خبر از باطن خزانه دار معاویه
امام صادق(ع) روایت میکند: شخصی به نام جبیر، خزانه دار معاویه بود و مادر پیری داشت که در کوفه زندگی میکرد. روزی به معاویه گفت: مادر پیرم در کوفه است و دلم برای او تنگ شده، اجازه بدهید بروم و او را ملاقات کنم و حق مادری را ادا نمایم.
معاویه گفت: در کوفه چه کار میکنی؟ چون در آنجا مرد ساحری است که به او علی بن ابی طالب میگویند و میترسم تو را فریب دهد!
جبیر گفت: من با علی چه کار دارم، میروم و مادرم را زیارت میکنم و برمیگردم. معاویه اجازه داد. جبیر آمد تا به عین التمر(171)
رسید و مقدار پولی که همراه آورده بود در آنجا دفن کرد. مأموران علی(ع) او را گرفتند و پیش آن حضرت آوردند.
وقتی که چشم علی(ع) به او افتاد، فرمود: ای جبیر! تو گنجی از گنجهای خدا هستی، معاویه به تو گفته است که من ساحر هستم؟
جبیر گفت: به خدا سوگند! همینطور است.
امام فرمود: پیش تو مقداری پول بود که قسمتی از آن را در عین التمر، مخفی کردی. جبیر گفت درست میفرمایید یا امیرالمؤمنین!.
علی(ع) رو کرد به امام حسن و فرمود: یا حسن! او را به خانه خود ببر و به او نیکی کن. فردای آن روز، علی(ع) او را صدا کرد و فرمود: در زمان رجعت او از طرف کوه اهواز با چهار هزار سواره مسلح میآید و کنار قائم اهل بیت(ع) میجنگند.(172)
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
علی(ع) پیش از آن که با طلحه و زبیر و معاویه و خوارج پیکار نماید، از جنگ کردن با آنان اطلاع داد و چنان شد که فرموده بود. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مورخان نقل میکنند: در دوران طفولیت حضرت عباس(ع) یک روز امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) وی را در دامان خود گذاشت و آستینهایش را بالا زد و در حالی که به شدت میگریست به بوسیدن بازوهای عباس(ع) پرداخت. امالبنین(س) شتابان و هراسان، پرسید: چه بر سر آنها خواهد آمد؟! نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابوالفتح شهاب الدین مظفر نقل میکند که در سال 525 هجری همراه المکتفی بالله خلیفه عباسی با دو وزیرش به اتفاق میرفتند خلیفه خودش گفت: بیایید برویم مسجد علی(ع) دو رکعت نماز بخوانیم وقتی وارد مسجد شدیم خلیفه لباس عادی پوشیده بود که کسی او را نمیشناخت وقتی که وارد شدیم خادم مسجد دید چند نفر هستند در این میان وزیر را شناخت یک دفعه تعظیم به وزیر کرد و ادب کرد به توقع مال دنیا (اف بر کسی که ادعا میکند دوست علی(ع) هستم و حب دنیا هم دارد، چرا ذلیل برای دنیا میشوی اگر با علی سر و کار داری) و اظهار فقر کرد - وزیر در حضور خلیفه خجالت کشید به خادم، خلیفه را معرفی کرد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
نقل کردهاند که مولانا حسن بعد از زیارت کعبه و مرقد حضرت رسول اکرم(ص) در مدینه به عزم زیارت بارگاه حضرت علی(ع) به عراق رفت و به عتبه بوسی آن آستان شریف مشرف شد و قصیدهای خطاب به روضه مطهر آن امام همام خواند که مطلعش این است: نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
محیی الدین اربلی گفت: روزی در خدمت پدرم بودم، دیدم مردی نزد او نشسته و چرت میزند و در آن حال عمامه از سرش افتاد و جای زخم بزرگی در سرش نمایان شد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از علی(ع) روایت شده است که: مردی از شام برای او نوشت که: من بار عیال به دوش دارم، و اگر از وطنم دور شوم بر آنها میترسم (که معاویه آزارشان کند) و به اموالم هم علاقهمندم و دوست دارم که خدمت شما برسم، حضرت پیغام داد: اهل و عیالت را جمع کن، و مالت را نزد آنها بگذار، و صلوات بر پیغمبر و آلش بفرست و بگو: خدایا همه اینها به امر