تعلیم قرآن
رمیله میگوید: علی(ع) شخصی را در حال خیاطی و آواز خوانی دید و فرمود: ای جوان! اگر قرآن بخوانی برای تو بهتر است.
گفت: خوب نمیتوانم بخوانم، دوست داشتم خوب قرآن میخواندم.
حضرت فرمود: نزدیک بیا.
جوان نزدیک علی(ع) آمد و علی(ع) آهسته چیزی در گوش او گفت که تمام قرآن در قلب او نقش بست و حافظ کل قرآن شد.(15)
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
ابن عباس گفت: با علی(ع) بودم در زمان خروج او به صفین (یعنی برای جنگ با معاویه)، پس زمانی که وارد زمین نینوا شد. آن زمین نزدیک شط فرات بود. با صدای بلند فرمود: ای پسر عباس آیا میشناسی این موضع را؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
اصبغ بن نباته روایت کرده که: ما همراه امیرالمؤمنین(ع) میرفتیم، و مردی از قریش با ما بود و گفت: یا امیرالمؤمنین! مردها را کشتی، و بچهها را یتیم کردی، و چنین و چنان کردی، امیرالمؤمنین(ع) متوجه او شد و فرمود: گمشو ای سگ، و دیدیم سگ سیاهی شد، و بنا کرد به آن حضرت پناه بردن و تضرع کردن، حضرت او را دید و به حالش ترحم کرد و لبانش را حرکت داد دیدیم مردی شد مانند سابق، و مردی گفت: ای امیرالمؤمنین! شما بر امثال این کار قدرت دارید و معاویه با شما معارضه میکند؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
شریح، قاضی با سابقه بود، به سال 18 هجری از جانب خلیفه دوم قاضی کوفه گردید، و همچنان در این مقام بود تا سال 79 عصر حکومت حجاج بن یوسف که از قضاوت استعفا داد، بنابراین 61 سال قضاوت کرد و سرانجام در سال 87 یا 97 و 99 در در حالی که سن او بیش از صد سال شده بود، از دنیا رفت.(139) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مردی مهمان علی(ع) شد، علی(ع) یک تکه نان خشک و کاسهای که در آن مقداری آب باشد طلبید، حاضر کردند، حضرت آن کاسه را جلو مهمان نهاد و قطعهای از آن نان را در میان کاسه گذاشت، و به مهمان فرمود: بخور، مهمان آن نان را بیرون آورد و ناگاه دید ران بریان شده پرنده است، آن را خورد، علی(ع) بار دیگر قطعه نان خشکی در میان آن کاسه نهاد و فرمود: بخور، مهمان آن را بیرون آورد، دید قطعه حلوا است، به علی(ع) عرض کرد: ای مولای من! نان خشک به کاسه مینهی، ولی من آن را به صورت غذاهای متنوع مییابم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
پیغمبر (ص) فرمود: ای علی! خدا را به جلال محمد و آل پاکش - که بعد از محمد تو بزرگ ایشانی - بخوان که این کوهها را به هر چیز که میخواهی مبدل کند، پس علی(ع) خدا را خواند و کوهها مبدل به نقره شد (و به اذن پروردگار به زبان آمده) گفتند: یا علی ای وصی رسول خدا! خداوند به ما دستور داده که مطیع امر تو باشیم اگر میخواهی از ما برای پیشبرد کارت انفاق دهی هر زمان که بخواهی ما حاضریم و تو میدانی حکم و دستور خود را درباره ما جاری سازی. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
شخص منافقی از مؤمنی مالی طلب داشت. امیرالمؤمنین(ع) برای او دعایی کرد تا او بتواند قرض خود را ادا کند، سپس به او امر کرد سنگ یا کلوخی را از روی زمین بردارد، آن شخص سنگ را برداشت و دید سنگ در دست حضرت تبدیل به طلا شده است، علی(ع) طلا را به آن مرد داد آن مرد دین خویش را ادا کرد و صد هزار درهم نیز برایش باقی ماند.(9) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
