خط مشی دوستان علی
اصبغ بن نباته گوید: خدمت امیر مؤمنان(ع)نشسته بودم و آن حضرت میان مردم داوری میکرد که جماعتی وارد شدند و مرد سیاه کت بستهای هم با آنان بود، گفتند: ای امیرمؤمنان، این دزد است. فرمود: ای مرد سیاه، دزدی کردهای؟
گفت: آری ای امیر مؤمنان. فرمود: مادر به عزا اگر بار دوم اقرار کنی دستت را میبرم، گفت: آری میدانم ای مولای من، فرمود: وای بر تو، بنگر چه میگویی، آیا دزدی کردهای؟
گفت: آری ای مولای من. در این جا حضرت فرمود: دستش را ببرید که بریدن دست او واجب گشت.
دست راستش را بریدند(224) و آن را در حالی که خون از آن میچکید به دست چپ گرفت و به راه افتاد. در راه با مردی به نام ابن کواء (که از خوارج بود) روبرو شد، وی گفت: ای مرد سیاه، چه کسی دستت را برید؟
گفت: دستم را سرور اوصیاء و پیشوای سپید چهرگان و شایستهترین کس به (ولایت بر) مردمان علی بن ابی طالب(ع) برید، همان کسی که پیشوای هدایت، همسر فاطمه زهرا دختر محمد مصطفی و پدر امام حسن مجتبی و حسین مرتضی است، همان پیشی گیرنده به بهشتهای پرنعمت، کشنده دلاوران، انتقام گیرنده از نابخردان، دهنده زکات، پناه دهنده والامقام از اولاد هاشم بزرگ، عموزاده رسول، رهنما به راه راست، گوینده درست گفتار، دلاور مکی، آقای باوفا، سرشار از علم و برکنده از شرک، امین ال حم و یس و طه و میامین، آزاد در حرمین، و نماز گزارنده به دو قبله، خاتم اوصیاء و صی برگزیده انبیا، شاه شیران و دلاور شیر دل، همو که جبرییل امین یاور اوست و میکاییل مبین ناصرش، وصی رسول پروردگار جهانیان، خاموش کننده آتش آتش افروزان، و بهترین بالنده از میان همه قریش، همو که سپاهی از آسمان پیرامون اویند یعنی علی بن ابی طالب امیرمؤمنان علی رغم ناکسان، و مولای همه مردم زمان!
به این جا که رسید ابن کوا گفت: وای بر تو ای مرد سیاه، علی دست تو را بریده و تو این گونه او را میستایی؟!
گفت: چرا او را نستایم در حالی که عشق او با گوشت و خونم آمیخته است؟! به خدا سوگند او دست مرا نبرید جز به خاطر حقی که خداوند بر من واجب ساخته بود.
من خدمت امیرمؤمنان (ع) رسیده گفتم: سرورم، چیز عجیبی دیدم، فرمود: چه دیدی؟
گفتم: با مرد سیاهی روبرو شدم که دست راستش بریده بود و آن را در حالی که خون میچکید به دست چپ گرفته بود و میرفت، به او گفتم: ای مرد سیاه، چه کسی دستت را بریده؟ گفت: سرور مؤمنان...و سخنان او را بر آن حضرت باز گفتم، من نیز عین سخن ابن کوا را به او گفتم و او همان پاسخ داد.
امیرمؤمنان (ع) رو کرد به فرزندش حسن و فرمود: برخیز عمویت را بیاور. امام حسن(ع) در طلب وی رفت، او را در جایی به نام کِنده یافت و نزد امیرمؤمنان (ع) آورد.
حضرت به او فرمود: ای مرد سیاه، من دست تو را بریدم و تو مرا میستایی؟! گفت: ای امیرمؤمنان، چرا تو را نستایم در حالی که عشق تو با خون و گوشتم آمیخته است؟! به خدا سوگند دست مرا نبریدی جز به حقی که بر من روا شده بود و مایه نجات من از عذاب آخرت گردید.
