خبر از باطن خزانه دار معاویه

امام صادق(ع) روایت می‏کند: شخصی به نام جبیر، خزانه دار معاویه بود و مادر پیری داشت که در کوفه زندگی می‏کرد. روزی به معاویه گفت: مادر پیرم در کوفه است و دلم برای او تنگ شده، اجازه بدهید بروم و او را ملاقات کنم و حق مادری را ادا نمایم.
معاویه گفت: در کوفه چه کار می‏کنی؟ چون در آنجا مرد ساحری است که به او علی بن ابی طالب می‏گویند و می‏ترسم تو را فریب دهد!
جبیر گفت: من با علی چه کار دارم، می‏روم و مادرم را زیارت می‏کنم و برمی‏گردم. معاویه اجازه داد. جبیر آمد تا به عین التمر(171)
رسید و مقدار پولی که همراه آورده بود در آنجا دفن کرد. مأموران علی(ع) او را گرفتند و پیش آن حضرت آوردند.
وقتی که چشم علی(ع) به او افتاد، فرمود: ای جبیر! تو گنجی از گنج‏های خدا هستی، معاویه به تو گفته است که من ساحر هستم؟
جبیر گفت: به خدا سوگند! همین‏طور است.
امام فرمود: پیش تو مقداری پول بود که قسمتی از آن را در عین التمر، مخفی کردی. جبیر گفت درست می‏فرمایید یا امیرالمؤمنین!.
علی(ع) رو کرد به امام حسن و فرمود: یا حسن! او را به خانه خود ببر و به او نیکی کن. فردای آن روز، علی(ع) او را صدا کرد و فرمود: در زمان رجعت او از طرف کوه اهواز با چهار هزار سواره مسلح می‏آید و کنار قائم اهل بیت(ع) می‏جنگند.(172)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر از باطن افراد

علی(ع) پیش از آن که با طلحه و زبیر و معاویه و خوارج پیکار نماید، از جنگ کردن با آنان اطلاع داد و چنان شد که فرموده بود.
او به طلحه و زبیر که از وی اجازه عمره خواستند، فرمود: به خدا سوگند شما اراده عمره ندارید بلکه می‏خواهید آهنگ بصره نمایید و چنان بود که فرمود.
از جمله به ابن عباس اطلاع داد طلحه و زبیر از من اجازه عمره گرفتند و من با آن که می‏دانستم آنان آهنگ مکر دارند به ایشان اجازه دادم و به خدا پناهنده شدم و می‏دانم خدا مکر آنها را به خودشان برمی‏گرداند و مرا بر آنها پیروز خواهد کرد و چنان شد که فرموده بود.(169)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خبر از آینده عباس

مورخان نقل می‏کنند: در دوران طفولیت حضرت عباس(ع) یک روز امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) وی را در دامان خود گذاشت و آستین‏هایش را بالا زد و در حالی که به شدت می‏گریست به بوسیدن بازوهای عباس(ع) پرداخت. ام‏البنین(س) شتابان و هراسان، پرسید: چه بر سر آنها خواهد آمد؟!
امام(ع) با لحن مملو از غم و اندوه و تأثر گفت: این دست‏ها از بازو قطع خواهد شد. کلام حضرت چون صاعقه‏ای بر ام‏البنین(س) فرود آمد و قلبش را ذوب کرد و با وحشت و شتاب پرسید: چرا دست‏هایش قطع می‏شوند؟!
امام(ع) به او خبر داد که دستان فرزندش در راه یاری اسلام از برادرش، حافظ شریعت الهی و ریحانه رسول الله(ص)، قطع خواهد شد.
ام‏البنین(س) گریه کرد و زنان همراه او نیز در غم و رنج و اندوهش شریک شدند.
سپس ام‏البنین(س) به دامن صبر و بردباری چنگ زد و خدای را سپاس گفت که فرزندش فدای سبط گرامی رسول خدا(ص) و ریحانه او خواهد گردید.(125)
امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: ام‏البنین، فرزندت عباس(ع) نزد خدای تبارک و تعالی منزلتی عظیم دارد و خدای متعال در عوض دو دستش، دو بال به او مرحمت خواهد کرد که با آنها با ملایکه در بهشت پرواز کند، همان گونه که قبلاً این عنایت را به جعفر بن ابی طالب(ع) نموده است. و ام‏البنین(س) با شنیدن این بشارت ابدی و سعادت جاودانه مسرور شد.(126)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