در زمان مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء که از علمای بزرگ نجف اشرف بودند، قحطی عجیب آمد، مردم محتاج باران شدند، به حضور شیخ آمده، از او خواستند دعا کند، شیخ آمد و دعا کرد و میان حرم امیرالمؤمنین(ع) عرض کرد: ای مولای من، مردم محتاج باران میباشند با این همه نماز و دعا، خداوند اثری بر دعاهای مردم نمیگذارد، از خداوند بخواهید عنایتی بفرماید. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
اهل کوفه با علی(ع) بیعت کردند که تسلیم آن جناب باشند، و علی(ع) بر آنها شرط کرد که به کتاب خدا و سنت پیغمبر(ص) عمل کند، پس مردی از قبیله خثعم آمد، حضرت فرمود: بر عمل به کتاب خدا و سنت پیغمبر بیعت میکنی؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
میثم تمار میگوید: روزی، علی(ع) به من گفت: وقتی زنازاده بنیامیه به تو بگوید از من برائت بجویی چه میکنی؟. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابن عباس گفت: روزی در ذیقادر خدمت امیرالمؤمنین(ع) وارد شدم. حضرت کتابی را برایم بیرون آورد و فرمود: ای ابن عباس، این کتابی است که پیامبر(ص) بر من املاء فرموده و دست خط خودم است. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
وقتی که عبدالملک (پنجمین طاغوت اموی) روی کار آمد، حجاج بن یوسف ثقفی را که دژخیمی ستمگر و خونخوار بود، استاندار عراق کرد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابوحمزه ثمالی از عمرو بن حمق، نقل میکند: هنگامی که علی(ع) در مسجد کوفه ضربت خورد، بر او وارد شدم و گفتم: نترس این فقط یک خراش است! نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
عبیدالله بن زیاد وقتی که از طرف یزید به عنوان استاندار کوفه، وارد شد، هنگام ورود، سوار بر اسب بود و پرچمی به دست داشت، در نخلستان کوفه به سوی کوفه میآمد، پرچمش به شاخه نخلهای گیر کرد، به طوری که پرچم، پاره شد، ابن زیاد فال زد و گفت: این درخت، یک نوع ضدیت با پرچمداری من دارد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
علی بن ابی طالب(ع) روایت کرده که فرمود: عنقریب مردی از فرزندان من در زمین خراسان به زهر ستم کشته میشود، که نامش نام من، و نام پدرش نام پسر عمران، موسی است، آگاه باشید هر که او را در غربتش زیارت کند، خداوند گناهانش را بیامرزد.(130) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 تعزیت علی در کربلا
عرض کردم: نمیشناسم.
فرمود: اگر بشناسی این زمین را از این زمین عبور نمیکنی تا اینکه گریه کنی.
ابن عباس گفت: پس علی(ع) گریست، گریه طولانی، تا آنکه محاسن شریفشتر شد و دانههای اشک آن جناب بر سینه او ریخت و ما نیز گریه کردیم با آن حضرت و او میفرمود: آه آه چه میخواهند از من آل ابی سفیان که حزب شیطان و اولیای کفرند.
سپس آب طلبید برای نماز و وضو گرفت و بعد از نماز مختصری چشمانش به خواب رفت چون بیدار شد فرمود: ابن عباس برای تو چیزی را بگوبم که الآن در خواب دیدهام.
فرمود: دیدم مردهایی از آسمان نازل شدند که با آنها علمهای سفید بود و در شمشیرهای سفید حمایل داشتند که میدرخشید و کشیدند اطراف این زمین خطی را، و گویا درختانی بود در این زمین که شاخههای آنها به زمین آمد و خونی تازه در این زمین پیدا شد مانند دریا و گویا حسین من که پاره تن من است غرق بود در آن دریای خون، استغاثه و طلب یاری میکرد و کسی به داد او نمیرسید.
و آن مردمان سفید که از آسمان آمدند ندا میکردند او را و میگفتند: ای آل رسول صبر کنید البته شما کشته میشوید به دست بدترین مردم و اینک بهشت به شما مشتاق است.
