خط مشی دوستان علی

اصبغ بن نباته گوید: خدمت امیر مؤمنان(ع)نشسته بودم و آن حضرت میان مردم داوری می‏کرد که جماعتی وارد شدند و مرد سیاه کت بسته‏ای هم با آنان بود، گفتند: ای امیرمؤمنان، این دزد است. فرمود: ای مرد سیاه، دزدی کرده‏ای؟
گفت: آری ای امیر مؤمنان. فرمود: مادر به عزا اگر بار دوم اقرار کنی دستت را می‏برم، گفت: آری می‏دانم ای مولای من، فرمود: وای بر تو، بنگر چه می‏گویی، آیا دزدی کرده‏ای؟
گفت: آری ای مولای من. در این جا حضرت فرمود: دستش را ببرید که بریدن دست او واجب گشت.
دست راستش را بریدند(224) و آن را در حالی که خون از آن می‏چکید به دست چپ گرفت و به راه افتاد. در راه با مردی به نام ابن کواء (که از خوارج بود) روبرو شد، وی گفت: ای مرد سیاه، چه کسی دستت را برید؟
گفت: دستم را سرور اوصیاء و پیشوای سپید چهرگان و شایسته‏ترین کس به (ولایت بر) مردمان علی بن ابی طالب(ع) برید، همان کسی که پیشوای هدایت، همسر فاطمه زهرا دختر محمد مصطفی و پدر امام حسن مجتبی و حسین مرتضی است، همان پیشی گیرنده به بهشت‏های پرنعمت، کشنده دلاوران، انتقام گیرنده از نابخردان، دهنده زکات، پناه دهنده والامقام از اولاد هاشم بزرگ، عموزاده رسول، رهنما به راه راست، گوینده درست گفتار، دلاور مکی، آقای باوفا، سرشار از علم و برکنده از شرک، امین ال حم و یس و طه و میامین، آزاد در حرمین، و نماز گزارنده به دو قبله، خاتم اوصیاء و صی برگزیده انبیا، شاه شیران و دلاور شیر دل، همو که جبرییل امین یاور اوست و میکاییل مبین ناصرش، وصی رسول پروردگار جهانیان، خاموش کننده آتش آتش افروزان، و بهترین بالنده از میان همه قریش، همو که سپاهی از آسمان پیرامون اویند یعنی علی بن ابی طالب امیرمؤمنان علی رغم ناکسان، و مولای همه مردم زمان!
به این جا که رسید ابن کوا گفت: وای بر تو ای مرد سیاه، علی دست تو را بریده و تو این گونه او را می‏ستایی؟!
گفت: چرا او را نستایم در حالی که عشق او با گوشت و خونم آمیخته است؟! به خدا سوگند او دست مرا نبرید جز به خاطر حقی که خداوند بر من واجب ساخته بود.
من خدمت امیرمؤمنان (ع) رسیده گفتم: سرورم، چیز عجیبی دیدم، فرمود: چه دیدی؟
گفتم: با مرد سیاهی روبرو شدم که دست راستش بریده بود و آن را در حالی که خون می‏چکید به دست چپ گرفته بود و می‏رفت، به او گفتم: ای مرد سیاه، چه کسی دستت را بریده؟ گفت: سرور مؤمنان...و سخنان او را بر آن حضرت باز گفتم، من نیز عین سخن ابن کوا را به او گفتم و او همان پاسخ داد.
امیرمؤمنان (ع) رو کرد به فرزندش حسن و فرمود: برخیز عمویت را بیاور. امام حسن(ع) در طلب وی رفت، او را در جایی به نام کِنده یافت و نزد امیرمؤمنان (ع) آورد.
حضرت به او فرمود: ای مرد سیاه، من دست تو را بریدم و تو مرا می‏ستایی؟! گفت: ای امیرمؤمنان، چرا تو را نستایم در حالی که عشق تو با خون و گوشتم آمیخته است؟! به خدا سوگند دست مرا نبریدی جز به حقی که بر من روا شده بود و مایه نجات من از عذاب آخرت گردید.
حضرت فرمود: دستت را به من بده. دست او را گرفت و در جایی که بریده شده بود نهاد و با عبای خود پوشاند و برخاست و نمازگزارد و دعایی خواند که شنیدیم در آخرش گفت: آمین. آن گاه عبا را برداشت و فرمود: ای رگ‏ها در جای خود به صورتی که بودید بچسبید و پیوند خورید. سپس آن مرد سیاه برخاسته و می‏گفت: به خدا و محمد رسول او و علی که دست بریده را پس از جدایی آن پیوند داد ایمان آوردم. سپس بر قدم‏های علی(ع) افتاد و گفت: پدر و مادرم فدایت باد ای وارث علم نبوت.
و در روایت دیگری است که فرمود: ای پسر کواء، دوستانمان را اگر قطعه قطعه کنیم جز بر دوستیشان نیفزاید، و در میان دشمنانمان کسانی هستند که اگر روغن و عسل هم به کامشان ریزیم باز هم جز بر دشمنی آنان نیفزاید.(225)(226)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خضر یار علی