خادم مسجد علی و دنیا دوستی

ابوالفتح شهاب الدین مظفر نقل می‏کند که در سال 525 هجری همراه المکتفی بالله خلیفه عباسی با دو وزیرش به اتفاق می‏رفتند خلیفه خودش گفت: بیایید برویم مسجد علی(ع) دو رکعت نماز بخوانیم وقتی وارد مسجد شدیم خلیفه لباس عادی پوشیده بود که کسی او را نمی‏شناخت وقتی که وارد شدیم خادم مسجد دید چند نفر هستند در این میان وزیر را شناخت یک دفعه تعظیم به وزیر کرد و ادب کرد به توقع مال دنیا (اف بر کسی که ادعا می‏کند دوست علی(ع) هستم و حب دنیا هم دارد، چرا ذلیل برای دنیا می‏شوی اگر با علی سر و کار داری) و اظهار فقر کرد - وزیر در حضور خلیفه خجالت کشید به خادم، خلیفه را معرفی کرد.
تا خواست رو به خلیفه بیاید اعتنا نکرد وزیر گفت: مطلب لازم را از او بپرس خلیفه به وزیر گفت به او بگو من پیش از خلافت و در زمان المستظهر بالله همراه خلیفه قبلی به این مسجد آمدم. ولی در آن سفر غده‏ای این خادم در صورتش در آورده بود و تمام صورتش را گرفته به قسمتی که لب‏هایش بود کنار بگذارد تا بتواند لقمه غذایی بخورد این غده چطور شده است که نیست گوشت عظیمی که تمام صورتش را گرفته بود کجا است؟!
وزیر رو کرد به خادم گفت: خلیفه چنین می‏فرماید؛ گفت: آن غده به دست شاه ولایت، ماه هدایت اسدالله الغالب علی بن ابی طالب(ع) اصلاح شد.
پرسید: جریانش چیست؟
گفت: روزی در انبار بودم روزها می‏آمدم، شب برمی‏گشتم روزی آمدم دو نفر از این ناصبی‏ها مرا شماتت کردند، زخم زبان‏ها زدند گفتند: در این مدتی که می‏رفتی مسجد علی(ع) اگر در انبار نزد دکتری می‏رفتی علاج می‏شدی. این زخم زبان‏ها دلم را به درد آورد که هیچ مصیبتی این طور به سرم نمی‏آورد تا شب از ناراحتی خوابم نمی‏برد تا آخر شب که خواب به چشمم آمد، جمال علی(ع) را دیدم در همین مسجد. رفتم نزدیک شکایت کرده از این غده‏ای که ناراحتم کرده صورتم را پوشانده و مورد طعن واقع شده‏ام تا گفتم: آقا روی از من برگرداند برگشتم از آن طرف و گفتم: آقا مردم مزاحمت می‏کنند که چرا در این مدت علی(ع) به داد تو نرسیده است، آقا فرمود: انت ممن ترید العاجله، فرمود: تو از کسانی هستی که دنیا را می‏خواهی، اشاره‏ای فرمود به صورتم، وقتی از خواب بیدار شدم، اثری از آن غده در صورتم نبود.(264)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