بندهات علی بن ابی طالب امانت مناند نزد تو، پس برخیز به سوی من بیا. آن مرد چنین کرد، و خبر به معاویه رسید که او به سوی علی(ع) فرار کرده، معاویه دستور داد عیالش را اسیر کرده به غلامی و کنیزی برگیرند و اموالش را غارت کنند، پس خداوند عیال او را شبیه عیال معاویه قرار داد و آن شر را از آنها دور کرد، و ترسیدند که دزدان اموالشان را ببرند، خدا آن مال را به صورت مار و عقرب قرار داد، و هر وقت دزدان خیال بردنش را میکردند آنها را میگزیدند، تا آن جا که علی(ع) به آن مرد فرمود: میخواهی مال و عیالت نزد تو بیاید؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
رُشَیْد هجری گفت: من و ابوعبدالله سلیمان و ابوعبدالرحمان قیس بن ورقا و ابوالقاسم مالک بن سهل بن حنیف در محضر امیرالمؤمنین(ع) در مدینه بودیم که امالنداء حبابه و البیه در حالی که کوزهای پهن و بزرگ بر سر داشت و لباس رنگی پوشیده و قرآنی را حمایل خویش ساخته و در دستش تسبیحی از سنگ ریزه و هسته (خرما) بود، بر علی(ع) وارد شد و سلام کرد و گریست و گفت: یا امیرالمؤمنین(ع)، آه و افسوس از فقدان شما و حسرت و اندوه بر غایب شدن شما به خاطر حظ و بهرهای که (با نبود شما) از دست میرود. ای امیرالمؤمنین(ع)، از شما روی بر نمیگرداند و غافل نمیشود، هر کس که خدا برایش مشیت و اراده (خیر) دارد. همانا امر من، بدین گونه است که بر یقین و روشنی و حقیقت هستم. با شما ملاقات میکنم در حالی که شما هر آن چه را قصد میدارم میدانید. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مقداد بن اسود کندی روایت کرده، است که: مولایم امیرالمؤمنین(ع) روزی به من فرمود: شمشیر مرا بیاور، آوردم روی زانویش گذاشت و به جانب آسمان بالا رفت، و من به او نگاه میکردم تا از چشمم پنهان شد، و فرمود: جمعی از آسمانیان باهم نزاع و خصومت داشتند، و من بالا رفتم و آنها را تطهیر کردم یعنی مفسدین را کشتم. گفتم: ای مولای من مگر کار آسمانیها هم به دست شما است؟ فرمود: ای پسر اسود من حجت خدا بر خلقش هستم، چه از اهل آسمانهای او و چه از اهل زمینش.(7) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
حاج شیخ عباس قمی میگوید: در روایات اسلامی از عبدالله بن عباس نقل گردیده که وقتی سلمان فارسی را در خواب با لباسهای گرانبها و تاجی از یاقوت بر سر دید، از وی سؤال کرد: ای سلمان در بهشت پس از ایمان به خدا و رسولش چه عملی بر دیگر اعمال برتری افزونتری دارد؟ جواب داد: چیزی برتر از حب علی(ع) و پیروی از آن حضرت نیست.(277) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
حضرت علی(ع) در براثا که مسجدی است در کنار بغداد پیاده شدند در جایی تشریف برد و فرمود: این جا را لگد بزنید و پایش را به آنجا کوبید و چشمه جوشان و خروشانی منفجر شد، و فرمود: این چشمه مردم است که برای او جاری شد.(26) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
اصبغ بن نباته روایت کرد که امیرالمؤمنین در بلندیهای کوفه برای (برآوردن حاجات) مردم مینشست. روزی به افرادی که در اطراف آن جناب بودند فرمود: کدام یک از شما آن چه را که من میبینم میبیند؟ گفتند: ای چشم بینای خدا در میان بندگانش، چه چیزی را میبینی؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابن ابی الحدید در کتاب شرح نهج البلاغه نوشته است: شیخ مفید با سید مرتضی علم الهدی در مسألهای مباحثه مینمودند و از راه بحث و استدلال به جایی نرسیدند و هر کدام در نظر خویش اصرار و ابرام میورزیدند. پس قرار گذاشتند که هر کدام مطلب مورد مجادله را تحریر نموده و از حضرت امیرالمؤمنین(ع) سؤال کنند، پس آن را نوشته و بالای مرقد مطهر آن حضرت قرار دادند، صبح آن روز دیدند در جواب نوشته شده: الحق مع ولدی والشیخ معتمدی یعنی حق با فرزندم (سید مرتضی) است و شیخ (مفید) مورد اعتماد من است.(286) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