پس مرا تعزیت گفتند و گفتند: یا أباالحسن بشارت باد تو را خداوند چشم تو را روشن گرداند در روزی که مردم بلند میشوند برای حساب.
سپس فرمود: قسم به آن کسی که جانم به دست اوست خبر داد مرا صادق مصدق ابوالقاسم(ص) (یعنی حضرت محمد(ص) ) به اینکه عبور میکنم به این زمین در وقت رفتن به سوی اهل طغیان و این که این زمین زمین کرب و بلا است.
دفن میشود در این زمین حسین و هفده نفر از اولاد من و فاطمه(ع) و این زمین در آسمانها معروف است به زمین کرب و بلای حسین هم چنان که ذکر میشود بقعه مکه و مدینه و بیت المقدس.(115)
ادامه ندارد
ترحم علی
فرمود: ماییم بندگان بزرگواری که در گفتار بر خدا سبقت نمیگیرند و به فرمانش عمل میکنند.(228)
ادامه ندارد
تبعید قاضی باسابقه
در عصر خلافت امام علی(ع) در یکی از قضاوتها، قضاوت خلاف شرع کرد، امام علی(ع) او را مورد انتقاد قرار داد و به او فرمود: سوگند به خدا تو را به بانقیا (روستایی در نواحی فرات کوفه) دو ماه تبعید میکنم تا در آن جا بین یهود قضاوت کنی.
ولی در همان ایام، امام علی(ع) به شهادت رسید.
وقتی که مختار در سال 67 هجری روی کار آمد، شریح را طلبید و به او گفت: امام علی(ع) در فلان روز به تو چه گفت؟
شریح جریان تبعید را بازگو کرد.
مختار گفت: سوگند به خدا نباید در کوفه بمانی به روستای بانقیا برو و در آن جا بین یهودیان قضاوت کن، او به آن جا تبعید شد و دو ماه بین یهود قضاوت کرد و سپس بازگشت.(140)
ادامه ندارد
تبدیل نان خشک به مرغ بریان
امیر مؤمنان(ع) فرمود:
آری این نان خشک در ظاهر است، و آن غذاهای متنوع در باطن است، سوگند به خدا کار ما همین گونه است.(86)
ادامه ندارد
تبدیل کوه به نقره
پس از آن مبدل به مشک و عنبر و یاقوت و سایر چیزهای قیمتی شده به همین نحو به آن حضرت آمادگی خود را جهت فرمان آن بزرگوار اعلام داشتند. پس از آن رسول خدا (ص) فرمود: خدا را به محمد و آل پاکش - که بعد از محمد (ص) تو بزرگ آنهایی - بخوان که درختهای آن جا را به صورت مردانی مسلح و سنگها را به صورت شیران و پلنگها و افعیها در آورد، علی(ع) به همان قسم خدا را خواند، تمامی کوهها از مردان مسلح و شیران و پلنگها و افعیها پر شده و هر کدام گفتند: یا علی ای وصی رسول خدا(ص)، ما را خداوند مسخر فرمان تو قرار داده است.(32)
ادامه ندارد
تبدیل سنگ به طلا
ادامه ندارد
پیغام علی
در عالم خواب دید حضرت کنار بالینش آمدند و فرمودند: به فلان مرد قهوهچی
که در بین راه کوفه است، بگو در مراسم دعا شرکت کند، شیخ بیدار شد بین راه کوفه و نجف آمد، دکان مرد قهوهچی را پیدا نمود، در دکان قهوهچی ماند و شب را در آن جا گذراند. شیخ دید این مرد فقط نماز عادی میخواند، دائم الذکر هم نیست به قدر متعارف عبادت میکند، شیخ نزد قهوهچی آمد و گفت:
ای مرد توجه کن که مولای من امیرالمؤمنین(ع) تو را وسیله استجابت دعا قرار داده است، علت این ارزش را بگو.