حق میهمان

نقل کرده‏اند که مولانا حسن بعد از زیارت کعبه و مرقد حضرت رسول اکرم(ص) در مدینه به عزم زیارت بارگاه حضرت علی(ع) به عراق رفت و به عتبه بوسی آن آستان شریف مشرف شد و قصیده‏ای خطاب به روضه مطهر آن امام همام خواند که مطلعش این است:
ای ز بدو آفرینش پیشوای اهل دین - وی ز عزت مادح بازوی تو روح‏الامین‏
شب آن روز وقتی خوابید، در عالم رؤیا دید که حضرت علی(ع) از وی استمالت می‏کند و به او می‏فرماید: ای کاشی از راه دور آمده‏ای و دو حق بر ما داری، یکی آن که میهمان هستی و دیگر آن که صله شعرت را باید بپردازیم. اکنون باید به بصره بروی، در آن جا بازرگانی است که او را مسعود بن افلح گویند. از قول ما خطاب به او می‏گویی: در سفر عمان در این سال کشتی تو می‏خواست غرق شود که برای جلوگیری از این حادثه یک هزار دینار نذر ما کردی و ما کمک کردیم تا کشتی حامل تو و اموالت را به ساحل برسانیم، اکنون از عهده نذر بیرون آی و از خواجه بازرگان به حواله ما زر بستان.
کاشی به بصره آمد و با آن خواجه ملاقات نمود و پیغام امیرالمؤمنین(ع) را به او رسانید، بازرگان از شادی شکفته شد و سوگند یاد کرد که من این حال را با هیچ آفریده‏ای نگفته‏ام و در آن حال مبلغ مورد اشاره را تسلیم مولانا حسن کاشی آملی نمود و خلعتی لایق به آن افزود و به شکرانه آن که حضرت علی(ع) او را یاد کرده، دعوتی مفصل از صلحا و فقرای بصره نمود و آنان را اطعام کرد.
مولانا حسن کاشی از عهد جوانی نیکوسیرت، خداترس و پرهیزگار بود، از مدح پادشاهان احتراز می‏کرد و جز مناقب خاندان عصمت و طهارت شعری نمی‏سرود، چنان که در قصیده‏ای که مطلع آن ذکر گردید، چنین سروده است:
من غلام حیدر و آن گاه مداحی غیر - خواجگان حشر کی معذور دارندم در این‏
آن حسن نامم، که مدح داماد نبی - می‏کند بر طبع پاکم روح حسان آفرین‏
قاضی نورالله شوشتری بسیاری از اشعار وی را که در مدح اهل بیت می‏باشد آورده است.(309)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

حق بودن علی

محیی الدین اربلی گفت: روزی در خدمت پدرم بودم، دیدم مردی نزد او نشسته و چرت می‏زند و در آن حال عمامه از سرش افتاد و جای زخم بزرگی در سرش نمایان شد.
پدرم پرسید: این زخم چه بوده گفت: این زخم را در جنگ صفین برداشتم به او گفتند: تو کجا و جنگ صفین کجا؟ گفت:
وقتی به مصر سفر می‏کردم، مردی از اهل غزه با من همراه گردید در بین راه درباره جنگ صفین به گفتگو پرداختیم همسفر من گفت: اگر من در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون علی و یارانش سیراب می‏کردم.
من هم گفتم: اگر من نیز در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون معاویه و پیروان او سیراب می‏کردم اینک من و تو از یاران علی(ع) و معاویه ملعون هستیم بیا با هم جنگ کنیم باهم در آویختیم و زد و خورد مفصلی نمودیم یک وقت متوجه شدم که بر اثر زخمی که بر سرم رسیده از هوش می‏روم.
در آن اثناء دیدم شخصی مرا با گوشه نیزه‏اش بیدار می‏کند، چون چشم گشودم از اسب فرود آمد و دست روی زخم سرم کشید، در آن حال بهبودی یافت و فرمود: همین جا بمان و بعد اندکی ناپدید شد و سپس در حالی که سر بریده همسفرم را که با من جنگ می‏کرد در دست داشت با چهار پایان او برگشت و به من گفت: این سر دشمن توست تو به یاری ما برخاستی ما هم تو را یاری کردیم چنان که خداوند هر کس او را یاری کند نصرت می‏دهد.
پرسیدم: شما کیستید؟
فرمود: منم صاحب الأمر(ع) سپس فرمود: هر کس از تو پرسید این زخم چه بوده بگو ضربتی است که در صفین برداشته‏ام.(347)(348)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

حفظ مال و عیال

از علی(ع) روایت شده است که: مردی از شام برای او نوشت که: من بار عیال به دوش دارم، و اگر از وطنم دور شوم بر آنها می‏ترسم (که معاویه آزارشان کند) و به اموالم هم علاقه‏مندم و دوست دارم که خدمت شما برسم، حضرت پیغام داد: اهل و عیالت را جمع کن، و مالت را نزد آنها بگذار، و صلوات بر پیغمبر و آلش بفرست و بگو: خدایا همه اینها به امر بنده‏ات علی بن ابی طالب امانت من‏اند نزد تو، پس برخیز به سوی من بیا. آن مرد چنین کرد، و خبر به معاویه رسید که او به سوی علی(ع) فرار کرده، معاویه دستور داد عیالش را اسیر کرده به غلامی و کنیزی برگیرند و اموالش را غارت کنند، پس خداوند عیال او را شبیه عیال معاویه قرار داد و آن شر را از آنها دور کرد، و ترسیدند که دزدان اموالشان را ببرند، خدا آن مال را به صورت مار و عقرب قرار داد، و هر وقت دزدان خیال بردنش را می‏کردند آنها را می‏گزیدند، تا آن جا که علی(ع) به آن مرد فرمود: می‏خواهی مال و عیالت نزد تو بیاید؟
گفت: آری.
حضرت گفت: خدایا آنها را بیاور، ناگاه همه، نزد آن مرد حاضر شدند! و چیزی از مال و عیالش مفقود نبود.(4)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