سلیمان اعمش گفت: خارج شدم به قصد حج خانه خدا عبور نمودم به قادسیه ناگاه زنی را دیدم از اهل صحرا که کور شده بود نشسته بود بر سر راه می‏گفت ای کسی که آفتاب را برگردانیدی ای علی بن ابیطالب برگردان به من چشمم را.
راوی گفت: پس به حال او رقت نمودم و دلم سوخت بیرون آوردم هفت دینار و دادم به او و گفتم: ای بنده خدا این پول را صرف معاش خود گردان. گفت: تو چه کسی هستی؟ خدای تو را رحمت کند. گفتم: من مردی هستم که قصد حج دارم. گفت: ای برادر احتیاج تو بیشتر است به این پول چون سفر تو بعید است من امیدوارم حسن کفایت خدای تعالی را در همین مکان. راوی گفت: به آن زن گفتم: بگیر این مقدار را که من از مخارج سفر خود زیادتر دارم. گفت: خداوند زیاد کند نفقه تو را و جزای خیر به تو دهد و آن پول را قبول نکرد.
پس رفتم و حج را تمام کردم در مراجعت چون به قادسیه رسیدم یادم آمد از آن زن که نابینا بود، به آن موضع آمدم ناگاه دیدم او را در همان موضع نشسته با زن‏های دیگر و همانا خداوند چشم او را شفا داده است به او گفتم: خدای تو را رحمت کند، چه کرد به تو محبت علی بن ابیطالب؟ جواب داد: چه سؤالی است که می‏کنی؟ گفتم: آیا مرا می‏شناسی؟ گفت: نه. گفتم: من آن صاحب دینارها هستم که خواستم به تو دهم قبول نکردی. گفت: مرحبا به تو ای مرد.
خدا حج تو را قبول کند بنشین تا به تو خبر دهم.
خدای عزوجل را خواندم هفت شبانه روز چون شب هفتم شد شب جمعه‏ای بود بسیار در دعا مبالغه کردم چون اواخر شب شد ناگاه نزدیک من آمد مردی که بوی او از همه مردم بهتر بود و به من گفت: آیا علی(ع) را دوست می‏داری؟ گفتم: بلی به خدا قسم دوست می‏دارم او را دوستی شدید.
پس آن مرد برای من دعا نمود.
سپس گفت: سرت را بلند کن به سوی آسمان و چشمت را باز کن. چون سر بلند بلند کردم ستارگان را دیدم، گفتم: به حق آن کسی که برگردانید چشم مرا به وسیله دعای تو خودت را معرفی کن چه کسی هستی؟ جواب داد: من خضر دوست علی(ع) و رفیق او هستم.
پس محبت علی(ع) را در قلبت حفظ نما و پایدار باش بر آن البته خداوند نفع می‏دهد تو را به برکت آن در دنیا و آخرت می‏دهد.(260)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر علی از غیب