قهوهچی گفت: من شاگرد قهوهچی بودم، مادرم میگفت: آرزو دارم تو را داماد کنم.
پولی جمع کردم به مادرم دادم دختری برایم خواستگاری کرد، مقدمات عروسی من مهیا شد، شب زفاف دیدم عروس خیلی متوحش است، به عروس گفتم: چرا ناراحتی؟
گفت: داستانم را نقل میکنم، میخواهی مرا بکش، میخواهی ببخش، من سرمایه بکارت را از دست دادهام و حالا حامله هستم و هیچ کس جز خدا نمیداند.
من گفتم: خداوندا! حالا بهترین وقت است که من برای رضای تو از موضوع صرفنظر کنم، و پرده آبروی این زن را ندرم، هیچ نگفتم مگر این که قول به زنم دادم که چنانچه تا به حال کس ندانسته از حال به بعد هم کس نخواهد دانست. فردا صبح هم اظهار رضایت کردم تا به حال هم با آن زن زندگی میکنم، احدی جز خدا ماجرا را نمیداند، شیخ میگوید: گفتم ای مرد به حق خدا، عملی بزرگ نموده و تسلیم خدا کردی حالا بیا دعا کن.
قهوهچی دست به طرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا مردم محتاج رحمت تو هستد، علی(ع) پیغام داده من دعا کنم، از پیشگاه تو برای خود و مردم طلب عفو میکنم. باران رحمت خویش را نازل فرما، دستهای این مرد بلند بود که ابرها در آسمان ظاهر شد و باران شدید بارید.(287)
ادامه ندارد
پیشگویی قتل مرد خثعمی
گفت: نه بلکه بر کتاب خدا و سنت پیغمبر(ص) و طریقه ابوبکر و عمر (یعنی باید به روش آنها نیز رفتار کنی).
فرمود: من طریقه ابوبکر و عمر را با کتاب خدا و سنت پیغمبر(ص) داخل نمیکنم، خثعمی نپذیرفت و علی(ع) هم غیر از کتاب و سنت را قبول نکرد، تا آن جا که گفت: پس علی(ع) فرمود: گویا تو را میبینم که در این فتنه کوچ کردهای و گویا میبینم که سم اسبان من صورت تو را مجروح کردهاند، و آن مرد به خوارج ملحق شد و در جنگ نهروان کشته شد، قبیضه گفت: در جنگ نهروان او را دیدم کشته شده و اسبها صورتش را پامال کرده و سرش را شکستهاند، و اثر پاهایشان در صورتش مانده، پس گفتار علی(ع) را به یاد آوردم و گفتم: خدا ابوالحسن را خیر دهد، هرگز، لب به هیچ نگشود جز این که واقع شد.(136)
ادامه ندارد
پیشگویی علی از شهادت میثم تمار
گفتم: تبری نمیجویم.
فرمود: پس در آن هنگام تو را میکشد و به دار میآویزد.
گفتم: مقاومت میکنم و این در راه خدا کم است.
حضرت فرمود: پس با من در بهشت خواهی بود.
میثم به یکی از نزدیکانش میگفت: مثل این که میبینم ابن زیاد مرا از تو میخواهد و تو میگویی او در مکه است. او میگوید: هر جا باشد باید بیاوری، و تو به قادسیه میروی و آنجا میمانی تا این که من به تو میرسم و مرا پیش ابن زیاد میآوری و او به من میگوید: از ابوتراب تبری بجوی. ولی من قبول نمیکنم. و او مرا در دروازه عمرو بن حریث به دار میکشد. وقتی که روز چهارشنبه میشود، خون از گلویم سرازیر میشود و همینطور هم شد.