در جنگ نهروان جاسوسان خوارج به ایشان گفتند: لشکر امیرالمؤمنین چهار هزار سوارند، گفتند: تیراندازی به آنها نکنید، و شمشیر هم به رویشان نکشید، بلکه هر یک از شما با نیزه به یکی از آنها حمله کند و او را بکشید، امیرالمؤمنین(ع) این مطلب را به علم غیب فهمید و به اصحابش فرمود: نیزه به آنها نزنید، و تیراندازی هم نکنید، بلکه شمشیرها را برهنه کنید و وقتی رقیب به جانب هر کس آمد نیزه او را بگیرند، و به او حمله کرده به قتلش رساند، که ده نفر شما کشته نشود، و ده نفر آنها نجات یابد، و چنان شد که فرمود.(135) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
روایت شده است از امام علی(ع) که آن جناب به دنبال گروهی از خوارج بود تا این که به محلی که امروز معروف به ساباط است رسید. از جمله کسانی که در آن گروه (خوارج) بودند، یکی عبدالله بن وهب و دیگری عمر بن جرموزه بود. پس هنگامی که به موضع معروف با ساباط توران رسیدند، مردی از شیعیان علی(ع) نزد آن حضرت آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین، من شیعه و محب تو هستم. برادری داشتم که او را دوست میداشتم؛ اما عمر او را در لشکر سعد بن ابی وقاص به سوی جنگ با اهل مداین فرستاد که آن جا کشته شد و از زمان کشته شدنش تا به حال سالهای زیادی گذشته است. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 خبر از باطن افراد
او به طلحه و زبیر که از وی اجازه عمره خواستند، فرمود: به خدا سوگند شما اراده عمره ندارید بلکه میخواهید آهنگ بصره نمایید و چنان بود که فرمود.
از جمله به ابن عباس اطلاع داد طلحه و زبیر از من اجازه عمره گرفتند و من با آن که میدانستم آنان آهنگ مکر دارند به ایشان اجازه دادم و به خدا پناهنده شدم و میدانم خدا مکر آنها را به خودشان برمیگرداند و مرا بر آنها پیروز خواهد کرد و چنان شد که فرموده بود.(169)
ادامه ندارد
خبر از آینده عباس
امام(ع) با لحن مملو از غم و اندوه و تأثر گفت: این دستها از بازو قطع خواهد شد. کلام حضرت چون صاعقهای بر امالبنین(س) فرود آمد و قلبش را ذوب کرد و با وحشت و شتاب پرسید: چرا دستهایش قطع میشوند؟!
امام(ع) به او خبر داد که دستان فرزندش در راه یاری اسلام از برادرش، حافظ شریعت الهی و ریحانه رسول الله(ص)، قطع خواهد شد.
امالبنین(س) گریه کرد و زنان همراه او نیز در غم و رنج و اندوهش شریک شدند.
سپس امالبنین(س) به دامن صبر و بردباری چنگ زد و خدای را سپاس گفت که فرزندش فدای سبط گرامی رسول خدا(ص) و ریحانه او خواهد گردید.(125)
امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: امالبنین، فرزندت عباس(ع) نزد خدای تبارک و تعالی منزلتی عظیم دارد و خدای متعال در عوض دو دستش، دو بال به او مرحمت خواهد کرد که با آنها با ملایکه در بهشت پرواز کند، همان گونه که قبلاً این عنایت را به جعفر بن ابی طالب(ع) نموده است. و امالبنین(س) با شنیدن این بشارت ابدی و سعادت جاودانه مسرور شد.(126)
ادامه ندارد
خادم مسجد علی و دنیا دوستی
تا خواست رو به خلیفه بیاید اعتنا نکرد وزیر گفت: مطلب لازم را از او بپرس خلیفه به وزیر گفت به او بگو من پیش از خلافت و در زمان المستظهر بالله همراه خلیفه قبلی به این مسجد آمدم. ولی در آن سفر غدهای این خادم در صورتش در آورده بود و تمام صورتش را گرفته به قسمتی که لبهایش بود کنار بگذارد تا بتواند لقمه غذایی بخورد این غده چطور شده است که نیست گوشت عظیمی که تمام صورتش را گرفته بود کجا است؟!