عایشه گفت: مردی را که دشمن سرسخت علی(ع) باشد برای من پیدا کنید تا نزد او بفرستم، چنین مردی را آوردند و چون در برابر او ایستاد سرش را به جانب آن مرد بلند کرد و گفت: دشمنی تو با این مرد به چه پایه رسیده؟
(راوی) گوید: به او گفت: بسیار از خدای خود طلب می‏کنم و آرزو دارم که او با اصحابش زیر چنگال من باشند، و با شمشیر ضربتی (بر سر آنان) بزنم و خون از شمشیر بچکد.
عایشه گفت: تو شایسته این کار هستی، این نامه مرا ببر به او بده چه در حال سفر و حرکت باشد، چه اقامت کرده باشد، و آگاه باش که اگر او را در حال حرکت بینی خواهی دید که بر استر پیغمبر(ص) سوار است، و کمان او را به شاخه انداخته، و تیردانش را به قربوس زینش آویخته، و اصحابش مانند مرغان صف کشیده پشت سرش هستند.
(قاصد) گفت: پس او را سواره با همان حالت که عایشه گفته بود استقبال کردم، و نامه را به او دادم، و مهرش را شکست و خواند و فرمود: به منزل می‏آیی و از غذا و آب ما می‏خوری و جواب نامه‏ات می‏نویسم. گفتم: به خدا! این کارها عملی نمی‏شود. (راوی) گفت: پس آن مرد پشت سر حضرت حرکت کرد و اصحاب آن جناب اطرافش را گرفته بودند، سپس به او فرمود: از تو سؤال کنم؟
عرض کرد: آری.
فرمود: جوابم را می‏دهی؟
عرض کرد: آری.
فرمود: تو را به خدا قسم می‏دهم آیا عایشه نگفت: مردی را که دشمن سرسخت این مرد (علی) باشد برای من پیدا کنید و تو را نزد او بردند، و به تو نگفت: دشمنی تو با این مرد به چه پایه رسیده؟ و تو نگفتی: بسیاری از اوقات از خدای خود تمنا می‏کنم که او با یارانش در چنگال من باشند، و با شمشیر ضربتی (بر سر آنها) بزنم که خون از شمشیر بچکد؟
(قاصد) گفت: خدایا (تو می‏دانی)، آری.
فرمود: پس تو را به خدا قسم می‏دهم آیا به تو نگفت که: نامه مرا ببر و به او بده خواه در حال حرکت باشد یا اقامت کرده باشد، و آگاه باش که اگر او را در حال حرکت ببینی خواهی دید که بر استر پیغمبر(ص) سوار است، و کمانش را به شاخه انداخته، و تیردانش را به قربوس زینش آویخته؟
گفت: خدایا (تو می‏دانی) بلی.
فرمود: پس تو را به خدا قسم می‏دهم آیا به تو نگفت: اگر غذا و آبش را بر تو عرضه داشت هرگز چیزی از آن مخور که در آن سحر است؟
گفت: خدایا (تو می‏دانی) آری.
فرمود: پس از من هم پیغام می‏بری؟
گفت: خدایا (تو می‏دانی) آری، زمانی که من نزد تو آمدم روی زمین مخلوقی از تو مبغوض‏تر نزد من نبود، و اکنون مخلوقی در زمین از تو محبوب‏تر نزد من نیست، پس هر امری که می‏خواهی بفرما.
فرمود: پس نامه مرا به او برسان و بگو: اطاعت خدا و رسولش را نکردی چون که خدا تو را به ماندن در خانه امر کرد، و تو از خانه بیرون آمده در لشکرها رفت و آمد کردی، و به طلحه و زبیر و یارانش بگو: شما درباره خدا و رسولش به انصاف رفتار نکردید، چون زنان خود را در خانه‏هایتان گذاشتید، و زن پیغمبر را بیرون آوردید.
(راوی) گفت: پس (مرد) نامه او را آورد و نزد عایشه انداخت و پیغام حضرت را به او داد و برگشت نزد او و در صف جنگ صفین کشته شد، عایشه گفت: هیچ کس را نزد او نمی‏فرستیم مگر این که او را بر ما فاسد کند (و به ما می‏شوراند.)(182)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر علی از شهادت جویریه