و هنگامی که میثم به دار آویخته میشد، به مردم گفت: از من بپرسید تا از فتنههای بنیامیه شما را آگاه کنم. و چون اندکی با آنها سخن گفت. ابن زیاد دستور داد به او لجام بزنند. و میثم اولین شخصی بود که در بالای دار به او لجام زدند.(106)
ادامه ندارد
پیشگویی از مصایب اهل بیت در کتاب امیرالمؤمنین
عرض کردم: یا امیرالمؤمنین(ع)، آن را برایم بخوان. حضرت آن را خواند و در آن همه آنچه از زمان رحلت پیامبر(ص) تا زمان شهادت امام حسین(ع) اتفاق افتاده و این که چگونه کشته میشود و چه کسی او را میکشد و چه کسی او را یاری میکند و چه کسانی همراه او شهید میشوند یافت میشد. آن حضرت به شدت گریه کرد و مرا به گریه درآورد.
از جمله آنچه برایم خواند این بود که با خود آن حضرت چه میکنند، و چگونه حضرت زهرا(س) شهید میشود، و چگونه پسرش امام حسن(ع) به شهادت میرسد و چگونه امت به او حیله میکنند. وقتی کیفیت قتل امام حسین(ع) را خواند بسیار گریست، و سپس آن کتاب را بست، و بقیه آنچه تا روز قیامت واقع میشود باقی ماند.(133)
ادامه ندارد
پیش گویی شهادت قنبر
حجاج بیست سال حکومت کرد و ستم و خونریزی را از مرز و حد گذراند، او دوستان علی(ع) را با سختترین شکنجهها میکشت، و از این کار، لذت میبرد، او افرادی مانند کمیل، سعید بن جبیر و قنبر را به شهادت رساند.
کوتاه سخن این که: از عمر بن عبدالعزیز (هشتمین خلیفه خوش نام اموی) نقل شده که گفت: اگر هر امتی برای مسابقه در پستی و ناپاکی کسی را معرفی کند و ما حجاج را معرفی کنیم، در این مسابقه، برنده خواهیم شد.(100)
و بعضی این مطلب را به شعبی نسبت میدهند.(101)
وقتی حجاج، سعید بن جبیر مفسر عالیقدر، کمیل بن زیاد، یار رازدار امیرمؤمنان علی(ع) را کشت. روزی به اطرافیان خویش گفت:
بسیار مایلم برای خدا به یکی از اصحاب علی(ع) دست یابم و خونش را بریزم.
اطرافیان گفتند: ما کسی را جز قنبر که قدیمیترین رفیق و خادم علی(ع) است و همیشه چون سایه علی(ع) دنبال او بود، سراغ نداریم.
حجاج مأمورین مخفی خود را فرستاد، و قنبر را دستگیر کرده نزد حجاج آوردند بین حجاج و قنبر این گونه گفتگو شد:
حجاج - تو قنبر هستی، و کنیه تو ابو همدان است؟
قنبر - آری.
حجاج - تو بنده علی هستی؟
قنبر - من بنده خدا هستم - ولی علی(ع) ولی نعمت من است.
حجاج - ای قنبر! از دین و مرام علی(ع) بیزاری بجوی، تا در امان باشی.
قنبر - اگر دین و مرام علی(ع) به گونهای است که باید از آن بیزاری جست، تو بهتر از آن را برای من پیدا کن تا از دین علی بیزاری بجویم.
حجاج - اکنون که از دین علی(ع) بیزاری نمیجویی، قتل تو واجب است، و هر نوع کشتن را خودت اختیار میکنی بگو همان گونه تو را بکشیم.
قنبر - هر گونه که مرا به قتل رسانی، همان گونه در قیامت قصاص میکنم، ولی مولایم علی(ع) به من فرموده که در راه محبت او، مثل گوسفند مرا ذبح میکنند.
حجاج - علی(ع) برای تو نوع کشتن خوبی خبر داده است، همان گونه تو را خواهم کشت.
آن گاه حجاج دستور داد، جلادان خون آشامش، قنبر را مثل گوسفند، ذبح کرده و سرش را از بدنش جدا نمودند.
بعضی مینویسند: از جمله سؤالات حجاج به قنبر این بود، پرسید: تو در خدمت علی(ع) چه میکردی؟
قنبر: از خدمات من این بود که آب وضویش را آماده میکردم.