حضرت فرمود: دستت را به من بده. دست او را گرفت و در جایی که بریده شده بود نهاد و با عبای خود پوشاند و برخاست و نمازگزارد و دعایی خواند که شنیدیم در آخرش گفت: آمین. آن گاه عبا را برداشت و فرمود: ای رگها در جای خود به صورتی که بودید بچسبید و پیوند خورید. سپس آن مرد سیاه برخاسته و میگفت: به خدا و محمد رسول او و علی که دست بریده را پس از جدایی آن پیوند داد ایمان آوردم. سپس بر قدمهای علی(ع) افتاد و گفت: پدر و مادرم فدایت باد ای وارث علم نبوت.
و در روایت دیگری است که فرمود: ای پسر کواء، دوستانمان را اگر قطعه قطعه کنیم جز بر دوستیشان نیفزاید، و در میان دشمنانمان کسانی هستند که اگر روغن و عسل هم به کامشان ریزیم باز هم جز بر دشمنی آنان نیفزاید.(225)(226)
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
سلیمان اعمش گفت: خارج شدم به قصد حج خانه خدا عبور نمودم به قادسیه ناگاه زنی را دیدم از اهل صحرا که کور شده بود نشسته بود بر سر راه میگفت ای کسی که آفتاب را برگردانیدی ای علی بن ابیطالب برگردان به من چشمم را. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
عایشه گفت: مردی را که دشمن سرسخت علی(ع) باشد برای من پیدا کنید تا نزد او بفرستم، چنین مردی را آوردند و چون در برابر او ایستاد سرش را به جانب آن مرد بلند کرد و گفت: دشمنی تو با این مرد به چه پایه رسیده؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
جویریه بن مسهر کنار خانه علی(ع) آمد پرسید: امیرالمؤمنین(ع) کجاست؟ گفتند: خوابیده است، صدایش را بلند کرده گفت: ای خوابیده از جای برخیز سوگند به کسی که جان من در دست توانای اوست چنان چه خود پیش از این به ما اطلاع دادهای ضربتی بر سرت زنند که محاسنت را از خون سرت خضاب سازد، علی(ع) صدای او را شناخته فرمود: جویریه پیش بیا تا سخنی با تو بگویم، چون نزدیک آمد، فرمود: به حق کسی جان من در تصرف اوست تو را نیز به حضور بدکردار پرخور پست فطرتی خواهند برد و او دستور میدهد دست و پای تو را ببرند و در زیر درخت بسیار بلندی به دار زنند، روزگاری از این قضیه گذشت تا در زمان معاویة بن ابی سفیان که زیاد به ولایت رسید دست و پای او را برید و او را در زیر درخت بسیار دراز پسر مکعبر به دار آویخت.(214) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مالک بن ضمره گوید: از امیرالمؤمنین علی(ع) شنیدم که میفرمود: آگاه باشید که شما در معرض لعن و دروغگو شمردن من قرار خواهید گرفت (شما را در شرایطی قرار میدهند که اقدام به لعن و دروغزن خواندن من میکنید)، پس هر کس مرا از روی کراهت و عدم رضایت قبلی لعن کند و خداوند ناراضی بودن او را بدین کار از دلش بداند من و او با هم بر محمد(ص) وارد میشویم، و هر کس زبانش را نگه دارد و مرا لعن نکند، به اندازه زمان پرتاب یک تیر با یک چشم به هم زدن از من زودتر به ملاقات آن حضرت برود، و هر کس با رضایت و خوشحالی مرا لعن کند حجابی میان او و (عذاب) خداوند (یا حجتی میان او و خداوند) نخواهد بود، و حجت و دلیلی بر پیشگاه محمد(ص) ندارد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
رشید (بر وزن زبیر) به این خاطر که زادگاه خود و پدر و اجدادش بلده هجر (بر وزن کمر) بود، او را رشید هجری میخواندند، او در کوفه سکونت داشت و در هر فرصتی از حریم مقدس امیر مؤمنان علی(ع) دفاع میکرد.(97) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابی عبدالله جدلی گفت: بر امیرالمؤمنین(ع) داخل شدم در حالی که حضرت حسین(ع) در کنار آن حضرت نشسته بودند، امیرالمؤمنین(ع) دست بر شانه حسین(ع) زد و سپس فرمود: این کشته خواهد شد و احدی یاری او را نخواهد نمود. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