جویریه بن مسهر کنار خانه علی(ع) آمد پرسید: امیرالمؤمنین(ع) کجاست؟ گفتند: خوابیده است، صدایش را بلند کرده گفت: ای خوابیده از جای برخیز سوگند به کسی که جان من در دست توانای اوست چنان چه خود پیش از این به ما اطلاع داده‏ای ضربتی بر سرت زنند که محاسنت را از خون سرت خضاب سازد، علی(ع) صدای او را شناخته فرمود: جویریه پیش بیا تا سخنی با تو بگویم، چون نزدیک آمد، فرمود: به حق کسی جان من در تصرف اوست تو را نیز به حضور بدکردار پرخور پست فطرتی خواهند برد و او دستور می‏دهد دست و پای تو را ببرند و در زیر درخت بسیار بلندی به دار زنند، روزگاری از این قضیه گذشت تا در زمان معاویة بن ابی سفیان که زیاد به ولایت رسید دست و پای او را برید و او را در زیر درخت بسیار دراز پسر مکعبر به دار آویخت.(214)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر علی از آینده

مالک بن ضمره گوید: از امیرالمؤمنین علی(ع) شنیدم که می‏فرمود: آگاه باشید که شما در معرض لعن و دروغگو شمردن من قرار خواهید گرفت (شما را در شرایطی قرار می‏دهند که اقدام به لعن و دروغزن خواندن من می‏کنید)، پس هر کس مرا از روی کراهت و عدم رضایت قبلی لعن کند و خداوند ناراضی بودن او را بدین کار از دلش بداند من و او با هم بر محمد(ص) وارد می‏شویم، و هر کس زبانش را نگه دارد و مرا لعن نکند، به اندازه زمان پرتاب یک تیر با یک چشم به هم زدن از من زودتر به ملاقات آن حضرت برود، و هر کس با رضایت و خوشحالی مرا لعن کند حجابی میان او و (عذاب) خداوند (یا حجتی میان او و خداوند) نخواهد بود، و حجت و دلیلی بر پیشگاه محمد(ص) ندارد.
هان بدانید که محمد(ص) روزی دست مرا گرفت و فرمود: هر کس با این پنج (انگشت) بیعت کند، و در حالی که تو را دوست می‏دارد بمیرد، حقاً به عهد و به تکلیف خود عمل نموده، و هر کس در حالی که تو را دشمن می‏دارد بمیرد همانا به مرگ دوران جاهلیت مرده است، و به تمام آن چه که در اسلام عمل نموده، و هر کس در حالی که تو را دشمن می‏دارد بمیرد همانا به مرگ دوران جاهلیت مرده است، و به تمام آن چه که در اسلام عمل نموده (اعم از عبادات و غیره) مورد محاسبه قرار گیرد، و اگر در حالی که تو را دوست می‏دارد پس از تو زنده بماند، تا آن‏گاه که خورشید طلوع و غروب می‏کند خداوند کارهای او را به امن و ایمان پایان خواهد داد.(150)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر شهادت رشید هجری