حجاج - پس از آن که علی(ع) از وضو فارغ میشد چه میگفت؟
قنبر - مولایم علی(ع) در این موقع این دو آیه (44 و 45 سوره انعام) را میخواند:
فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شیی حتی اذا فرحوا بما اوتوا، اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد لله رب العالمین.
وقتی که پیروان شیطان تمام تذکرات ما را فراموش کردند، درهای هر نعمتی را به روی گشودیم، تا (کاملاً) خوشحال شدند. (و دل به آنها بستند) ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم)، در این هنگام، همه مأیوس شدند (و درهای امید به روی آنها بسته شد) - و به این ترتیب دنباله (زندگی) جمعیتی که ستم کرده بودند قطع شد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.
حجاج - گمان میکنم این آیه را بر ما تأویل میکرد، و منظور از مضمون آیه ما بودیم؟!
قنبر - آری همین طور است.
حجاج خشمگین شد و دیگر به قنبر مهلت نداد تا با سخنان آتشین و کوبندهاش، او را خوار و سرکوب کند. به دستور او، میرغضبها به سر قنبر ریختند، و آن غلام عاشق و شیفته علی(ع) را مثل گوسفند ذبح کردند، و او این چنین قهرمانانه، شربت گوارای شهادت را نوشید و مرغ روحش به بهشت جاودان پرواز کرد.
ادامه ندارد
پیش بینی هفتاد سال بلا
فرمود: قسم به جانم از شما جدا میشوم و تا سال هفتاد بلا میآید.
پرسیدم: آیا بعد از بلا، نعمت نازل میشود.
امام جواب نداد و از هوش رفت و امکلثوم گریه میکرد. وقتی که به هوش آمد، فرمود: ای ام کلثوم! چرا مرا اذیت میکنی. آنچه را که من میبینم اگر تو ببینی گریه نمیکنی ملایکه در آسمانهای هفتگانه پشت سر هم ایستادهاند و پیامبران نیز همانگونه و به من میگویند: یا علی بیا چیزی که در پیشرو داری بهتر از چیزی است که اکنون در آن به سر میبری.
من گفتم: یا امیرالمؤمنین! فرمودی تا سال هفتاد بلا میآید، آیا بعد از سال هفتاد، فراوانی خواهد بود؟
فرمود: بلی بعد از بلا فراوانی است یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده امالکتاب.(147)
ابوحمزه میگوید: به امام باقر(ع) گفتم: علی(ع) فرموده بود که تا سال هفتاد مردم در بلا خواهند بود و مثل این که گفته بود بعد از سال هفتاد، دوران نعمت و فراوانی خواهد رسید. ولی سال هفتاد و ما فراوانی ندیدیم.
امام فرمود: خداوند متعال تا سال هفتاد بلا را تعیین کرده بود ولی وقتی که امام حسین(ع) شهید شد، خشم خدا بر اهل زمین شدت گرفت و بلا را تا سال صد و چهل به تأخیر انداخته و زمانی برای آن تعیین نکرد. یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده امالکتاب.
ابوحمزه میگوید: از امام صادق (ع) نیز پرسیدم او نیز همین جواب را داد.(148)
ادامه ندارد
پیش بینی علی
دستور داد تا آن درخت را قطع کردند، نجاری آن را خرید و به چهار قسمت درآورد.
قبلاً علی(ع) به میثم تمار خبر داده بود، که آن نخله، چهار قسمت میشود، و در قسمت چهارم آن تو را به دار میکشند.
صالح پسر میثم میگوید: پس از آن که ابن زیاد پدرم را به دار آویزان کرد و به شهادت رساند، پس از چند روز، از آن چوبه دار دیدن کردم، دیدم آن چوبه، یکی از چهار قسمت آن نخله است، که من به دستور پدرم، با میخ اسم پدرم را در آن نوشته بودم، دیدم همان اسم در آن وجود دارد.(107)
ادامه ندارد
پیش بینی شهادت امام رضا
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