میثم تمار غلام یک زن بود، امیرالمؤمنین او را خرید و آزاد کرد. پرسید: اسمت چیست؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
عابر بن واثله گفت: زمانی که خلافت ظاهری به امیرالمؤمنین علی(ع) رسید، مردم را برای بیعت با خود جمع کرد و از جمله کسانی که قصد بیعت با آن جناب را داشت عبدالرحمن ابن ملجم مرادی بود، چون به عنوان بیعت با آن حضرت حضور پیدا کرد، حضرت دو مرتبه یا سه مرتبه او را اجازه بیعت نداد پس از آن با کمال ناراحتی برای بیعت دست دراز کرد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابوالحکم گوید: از پیرمردان و دانشمندان خود شنیدم میگفتند: علی(ع) در ذیل خطبهای فرمود: هنوز که دستتان از دامن من کوتاه نشده هر چه میخواهید از من بپرسید، سوگند به خدا از عده مردمی که صد نفر آنها گمراه کننده دیگران و صد نفرشان هدایت کننده آنان باشند، سؤال نکنید جز این که از خواننده و رهنمای آن ها که تا فردای قیامت پایدارند اطلاع خواهم داد. مردی همان وقت از جای برخاست پرسید: بر سر و روی من چند تار موی روییده؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
اسماعیل بن زیاد گوید: ام موسی کنیز علی(ع) و سرپرست دخترش فاطمه به من گفت: از علی(ع) شنیدم به دخترش ام کلثوم میفرمود: دختر من به زودی از مصاحبت من محروم خواهی شد و طولی نمیکشد که از میان شما میروم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: مردی از علمای یهود به خدمت حضرت امیرالمؤمنین(ع) آمد و در هنگامی که آن حضرت از جنگ خوارج نهروان مراجعت نموده بود، پرسید که: یا علی تویی وصی پیغمبر آخر الزمان؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
در آخر شب نوزدهم که خواست از خانه به مسجد برود مرغابیها اطراف او را گرفته به روی او صیحه میزدند. خواستند آن ها را دور کنند، فرمود: دست از آنها بردارید که به نوحه گری پرداختهاند.(216) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
امیرالمؤمنین(ع) در یکی از سخنان خود به اهل کوفه که بعد از او با معاویه رو به رو میشوند، از آینده چنین خبر میدهد: نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابوبکر قبیله مالک بن نویره را اسیر کرد و در میان آنها دختری بود نزدیک به بلوغ، و وقتی که وارد مسجد شد گفت: ما را اسیر کردند در صورتی که ما به وحدانیت خدا و رسالت محمد(ص) شهادت میدهیم، سپس گفت: به خدا و محمد پیغمبر خدا سوگند یاد کردهام کسی حق ندارد که مالک من شود و مرا به کنیزی بگیرد مگر آن که مرا خبر دهد به آنچه مادرم در وقتی که به من آبستن بوده، دیده، و این که چه چیز به من گفته وقتی که مرا زاییده؟ آن نشانهای که میان من و اوست چیست؟ و کسی از شما مالک من نشود مگر آن که مرا به این امور خبر دهد، وگرنه شکمم را به دست خودم پاره میکنم تا جانم بیرون رود و خونم را طلب کنند. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 خضر یار علی
راوی گفت: پس به حال او رقت نمودم و دلم سوخت بیرون آوردم هفت دینار و دادم به او و گفتم: ای بنده خدا این پول را صرف معاش خود گردان. گفت: تو چه کسی هستی؟ خدای تو را رحمت کند. گفتم: من مردی هستم که قصد حج دارم. گفت: ای برادر احتیاج تو بیشتر است به این پول چون سفر تو بعید است من امیدوارم حسن کفایت خدای تعالی را در همین مکان. راوی گفت: به آن زن گفتم: بگیر این مقدار را که من از مخارج سفر خود زیادتر دارم. گفت: خداوند زیاد کند نفقه تو را و جزای خیر به تو دهد و آن پول را قبول نکرد.