رشید (بر وزن زبیر) به این خاطر که زادگاه خود و پدر و اجدادش بلده هجر (بر وزن کمر) بود، او را رشید هجری می‏خواندند، او در کوفه سکونت داشت و در هر فرصتی از حریم مقدس امیر مؤمنان علی(ع) دفاع می‏کرد.(97)
او از یاران خالص و با کمال و شجاع حضرت علی(ع) بود، وقتی که عبیدالله بن زیاد (دژخیم خونخوار یزید) بر عراق مسلط شد، دستور داد، یاران خاص علی(ع) را که هرگز از خط آن حضرت، بیرون نمی‏روند، دستگیر کنند، یکی از آن یاران، رشید هجری بود، او را دستگیر کرده نزد ابن زیاد آوردند.
ابن زیاد ستمگر و مغرور که دژخیمی، بی‏رحم و خونریز بود، به رشید رو کرد و گفت: مولای تو علی(ع) قتل تو را چگونه بیان کرده است؟
رشید با کمال قاطعیت گفت:
روزی در نخلستانی همراه جمعی در محضر امیر مؤمنان علی(ع) بودم، از خرمای یکی از نخله‏های آن نخلستان خواست، عرض کردم: آیا خرمای این درخت، از خرمای سایر درخت‏ها بهتر است که می‏فرمایی از خرمای این درخت بیاورند؟
فرمودند: (نه منظور چیز دیگر است) عبیدالله بن زیاد ناپاک به زودی تو را به بیزاری از من وارد می‏کند، و اگر بیزاری نجویی، دو دست و دو پایت را قطع می‏نماید و هم چنین زبانت را می‏برد، و سپس پیکرت را بر شاخه‏ای از همین نخله (درخت خرما) که خرمای آن را طلب کردم، آویزان می‏نماید تا کشته شوی.
عرض کردم: آیا پایان این کار، بهشت است؟
فرمود: تو در دنیا و آخرت با من هستی.
عرض کردم: اذاً و الله لا اتبرء منک: در این صورت سوگند به خدا از تو بیزاری نمی‏جویم.
(رشید هجری بعد از این خبری که از مولایش شنید روزها مکرر کنار آن نخله خرما می‏رفت و به آن آب می‏داد، و می‏گفت: ای درخت من برای تو بزرگ شده‏ام و تو برای من روییده شده‏ای).
ابن زیاد گفت: به گونه دیگری تو را بکشم تا سخن مولایت علی(ع) در مورد چگونگی قتل تو، دروغ گردد؟
سپس دستور داد، دو دست و دو پای آن دلاور مرد مخلص را قطع نمودند ولی زبانش را قطع نکرده، و با همان وضع او را به دار آویزان نمودند.
مردم از هر سو، اطراف چوبه دار جمع شدند، او با این که دست و پایش قطع شده بود، در شأن خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) سخن می‏گفت، و از علوم و اسراری که مولایش حضرت علی(ع) به او آموخته بود، برای مردم بیان می‏کرد.
سپس گفت: ای مردم هنوز وقت باقی است و مسایل خود را از من بپرسید. شخصی با شتاب، خود را به ابن زیاد رساند و گفت: ای امیر! با این که دست و پای این مرد (رشید) را قطع نموده‏ای، بر فراز چوبه دار از امور بسیار مهم خبر می‏دهد و بر ضد بنی‏امیه افشاگری می‏نماید...
ابن زیاد دستور داد که جلادش برود و زبان رشید را قطع کند، او نیز همین دستور را اجرا کرد، و شب آن روز، رشید بالای دار به درجه رفیع شهادت نایل گشت (98) و به این ترتیب در سخت‏ترین شرایط، نسبت به علی(ع) مخلصانه وفاداری نمود.
بدین طریق جریان قتلش مطابق فرمایش علی(ع) اجرا گردید و راستی سخن مولایش علی(ع) آشکار گردید.


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر شهادت حسین

ابی عبدالله جدلی گفت: بر امیرالمؤمنین(ع) داخل شدم در حالی که حضرت حسین(ع) در کنار آن حضرت نشسته بودند، امیرالمؤمنین(ع) دست بر شانه حسین(ع) زد و سپس فرمود: این کشته خواهد شد و احدی یاری او را نخواهد نمود.
راوی می‏گوید: عرضه داشتم یا امیرالمؤمنین به خدا قسم این زندگی بدی است. حضرت فرمودند: این حادثه حتماً به وقوع می‏پیوندد.
حضرت علی(ع) به حضرت امام حسین(ع) فرمودند: ای ابا عبدالله از قدیم ثابت و مسلم شده که تو اسوه و مقتدای خلق می‏باشی. حسین(ع) عرضه داشت: فدایت شوم حالم چیست؟
حضرت علی(ع) فرمودند: می‏دانی آن چه را که خلق نمی‏دانند و عن قریب عالم به آن چه می‏داند منتفع خواهد شد، فرزندم بشنو و ببین پیش از آن که مبتلا گردی، قسم به کسی که جانم در دست اوست، بنی‏امیه خون تو را خواهند ریخت ولی نمی‏توانند تو را از دینت جدا کرده و قادر نیستند یاد پروردگارت را از خاطرت ببرند.
حسین(ع) عرضه کرد: قسم به کسی که جانم در دست اوست همین قدر مرا کافی است به آن چه خدا نازل فرموده اقرار داشته و گفتار پیامبر خدا تصدیق داشته و کلام پدرم را تکذیب نمی‏کنم.
امیرالمؤمنین(ع) بیرون آمده و در مسجد نزول اجلال فرموده و اصحاب و یاران دور آن حضرت حلقه زدند در این هنگام حضرت حسین(ع) تشریف آوردند تا رسیدند مقابل امیرالمؤمنین(ع) و آن جا ایستادند، امیرالمؤمنین(ع) دست مبارک بر سر ایشان نهاده و فرمودند: پسرم، خداوند متعال، اقوام و طوایفی را به وسیله قرآن تقبیح نموده و مورد سرزنش و ملامت قرار داده و فرموده است:
فما بکت علیهم السماء والارض و ما کانوا منظرین.
به خدا قسم حتماً پس از من تو را خواهند کشت سپس آسمان و زمین بر تو گریه خواهند نمود.(114)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر دادن علی از شهادت میثم تمار

