین! خبرصحیح است، این شتر سوار سوم است و مثل آن دو نفر خبر داد، و چون زیاد دنبال کردند فرمود: هرگز چنین نمیشود، تا اینکه این از این رنگین شود، یعنی محاسن مبارکش از سر مقدسش، و پسر آن زنی که جگرها را میجوید (یعنی هند که جگر حمزه را جوید) با خلافت بازی کند، و این خبر را برای معاویه بردند.(132)
ادامه ندارد
شایعه قتل علی شفا و درمان بیماران
ادامه ندارد
شاعر مشمول رحمت
ادامه ندارد
شاعر اهل بیت
راستی که شعرش هم عجیب است، فضایل علی(ع) را در این اشعار جمع کرده بود، هر شعرش اسباب روشنایی چشم دوستان و کوری چشم دشمنان علی(ع) بود. همینطور که میخواند رسید به جایی که طعن بر خلفاء، ابی حنیفه تقیه بود، لذا سید مرتضی به ملاحظه تقیه نهیب کرد گفت: کافی است.
حسین شاعر، با ناراحتی مجلس را ترک کرد به جای احسنت و آفرین و صله و خلعت او را نهیب دادند، محزون و غمگین به خانه رفت. شب در عالم رؤیا علی(ع) را دید فرمود: یابن الحجاج، ناراحت نباش. من برای جبرانش دستور دادم، فردا سید نزد تو بیاید و سر جایت بنشین تا احترامت نگه داشته شود.
سید مرتضی خیلی جلیلالقدر است به حسب ظاهر هم نقیب سادات و بزرگ علویها است. شب در خواب، جدش علی(ع) را دید در حالی که بر او خشمناک است، گفت: یا مولای، من فرزند مخلص شمایم، چه شده مورد غضب شما شدهام؟
فرمود: چرا دل شاعر ما را شکستی؟ (شاعرهای اهل بیت جانشان را به کف دستشان گرفته بودند، راستی جانشان در خطر بود لذا سخت مورد علاقه اهل بیت بودند) فردا میروی از او عذر میخواهی و به علاوه سفارش او را به ابن بویه میکنی (تا جایزه فراوانی به او بدهد).
سید هم با آن جلالت قدرش، خودش برخاست به در خانه ابن حجاج رفت. ابن حجاج از داخل خانه صدا زد: آن آقایی که شما را فرستاده است، به من هم امروز فرموده است از جایم برنخیزم، سید هم پاسخ داد سمعاً و طاعة. بر او وارد شد و معذرت خواست و او را با خود نزد آل بویه برد و معرفیاش کرد که مورد نظر آقا علی(ع) است، خلعت و انعام مستمر برایش مقرر داشت.(311)
ادامه ندارد
سوسمار امامشان است
(اصبغ) گفت: عمرو بن حریث را دیدم که چون شاخه درخت خرما، از شرم و از ملامت امیرالمؤمنین(ع) بر زمین افتاد.(134)
ادامه ندارد
سلیمان بنی هاشم
پس متوجه شدم به طرف راست و چپ، احدی را ندیدم تعجب کردم.
آنگاه علی(ع) فرمود: ای عمار با خود میگویی که علی با چه کس تکلم میکند؟
عرض کردم: بلی مطلب این است.
آنگاه فرمود: سرت را بلند کن چون سر خود را بلند کردم مشاهده کردم دو عدد کبوتر با هم حرف میزنند فرمود: ای عمار میدانی چه میگویند؟ عرض کردم: نه یا امیرالمؤمنین.
فرمود: آن کبوتر ماده به کبوتر میگوید: آیا زن دیگری اختیار نمودهای و مرا ترک گفتهای؟ آن کبوتر نر قسم میخورد که چنین کاری نکردهام.
پس آن پرنده ماده میگوید: من تو را تصدیق نمیکنم. پس کبوتر نر گفت: قسم به حق این شخص که در مقابل ماست من زن دیگری نگرفتم. خواست آن ماده او را تکذیب کند، گفتم: تصدیق کن او را، تصدیق کن او را.
عمار گفت: عرض کردم: یا امیرالمؤمنین من نمیدانستم که احدی غیراز سلیمان بن داود زبان منطق پرندگان را بداند. آن جناب فرمود: ای عمار البته سلیمان بن داود سؤال کرد خدا را به احترام ما اهل بیت تا این که دانست منطق طیر را و در روایت دیگر حضرت صادق(ع) فرمود: که علی(ع) فرموده است: ما میدانیم زبان حیوانات را هم چنان که میدانست سلیمان بن داود و ما نیز نطق هر جنبنده در آب یا خشکی را میدانیم.(53)
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