پس رفتم و حج را تمام کردم در مراجعت چون به قادسیه رسیدم یادم آمد از آن زن که نابینا بود، به آن موضع آمدم ناگاه دیدم او را در همان موضع نشسته با زنهای دیگر و همانا خداوند چشم او را شفا داده است به او گفتم: خدای تو را رحمت کند، چه کرد به تو محبت علی بن ابیطالب؟ جواب داد: چه سؤالی است که میکنی؟ گفتم: آیا مرا میشناسی؟ گفت: نه. گفتم: من آن صاحب دینارها هستم که خواستم به تو دهم قبول نکردی. گفت: مرحبا به تو ای مرد.
خدا حج تو را قبول کند بنشین تا به تو خبر دهم.
خدای عزوجل را خواندم هفت شبانه روز چون شب هفتم شد شب جمعهای بود بسیار در دعا مبالغه کردم چون اواخر شب شد ناگاه نزدیک من آمد مردی که بوی او از همه مردم بهتر بود و به من گفت: آیا علی(ع) را دوست میداری؟ گفتم: بلی به خدا قسم دوست میدارم او را دوستی شدید.
پس آن مرد برای من دعا نمود.
سپس گفت: سرت را بلند کن به سوی آسمان و چشمت را باز کن. چون سر بلند بلند کردم ستارگان را دیدم، گفتم: به حق آن کسی که برگردانید چشم مرا به وسیله دعای تو خودت را معرفی کن چه کسی هستی؟ جواب داد: من خضر دوست علی(ع) و رفیق او هستم.
پس محبت علی(ع) را در قلبت حفظ نما و پایدار باش بر آن البته خداوند نفع میدهد تو را به برکت آن در دنیا و آخرت میدهد.(260)
ادامه ندارد
خبر علی از غیب
(راوی) گوید: به او گفت: بسیار از خدای خود طلب میکنم و آرزو دارم که او با اصحابش زیر چنگال من باشند، و با شمشیر ضربتی (بر سر آنان) بزنم و خون از شمشیر بچکد.
عایشه گفت: تو شایسته این کار هستی، این نامه مرا ببر به او بده چه در حال سفر و حرکت باشد، چه اقامت کرده باشد، و آگاه باش که اگر او را در حال حرکت بینی خواهی دید که بر استر پیغمبر(ص) سوار است، و کمان او را به شاخه انداخته، و تیردانش را به قربوس زینش آویخته، و اصحابش مانند مرغان صف کشیده پشت سرش هستند.
(قاصد) گفت: پس او را سواره با همان حالت که عایشه گفته بود استقبال کردم، و نامه را به او دادم، و مهرش را شکست و خواند و فرمود: به منزل میآیی و از غذا و آب ما میخوری و جواب نامهات مینویسم. گفتم: به خدا! این کارها عملی نمیشود. (راوی) گفت: پس آن مرد پشت سر حضرت حرکت کرد و اصحاب آن جناب اطرافش را گرفته بودند، سپس به او فرمود: از تو سؤال کنم؟
عرض کرد: آری.
فرمود: جوابم را میدهی؟
عرض کرد: آری.
فرمود: تو را به خدا قسم میدهم آیا عایشه نگفت: مردی را که دشمن سرسخت این مرد (علی) باشد برای من پیدا کنید و تو را نزد او بردند، و به تو نگفت: دشمنی تو با این مرد به چه پایه رسیده؟ و تو نگفتی: بسیاری از اوقات از خدای خود تمنا میکنم که او با یارانش در چنگال من باشند، و با شمشیر ضربتی (بر سر آنها) بزنم که خون از شمشیر بچکد؟
(قاصد) گفت: خدایا (تو میدانی)، آری.
فرمود: پس تو را به خدا قسم میدهم آیا به تو نگفت که: نامه مرا ببر و به او بده خواه در حال حرکت باشد یا اقامت کرده باشد، و آگاه باش که اگر او را در حال حرکت ببینی خواهی دید که بر استر پیغمبر(ص) سوار است، و کمانش را به شاخه انداخته، و تیردانش را به قربوس زینش آویخته؟
گفت: خدایا (تو میدانی) بلی.