میثم تمار غلام یک زن بود، امیرالمؤمنین او را خرید و آزاد کرد. پرسید: اسمت چیست؟
گفت: سالم.
فرمود: رسول خدا(ص) به من خبر داد که در میان عجم، نامی که پدرت برای تو گذاشته است میثم است.
میثم گفت: خدا و رسولش راست گفته‏اند، تو نیز راست گفتی. آری، اسم من میثم است.
حضرت فرمود: به نامی که رسول خدا(ص) تو را با آن خوانده برگرد و کنیه‏ات ابی سالم باشد. و بعد از این تو را دستگیر می‏کنند و به دار می‏آویزند. همانطور هم شد.(104)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر دادن علی از شهادت خود

عابر بن واثله گفت: زمانی که خلافت ظاهری به امیرالمؤمنین علی(ع) رسید، مردم را برای بیعت با خود جمع کرد و از جمله کسانی که قصد بیعت با آن جناب را داشت عبدالرحمن ابن ملجم مرادی بود، چون به عنوان بیعت با آن حضرت حضور پیدا کرد، حضرت دو مرتبه یا سه مرتبه او را اجازه بیعت نداد پس از آن با کمال ناراحتی برای بیعت دست دراز کرد.
علی(ع) در آن هنگام فرمود: چه موضوعی باعث شده که بدبخت‏ترین این امت بیاید و اراده شوم خود را عملی سازد. سوگند به کسی که جانم در تصرف اوست به زودی محاسنم را از خون سرم رنگین خواهند کرد.
ابن ملجم چون از بیعت آسوده شد، برگشت. حضرت امیر(ع) به این شعر مترنم شده فرمود:
اشدد حیازیمک للموت ----- فان الموت لاقیکا
و لا تجزع من الموت ----- اذا حل بوادیکا
کما اضحک الدهر ----- کذاک الدهر یبکیکا
خود را برای استقبال از مرگ آماده کن و بدان که به زودی او تو را در می‏یابد. از مرگ نترس و از ورود او اندوهناک مباش زیرا همان طور که روزگار تو را می‏خنداند به همان گونه می‏گریاند.(197)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر دادن از قاتل امام حسین

ابوالحکم گوید: از پیرمردان و دانشمندان خود شنیدم می‏گفتند: علی(ع) در ذیل خطبه‏ای فرمود: هنوز که دستتان از دامن من کوتاه نشده هر چه می‏خواهید از من بپرسید، سوگند به خدا از عده مردمی که صد نفر آن‏ها گمراه کننده دیگران و صد نفرشان هدایت کننده آنان باشند، سؤال نکنید جز این که از خواننده و رهنمای آن ها که تا فردای قیامت پایدارند اطلاع خواهم داد. مردی همان وقت از جای برخاست پرسید: بر سر و روی من چند تار موی روییده؟
علی(ع) فرمود: سوگند به خدا دوست من رسول خدا(ص) از پرسش تو به من اطلاع داد و اضافه کرد همانا بر هر تار موی سر تو فرشته موکل است که تو را لعنت می‏کند و بر هر تار موی ریش تو شیطانی موکل است که اسباب سرگردانی و بیچارگی تو را فراهم می‏سازند و همانا در منزل تو بزغاله‏ای است که فرزند رسول خدا(ص) را می‏کشد و نشانه این پیشامد صحت و درستی سخن من است و هر گاه پاسخ پرسش تو دشوار نبود از حقیقت آن تو را باخبر می‏ساختم، باز هم نشانه همان است که گفتم: فرشته و شیطان تو را لعنت می‏کنند.
پسر او در آن روزگار خردسال بود و تازه می‏توانست بنشیند و در هنگام پیشامد کربلا او قاتل حسین شد و قضیه چنان بود که علی خبر داد.(116)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر دادن از شهادت به دخترش