حدیث حبابه

رُشَیْد هجری گفت: من و ابوعبدالله سلیمان و ابوعبدالرحمان قیس بن ورقا و ابوالقاسم مالک بن سهل بن حنیف در محضر امیرالمؤمنین(ع) در مدینه بودیم که ام‏النداء حبابه و البیه در حالی که کوزه‏ای پهن و بزرگ بر سر داشت و لباس رنگی پوشیده و قرآنی را حمایل خویش ساخته و در دستش تسبیحی از سنگ ریزه و هسته (خرما) بود، بر علی(ع) وارد شد و سلام کرد و گریست و گفت: یا امیرالمؤمنین(ع)، آه و افسوس از فقدان شما و حسرت و اندوه بر غایب شدن شما به خاطر حظ و بهره‏ای که (با نبود شما) از دست می‏رود. ای امیرالمؤمنین(ع)، از شما روی بر نمی‏گرداند و غافل نمی‏شود، هر کس که خدا برایش مشیت و اراده (خیر) دارد. همانا امر من، بدین گونه است که بر یقین و روشنی و حقیقت هستم. با شما ملاقات می‏کنم در حالی که شما هر آن چه را قصد می‏دارم می‏دانید.
علی(ع) دست راستش را به سوی او دراز کرد و از دست او سنگ‏ریزه سفیدی را که می‏درخشید و جلاء و شفافیتش مشهود بود، گرفت و انگشترش را از دستش درآورد و سنگ‏ریزه را مهر کرد و فرمود: ای حبابه، این خواسته تو از من است. حبابه گفت: آری به خدا سوگند یا امیرالمؤمنین(ع)، این همان چیزی است که از شما می‏خواستم؛ زیرا شنیده‏ام شیعیان بعد از شما متفرق می‏شوند و با یکدیگر اختلاف می‏کنند. پس دلیلی خواستم تا اگر بعد از شما زندگی نمایم - که خدا به من عمر ندهد و ای کاش من و اهل و خویشانم فدایت شوم - هر گاه آن مطلبی را که اشاره نمودم (اختلاف شیعه) واقع شود یا شیعه شک نماید در کسی که قائم مقام شماست، این سنگ ریزه را نزد او بیاورم. پس اگر مانند کار شما را انجام داد، پقین پیدا می‏کنم که او جانشین شماست. البته امید دارم تا آن زمان، خدا مرا مهلت ندهد.
حضرت فرمود: آری، به خدا سوگند ای حبابه. با این سنگ‏ریزه دو فرزندم حسن(ع) و حسین(ع) و (بعد از آن‏ها) علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی(ع) را ملاقات می‏کنی و همگی آن‏ها، وقتی به نزدشان بروی، این سنگ‏ریزه را از تو طلب می‏کنند و با همین انگشتر آن را برای تو مهر می‏کنند. اما در زمان علی بن موسی، در خودت دلیل و برهان بزرگی از آن جناب مشاهده می‏کنی و مرگ را بر می‏گزینی و از دنیا رحلت می‏کنی و آن حضرت، متولی امور تو خواهد شد و بر کنار قبر تو می‏ایستد و بر تو نماز می‏گزارد. من به تو بشارت می‏دهم که از جمله زنان مؤمنی هستی که با حضرت مهدی که از فرزندان من است، آن‏گاه که ظهور فرماید، به دنیا رجعت می‏نمایی.
حبابه گریست و گفت: ای امیرالمؤمنین(ع)، (اگر فضل خدا و رسولش و فضل شما نبود) از کجا به کنیز ضعیف‏الیقین و قلیل‏العمل شما چنین منزلتی کرامت می‏شد؟ منزلتی که به خدا سوگند به آنچه که به من فرمودید یقین دارم؛ زیرا یقین دارم که شما امیرالمؤمنین(ع) به حق هستید، نه شخص دیگری. یا امیرالمؤمنین(ع)، برایم دعا کن تا ثابت باشم بر آن چه خداوند مرا به جانب شما هدایت فرموده و این نعمت را از من سلب نفرماید و مرا به فتنه نیندازد و مرا از این طریق گمراه نفرماید. امیرالمؤمنین(ع)، برای او دعا فرمود و عاقبت به خیرش گرداند.
حبابه گفت: وقتی امیرالمؤمنین(ع) با ضربت عبدالرحمن بن ملجم - لعنة الله علیم - در مسجد کوفه به شهادت رسید، نزد مولایم امام حسن(ع) آمدم. وقتی مرا دید، به من خوش آمد گفت و فرمود: آن سنگ‏ریزه را بیاور. پس دستش را دراز کرد، همان‏گونه که امیرالمؤمنین(ع) دستش را دراز نمود و سنگ‏ریزه را گرفت و آن را همان‏طور که امیرالمؤمنین(ع) مهر کرده بود، مهر کرد و همان انگشتری را از دستش بیرون آورد.(حبابه می‏گوید:) وقتی که امام حسن با سم از دنیا رفت، خدمت امام حسین(ع) رسیدم. هنگامی که مرا دید، خوش آمد گفت و فرمود: ای حبابه سنگ‏ریزه را بیاور. آن را گرفت و با همان انگشتری مهر کرد.