فرمود: پس تو را به خدا قسم میدهم آیا به تو نگفت: اگر غذا و آبش را بر تو عرضه داشت هرگز چیزی از آن مخور که در آن سحر است؟
گفت: خدایا (تو میدانی) آری.
فرمود: پس از من هم پیغام میبری؟
گفت: خدایا (تو میدانی) آری، زمانی که من نزد تو آمدم روی زمین مخلوقی از تو مبغوضتر نزد من نبود، و اکنون مخلوقی در زمین از تو محبوبتر نزد من نیست، پس هر امری که میخواهی بفرما.
فرمود: پس نامه مرا به او برسان و بگو: اطاعت خدا و رسولش را نکردی چون که خدا تو را به ماندن در خانه امر کرد، و تو از خانه بیرون آمده در لشکرها رفت و آمد کردی، و به طلحه و زبیر و یارانش بگو: شما درباره خدا و رسولش به انصاف رفتار نکردید، چون زنان خود را در خانههایتان گذاشتید، و زن پیغمبر را بیرون آوردید.
(راوی) گفت: پس (مرد) نامه او را آورد و نزد عایشه انداخت و پیغام حضرت را به او داد و برگشت نزد او و در صف جنگ صفین کشته شد، عایشه گفت: هیچ کس را نزد او نمیفرستیم مگر این که او را بر ما فاسد کند (و به ما میشوراند.)(182)
ادامه ندارد
خبر علی از شهادت جویریه
ادامه ندارد
خبر علی از آینده
هان بدانید که محمد(ص) روزی دست مرا گرفت و فرمود: هر کس با این پنج (انگشت) بیعت کند، و در حالی که تو را دوست میدارد بمیرد، حقاً به عهد و به تکلیف خود عمل نموده، و هر کس در حالی که تو را دشمن میدارد بمیرد همانا به مرگ دوران جاهلیت مرده است، و به تمام آن چه که در اسلام عمل نموده، و هر کس در حالی که تو را دشمن میدارد بمیرد همانا به مرگ دوران جاهلیت مرده است، و به تمام آن چه که در اسلام عمل نموده (اعم از عبادات و غیره) مورد محاسبه قرار گیرد، و اگر در حالی که تو را دوست میدارد پس از تو زنده بماند، تا آنگاه که خورشید طلوع و غروب میکند خداوند کارهای او را به امن و ایمان پایان خواهد داد.(150)
ادامه ندارد
خبر شهادت رشید هجری
او از یاران خالص و با کمال و شجاع حضرت علی(ع) بود، وقتی که عبیدالله بن زیاد (دژخیم خونخوار یزید) بر عراق مسلط شد، دستور داد، یاران خاص علی(ع) را که هرگز از خط آن حضرت، بیرون نمیروند، دستگیر کنند، یکی از آن یاران، رشید هجری بود، او را دستگیر کرده نزد ابن زیاد آوردند.
ابن زیاد ستمگر و مغرور که دژخیمی، بیرحم و خونریز بود، به رشید رو کرد و گفت: مولای تو علی(ع) قتل تو را چگونه بیان کرده است؟
رشید با کمال قاطعیت گفت:
روزی در نخلستانی همراه جمعی در محضر امیر مؤمنان علی(ع) بودم، از خرمای یکی از نخلههای آن نخلستان خواست، عرض کردم: آیا خرمای این درخت، از خرمای سایر درختها بهتر است که میفرمایی از خرمای این درخت بیاورند؟
فرمودند: (نه منظور چیز دیگر است) عبیدالله بن زیاد ناپاک به زودی تو را به بیزاری از من وارد میکند، و اگر بیزاری نجویی، دو دست و دو پایت را قطع مینماید و هم چنین زبانت را میبرد، و سپس پیکرت را بر شاخهای از همین نخله (درخت خرما) که خرمای آن را طلب کردم، آویزان مینماید تا کشته شوی.
عرض کردم: آیا پایان این کار، بهشت است؟
فرمود: تو در دنیا و آخرت با من هستی.
عرض کردم: اذاً و الله لا اتبرء منک: در این صورت سوگند به خدا از تو بیزاری نمیجویم.