اسماعیل بن زیاد گوید: ام موسی کنیز علی(ع) و سرپرست دخترش فاطمه به من گفت: از علی(ع) شنیدم به دخترش ام کلثوم می‏فرمود: دختر من به زودی از مصاحبت من محروم خواهی شد و طولی نمی‏کشد که از میان شما می‏روم.
ام کلثوم پرسید: به چه دلیل چنین فال بدی می‏زنید و ما را داغدار می‏سازید؟
فرمود: رسول خدا را در خواب دیدم که گرد و غبار را از چهره من پاک می‏کرد و می‏فرمود گرفتاری‏های دنیا از تو برداشته شد و تیر قضا به هدف مقصود رسید.
نامبرده گوید: سه شبانه روز نگذشته بود که حادثه ضربت خوردن امیرالمؤمنین(ع) واقع گردید. ام کلثوم از این پیشآمد ناراحت شده داد می‏زد و فریاد می‏کرد، امیرالمؤمنین(ع) او را ساکت کرده می‏فرمود: دختر من گریه مکن آرام باش هم اکنون پیغمبر خدا را می‏بینم با دست به جانب من اشاره می‏کند و می‏فرماید: یا علی به جانب ما بیا که آن چه در نزد ماست برای تو بهتر از ماندن در دنیا.(215)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر دادن از آخرین پلید

ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: مردی از علمای یهود به خدمت حضرت امیرالمؤمنین(ع) آمد و در هنگامی که آن حضرت از جنگ خوارج نهروان مراجعت نموده بود، پرسید که: یا علی تویی وصی پیغمبر آخر الزمان؟
فرمود: بلی.
یهودی گفت: بر وصی هر پیغمبری هفت بلیه و امتهان وارد می‏شود در حیات پیغمبر، و هفت بلیه بعد از وفات آن پیغمبر، تو بگو که آیا نسبت به تو هم واقع شده است؟
چون آن حضرت آن بلیه‏ها و امتهان‏ها را بیان فرمود، اصحاب آن حضرت همه حاضر بودند و همه تصدیق نمودند.
بعد از آن فرمودند: یکی دیگر از بلیه‏های من مانده و نزدیک است که آن بلیه بر من وارد شود، پس آن یهودی به گریه آمد، و اصحاب آن حضرت به فغان آمدند و گفتند: یا علی! آن خصلت آخر را بیان فرما؟
حضرت اشاره به ریش مبارک خود نمود فرمود: بلیه آخر آن است که این ریش از خون این موضع تر خواهد شد، و اشاره بر سر مبارک خود نمود.
چون خضرت این خبر وحشت آور را فرمود، صداهای مردم در مسجد به گریه بلند شد، شیون مردم به حدی رسید که در کوفه هیچ خانه نماند مگر آنکه اهلش از ترس آن صدا بیرون دویدند. آن یهودی در همان ساعت بر دست آن حضرت مسلمان شد، پیوسته در خدمت آن حضرت بود تا آن که آن حضرت به درجه شهادت فایز گردید، و ابن ملجم را گرفتند و به خدمت امام حسن(ع) آوردند در آن وقت آن یهودی حاضر بود و مردم بر دور امام حسن(ع) جمع شده بودند، و آن ملعون را در پیش آن حضرت بازداشته بودند، پس آن یهودی به آن حضرت گفت: ای ابومحمد بکش این لعین را خدا او را بکشد، به درستی که من خوانده‏ام در کتابی که بر حضرت موسی نازل شده است که این بدبخت گناهش بزرگتر است از پسر آدم که برادر خود را کشت، و از قدار پی کننده ناقه صالح.(210)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر از نوحه گری ها

در آخر شب نوزدهم که خواست از خانه به مسجد برود مرغابی‏ها اطراف او را گرفته به روی او صیحه می‏زدند. خواستند آن ها را دور کنند، فرمود: دست از آن‏ها بردارید که به نوحه گری پرداخته‏اند.(216)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر از مردی شکم پاره