زمانی که امام حسین (ع) به شهادت رسید، نزد علی بن الحسین(ع) رفتم و این در حالی بود که مردم در مورد آن حضرت در شک بودند و شیعیان حجاز به محمد بن حنیفه متمایل شده بودند و بزرگان آن‏ها، همگی نزد من آمدند و گفتند: ای حبابه، درباره ما از خدا بترس، از خدا بترس. برو نزد علی بن الحسین(ع) با آن سنگ‏ریزه تا حق را روشن فرماید.
خدمت آن حضرت رفتم، هنگامی که مرا دید، خوش آمد گفت و دستش را دراز کرد و فرمود: سنگ‏ریزه را بیاور. سپس آن را گرفت و با همان انگشتری مهر کرد. بعد با همان سنگ‏ریزه، پیش محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی(ع) رفتم. همگی همان کاری را که امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن و امام حسین و علی بن الحسین(ع) انجام دادند به عمل آوردند. سن من (در آن زمان) زیاد و استخوانم باریک و پوستم نازک و سیاهی مویم دگرگون شده بود؛ ولی در اثر نگاه زیاد اهل بیت(ع)، چشم و عقل و فهم و گوشم صحیح و سالم بود.
وقتی خدمت حضرت رضا(ع) رفتم و وجود کریمش را مشاهده کردم، خندیدم. خنده‏ای که شدت تبسم را بیان می‏کرد؛ به طوری که بعضی از افرادی که در محضر آن جناب بودند خنده مرا زشت پنداشتند و گفتند: ای حبابه، پیر و خرفت شده‏ای و عقلت ناقص گشته، مولایم به آنها فرمود: به شما می‏گویم که حبابه خرفت نشده و عقلش ناقص نگشته، بلکه جدم امیرالمؤمنین(ع) به او خبر داده که هنگام ملاقات من با او، زمان مرگش می‏باشد و همانا او از زنان مؤمنه‏ای است که با مهدی(ع) از فرزندان من رجعت می‏کند.
حبابه به خاطر شوق و به این موضوع خندید و شاد شد از این که به زمان مرگش نزدیک شده. گروه حاضر در مجلس گفتند: ای آقای ما، از آن چه گفتیم استغفار می‏کنیم و این موضوع را نمی‏دانستیم.
حضرت رضا(ع) به حبابه فرمود: جدم امیرالمؤمنین(ع) به تو خبر داد آن گاه که مرا ببینی، چه چیزی از من مشاهده می‏کنی. عرضه داشت: امیرالمؤمنین(ع) به من فرمود: به خدا سوگند که شما دلیل بزرگی به من خواهی نمود.
حضرت فرمود: ای حبابه، آیا سفیدی مویت را نمی‏بینی؟ گفت: به حضرت عرض کردم: آری ای مولای من. فرمود: آیا دوست داری آن را سیاه و مشکی مانند زمان جوانیت ببینی؟ عرض کردم: آری ای مولای من.
به من فرمود: ای حبابه، این (کار) تو را ناراحت می‏کند با این که برای تو اضافه می‏کنم؟
عرضه داشتم: ای مولای من، از فضلی که خدا به شما مرحمت کرده، به من افزونی دهید. فرمود: آیا دوست داری با سیاهی مو جوان شوی؟ گفتم: آری ای مولای من، این دلیلی بزرگ است.
حضرت فرمود: بزرگ‏تر از این، آن چیزی است که در تو به وجود آوردم که مردم به آن آگاهی ندارند؟
عرض کردم: مولای من، مرا به فضل و کرمت اهلیت ببخش. حضرت قدری دعای آهسته کرد و لب‏هایش را به آن دعاها حرکت داد. پس به خدا سوگند، به جوانی و تر و تازگی برگشتم؛ در حالی که موهایم سیاه شد، در نهایت سیاهی.
سپس در گوشه‏ای از خانه وارد مکان خلوتی شدم و دیدم به خدا سوگند، باکره شده بودم. نزد حضرت آمدم و در مقابلش بر روی زمین به سجده افتادم و عرضه داشتم. ای مولای من (می‏خواهم) به پیشگاه خدای عزوجل بروم و به زندگی در دنیا نیازی ندارم.
حضرت فرمود: ای حبابه، نزد امهات الاولاد برو که وسایل (کفن و...) تو آن جاست.(153)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