وزیر رو کرد به خادم گفت: خلیفه چنین میفرماید؛ گفت: آن غده به دست شاه ولایت، ماه هدایت اسدالله الغالب علی بن ابی طالب(ع) اصلاح شد.
پرسید: جریانش چیست؟
گفت: روزی در انبار بودم روزها میآمدم، شب برمیگشتم روزی آمدم دو نفر از این ناصبیها مرا شماتت کردند، زخم زبانها زدند گفتند: در این مدتی که میرفتی مسجد علی(ع) اگر در انبار نزد دکتری میرفتی علاج میشدی. این زخم زبانها دلم را به درد آورد که هیچ مصیبتی این طور به سرم نمیآورد تا شب از ناراحتی خوابم نمیبرد تا آخر شب که خواب به چشمم آمد، جمال علی(ع) را دیدم در همین مسجد. رفتم نزدیک شکایت کرده از این غدهای که ناراحتم کرده صورتم را پوشانده و مورد طعن واقع شدهام تا گفتم: آقا روی از من برگرداند برگشتم از آن طرف و گفتم: آقا مردم مزاحمت میکنند که چرا در این مدت علی(ع) به داد تو نرسیده است، آقا فرمود: انت ممن ترید العاجله، فرمود: تو از کسانی هستی که دنیا را میخواهی، اشارهای فرمود به صورتم، وقتی از خواب بیدار شدم، اثری از آن غده در صورتم نبود.(264)
ادامه ندارد
حق میهمان
ای ز بدو آفرینش پیشوای اهل دین - وی ز عزت مادح بازوی تو روحالامین
شب آن روز وقتی خوابید، در عالم رؤیا دید که حضرت علی(ع) از وی استمالت میکند و به او میفرماید: ای کاشی از راه دور آمدهای و دو حق بر ما داری، یکی آن که میهمان هستی و دیگر آن که صله شعرت را باید بپردازیم. اکنون باید به بصره بروی، در آن جا بازرگانی است که او را مسعود بن افلح گویند. از قول ما خطاب به او میگویی: در سفر عمان در این سال کشتی تو میخواست غرق شود که برای جلوگیری از این حادثه یک هزار دینار نذر ما کردی و ما کمک کردیم تا کشتی حامل تو و اموالت را به ساحل برسانیم، اکنون از عهده نذر بیرون آی و از خواجه بازرگان به حواله ما زر بستان.
کاشی به بصره آمد و با آن خواجه ملاقات نمود و پیغام امیرالمؤمنین(ع) را به او رسانید، بازرگان از شادی شکفته شد و سوگند یاد کرد که من این حال را با هیچ آفریدهای نگفتهام و در آن حال مبلغ مورد اشاره را تسلیم مولانا حسن کاشی آملی نمود و خلعتی لایق به آن افزود و به شکرانه آن که حضرت علی(ع) او را یاد کرده، دعوتی مفصل از صلحا و فقرای بصره نمود و آنان را اطعام کرد.
مولانا حسن کاشی از عهد جوانی نیکوسیرت، خداترس و پرهیزگار بود، از مدح پادشاهان احتراز میکرد و جز مناقب خاندان عصمت و طهارت شعری نمیسرود، چنان که در قصیدهای که مطلع آن ذکر گردید، چنین سروده است:
من غلام حیدر و آن گاه مداحی غیر - خواجگان حشر کی معذور دارندم در این
آن حسن نامم، که مدح داماد نبی - میکند بر طبع پاکم روح حسان آفرین
قاضی نورالله شوشتری بسیاری از اشعار وی را که در مدح اهل بیت میباشد آورده است.(309)
ادامه ندارد
حق بودن علی
پدرم پرسید: این زخم چه بوده گفت: این زخم را در جنگ صفین برداشتم به او گفتند: تو کجا و جنگ صفین کجا؟ گفت:
وقتی به مصر سفر میکردم، مردی از اهل غزه با من همراه گردید در بین راه درباره جنگ صفین به گفتگو پرداختیم همسفر من گفت: اگر من در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون علی و یارانش سیراب میکردم.