(رشید هجری بعد از این خبری که از مولایش شنید روزها مکرر کنار آن نخله خرما میرفت و به آن آب میداد، و میگفت: ای درخت من برای تو بزرگ شدهام و تو برای من روییده شدهای).
ابن زیاد گفت: به گونه دیگری تو را بکشم تا سخن مولایت علی(ع) در مورد چگونگی قتل تو، دروغ گردد؟
سپس دستور داد، دو دست و دو پای آن دلاور مرد مخلص را قطع نمودند ولی زبانش را قطع نکرده، و با همان وضع او را به دار آویزان نمودند.
مردم از هر سو، اطراف چوبه دار جمع شدند، او با این که دست و پایش قطع شده بود، در شأن خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) سخن میگفت، و از علوم و اسراری که مولایش حضرت علی(ع) به او آموخته بود، برای مردم بیان میکرد.
سپس گفت: ای مردم هنوز وقت باقی است و مسایل خود را از من بپرسید. شخصی با شتاب، خود را به ابن زیاد رساند و گفت: ای امیر! با این که دست و پای این مرد (رشید) را قطع نمودهای، بر فراز چوبه دار از امور بسیار مهم خبر میدهد و بر ضد بنیامیه افشاگری مینماید...
ابن زیاد دستور داد که جلادش برود و زبان رشید را قطع کند، او نیز همین دستور را اجرا کرد، و شب آن روز، رشید بالای دار به درجه رفیع شهادت نایل گشت (98) و به این ترتیب در سختترین شرایط، نسبت به علی(ع) مخلصانه وفاداری نمود.
بدین طریق جریان قتلش مطابق فرمایش علی(ع) اجرا گردید و راستی سخن مولایش علی(ع) آشکار گردید.
ادامه ندارد
خبر شهادت حسین
راوی میگوید: عرضه داشتم یا امیرالمؤمنین به خدا قسم این زندگی بدی است. حضرت فرمودند: این حادثه حتماً به وقوع میپیوندد.
حضرت علی(ع) به حضرت امام حسین(ع) فرمودند: ای ابا عبدالله از قدیم ثابت و مسلم شده که تو اسوه و مقتدای خلق میباشی. حسین(ع) عرضه داشت: فدایت شوم حالم چیست؟
حضرت علی(ع) فرمودند: میدانی آن چه را که خلق نمیدانند و عن قریب عالم به آن چه میداند منتفع خواهد شد، فرزندم بشنو و ببین پیش از آن که مبتلا گردی، قسم به کسی که جانم در دست اوست، بنیامیه خون تو را خواهند ریخت ولی نمیتوانند تو را از دینت جدا کرده و قادر نیستند یاد پروردگارت را از خاطرت ببرند.
حسین(ع) عرضه کرد: قسم به کسی که جانم در دست اوست همین قدر مرا کافی است به آن چه خدا نازل فرموده اقرار داشته و گفتار پیامبر خدا تصدیق داشته و کلام پدرم را تکذیب نمیکنم.
امیرالمؤمنین(ع) بیرون آمده و در مسجد نزول اجلال فرموده و اصحاب و یاران دور آن حضرت حلقه زدند در این هنگام حضرت حسین(ع) تشریف آوردند تا رسیدند مقابل امیرالمؤمنین(ع) و آن جا ایستادند، امیرالمؤمنین(ع) دست مبارک بر سر ایشان نهاده و فرمودند: پسرم، خداوند متعال، اقوام و طوایفی را به وسیله قرآن تقبیح نموده و مورد سرزنش و ملامت قرار داده و فرموده است:
فما بکت علیهم السماء والارض و ما کانوا منظرین.
به خدا قسم حتماً پس از من تو را خواهند کشت سپس آسمان و زمین بر تو گریه خواهند نمود.(114)
ادامه ندارد
خبر دادن علی از شهادت میثم تمار
گفت: سالم.
فرمود: رسول خدا(ص) به من خبر داد که در میان عجم، نامی که پدرت برای تو گذاشته است میثم است.
میثم گفت: خدا و رسولش راست گفتهاند، تو نیز راست گفتی. آری، اسم من میثم است.