حجت خدا بر زمین و آسمان

مقداد بن اسود کندی روایت کرده، است که: مولایم امیرالمؤمنین(ع) روزی به من فرمود: شمشیر مرا بیاور، آوردم روی زانویش گذاشت و به جانب آسمان بالا رفت، و من به او نگاه می‏کردم تا از چشمم پنهان شد، و فرمود: جمعی از آسمانیان باهم نزاع و خصومت داشتند، و من بالا رفتم و آنها را تطهیر کردم یعنی مفسدین را کشتم. گفتم: ای مولای من مگر کار آسمانی‏ها هم به دست شما است؟ فرمود: ای پسر اسود من حجت خدا بر خلقش هستم، چه از اهل آسمانهای او و چه از اهل زمینش.(7)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

حب علی

حاج شیخ عباس قمی می‏گوید: در روایات اسلامی از عبدالله بن عباس نقل گردیده که وقتی سلمان فارسی را در خواب با لباس‏های گران‏بها و تاجی از یاقوت بر سر دید، از وی سؤال کرد: ای سلمان در بهشت پس از ایمان به خدا و رسولش چه عملی بر دیگر اعمال برتری افزونتری دارد؟ جواب داد: چیزی برتر از حب علی(ع) و پیروی از آن حضرت نیست.(277)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

چشمه مریم

حضرت علی(ع) در براثا که مسجدی است در کنار بغداد پیاده شدند در جایی تشریف برد و فرمود: این جا را لگد بزنید و پایش را به آنجا کوبید و چشمه جوشان و خروشانی منفجر شد، و فرمود: این چشمه مردم است که برای او جاری شد.(26)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

چشم بینای خداوند

اصبغ بن نباته روایت کرد که امیرالمؤمنین در بلندی‏های کوفه برای (برآوردن حاجات) مردم می‏نشست. روزی به افرادی که در اطراف آن جناب بودند فرمود: کدام یک از شما آن چه را که من می‏بینم می‏بیند؟ گفتند: ای چشم بینای خدا در میان بندگانش، چه چیزی را می‏بینی؟
فرمود: شتری را می‏بینم که جنازه‏ای را حمل می‏کند و مردی را می‏بینم که شتر را می‏راند و مرد دیگری زمام آن را می‏کشد و به زودی بعد از گذشت سه روز بر شما وارد می‏شوند. وقتی روز سوم فرا رسید، آن دو مرد به همراه شتر در حالی که جنازه‏ای بر روی آن بسته شده بود، وارد شدند و بر جماعت سلام کردند. امیرالمؤمنین(ع) بعد از احوالپرسی از آنها پرسید: شما کی هستید و از کجا می‏آیید و این جنازه کیست و برای چه آمده‏اید؟
عرضه داشتند: ما از اهل یمن هستیم. اما این میت پدر ماست و هنگام مرگ به ما وصیت کرد و گفت: وقتی که مرا غسل دادید و کفن نمودید و بر من نماز خواندید، مرا به این شترم سوار کنید و به جانب عراق ببرید و در بلندی‏های کوفه دفن نمایید.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: آیا از او سؤال کردید برای چه، چنین کنیم؟
گفتند: آری از او پرسیدیم و او پاسخ داد که در آن جا مردی دفن می‏شود که اگر در روز قیامت تمام اهل محشر را شفاعت نماید، شفاعتش پذیرفته می‏شود.
امیرالمؤمنین(ع) برخاست و فرمود: راست گفته. به خدا سوگند آن مرد من هستم (من به خدا سوگند آن مرد هستم).(154)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