من هم گفتم: اگر من نیز در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون معاویه و پیروان او سیراب میکردم اینک من و تو از یاران علی(ع) و معاویه ملعون هستیم بیا با هم جنگ کنیم باهم در آویختیم و زد و خورد مفصلی نمودیم یک وقت متوجه شدم که بر اثر زخمی که بر سرم رسیده از هوش میروم.
در آن اثناء دیدم شخصی مرا با گوشه نیزهاش بیدار میکند، چون چشم گشودم از اسب فرود آمد و دست روی زخم سرم کشید، در آن حال بهبودی یافت و فرمود: همین جا بمان و بعد اندکی ناپدید شد و سپس در حالی که سر بریده همسفرم را که با من جنگ میکرد در دست داشت با چهار پایان او برگشت و به من گفت: این سر دشمن توست تو به یاری ما برخاستی ما هم تو را یاری کردیم چنان که خداوند هر کس او را یاری کند نصرت میدهد.
پرسیدم: شما کیستید؟
فرمود: منم صاحب الأمر(ع) سپس فرمود: هر کس از تو پرسید این زخم چه بوده بگو ضربتی است که در صفین برداشتهام.(347)(348)
ادامه ندارد
حفظ مال و عیال
گفت: آری.
حضرت گفت: خدایا آنها را بیاور، ناگاه همه، نزد آن مرد حاضر شدند! و چیزی از مال و عیالش مفقود نبود.(4)
ادامه ندارد
حدیث حبابه
علی(ع) دست راستش را به سوی او دراز کرد و از دست او سنگریزه سفیدی را که میدرخشید و جلاء و شفافیتش مشهود بود، گرفت و انگشترش را از دستش درآورد و سنگریزه را مهر کرد و فرمود: ای حبابه، این خواسته تو از من است. حبابه گفت: آری به خدا سوگند یا امیرالمؤمنین(ع)، این همان چیزی است که از شما میخواستم؛ زیرا شنیدهام شیعیان بعد از شما متفرق میشوند و با یکدیگر اختلاف میکنند. پس دلیلی خواستم تا اگر بعد از شما زندگی نمایم - که خدا به من عمر ندهد و ای کاش من و اهل و خویشانم فدایت شوم - هر گاه آن مطلبی را که اشاره نمودم (اختلاف شیعه) واقع شود یا شیعه شک نماید در کسی که قائم مقام شماست، این سنگ ریزه را نزد او بیاورم. پس اگر مانند کار شما را انجام داد، پقین پیدا میکنم که او جانشین شماست. البته امید دارم تا آن زمان، خدا مرا مهلت ندهد.
حضرت فرمود: آری، به خدا سوگند ای حبابه. با این سنگریزه دو فرزندم حسن(ع) و حسین(ع) و (بعد از آنها) علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی(ع) را ملاقات میکنی و همگی آنها، وقتی به نزدشان بروی، این سنگریزه را از تو طلب میکنند و با همین انگشتر آن را برای تو مهر میکنند. اما در زمان علی بن موسی، در خودت دلیل و برهان بزرگی از آن جناب مشاهده میکنی و مرگ را بر میگزینی و از دنیا رحلت میکنی و آن حضرت، متولی امور تو خواهد شد و بر کنار قبر تو میایستد و بر تو نماز میگزارد. من به تو بشارت میدهم که از جمله زنان مؤمنی هستی که با حضرت مهدی که از فرزندان من است، آنگاه که ظهور فرماید، به دنیا رجعت مینمایی.
حبابه گریست و گفت: ای امیرالمؤمنین(ع)، (اگر فضل خدا و رسولش و فضل شما نبود) از کجا به کنیز ضعیفالیقین و قلیلالعمل شما چنین منزلتی کرامت میشد؟ منزلتی که به خدا سوگند به آنچه که به من فرمودید یقین دارم؛ زیرا یقین دارم که شما امیرالمؤمنین(ع) به حق هستید، نه شخص دیگری. یا امیرالمؤمنین(ع)، برایم دعا کن تا ثابت باشم بر آن چه خداوند مرا به جانب شما هدایت فرموده و این نعمت را از من سلب نفرماید و مرا به فتنه نیندازد و مرا از این طریق گمراه نفرماید. امیرالمؤمنین(ع)، برای او دعا فرمود و عاقبت به خیرش گرداند.