امیرالمؤمنین(ع) در یکی از سخنان خود به اهل کوفه که بعد از او با معاویه رو به رو می‏شوند، از آینده چنین خبر می‏دهد:
آگاه باشید که به زودی بعد از من، مردی گشاده گلو و شکم برآمده (یعنی معاویه بر شما غالب می‏شود. می‏خورد آنچه بیابد و می‏خواهد آنچه نیابد.
گویند: معاویه هر چه می‏خورد، سیر نمی‏گشت تا این که می‏گفت: سفره را برچینید، خسته شدم و سیر نگشتم. علت پرخوری معاویه بر اثر نفرین پیامبر بود، وقتی پیامبر کسی را به طلب معاویه فرستاد، دید مشغول خوردن است و نمی‏آید، برگشت و گفت: طعام می‏خورد، دیگر بار فرستاد باز به خوردن مشغول بود، پس فرمود: خدایا! شکم او را سیر مگردان. او را بکشید اگر چه او را نخواهید کشت.
آگاه باشید! به زودی او شما را به ناسزا گفتن و بیزاری جستن از من امر می‏کند، اگر شما را به ناسزا گفتن مجبور نمود، مرا دشنام دهید زیرا ناسزا گفتن برای من سبب علو مقام می‏شود و برای شما باعث نجات و رهایی (از شر او) می‏شود، اما در بیزاری جستن، پس از من بیزاری نجویید، زیرا من به فطرت اسلام تولد یافته‏ام، و در ایمان و هجرت سبقت و پیشی گرفته‏ام.(137)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر از علم غیب

ابوبکر قبیله مالک بن نویره را اسیر کرد و در میان آنها دختری بود نزدیک به بلوغ، و وقتی که وارد مسجد شد گفت: ما را اسیر کردند در صورتی که ما به وحدانیت خدا و رسالت محمد(ص) شهادت می‏دهیم، سپس گفت: به خدا و محمد پیغمبر خدا سوگند یاد کرده‏ام کسی حق ندارد که مالک من شود و مرا به کنیزی بگیرد مگر آن که مرا خبر دهد به آنچه مادرم در وقتی که به من آبستن بوده، دیده، و این که چه چیز به من گفته وقتی که مرا زاییده؟ آن نشانه‏ای که میان من و اوست چیست؟ و کسی از شما مالک من نشود مگر آن که مرا به این امور خبر دهد، وگرنه شکمم را به دست خودم پاره می‏کنم تا جانم بیرون رود و خونم را طلب کنند.
سپس علی(ع) وارد شد و از حکایت دختر پرسید و گفتار او را به حضرت خبر دادند، امیرالمؤمنین(ع) فرمود: او را (از آنچه گفته) خبر دهید تا مالکش شوید.
گفتند: در میان ما کسی نیست که علم غیب داشته باشد.
فرمود: پس من او را خبر دهم و بدون اعتراض مالک شوم.
عرض کردند: آری، آن گاه (جابر) ذکر کرده که: حضرت به او خبر داد و او هم تصدیق کرد، سپس دختر گفت: آن نشانه‏ای که میان من و مادرم هست چیست؟
فرمود: هنگامی که تو را زائید سخن تو را با آن خواب در لوحی از مس نوشت و آن را در آستانه در پنهان کرد، بعد از دو سال آن را برای تو بازگو نمود، سپس آن را به تو سپرد و گفت: ای دخترک هنگامی که کسی که خون شما را بریزد، و اموال شما را غارت کند، و فرزندانتان را اسیر کند بر سر شما تاخت، و تو هم با دیگران اسیر شدی، این لوح را با خود بردار، و بکوش که از آن جماعت مالک تو نشود مگر کسی که تو را از آن خواب و از آنچه در این لوح است خبر دهد.
دختر گفت: راست گفتی یا امیرالمؤمنین(ع)، اکنون آن لوح کجاست؟
فرمود: در کاسه تو، پس در این وقت لوح را به امیرالمؤمنین(ع) داد، و حضرت به جهت آن که دلیلش روشن شد، و شاهدش ثابت، مالک آن دختر شد.(166)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0