حضرت فرمود: به نامی که رسول خدا(ص) تو را با آن خوانده برگرد و کنیهات ابی سالم باشد. و بعد از این تو را دستگیر میکنند و به دار میآویزند. همانطور هم شد.(104)
ادامه ندارد
خبر دادن علی از شهادت خود
علی(ع) در آن هنگام فرمود: چه موضوعی باعث شده که بدبختترین این امت بیاید و اراده شوم خود را عملی سازد. سوگند به کسی که جانم در تصرف اوست به زودی محاسنم را از خون سرم رنگین خواهند کرد.
ابن ملجم چون از بیعت آسوده شد، برگشت. حضرت امیر(ع) به این شعر مترنم شده فرمود:
اشدد حیازیمک للموت ----- فان الموت لاقیکا
و لا تجزع من الموت ----- اذا حل بوادیکا
کما اضحک الدهر ----- کذاک الدهر یبکیکا
خود را برای استقبال از مرگ آماده کن و بدان که به زودی او تو را در مییابد. از مرگ نترس و از ورود او اندوهناک مباش زیرا همان طور که روزگار تو را میخنداند به همان گونه میگریاند.(197)
ادامه ندارد
خبر دادن از قاتل امام حسین
علی(ع) فرمود: سوگند به خدا دوست من رسول خدا(ص) از پرسش تو به من اطلاع داد و اضافه کرد همانا بر هر تار موی سر تو فرشته موکل است که تو را لعنت میکند و بر هر تار موی ریش تو شیطانی موکل است که اسباب سرگردانی و بیچارگی تو را فراهم میسازند و همانا در منزل تو بزغالهای است که فرزند رسول خدا(ص) را میکشد و نشانه این پیشامد صحت و درستی سخن من است و هر گاه پاسخ پرسش تو دشوار نبود از حقیقت آن تو را باخبر میساختم، باز هم نشانه همان است که گفتم: فرشته و شیطان تو را لعنت میکنند.
پسر او در آن روزگار خردسال بود و تازه میتوانست بنشیند و در هنگام پیشامد کربلا او قاتل حسین شد و قضیه چنان بود که علی خبر داد.(116)
ادامه ندارد
خبر دادن از شهادت به دخترش
ام کلثوم پرسید: به چه دلیل چنین فال بدی میزنید و ما را داغدار میسازید؟
فرمود: رسول خدا را در خواب دیدم که گرد و غبار را از چهره من پاک میکرد و میفرمود گرفتاریهای دنیا از تو برداشته شد و تیر قضا به هدف مقصود رسید.
نامبرده گوید: سه شبانه روز نگذشته بود که حادثه ضربت خوردن امیرالمؤمنین(ع) واقع گردید. ام کلثوم از این پیشآمد ناراحت شده داد میزد و فریاد میکرد، امیرالمؤمنین(ع) او را ساکت کرده میفرمود: دختر من گریه مکن آرام باش هم اکنون پیغمبر خدا را میبینم با دست به جانب من اشاره میکند و میفرماید: یا علی به جانب ما بیا که آن چه در نزد ماست برای تو بهتر از ماندن در دنیا.(215)
ادامه ندارد
خبر دادن از آخرین پلید
فرمود: بلی.
یهودی گفت: بر وصی هر پیغمبری هفت بلیه و امتهان وارد میشود در حیات پیغمبر، و هفت بلیه بعد از وفات آن پیغمبر، تو بگو که آیا نسبت به تو هم واقع شده است؟
چون آن حضرت آن بلیهها و امتهانها را بیان فرمود، اصحاب آن حضرت همه حاضر بودند و همه تصدیق نمودند.
بعد از آن فرمودند: یکی دیگر از بلیههای من مانده و نزدیک است که آن بلیه بر من وارد شود، پس آن یهودی به گریه آمد، و اصحاب آن حضرت به فغان آمدند و گفتند: یا علی! آن خصلت آخر را بیان فرما؟
حضرت اشاره به ریش مبارک خود نمود فرمود: بلیه آخر آن است که این ریش از خون این موضع تر خواهد شد، و اشاره بر سر مبارک خود نمود.