حبابه گفت: وقتی امیرالمؤمنین(ع) با ضربت عبدالرحمن بن ملجم - لعنة الله علیم - در مسجد کوفه به شهادت رسید، نزد مولایم امام حسن(ع) آمدم. وقتی مرا دید، به من خوش آمد گفت و فرمود: آن سنگریزه را بیاور. پس دستش را دراز کرد، همانگونه که امیرالمؤمنین(ع) دستش را دراز نمود و سنگریزه را گرفت و آن را همانطور که امیرالمؤمنین(ع) مهر کرده بود، مهر کرد و همان انگشتری را از دستش بیرون آورد.(حبابه میگوید:) وقتی که امام حسن با سم از دنیا رفت، خدمت امام حسین(ع) رسیدم. هنگامی که مرا دید، خوش آمد گفت و فرمود: ای حبابه سنگریزه را بیاور. آن را گرفت و با همان انگشتری مهر کرد.
زمانی که امام حسین (ع) به شهادت رسید، نزد علی بن الحسین(ع) رفتم و این در حالی بود که مردم در مورد آن حضرت در شک بودند و شیعیان حجاز به محمد بن حنیفه متمایل شده بودند و بزرگان آنها، همگی نزد من آمدند و گفتند: ای حبابه، درباره ما از خدا بترس، از خدا بترس. برو نزد علی بن الحسین(ع) با آن سنگریزه تا حق را روشن فرماید.
خدمت آن حضرت رفتم، هنگامی که مرا دید، خوش آمد گفت و دستش را دراز کرد و فرمود: سنگریزه را بیاور. سپس آن را گرفت و با همان انگشتری مهر کرد. بعد با همان سنگریزه، پیش محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی(ع) رفتم. همگی همان کاری را که امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن و امام حسین و علی بن الحسین(ع) انجام دادند به عمل آوردند. سن من (در آن زمان) زیاد و استخوانم باریک و پوستم نازک و سیاهی مویم دگرگون شده بود؛ ولی در اثر نگاه زیاد اهل بیت(ع)، چشم و عقل و فهم و گوشم صحیح و سالم بود.
وقتی خدمت حضرت رضا(ع) رفتم و وجود کریمش را مشاهده کردم، خندیدم. خندهای که شدت تبسم را بیان میکرد؛ به طوری که بعضی از افرادی که در محضر آن جناب بودند خنده مرا زشت پنداشتند و گفتند: ای حبابه، پیر و خرفت شدهای و عقلت ناقص گشته، مولایم به آنها فرمود: به شما میگویم که حبابه خرفت نشده و عقلش ناقص نگشته، بلکه جدم امیرالمؤمنین(ع) به او خبر داده که هنگام ملاقات من با او، زمان مرگش میباشد و همانا او از زنان مؤمنهای است که با مهدی(ع) از فرزندان من رجعت میکند.
حبابه به خاطر شوق و به این موضوع خندید و شاد شد از این که به زمان مرگش نزدیک شده. گروه حاضر در مجلس گفتند: ای آقای ما، از آن چه گفتیم استغفار میکنیم و این موضوع را نمیدانستیم.
حضرت رضا(ع) به حبابه فرمود: جدم امیرالمؤمنین(ع) به تو خبر داد آن گاه که مرا ببینی، چه چیزی از من مشاهده میکنی. عرضه داشت: امیرالمؤمنین(ع) به من فرمود: به خدا سوگند که شما دلیل بزرگی به من خواهی نمود.
حضرت فرمود: ای حبابه، آیا سفیدی مویت را نمیبینی؟ گفت: به حضرت عرض کردم: آری ای مولای من. فرمود: آیا دوست داری آن را سیاه و مشکی مانند زمان جوانیت ببینی؟ عرض کردم: آری ای مولای من.
به من فرمود: ای حبابه، این (کار) تو را ناراحت میکند با این که برای تو اضافه میکنم؟
عرضه داشتم: ای مولای من، از فضلی که خدا به شما مرحمت کرده، به من افزونی دهید. فرمود: آیا دوست داری با سیاهی مو جوان شوی؟ گفتم: آری ای مولای من، این دلیلی بزرگ است.