جواب صحیح

ابن ابی الحدید در کتاب شرح نهج البلاغه نوشته است: شیخ مفید با سید مرتضی علم الهدی در مسأله‏ای مباحثه می‏نمودند و از راه بحث و استدلال به جایی نرسیدند و هر کدام در نظر خویش اصرار و ابرام می‏ورزیدند. پس قرار گذاشتند که هر کدام مطلب مورد مجادله را تحریر نموده و از حضرت امیرالمؤمنین(ع) سؤال کنند، پس آن را نوشته و بالای مرقد مطهر آن حضرت قرار دادند، صبح آن روز دیدند در جواب نوشته شده: الحق مع ولدی والشیخ معتمدی یعنی حق با فرزندم (سید مرتضی) است و شیخ (مفید) مورد اعتماد من است.(286)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

جنگ نهروان

در جنگ نهروان جاسوسان خوارج به ایشان گفتند: لشکر امیرالمؤمنین چهار هزار سوارند، گفتند: تیراندازی به آنها نکنید، و شمشیر هم به رویشان نکشید، بلکه هر یک از شما با نیزه به یکی از آن‏ها حمله کند و او را بکشید، امیرالمؤمنین(ع) این مطلب را به علم غیب فهمید و به اصحابش فرمود: نیزه به آنها نزنید، و تیراندازی هم نکنید، بلکه شمشیرها را برهنه کنید و وقتی رقیب به جانب هر کس آمد نیزه او را بگیرند، و به او حمله کرده به قتلش رساند، که ده نفر شما کشته نشود، و ده نفر آنها نجات یابد، و چنان شد که فرمود.(135)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

جزای دشمنان علی

روایت شده است از امام علی(ع) که آن جناب به دنبال گروهی از خوارج بود تا این که به محلی که امروز معروف به ساباط است رسید. از جمله کسانی که در آن گروه (خوارج) بودند، یکی عبدالله بن وهب و دیگری عمر بن جرموزه بود. پس هنگامی که به موضع معروف با ساباط توران رسیدند، مردی از شیعیان علی(ع) نزد آن حضرت آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین، من شیعه و محب تو هستم. برادری داشتم که او را دوست می‏داشتم؛ اما عمر او را در لشکر سعد بن ابی وقاص به سوی جنگ با اهل مداین فرستاد که آن جا کشته شد و از زمان کشته شدنش تا به حال سال‏های زیادی گذشته است.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: اکنون چه می‏خواهی؟
گفت: می‏خواهم او را برای من زنده کنی. علی(ع) فرمود: زنده بودنش برای تو فایده‏ای ندارد.
گفت: یا امیرالمؤمنین، ناچار باید این کار بشود. حضرت فرمود: اکنون که غیر از این را نمی‏پذیری، پس قبر و محل کشته شدنش را به من نشان بده، آن مرد قبر برادرش را به آن جناب نشان داد، حضرت در حالی که سوار استر شهبا بود، با ته نیزه‏اش بر قبر زد. مردی گندمگون و بلند قد از قبر خارج شد که به زبان عجمی سخن می‏گفت، امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: چرا به زبان غیر عربی سخن می‏گویی در حالی که تو مردی از عرب بودی؟ گفت: من دشمن تو بوده‏ام و دوستدار دشمنانت؛ پس زبان من در آتش دگرگون شد.
آن گاه مرد شیعی گفت: یا امیرالمؤمنین، او را به همان جا که از آن آمده است بازگردان؛ زیرا ما به او احتیاج نداریم. امیرالمؤمنین فرمود: برگرد. وی به درون قبر بازگشت و مدفون گردید. خداوند ما را از چنین حالی محفوظ بدارد و سپاس خداوند را سزاست که ولایت امیرالمؤمنین(ع) و اهل بیت آن حضرت (ع) را به ما مرحمت فرمود.(76)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0