چون خضرت این خبر وحشت آور را فرمود، صداهای مردم در مسجد به گریه بلند شد، شیون مردم به حدی رسید که در کوفه هیچ خانه نماند مگر آنکه اهلش از ترس آن صدا بیرون دویدند. آن یهودی در همان ساعت بر دست آن حضرت مسلمان شد، پیوسته در خدمت آن حضرت بود تا آن که آن حضرت به درجه شهادت فایز گردید، و ابن ملجم را گرفتند و به خدمت امام حسن(ع) آوردند در آن وقت آن یهودی حاضر بود و مردم بر دور امام حسن(ع) جمع شده بودند، و آن ملعون را در پیش آن حضرت بازداشته بودند، پس آن یهودی به آن حضرت گفت: ای ابومحمد بکش این لعین را خدا او را بکشد، به درستی که من خواندهام در کتابی که بر حضرت موسی نازل شده است که این بدبخت گناهش بزرگتر است از پسر آدم که برادر خود را کشت، و از قدار پی کننده ناقه صالح.(210)
ادامه ندارد
خبر از نوحه گری ها
ادامه ندارد
خبر از مردی شکم پاره
آگاه باشید که به زودی بعد از من، مردی گشاده گلو و شکم برآمده (یعنی معاویه بر شما غالب میشود. میخورد آنچه بیابد و میخواهد آنچه نیابد.
گویند: معاویه هر چه میخورد، سیر نمیگشت تا این که میگفت: سفره را برچینید، خسته شدم و سیر نگشتم. علت پرخوری معاویه بر اثر نفرین پیامبر بود، وقتی پیامبر کسی را به طلب معاویه فرستاد، دید مشغول خوردن است و نمیآید، برگشت و گفت: طعام میخورد، دیگر بار فرستاد باز به خوردن مشغول بود، پس فرمود: خدایا! شکم او را سیر مگردان. او را بکشید اگر چه او را نخواهید کشت.
آگاه باشید! به زودی او شما را به ناسزا گفتن و بیزاری جستن از من امر میکند، اگر شما را به ناسزا گفتن مجبور نمود، مرا دشنام دهید زیرا ناسزا گفتن برای من سبب علو مقام میشود و برای شما باعث نجات و رهایی (از شر او) میشود، اما در بیزاری جستن، پس از من بیزاری نجویید، زیرا من به فطرت اسلام تولد یافتهام، و در ایمان و هجرت سبقت و پیشی گرفتهام.(137)
ادامه ندارد
خبر از علم غیب
سپس علی(ع) وارد شد و از حکایت دختر پرسید و گفتار او را به حضرت خبر دادند، امیرالمؤمنین(ع) فرمود: او را (از آنچه گفته) خبر دهید تا مالکش شوید.
گفتند: در میان ما کسی نیست که علم غیب داشته باشد.
فرمود: پس من او را خبر دهم و بدون اعتراض مالک شوم.
عرض کردند: آری، آن گاه (جابر) ذکر کرده که: حضرت به او خبر داد و او هم تصدیق کرد، سپس دختر گفت: آن نشانهای که میان من و مادرم هست چیست؟
فرمود: هنگامی که تو را زائید سخن تو را با آن خواب در لوحی از مس نوشت و آن را در آستانه در پنهان کرد، بعد از دو سال آن را برای تو بازگو نمود، سپس آن را به تو سپرد و گفت: ای دخترک هنگامی که کسی که خون شما را بریزد، و اموال شما را غارت کند، و فرزندانتان را اسیر کند بر سر شما تاخت، و تو هم با دیگران اسیر شدی، این لوح را با خود بردار، و بکوش که از آن جماعت مالک تو نشود مگر کسی که تو را از آن خواب و از آنچه در این لوح است خبر دهد.
دختر گفت: راست گفتی یا امیرالمؤمنین(ع)، اکنون آن لوح کجاست؟
فرمود: در کاسه تو، پس در این وقت لوح را به امیرالمؤمنین(ع) داد، و حضرت به جهت آن که دلیلش روشن شد، و شاهدش ثابت، مالک آن دختر شد.(166)
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