حضرت فرمود: بزرگتر از این، آن چیزی است که در تو به وجود آوردم که مردم به آن آگاهی ندارند؟
عرض کردم: مولای من، مرا به فضل و کرمت اهلیت ببخش. حضرت قدری دعای آهسته کرد و لبهایش را به آن دعاها حرکت داد. پس به خدا سوگند، به جوانی و تر و تازگی برگشتم؛ در حالی که موهایم سیاه شد، در نهایت سیاهی.
سپس در گوشهای از خانه وارد مکان خلوتی شدم و دیدم به خدا سوگند، باکره شده بودم. نزد حضرت آمدم و در مقابلش بر روی زمین به سجده افتادم و عرضه داشتم. ای مولای من (میخواهم) به پیشگاه خدای عزوجل بروم و به زندگی در دنیا نیازی ندارم.
حضرت فرمود: ای حبابه، نزد امهات الاولاد برو که وسایل (کفن و...) تو آن جاست.(153)
ادامه ندارد
حجت خدا بر زمین و آسمان
ادامه ندارد
حب علی
ادامه ندارد
چشمه مریم
ادامه ندارد
چشم بینای خداوند
فرمود: شتری را میبینم که جنازهای را حمل میکند و مردی را میبینم که شتر را میراند و مرد دیگری زمام آن را میکشد و به زودی بعد از گذشت سه روز بر شما وارد میشوند. وقتی روز سوم فرا رسید، آن دو مرد به همراه شتر در حالی که جنازهای بر روی آن بسته شده بود، وارد شدند و بر جماعت سلام کردند. امیرالمؤمنین(ع) بعد از احوالپرسی از آنها پرسید: شما کی هستید و از کجا میآیید و این جنازه کیست و برای چه آمدهاید؟
عرضه داشتند: ما از اهل یمن هستیم. اما این میت پدر ماست و هنگام مرگ به ما وصیت کرد و گفت: وقتی که مرا غسل دادید و کفن نمودید و بر من نماز خواندید، مرا به این شترم سوار کنید و به جانب عراق ببرید و در بلندیهای کوفه دفن نمایید.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: آیا از او سؤال کردید برای چه، چنین کنیم؟
گفتند: آری از او پرسیدیم و او پاسخ داد که در آن جا مردی دفن میشود که اگر در روز قیامت تمام اهل محشر را شفاعت نماید، شفاعتش پذیرفته میشود.
امیرالمؤمنین(ع) برخاست و فرمود: راست گفته. به خدا سوگند آن مرد من هستم (من به خدا سوگند آن مرد هستم).(154)
ادامه ندارد
جواب صحیح
ادامه ندارد
جنگ نهروان
ادامه ندارد
جزای دشمنان علی
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: اکنون چه میخواهی؟
گفت: میخواهم او را برای من زنده کنی. علی(ع) فرمود: زنده بودنش برای تو فایدهای ندارد.
گفت: یا امیرالمؤمنین، ناچار باید این کار بشود. حضرت فرمود: اکنون که غیر از این را نمیپذیری، پس قبر و محل کشته شدنش را به من نشان بده، آن مرد قبر برادرش را به آن جناب نشان داد، حضرت در حالی که سوار استر شهبا بود، با ته نیزهاش بر قبر زد. مردی گندمگون و بلند قد از قبر خارج شد که به زبان عجمی سخن میگفت، امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: چرا به زبان غیر عربی سخن میگویی در حالی که تو مردی از عرب بودی؟ گفت: من دشمن تو بودهام و دوستدار دشمنانت؛ پس زبان من در آتش دگرگون شد.
آن گاه مرد شیعی گفت: یا امیرالمؤمنین، او را به همان جا که از آن آمده است بازگردان؛ زیرا ما به او احتیاج نداریم. امیرالمؤمنین فرمود: برگرد. وی به درون قبر بازگشت و مدفون گردید. خداوند ما را از چنین حالی محفوظ بدارد و سپاس خداوند را سزاست که ولایت امیرالمؤمنین(ع) و اهل بیت آن حضرت (ع) را به ما مرحمت فرمود.(76)
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
